سردار شهید حاج یدالله کلهر در قامت یک برادر در گفت و شنود شاهد یاران با ولی الله کلهر
چهارشنبه, ۰۲ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۱۲:۱۷
خانواده کلهر در شهریار و منطقه باباسلمان برای خود نام و رسمی دارند. در این میان نام حاج حبیب الله کلهر)پدربزرگ شهید کلهر( و حاج نبی الله کلهر)پدر شهید کلهر( زبانزد اهالی آن منطقه هستند.

پدربزرگم گفته بود یدالله آدم بزرگی می شود

 تقوا و مردم داری این خانواده را همه با حلاوت تعریف می کنند. حاج یدالله در چنین خانواده ای پای به هستی وجود گذاشت و تربیت شد. حال تنها پسر به جای مانده در این خانواده برایمان از خاطرات برادر شهیدش می گوید .

برای ورود به بحث، بهتر است مقداری در مورد خانواده شهید کلهر برایمان بگو یید.

حاج یدالله در سال 1333 در یک خانواده مذهبی بزرگ در روستای بابا سلمان شهریار به دنیا آمد. خب من 4 یا 5 سال از حاج یدالله بزرگ تر هستم.

خانواده کلهر از همان ابتدا هم در روستای باباسلمان ساکن بودند؟

خانواده ما از ابتدا هم در روستای باباسلمان ساکن بودند و حتی زمانی که پدر و مادرمان هم فوت کردند در همان باباسلمان دفن شدند.

زمانی که آقا یدالله به دنیا آمدند را به خاطر دارید؟

یادم هست زمانی که یدالله به دنیا آمد؛ چون ما یک خانواده مذهبی بودیم نوزاد را پیش پدربزرگم بردند تا ایشان در گوش آقا یدالله اذان و اقامه بخوانند. اگر به عکس های حاج یدالله هم با دقت نگاه کرده باشید، متوجه می شوید که یکی از گوش های او لاله گوش ندارد. وقتی یدالله را به پدر بزرگم دادند؛ خواهرم هم که آن روزها سن و سالی نداشت از پدربزرگم پرسید که چرا گوش این نوزاد لاله ندارد؟! پدربزرگ ما هم که نامش «حاج حبیب الله » بود. او خیلی سواد نداشت اما آدم با سیاست، با فهم و با شعوری بود. حاج حبیب الله خیلی دانا و درکش بالا بود. این را هم همه باباسلمان می دانند. پدربزرگم یک نگاهی به این نوزاد)یدالله( کرد و گفت: این پسری که من می بینم، وقتی بزرگ شود شخص مهمی می شود. بعد گفت: او حتما قهرمان یا پهلوان و جنگجو می شود. منظورش این بود که با وجود این علامت در لاله گوش حاج یدالله، او حتما یک مرد نامداری می شود.

علت این حرف را پدربزرگ نپرسیدند؟

اتفاقا افرادی که آنجا حضور داشتند از پدربزرگم دلیل این حرفش را پرسیدند. او گفت: در دورانی که من الان سن و سالم بالاست، خیلی از مسائل را دیده ام و شنیده ام. این علامت ها را دیده ام. و می گویم که این نوزاد، مرد بزرگی می شود.

سال ها بعد که حاج یدالله یک فرمانده بزرگ شد. پدرم می گفت که پدربزرگ از کجا می دانست که یدالله این گونه نامدار می شود. این صحبت پدربزرگم برای من هم جالب بود. الان نام و عکس حاج یدالله همه جا هست. مجسمه اش در شهریار ساخته شده است.

پدربزرگم گفته بود یدالله آدم بزرگی می شود

خانواده کلهر چند فرزند داشت؟

خانواده ما سه دختر و دو پسر داشت. بچه اول پدرم زنده نماند. بعد از آن من به دنیا آمدم و یکی از دخترها بعد از من به دنیا آمد. فرزند سوم خانواده حاج یدالله بود. بعد از او دو خواهرم متولد شدم.

