آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۰۹۰۸۶
۱۳:۲۶

۱۴۰۴/۱۰/۱۶

خاطرات/ مادر همیشه به یاد خدا باش

پدر شهید «ولی محسنی» می‌گوید: پسرم همیشه به من میگفت: مادر من! کاری می‌کنی به یاد خدا باش با صلوات کارهایت را شروع کن و خدا را به یاد بیاور.» من که در سرزمین مشغول وجین کردن بودم می‌آمد با من حال و احوال می‌کرد و می‌گفت «مادر من! الان که مشغول کار هستی دستت کار می‌کند، دهانت باید ذکر خدا را بگوید.»


به گزارش نوید شاهد مازندران، شهید «ولی محسنی» متولد سوم دی ماه ۱۳۴۳، در شهرستان نور به دنیا آمد و در تاریخ سوم خرداد ۱۳۶۵، در فاو، بر اثر اصابت ترکش و قطع سر و دست به شهادت رسید. پیکر این شهید بزرگوار در گلزار شهدای نور به خاک سپرده شد.

خاطرات/ مادر همیشه بیاد خدا باش

چند خاطره‌ای از شهید «ولی محسنی»:

پدر شهید: روزی شهید به من گفت: «پدر جان برای من همسری انتخاب کن» من در جوابش گفتم که الان موقع ازدواج شما نیست. روزی خواستم به منزل دخترم بروم و شهید به من گفتند به خواهرم بگو به نزد من بیایید با او کاری دارم من فکر کردم دختری را در نظر دارد و می‌خواهد به خواهرش بگوید وقتی خواهرش از منزل ما رفت به خانه‌ی خود بعداً فهمیدم که به خواهرش گفتند که هر موقع من شهید شدم مقاله‌ام را شما بخوانید.

خواهر شهید: شهید تعریف می‌کرد که شب‌های جمعه که می‌شد تانکر‌ها را پر آب می‌کردیم و جوش می‌آوردیم و همرزمان من غسل جمعه انجام می‌دادند و احیا که داشتیم غسل احیا می‌کردیم و همرزمانش تعریف می‌کردند که شهید قبل از شهادت غسل جمعه را احیا کردند و به سنگر خود که رفتند خمپاره‌ای به سنگر خورد و ایشانبه شهادت رسید.

مادر شهید: شهید بسیار مودب و فهمیده بود هر چه از خوبی و مهربانی شهید بگویم کم گفتم اگر روزی ۵ بار بیرون می‌رفت و بر می‌گشت هر بار سلام و احوال پرسی می‌کرد وقتی از مدرسه برمی‌گشت کیف و کتاب خود را می‌گذاشت و می‌رفت و سر زمین به کمک پدرش و در کار کشاورزی به پدرش کمک می‌کرد.

ما چیزی در زندگی به فرزندان مان یاد ندادیم و بچه‌ها قبل از رفتن به مدرسه با تقوا و با نماز و با خدا بودند وقتی می‌دیدند پدر و مادر رو به قبله نماز می‌خوانند آن‌ها هم تقلید می‌کردند و کار ما را انجام می‌دادند و حتی پسر شهیدم غلط نماز مرا هم می‌گرفت و می‌گفت: مادر من! کاری می‌کنی به یاد خدا باش با صلوات کارهایت را شروع کن و خدا را به یاد بیاور.» من که در سرزمین مشغول وجین کردن بودم می‌آمد با من حال و احوال می‌کرد و می‌گفت «مادر من! الان که مشغول کار هستی دستت کار می‌کند دهانت باید ذکر خدا را بگوید.»

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه