شهید «زکریا زنده دل»؛ دانشجویی که دانشکده الهیات را به جبهه برد
به گزارش خبرنگار نوید شاهد، یازدهم فروردین 1365 در سلیمانیه عراق، به دیدار دوست نائل شد اما بسیار پیشتر از لحظه وصل و لقای خویش، میعاد قرب معشوق را در لحظه لحظه حیاتش جلوه بخشیده بود؛ در زیستن اخلاقی و سلوک عارفانه و سالکانه خود، در کلاس تفسیر قرآن و نهج البلاغه مسجد محل، در تدریس قرآن برای کارگران افغانی، در خد.ت به تعاونی مسجد و کمک به رفاه خانواده ها و افراد بی بضاعت و نیازمند، در سیره عملی خود که تجسم الگوی عمل به قرآن بود. و در همه حالات و موقعیتها، در نهایت گمنامی و بی ریایی و بی ادعایی، خود را وقف خدا کرده بود و تا سالها پس از شهادت، بی نشان و بی مزار همراز غربت همه لاله های گمنام و غریب زهرایی (س) بود و سرانجام پس از چند سال بیخبری و چشم انتظاری مادر و خانواده، فقط چند تکه استخوانش برگشت و:
«گمنام ترین شهید را آوردند جز پارهای از عشق، دگر هیچ نداشت...»
در هشتمین روز خردادماه 1338 در روستای «چلپان» از توابع شهرستان ساوه، دیده به جهان گشود. دوران ابتدایى را در این شهرستان گذراند و پس از چندى به همراه خانواده به خاطر وضعیت شغلى پدر که یک مسگر دوره گرد بود، مجبور به مهاجرت به تهران شد. دیرى نگذشت که در سن 10 سالگی، پدر را از دست داد و براى امرار معاش و گذران زندگی برای کار نزد برادر بزرگ خانواده رفت که در نبودن پدر، سرپرستی خانواده را بعهده داشت و در مغازه ها شاگردى مىکرد و حین کار کردن،درس هم مى خواند.
تحت تعقیب ساواک
با شروع و اوجگیری مبارزات مردمى به رهبرى امام خمینی (ره) برعلیه رژیم ستمشاهی، زکریا با تشکیل جلسات مخفى به روشنگری و بحث و تبیین مفاهیم سیاسی مى پرداخت و اعلامیه و پیام هاى امام خمینى را تکثیر مى کرد. او یکى از کسانی بود که حرکت مردمى و اعتراضات و تجمعات انقلابی را در خیابان 17 شهریور تهران، سازماندهی می کردند و به همین خاطر،تحت تعقیب ساواک قرار داشت و براى مدتى مجبور به ترک تهران شد و به ساوه رفت. زکریا پس از چندى دوباره به جمع مبارزان پیوست و مبارزات خود را با شدت بیشتر پی گرفت.
فوتبالیست، معلم، رئیس هیات مدیره تعاونی محل
در اولین سالهای جوانی، جذب ورزش فوتبال شد و مدتی نگذشت که بعنوان یکی از بهترین بازیکنان فوتبال در محله شناخته شد. پس از فارغالتحصیلی از دبیرستان، راهی خدمت سربازی شد که میتوان این دوران را نقطه عطف و دگرگونی زکریا در این دوره از زندگیاش دانست به طوری که پس از اتمام وظیفه عمومی، دیگر نشانی از زکریای شوخ و بازیگوش به چشم نمیخورد. یک سال پس از پیروزى انقلاب، او موفق به اخذ دیپلم شد و فعالیت خود را از ابتداى تشکیل بسیج در این نهاد مردمى، شروع کرد و همچنین جهت انجام خدمت سربازى، همزمان با شروع جنگ تحمیلى براى دفاع از انقلاب، پس از طى دوره آموزشى در تهران، به منطقه کردستان اعزام شد.
حضور او در دوره آموزشى در تهران براى تأسیس کتابخانه و انجمن اسلامى در پادگان موثر واقع شد. در کردستان نیز در پادگان پیرانشهر اقدام به تأسیس انجمن اسلامى و کتابخانه کرد که بسیار مورد استقبال قرار گرفت. پس از پایان خدمت سربازى و بازگشت به تهران، به خدمت آموزش و پرورش درآمد و با عنوان مسؤول امور تربیتى مشغول خدمت شد. او مسؤولیت عقیدتى و سیاسى چند پایگاه بسیج را نیز به عهده گرفت. تقوا و سلوک مومنانه او چنان شاخص و زبانزد بود که در غیاب روحانى محل، همه به عنوان پیش نماز و امام جماعت به او اقتدا میکردند. افراد محل از او به عنوان یک فرد نمونه در اخلاقمداری و کمک به دیگران یاد مىکردند. زکریا یک عارف آشنا و معلم اخلاق بود که حرف و عملش یکی بود. شبها برای انجام امور مردم در مسجد و تعاونى محل تلاش مى کرد و رئیس هیأت مدیره تعاونى مصرف شده بود.
معلم قرآن، مفسر نهج البلاغه
شاگردان بسیاری را تربیت کرد که چند تن از آنها امروز جزو مسئولان نظام هستند. جلسات متعددی را با موضوع قرآن و نهجالبلاغه برگزار و اداره میکرد و در این جلسات، جوانان علاقهمند و مستعدی شرکت میکردند و از بیانات توضیحی و تفسیری آن شهید بزرگوار که بسیار دقیق و اثرگذار بود، استفاده میکردند. از جمله جلسات ایشان، تفسیر جزء سیام قرآن و نیز شرح خطبه متقین امیرالمؤمنین(ع) بود. برای دوستان و جوانان، جلسه تفسیر خطبه متقین نهجالبلاغه را برگزار میکرد، به گونهای این خطبه را شرح میداد که گویی خطبه در تمام وجودش تجلی پیدا کرده است. همیشه اخلاقی صحبت میکرد. زکریا در ابتدا خودش عامل به قرآن بود و بعد از خودش به دیگران، عمل به قرآن را توصیه میکرد.