از نظر اقتصادی آن روزها خانواده کلهر چه وضعیتی داشتید؟

وضعیت اقتصادی خانواده ما نسبت به بقیه افرادی که در روستای باباسلمان ساکن بودند، بهتر بود. برای نمونه پدربزرگم اولین حاجی روستای بابا سلمان بود. در آمد اقتصادی خانواده از کجا تامین می شد؟ پدر ما دامدار بود. این کار را هم تا زمان جنگ ادامه داد. در آن مقطع دیگر به خاطر سن و سالش کار دامداری برایش سخت بود. من هم شغلم چیز دیگری بود. حاج یدالله هم که تمام وقتش در جبهه بود.

با توجه به اینکه فرمودید خانواده کلهر خیلی مذهبی بود؛ مرجع تقلید خانواده چه کسی بود؟

از زمانی که من به یاد دارم در ابتدا از آیت الله بروجردی تقلید می کردیم. بعد از اینکه ایشان فوت کردند و ما هم مقداری بزرگ شده بودیم و نام امام خمینی در خانواده ما به عنوان مرجع تقلید مطرح شد. یادم هست که پدرم رساله امام خمینی داشتند و آن را در جایی که کسی اطلاعی نداشت، پنهان کرده بودند.

کسی به پدرتان گفته بود که از امام خمینی تقلید کند؟

پدربزرگ ما مذهبی بود و در مورد این مسائل خیلی مطلع بود. قاعدتا پدر و عموهای من هم از ایشان درس می گرفتند.

پدربزرگم گفته بود یدالله آدم بزرگی می شود

شهید کلهر در دوران بچگی چگونه بود؟

حاج یدالله بچه زبر و زرنگ و با استعدادی بود.

منظورتان از با استعداد چیست؟

نوع کارهایی که انجام می داد، درس خواندش مشخص بود که او بااستعداد است. یک مقدار هم که بزرگ شد دنبال کار فنی رفت. یعنی هم درس می خواند و هم کار فنی انجام می داد. خیلی با استعداد و خیلی دلسوز بود. از طرف دیگر خیلی هم نترس و دلاور بود. در همان بچگی هم از چیزی نمی ترسید. مثلا دعوایی یا برنامه ای که در محل پیش می آمد از همه نترس تر بود. یا در مسابقات ورزشی حاج یدالله از همه بهتر بود. خیلی خوب والیبال بازی می کرد. فوتبال هم که پیگیری می کرد و دروازبان خیلی خوبی بود. رفتارش به گونه ای بود که اگر کسی مورد ظلم و ستم قرار می گرفت از او حمایت می کرد. در همان دوران پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در ایام ماه رمضان دو نفر مشروبات الکی مصرف کرده بودند و پسر عمه ما هم با آنها درگیر شده بود. همان موقع من رسیدم و متوجه درگیری شدم. جریان را پرسیدم و گفتند که چند نفر مشروب خورده اند و برای مردم چاقو کشیده اند. در همین حین یک مرتبه حاج یدالله از راه رسید. حاج یدالله به من گفت: بزنم داداش؟! من هم گفتم: بزن. حاج یدالله همه آنها را کتک زد. یادم هست سر یکی از آنها که خیلی ادعا داشت، هیجده بخیه خورد. حاجی آن روز خیلی از این مسئله ناراحت شد که آنها در ایام ماه رمضانمشروبات الکلی مصرف کرده بودند.

یدالله از آدم مظلوم طرفداری می کرد. یادم هست یک روز صاحب کار حاج یدالله برایم تعریف می کرد زمانی که حاجی ازدواج نکرده بود و پیش ما کار می کرد؛ کارهایی می کرد که ما را مشکوک کرده بود. بعضی از مواقع داخل یکی از این روستاها می شد و به بعضی از خانه ها سر می زد. ما ابتدا در مورد یدالله فکرهای بدی به ذهنمان خطور کرد. وقتی سراغ آن خانه رفتیم متوجه شدیم که خانواده های فقیری که پدرشان فوت کرده در آن زندگی می کنند. حاج یدالله حقوقی که می گرفت نیمی از آن را به این خانواده ها می داد. وقتی ما موضوع را فهمیدیم؛ خشکمان زده بود. وقتی حاج یدالله شهید شده بود صاحبکار سابقش برای عرض تسلیت به منزل ما آمده بود و این ماجرا را با گریه برایمان تعریف می کرد. او می گفت: نماز و روزه یدالله همیشه به وقت بود. گفتم: حاجی مگه قرار بوده که این طور نباشد؟! او گفت: زمان طاغوت که کسی اهل این چیزها نبود ولی یدالله همیشه نماز و روزه اش به جا بود.

حاج یدالله رفیق باز هم بود؟

نه به آن صورت. با چند نفر دوست بود که آنها هم از فامیل های خودمان بودند. با هم تیمی هایش فوتبال بازی می کرد اما اینطوری که با دوستان این طرف و آن طرف برود نبود. آن دوره ای که حاج یدالله رشد پیدا کرده بود این گونه نبود که تفریحاتی داشته باشد که بعضی از جوانان آن روزی داشتند.

مثلا اهل رفتن به سینما بود؟

اطلاع دقیقی در این زمینه ندارم. چون حاج یدالله با من زیاد این طرف و آن طرف نمی رفت. البته در خانواده ما تا زمانی که امام خمینی به ایران نیامده بود ما تلویزیون نداشتیم. وقتی ایشان به ایران برگشتند و در بهشت زهرا، گفتند که تلویزیون بد نیست اما به شرطی که از آن درست استفاده بشود. غروب همان روز پدرم به من گفت: برو شهریار و یک تلویزیون خریداری کن.

پدربزرگم گفته بود یدالله آدم بزرگی می شود

اتفاق افتاد که کسی از حاج یدالله در دوران کودکی شکایتی به پدرتان کند؟

زمانی که حاج یدالله به مدرسه می رفت. یک روز فردی به پدرم گفته بود که یدالله یک مقدار شیطان شده است. و یک مقدار با یکی از بچه ها شیطنت می کند.

پدرم یدالله را صدا کرد. حاج یدالله عادتش این بود وقتی که با او صحبت می کردید، سرش را پایین می انداخت و هیچ چیزی نمی گفت. پدرم گفت: یدالله جان اگر برای من فتح نمی آوری؛ ننگ هم نیاور. چه کار کردی که بیایند به من بگویند تو شیطانی کردی و کسی را کتک زده ای. کار اشتباهی کرده ای. یدالله گفت: نه بابا جان، ان شالله بزرگ که شدم فتح هم برایتان می آورم. همان موقع من با خودم گفتم که این بچه چه می گوید.

حالا شیطنتش چه بود؟

بعدها که پرسیدیم فهمیدم که یکی از بچه ها با کسی درگیر شده بود و زورش به او نرسیده را کتک بزند. خانواده آن فرد هم به این فامیل ما شکایت کرده بود. خب یدالله قوی، نترس و دلاور بود و همه به او تکیه می کردند.

اوضاع تحصیلی حاج یدالله به چه صورتی بود؟

حاجی درسش خیلی خوب بود. فکر کنم تا کلاس دهم یا یازدهم هم ادامه داد. اما شرایط ادامه تحصیل برایمان خیلی سخت شده بود. آن روزها مدرسه ما در شهریار بود و باید از روستای باباسلمان تا ابتدای جاده هر روز پیاده می رفتیم. آنجا هم آنقدر باید منتظر می ماندیم تا یک وسیله نقلیه عبور کند و سوار آن بشویم تا به شهریار برویم. اکثر روزها هم چون ماشین نبود دیر به مدرسه می رسیدیم. معلم هم نمی گذاشت که ما به داخل کلاس برویم. به همین دلیل از درس و مشق عقب می افتادیم. بعد از مدتی من ترک تحصیل کردم. اما حاج یدالله چند سال بیشتر درس خواند. حتی بعضی مواقع پیاده به سمت شهریار می رفت. زمستان ها که برف می آمد؛ وقتی حاج یدالله از مدرسه پیاده به منزل رسید؛ پدرم به او گفت: بابا جان مواظب خودت باش. یک وقت گرگ یا درنده ای تو را در بیابان می خورد. یدالله هم می گفت: پدر جان ماشین نیست. من هم مجبورم از وسط بیابان به سمت شهریار بروم. به همین دلیل حاج یدالله هم مجبور شد که درس را رها کند. وگرنه حاج یدالله درسش خیلی خوب بود اما شرایط به گونه ای پیش رفت که درس را رها کرد. گویا بعدها که حاج یدالله به سپاه رفت؛ مقداری درس را ادامه داد.

