حضورم در جبهه مایهی سربلندی خانوادهام است
به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، شهید «فرزاد واعظی» یکم بهمن ماه ۱۳۴۲ در شهرستان سنقر به دنیا آمد. پدرش احمدآقا، کشاورز بود و مادرش کوکب نام داشــت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. به عنوان ســرباز ارتش در جبهه حضور یافت. ۲۲ اسفند ۱۳۶۲، در شرهانی توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید. پیکر شهید والامقام در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپرده شده است.

متن وصیت نامه
به نام الله یکتا معبود هستی بخش انسانها و با سلام و درود به بنیانگذار جمهوری اسلامی امام خمینی نگاهی به طبیعت و تپههای بیابان «ابوقریب» میاندازم با امیدهای بی پایان و دیدگانی پر اشک، چون قطرهای از باران که فرشتگان آسمانی از طرف خداوند به ارمغان آوردهاند و یا در بوستان و گلستان و یا در قعر شعر و ادب و یا در ژرفترین بخش کوهساران طبیعت و یا در زمزمه باد پاییزی که درختان به امید بهار دیگر، برگها را به زمین فرو میریزند، اندیشیدم، اما کلمهای که قابل ستایش مادر مهربان و پدری فداکار باشد نیافتم ناچار به عادت دیرینهام قلبم را میشکافم و از درون آن قطره خونی به نام سلام تقدیمتان میکنم مرا ببخشید از اینکه وصیت نامهام درست نوشته نشده است، زیرا اکنون که این نامه را مینویسم در زیر نور کمرنگ چراغ فانوس و در سنگر نشستهام و لحظاتی بعد عملیات شروع میشود و جوانان این مرز و بوم را مانند برگ خزان پاییزی روی زمین میریزد و در این میان تنها من نیستم که میسوزم دیگر جوانان هم سن و سال من هم هستند.
مادر! هدیه ندارم که تقدیمت کنم جز یک چیز، آن هم دستهای از اجساد شهیدان و جوانانی که تا چند روز پیش دارای اندامی رعنا، چون شمشاد و صورتی نیکو مانند پنجه آفتاب و چشمانی، چون دو ستاره صبح گاهی بودند که فدای اسلام و انقلاب شدند هنگامی که گلوله به آنان اصابت میکند دست و پا میزنند و چند لحظه بعد از جوانی که هزاران امید و آرزو دارد جسد بی جان ولی خدایی، به جای میماند اکنون به یاد شبهایی میافتم که تو تا سحرگاهان برایم لالایی میگفتی و با دستهای زیبایت مرا نوازش میکردی و برایم قصه میگفتی ولی قصه اینجا قصه مرگ است. قصه جنگ و خونریزی است. در اینجا با توپ و تفنگ و خمپاره و گلولههای سربی پذیرایی میشویم.
مادر! من با تمام قوای خود میجنگم گرمی آفتاب تابستان و باد سرد پاییز و برف و باران زمستان و سنگینی آلات جنگی را تحمل کرده و خود را فدای اسلام و میهنم میکنم من از جبهه جنگ نمیگریزم، زیرا نمیخواهم مایه سرافکندگی تو باشم گرچه تو بعد از کشته شدن من گریه میکنی، اما همیشه سر بلند هستی و افتخار میکنی؛ میگویی او شجاعانه جنگید و با افتخار شهید شد و نمیدانم با چه کلمهای از شما پدر عزیزم که این همه برایم زحمت کشیدید سپاسگزاری کنم و از شما میخواهم که بعد از من مراقب خواهرانم باشید و از همه دوستانم و آشنایان بخواهید مرا حلال نمایند به امید پیروزی اسلام بر استکبار جهانی.
بس که بر سنگ مزار عمر کوبیدی سرم را
باری امشب فرصتی ده تا ببینم مادرم را
سرفهها محض خدا خاموش میخواهم بخوابم
عشقها، ای خاطرات، آرزوهای جوانی
اشک ها، فریادها،ای نغمههای زندگانی
سوزها، افسانه ها،ای نالههای آسمانی
دستتان را میفشارم با دو دست استخوانی
آخر امشب رهسپار سوی خواب جاودانی
انتهای پیام/