امین مردم محل
از دید اطرافیانش، او انسانی با وقار، آرام، فروتن و محجوب بود و مدت زیادی نگذشته بود که رفتار، کردار و برخوردهای او زبانزد خاص و عام در محیط مدرسه و محله شد و روز به روز به شاگردان او جهت یادآوری مطالب اخلاقی چه در مدرسه و چه در مسجد و محله افزوده میگشت، بهطوری که زکریا وقتی برای خودش نداشت. او خود را وقف اسلام، انقلاب و مردم محروم و مستضعف کرده بود. همه وقت و فکر و ذکر خودش را برای تربیت دیگران گذاشته بود. زکریا دیگر به عنوان یک عارف و الگوی تقوی و معلم قرآن و اخلاق در منطقه شناخته شده بود به صورتی که تمام مردم محله، او را به عنوان امین خود میشناختند.
کلاس قرآن شبانه برای کارگرهای افغانی!
دوستان و اطرافیانش از کلاسهای آموزش قرآن برای هم محلیهایش که از اتباع افغانی بودند، روایت میکنند. زکریا، شبها برای کارگران افغانی، کلاس قرآن میگذاشت. برای زکریا، زبان و ملیت مهم نبود، برای او تنها انسان بودن و بنده خدا بودن، اصالت و ارزش داشت. او همواره در مباحث قرآنی، دوستانش را جهت حضور در مسابقات قرآن تشویق میکرد. در کوچه و محله برای مردم، کلاس قرآن میگذاشت و تا زمان شهادتش این کار ادامه داشت.
از دانشکده الهیات تا دانشگاه جبهه
زکریا در دانشکاه الهیات دانشگاه فردوسی مشهد در مقطع کارشناسی قبول شد و جهت ادامه تحصیل به مشهد رفت. با اینکه مىتوانست از سهمیه رزمندگان برای قبولی دردانشگاه استفاده کند، از این سهمیه استفاده نکرد و با سهمیه منطقه 1 در دانشکده الهیات دانشگاه فردوسى مشهد پذیرفته شد و از سال 1364 تحصیل در دانشگاه مشهد را شروع کرد. مدتی نگذشته بود که دیگر روح عاشق و بیقرارش طاقت این دنیای فانی را نداشت و از همانجا به ندای پروردگار لبیک گفت و عازم دانشگاه انسانسازی دیگری به نام جبهه شد.
جز پارهای از عشق، دگر هیچ نداشت...
این شهید گرانقدر سرانجام در یازدهمین روز از فروردین سال ۱۳۶۵ در سلیمانیه عراق و در جریان عملیات والفجر ۹ به شهادت رسید. او سالها جاویدالاثر بود و هیچ نشان و مزاری نداشت تا سرانجام پس از چندین سال تنها چند تکه استخوان از او در جریان تفحص، شناسایی شد و در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شد. زکریا زنده دل، انسانی که همه حالات و روحیاتش، نمودار زندهدلی بود و زیبایی روح و درون، همانگونه که در زندگی گمنامانه خدمت میکرد و بندگی خدا را بینشان و در خلوت باطن خویش به ظهور رسانده بود، در شهادت نیز همسفر مقام متعالی و شریک قرب و اجر معنوی شهیدان گمنام شد.
وسایل عروسی را به جبهه فرستادند!
زکریا با فاصله کمى پس از ازدواج در بهار 1365 به درجه رفیع شهادت نایل شد ولى پیکر پاکش به تهران برنگشت. با اعلام خبر شهادتش، محله که یک مربى را از دست داده بود، غرق در ماتم شد. همسر مومنه و بزرگوار شهید، وسایلى را که براى عروسى گرفته بود، وقف جبهه ها کرد و تاکید نمود که براى ایشان در بنیاد شهید، پرونده اى تشکیل ندهند!
راه خوبی پیدا کردم!
نامه شهید به مادرش را بخوانیم:
«بسمه تعالی
مادرجانم سلام
امیدوارم حالتون خوب باشد و از این فرزند کوچکت راضی باشی. به تمام آشنایان سلام برسانید و حلالیت بطلبید. به خانواده شهید عزیزی اگر بنده برنگشتم سری بزنید و از الطاف ایشان تشکر کنید. از اینکه بدون اجازه شما به جبهه رفتم، معذرت میخواهم. با شناختی که از شما دارم، صبرتان زیاد است و برای دیگران الگو خواهید بود. گریه شما چون دشمنان را خوشحال خواهد کرد، خوب نیست. اصلاً رضا نیستم، گریه کنید. خدا را شکر کنید که راه خوبی پیدا کردم و برای اسلام از جان خود گذشتم.»
مبادا اسلام، فدای قند و چای و نان شود!
و فرازی از وصیتنامه شهید را مرور می کنیم: «امروز روز یاری دین خدا و امداد رسول خداست، نکند که در مقابل امور زودگذر مادی چشم دل، کور شود و اسلام فدای قند و چای و نان و امور حیوانی شود. امروزه همکاری با دولت واجب است. دولتی که تمام هست خود را برای پیشرفت اسلام بذل نموده و میکند...»