درس را که رها کرد، به چه کاری مشغول شد؟

وقتی درس را رها کرد چون کارهای فنی را دوست داشت. در کارگاه تانکرسازی پسر عمه هایم)جانعلی و خانعلی( مشغول به کار شد. یک مقدار که کار را یاد گرفت به جاده ساوه رفت و کارش را آنجا ادامه داد.

از بعضی دوستان حاج یدالله شنیده ام که ایشان قبل از پیروزی انقلاب با بهایی ها درگیر شده بود. در این زمینه برایمان بگو یید. در حدود روستای ما چند خانواده بهایی زندگی می کرد. قبل از پیروزی انقاب گاهی مردم با اینها درگیر می شدند. بهایی ها هم آن موقع از طرف حکومت شاه حمایت می شدند و مقامشان بالا بود. کسی زیاد جرات نمی کرد که به آنها چیزی بگوید. یادم هست یکبار که به حمام عمومی رفته بودم. آن روزها بهایی ها هم به حمام عمومی می آمدند. وقتی وارد حمام شدم، دیدم صاحب حمام با یکی از این بهایی ها گلاویز شده است. من هم تا این صحنه را دیدیم وارد منازعه شدم و به هر صورتی آن بهایی را با کتک از حمام بیرون کردیم. بلافاصله من توسط نیروهای پاسگاه بازداشت شدم. یعنی بهایی ها تا این مقدار قدرت داشتند. در پاسگاه به من گفتند که با آنها روبوسی کنم تا مرا رها کنم. من هم گفتم: اگر زندان بروم این کار را نمی کنم. خلاصه یک مقدار پولی دادیم و از پاسگاه رها شدیم. من درگیری حاج یدالله با بهایی ها را به چشم ندیدم. اما اوایل پیروزی انقلاب که حاج یدالله در سپاه بود، چند نفر از آنها را بازداشت کرد. طبق گزارشاتی که مردم به سپاه کرج داده بودند، بهایی ها در زیرزمین خانه شان دستگاه های مخابراتی وصل کرده بودند و با اسرائیل در تماس بودند. البته امکان دارد زمانی که حاج یدالله مدرسه می رفته با بهایی ها درگیر شده باشد. از سال 56 که تظاهرات ها در کشور شروع می شود و موج انقلاب اسلامی فراگیر می شود.

پدربزرگم گفته بود یدالله آدم بزرگی می شود

حاج یدالله چه کار می کردند؟

حاج یدالله قبل از سال 56 مشغول به فعالیت های انقلابی بود. هنوز هیچ خبری نبود که او یک فرد کاملا انقلابی بود. یعنی به تهران رفت و آمد داشت. البته ما اطلاعی به این موضوع نداشتیم و بعداً متوجه شدیم.

پس شما چگونه متوجه این موضوع شدید؟

از طریق دایی ام متوجه شدیم. او در شهرری و محله امازاده ابوالحسن سکونت داشت. ایشان پدر شهید بود و خودش هم یک آدم انقلابی بود. پدر دایی ما هم نامش «ملایدالله » بود که اسمش را برای حاجی انتخاب کرده بودند.

حاج یدالله با دایی یوسف رفت و آمد داشتند؟

خیلی زیاد. حاج یدالله از همان دوره که انقلابیون طرفدار امام خمینی فعالیت خود را آغاز کرده بودند، در پخش اعلامیه با آنها همکاری می کرد. منتهی چیزی به ما نمی گفت. اما من می دانستم که دایی یوسف فعالیت انقلابی دارد.

