شهیدی که پس از ۲۹ سال رجعت کرد
غواص شهید علی نبوی فرزند مرتضی یکی از شهدای غواص اهواز است که در هجدهم آبان ماه سال ۱۳۴۶ چشم به جهان گشود، ۱۴ ساله بود که به جبههها رفت.
قبل از حضور در جبههها شناگر ماهری بود و همیشه در آب با دوستانش شنا میکرد به همین جهت در جبهه غواص شد این دلیرمرد خوزستانی در چهارم دی ماه سال ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۴ شهد شیرین شهادت را نوشید و آسمانی شد.
پیکر پاکش پس از شهادت در جبهه ماند و پس از سالها غربت و بینشانی در بهار سال ۱۳۹۴ در منطقهام الرصاص عراق به همراه ۱۷۵ شهید غواص و خط شکن توسط کمیته جست و جوی مفقودین کشف شد.
پیکر مطهرش پس از ۲۹ سال از مرز شلمچه به وطن بازگشت و در ۲۰ مردادماه سال ۱۳۹۴ همزمان با سالروز شهادت حضرت امام جعفر صادق (ع) تشییع شد و در گلزار شهدای اهواز آرام گرفت.

در دوران دفاع مقدس شهدای غواص نماد بیبدیل ایثار، شجاعت و نوآوری در صحنههای دشوار نبرد به ویژه در مناطق آبی و باتلاقی مانند فاو، هورالهویزه و اروند هستند. این رزمندگان با تکیه بر ایمان، اراده آهنین و مهارتهای منحصربهفرد، صفحات درخشانی را در تاریخ دفاع از میهن نگاشتند.
در دل شبهای تار و دلواپس اروند، غواصان ماهیهای مردان خدا بودند آنان نه از جنس آب که از تبار آتش بودند؛ آتشی که در سینههای معصومشان شعله میکشید و آبهای سرد باتلاق را به جوش میآورد در اقیانوس بیکران عشق غوطهها زدند. عشقی که از حوض کوثر علی (ع) تا نیزارهای هور جاری بود و در رگهایشان، چون اروند خروشان میتپید.
پاهای برهنه شان بر خارهای نیزارها مینشست و از هر خار شاخهگلی برای بهشت میرویید شبزندهداران مردانی بودند که ستارهها را از آسمان میربودند و در عمق تاریکی باتلاق چراغ راه رفیقان میساختند، بوی نم نی و گل عطر عرفان میشد و نجوای دلهایشان با زمزمههای آب مناجات شبانه را ترنم میکرد؛ و آنگاه که موج یاس و خستگی بر کشتی وجودشان میتازید، یاد حسین (ع) چونان دکمه نجات بر سینههایشان میدرخشید «یا لثارات الحسین» رمز عبورشان از گردابهای خطر بود. آنقدر در دریای شوق وصال غرق شدند که دریا خجل گشت و به اشک نشست اشک دریا، شبنمهایی بود بر گلگونههای نیزار در سپیدهدم و موجهایی که بر ساحل مینشستند، قصههای شجاعت را در سکوت خود زمزمه میکردند.
آنان که با تن برهنه در برابر موجهای خروشان اروند و باتلاقهای تاریک ایستادند و حماسههایی آفریدند که تاریخ هرگز فراموش نخواهد کرد همواره زنده و جاوید باد، آنان آموختند که چگونه میتوان در عمق سختیها مروارید شهادت را صید کرد؛ و سرانجام وقتی غرق در دریای وصال گشتند دریا نیز از فرط غرور و اندوه به اشک نشست، اشکهای دریا نمکین بود، اما اشکهای آسمان برای آنان از شهد بهشتی شیرینتر، آنان رفتند تا ابدیت را در آغوش بگیرند و برای ما به یادگار گذاشتند: درس شنا در طوفان را وقتی تنها چراغ راه ایمان باشد و تنها قایق نجات توکل یادشان هماره در موجهای خروشان اروند و زمزمههای نیزارهای هور زنده است.
نوید شاهد خوزستان، به مناسبت سالروز میلاد با سعادت مولای متقیان علی (ع) و روز پدر به سراغ حاج مرتضی نبوی یکی از پدران شهید غواص عملیات کربلا ۴ رفته تا از شجاعت بی بدیل فرزند شهیدش برایمان روایت کند، روایتی از جنس اخلاص که صادقانه جانش را فدای مهین کرد.

از شیرینزبانیهای کودکی تا غواصی در جبهههای حق
وقتی علی به دنیا آمد، چون که من برادر نداشتم و پدرم نیز زود از دنیا رفت، خدا وقتی که علی را به من داد همه میگفتند: علی هم برادرت و هم پسرت است، دوران کودکیاش با شیرین زبانیهایش همه را مجذوب خود میکرد.
از همان دوران کودکی اش همیشه به همراه دوستانش به رودخانه میرفت و در آب شنا میکرد به همین دلیل در جبهه نیز غواص شد.

حضور فعال در صحنه از ۱۲ سالگی
در هفتسالگی به مدرسه رفت چند سال بعد که علی ۱۲ ساله که شد در مسیر انقلاب قرار گرفت و به پخش اعلامیههای امام پرداخت و مرتب در مسجد جزایری حضور داشت.
پس از آن در هر نقطهای از شهر که تظاهرات بود در آنجا حضور داشت، هر کس که گرفتاری برایش پیش میآمد و با خبر میشود فورا خود را به انجام میرساند و کمک میکرد.
شهر امن را رها کرد، تا کنار پدرش بجنگد
پس از آنکه جنگ تحمیلی شروع شد به خاطر ناامنی شهر همسر و فرزندانم را به شهر ایزد خواست که شهر آباد اجدادیم بود فرستادم، علی که در آن زمان فقط ۱۴ سال سن داشت به زور قانع کردم که همراه مادر و برادرانش راهی شود.
در آنجا علی بیکار ننشست و عضو بسیج شد و در مسجدی به نام ابوالفضل (ع) فعالیتهای خود را شروع کرد و به صورت جهادی به مردم کمک میکردند، اما آن شهر برای علی قفس بود و روح بلندش در آنجا قانع نمیشد.
پس از مدتی که به آنجا رفت علی به من گفت پدر من با شما به اهواز میآییم هر چقدر به او گفتم تو بچهای و پیش مادرت بمان گفت: «پناه بر خدا من نیز همراه شما به اهواز میآیم»
شجاعت بیمانند
در بیشتر عملیاتها شرکت داشت و مرتب به جبهه رفت و آمد داشت یک روز مادرش به او گفت: «علی جان هر چی رفتی جبهه دیگر کافی است، من از شهید شدنت نمیترسم از این مترسم که اسیر شوی و تورا شکنجه دهند» علی در جواب به مادرش گفت: «مامان من اسیر میشوم میخواهی برم برایت چندتا اسیر بیارم تو خونه.» علی آنقدر شجاع بود که همه ما خیالمان راحت بود که هیچ اتفاقی برای او نمیافتاد.
مرخصی هایش را در مسجد سپری ميکرد
سوم ماه رمضانی بود که علی به خانه آمد مستقیم به حمام رفت و دوش گرفت یادم هست همه ما روزه بودیم به مادرش گفت: «مامان من گرسنهام» بهش گفتیم: «تو که همیشه روزه میگرفتی چه عجب الان روز نیستی» علی گفت: «شبهایی که عملیات داریم اجازه روزه گرفتن را نداریم دیشب عملیات بودیم به همین خاطر من روزه نیستم.»
سه روزی که مرخصی داشت و در خانه بود کامل روزهایش را میگرفت و همیشه به مسجد میرفت و تا صبح آنجا میماند حتی در مسجد خوابش میبرد و بدون سحری روزه میگرفت به او گفتیم: «تو که به مرخصی آمدی حداقل شبهای پیش خودمان بمان» علی خندید و گفت: «کسانی که زن و بچه دارند پیش خانواده هایشان میمانند من که مجردم میرم تو مسجد میمونم.»
اهمیت خاص به نماز و روحانیت
علی برای نماز اهمیت خاصی قائل بود و مرتب روزه هایش را میگرفت، یک روز صبح مادرش دو بار او را برای نماز صدا زد وقتی که دید بلند نشد دیگر دلش نیامد صدایش کند وقتی بیدار شد دید که نمازش قضا شد خیلی ناراحت شد، گفت: «چرا بیدارم نکردید» بهش گفتم: «بیدارت کردیم و چنان خسته بودی که بیدار نشدی» به مادرش گفت: «مادر جان هر وقت دیدید که برای نماز بیدار نمیشوم آب بریزید روی صورتم تا بیدار شوم و نماز را اقامه کنم.»
آنقدر برای نمازش ارزش قائل بود که حتی به برادرانش نیز بسیار تاکید میکرد که نمازتان را بخوانید، به روحانیت نیز علاقه خاصی داشت به طوری که مرتب با روحانیون عکس میگرفت و حتی در جبهه نیز مراقب آنها بود و لباس هایش را برایشان میشست.
عارضه شیمیایی و مخفی کردن از خانواده
یادم هست که بعد از اینکه مدتها از او بیخبر بودیم نه نامه میداد نه اینکه دوستانش برایمان از او خبری میآورند ما که به این رفتارهایش عادت کردیم این بار به شدت نگرانش شدیم بالاخره پس از چندین هفته که به خانه آمد دیدیم که به شدت لاغر و سیاه شده بود بعدها از زبان دوستانش فهمیدیم در عملیاتی دچار عارضه شیمیایی شده بود و به بیمارستان تهران انتقالش دادند و در آنجا دوره نقاهت خود را سپری میکرد و به دوستانش سپرده بود که چیزی به ما نگویند.
صله رحم ویژگی بارز وی بود
از ابتدای جنگ تا زمان شهادت به صورت مستمر در جبههها حضور داشت و موقعی که برای مرخصی میآمد، سری به خانواده میزد و بعد از یک استراحت کوتاه به همه بستگان نزدیک سر میزد تا جویای حال آنها باشد و بعد از آن عازم مسجد میشد.
وقتی که در جبهه جزیره مجنون بود یکی از دوستانش را نزد من فرستاد و گفت برو پیش بابام و به او بگو مقداری لباس و کلمن برایم بخر و بفرستم من نیز مقدار زیاد زیرپوش کلمن برایش گرفتم و برایش فرستادم.

درخواست از پدر برای حضور در جبهه
یک بار علی به خانه آمد و دید من در خانه نشستم، به من گفت: «پدر جان چرا در خانه ماندهای» به او گفتم که فعلا به ما گفتهاند در جبهه به شما نیازی نیست و میتوانید بروید، نیم نگاهی به من کرد و با حجب و حیای خاصی گفت: «در روز قیامت هم اینگونه میخواهید جواب پیامبر (ص) را بدهید.» به او گفتم: «الان من باید چی جوابت بهت بدم من که از تو بیشتر علاقه دارم در جبهه باشم.»
با وقار با ادب
از کودکی با وقار با ادب بود، برادران کوچکش آنقدر با او بازی میکردند و سر به سرش میگذاشتند من به آنها میگفتم برادرتان را اذیت نکنید ولی علی با همان وقار همیشگیش میگفت: «پدر جان کاری باهاشون نداشته باش اینا برادران من هستند.»
جبهه رفتن تفریح شهید غواص
یک بار که از جبههها آمده بود برای تغییر روحیهاش خواستم علی را به بازار بروم، وسط راه علی به من گفت واقعاً راضی هستید که من با شما به تفریح بیایم و بچههای مردم در جبههها با بعثیها بجنگند؟ من او را پیاده کردم و گفتم حالا که میخواهی بروی جبهه برو و نمیخواهد با من به بازار بیایی.

وداع بی بازگشت
آخرین باری که علی به خانه آمد گفت: «عملیات بعدی که میروم کمی طولانی است نگران من نشوید اگر دسترسی داشتم از احوال خودم به شما خبر میدهم ولی اگر دسترسی نداشتم نگران من نباشید.»
تا مدتها از او خبر نداشتیم تا اینکه یک روز از بنیاد با من تماس گرفتند و گفتند میخواهیم به خانه شما بیاییم متوجه شدیم که علی شهید شده است، ولی جنازشو برایمان نیاوردم ولی با این اوصاف من مراسمی در منزل گرفتم و همه اقوام آمدند.
تشریح شهادت از زبان دوستانش
دوستان علی در عملیات کربلای ۴ گفتهاند که او در آن عملیات فرمانده یکی از دستههای غواص بود، یکی از دستههایی که به خاک عراق وارد شد.
پس از ورود به خاک عراق دستور میرسد که رزمندگان به عقب بازگردند، علی در آن لحظه به دوستانش میگوید شما بازگردید و خودش مشغول تیراندازی به سمت دشمن شد.
در لحظات آخری که دوستانش او را دیدند یک تانک بعثی را منهدم کرده بود و بعد با تیر مستقیم مزدوران بعثی به شهادت رسید، این آخرین تصویری بود که دوستانش از او دیدند تا اینکه پیکرش در عراق به صورت دست بسته کشف شد.
لیاقت نداشتم که حتی یک ترکش بخورم
حاج مرتضی در حالی که اشک امانش را بریده ادامه میدهد و میگوید ۸ سال در جبههها بودم ولی، چون لیاقت نداشتم کوچکترین ترکشی به من اصابت نکرده، در عملیات بیت المقدس گلوله مثل باران از سمت صورتم عبور میکرد ولی هیچ کدام به من نخورد..
رجعت پیکر پاکش پس از ۲۹ سال
۲۹ سال به کمک بستگان مزاری را در بهشت شهدای اهواز برای او تهیه کردیم و روی سنگ مزار نوشتیم، مفقود الجسد، در این ۲۹ سال این گونه خودمان را آرام میکردیم.
اردیبهشت ماه ۱۳۹۴ که گفتند پیکر ۱۷۵ شهید غواص عملیات کربلای ۴ کشف شده به خداوند گفتم یعنی امکان دارد که علی هم بین این شهدا باشد.
یک روز که مسافرت بودم، فرزندم با من تماس گرفت و گفت به خانه بازگردید مسئولان بنیاد شهید خوزستان میخواهند به دیدار شما بیایند و این گونه بود که خبر بازگشت پیکر علی به گوشمان رسید.
انتهای پیام/