ظاهر حاج یدالله آن روزها به چه صورتی بود؟

لباسی که همه مردم می پوشیدند او هم می پوشید. به آن صورت هم به دنبال مد روز نبود. مثلا شلوار پاچه گشاد می پوشید. ولی از لحاظ نماز و برنامه های مذهبی کم نمی گذاشت. حاج یدالله دوره ای که انقلاب اسامی شروع شد، اولین کسی بود که در مسجد روستای باباسلمان علیه شاه شعار داد. وقتی حاجی شعار داد، همه اهالی روستا از مسجد فرار کردند چون می ترسیدند. اما حاج یدالله بدون هیچ ترسی علیه شاه و حکومتش شعار داد. یک مرتبه مسجد خالی شد. تنها هفت هشت نفر ماندند. بعد از مسجد که بیرون آمد، راه افتاد به سمت کوچه های روستا که علیه شاه شعار بدهد. جلو رفتم و جلویش را گرفتم که این کار را نکند. به من گفت: به شما ربطی ندارد. اگر تو می ترسی برو در خانه ات. وقتی هم صبح می شد هم به تهران می رفت. بعضی از مواقع هم دو الی سه شب در تهران می ماند. من هم بعضی از روزها با او همراه می شدم. در تهران با یک روحانی ارتباط داشت که نامش را یادم نیست. با آن بنده خدا رفیق شده بود. این روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسامی می شد که حاج یدالله دیگر مسلح شده بود. حتی یک روز که درگیری مردم با ماموران شاه در پادگان باغ شاه)میدان حر فعلی( به پایش تیر می خورد. خلاصه سه شب ما از او خبر نداشتیم. به هر جا هم که سرکشی می کردیم موفق پیدا کردن او نمی شدیم. تا اینکه یکی از اقوام به ما خبر داد که نام یدالله را در لیست بیمارستان ساسان دیده است. وقتی به بیمارستان رفتیم؛ دیدیم زخمی در آنجا زیاد است. آن موقع هم ماموران شاه زخمی ها را از پرسان فهمیدیم که حاج یدالله از بیمارستان رفته است. آن روزها من یک پیکان داشتم به طرف شهریار برگشتم. ابتدای جاده شهریار پادگان نظامی وجود داشت. مردم جلوی پادگان تجمع کرده بودند و با مامورین درگیر بودند. من هم به مردم پیوستم. بعد از ساعتی به سمت منزل راه افتادم. داشتم از سعیدآباد رد می شدم که ماشین را نگه داشتم. دایی یوسف و پسرخاله ام که ماشین داشت آنها مرا کنار جاده دیده بودند و آنها هم توقف کردند. به سمت من آمدند و مرا صدا زدند. جلو که رفتم با تعجب دیدم حاج یدالله در صندلی عقب ماشین دراز کشیده. گفتم: چی شده؟ جریان را برایم تعریف کرد. به او گفتم که چند روز است دنبالش گشته ام. دایی یوسف گفت: ما هم از طریق یک نفر خبردار شدیم. کمک کردیم و یدالله را به منزل آوردیم. در بیمارستان سجاد، یک آشنایی داشتیم که هر چند روز یکبار حاج یدالله را برای تعویض پانسمان به آنجا می بردیم. مدتی که گذشت دوباره حاجی راه افتاد که آن وقت دیگر حکومت پهلوی از بین رفته بود.

اتفاق افتاد که پدر با رفتن حاج یدالله به تظاهرات مخالفت کرده باشد؟

پدرم هیچ وقت با این کارهای یدالله مخالفت نکرد. حتی زمانی که حاجی می خواست به عضویت سپاه دربیاید؛ بعضی از افراد به دیدن پدرم آمده بودند و می گفتند که نگذار یدالله پاسدار شود که چنان و چنان می شود. آخر سر هم پدرم گفت: من برای رضای خدا کار می کنم و زیر برگه عضورت حاج یدالله را امضا کرد.

حاج یدالله در روستا با مامورین شاه هم درگیر شد؟

جلوی خانه پدری ما در روستای باباسلمان یک تانکر خیلی بلند قرار داشت. کنار آن همخانه پسر عموی من که او هم بعدها در جنگ به شهادت رسید قرار داشت. )شهید حسینعلی کلهر( ارتفاع این تانکر خیلی زیاد بود. یک روز حاجی مقداری رنگ برداشت و به بالای تانکر رفت و روی آن شعار نوشت. از آنجایی ها که بعضی از اهالی روستا طرفدار شاه بودند به پاسگاه خبر دادند. من پایین تانکر ایستاده بودم که ماشین جیپ پاسگاه با سه نیرو آمدند. حاج یدالله خیلی چابک بود. تا نیروهای پاسگاه را دید از روی تانکر به پشت بام منزل حسینعلی پرید. نیروهای پاسگاه خشکشان زده که حاج یدالله چگونه از روی این تانکر پریده است. از پشت بام آنجا هم به پشت بام منزل خودمان پرید. یعنی فاصله کوچه را پرید. من که آن پایین ایستاده بودم؛ ماموران به من گفتند: این چه کسی بود که این کار را کرد؟ گفتم: نمی دانم. گفتند: تو بچه اینجایی آن وقت نمی دانی این چه کسی بود؟! گفتم: خب؛ من نمی دانم چه کسی بود. فقط دیدم از راه آمد و به بالای تانکر رفت شعار نوشت و رفت. به هر صورت مامورها هم دست به سر شدند و رفتند.

بعد از پیروزی انقلاب اسامی حاج یدالله کمتر به خانه می آمد؟

بله. مخصوصاً دورانی که به عضویت سپاه درآمده بود. از بس که کم به خانه می آمد، دختر حاج یدالله به پدر من می گفت: بابا. یعنی هر وقت یدالله از جبهه برمی گشت؛ بغلش نمی رفت. یک روز پدرم به یدالله گفت: این دختر بچه ات است. یدالله گفت: بابا درست است. دوستش هم دارم. ولی من آخرش شهید می شوم و اگر من شهید شوم و او به من وابسته شود، آن موقع مشکل است. حاج یدالله سه یا چهار ماه یک بار به منزل می آمد. هر وقت هم که می آمد از سپاه با ماشین به دنبالش می آمدند که برادر کلهر فلان جا جلسه است و باید برویم.

ازدواج هم که کرد با همسرش به مشهد رفت و برگشت. هیچ مراسم خاص عروسی هم نگرفت.

حاج یدالله خودش همسرش را انتخاب کرد یا خانواده برای او همسری پیدا کردند؟

خانواده همسر حاج یدالله با خانواده ما خیلی رفت و آمد داشت. چون پدر همسرش، پسرخاله پدرم است و مادرش هم خواهرزاده پدرم است. لذا حاج یدالله همسرش را زیاد می دید. همدیگر را خواستند و خانواده ها هم راضی بودند.

در زمان غیبت حاج یدالله در منزل پدر و مادر برای او دلتنگی نمی کردند؟

چندین بار مادرم از حاج یدالله خواست که بیشتر در شهریار بماند. اما هر دفعه حاجی می گفت: مادرجان می بینی که الان موقعیت طوری است که این کار نشدنی است. الان جنگ است و اسلام احتیاج به ما دارد. اینها را که می گفت مادرم ساکت می شد. بعد به مادرم می گفت: مادرجان ناراحت نباش. هر موقع من شهید شدم، برای من گریه نکنی، برای امام حسین)ع( گریه کن. وقتی که شهید هم شد مادرم اشک از چشمش نیامد، یعنی جلوی گریه خودش را گرفت. بعد از چند وقت که پسر عمویم شهید شد؛ مادرم خیلی گریه می کرد.

در آن دوران می دانستید که حاج یدالله فرمانده است؟

دوره جنگ من هم گاهی به منطقه می رفتم. اوایل سال 61 بود که با چند نفر از دوستانم به شهرک المهدی رفتیم. به همراه خودمان یک ماشین لباس هم بردیم. آن زمان سایت های چهار و پنج را هم گرفته بودند. در ابتدا ما را به شهرک راه نمی دادند. به دژبانی گفتم: من برادر، حاج یدالله هستم. می خواهم ایشان را ببینم. به هر صورت ما را راه دادند و به اتاق حاج یدالله راهنمایی کردند. در آنجا به غیر از خودش، حاج علی فضلی و چند تن از فرماندهان دیگر هم حضور داشتند. ما را خیلی تحویل گرفتند. چند اتاق معمولی آنجا قرار داشت. نشستیم و برایمان داخل این شیشه مربایی ها چای آوردند. ما هم مقداری وسیله برایشان بردیم. بعد که از اتاق بیرون آمدیم بیرون به یدالله گفتم: یک نامه ای به ما بده که بتوانیم جلو برویم. گفت: بگذار بروم خودش نوشت و امضا کرد و آورد. من خطش را می شناختم. به من گفت: به دوستانت نگو که حالا ما اینجا فرمانده و یا جانشین هستم. من برای رضای خدا اینجا هستم. نامه را گرفتم و رفتیم. یکی از فامیل های ما که زیاد جبهه همراه من بود. این نامه را که گرفتم؛ گفتم: فکر کنم نامه را از حاج علی فضلی گرفت. این فامیل مان گفت: این خط خود یدالله است! گفتم: پس به این دو نفر دیگر ماجرا را نگو. حتی پدرم هم نمی دانست که حاج یدالله چه جایگاهی در جبهه دارد.

یعنی شما هم نمی دانستید که حاج یدالله فرمانده است؟

می دانستم که یدالله یک مسئولیتی در جبهه دارد اما نه تا این حد. نمی دانستم اینقدر جایگاهش بالاست. چند باری که من منطقه رفتم، چند روزی که می ماندم، حاج یدالله مرا سریع به شهریار برمی گرداند. به من می گفت: شما به خانه برو. پدر و مادر ما پیر هستند و همسر من هم تنهاست. تو هم سه دختر داری. من هم که شهید شوم چه کسی می خواهد به اینها توجه کند. من هم مجبور می شدم که برگردم. همینطوری چند وقت یک بار می رفتم. وقتی که حاج یدالله شهید شد، 45 روز به جبهه رفتم.به هر صورت حاج یدالله زمانی که در قید حیات بودند امکاناتی از طرف سپاه در اختیار ایشان قرار می گرفت. تا جایی که می دانیم حاجی از این امکانات استفاده نمی کرد.

در این زمینه برایمان بگویید.

وقتی حاج شهید شد، غیر از وصیت نامه اش یک نامه کوچک هم بود که گفته بود آن را به برادرم بدهید. متن نامه دستخط حاجی بود. حالا بگذریم که چه چیزهایی در آن نوشته بود. در بخشی از این نامه نوشته بود که من یک بدهی به پدر دارم. هجده تومان یا بیست و شش تومان از سپاه پیش من مانده است. اینها بدهی من است. بعد نوشته بود یک طلبی از کسی دارم. حالا جریان این طلب چیست. زمانی که حاج یدالله در سپاه کرج مشغول بود؛ یکی از پاسدارها را به دلیلی از سپاه اخراج می کنند. آن طرف هم پیش حاج یدالله می رود و گریه زاری می کند که من زن و بچه دارم. حالا چگونه خرج خانواده ام را تامین کنم. حاج یدالله آن زمان یک ماشین پیکان داشت. ماشین را به این فرد می دهد تا با آن کار کند و خرج خانواده اش را بدهد. به او هم می گوید هر وقت پول داشتی؛ برایم بیاور. این آقا هیچ وقت بدهی حاج یدالله را نیاورد. حتی تشیع جنازه حاجی هم نیامد.

بعد از شهادت حاج یدالله؛ اتفاقا آقای فضلی برای پدرم داستان را تعریف کرده بود و گفته بود که می خواهید این فرد را بازداشت کنیم؟ که پدرم گفته بود: نه. حاج یدالله ناراحت می شود. جریان دیگری که پیش آمده بود این است که یک روز حاج یدالله به همراه چند نفر از نیروهای دیگر سپاه برای یکی از همکارانشان به خواستگاری می روند. اخلاق شهید کلهر اینطور بود که کم حرف می زد، وقتی هم حرف می زد ارزشمند حرف می زد. جلسه خواستگاری که شروع شده بود همه شروع به صحبت می کنند. به حاجی می گویند: برادر کلهر شما هم حرفی بزنید. حاج یدالله هم می گوید: شما حرف هایتان را بزنید. در میان جلسه پدر دختر خانم بعد از سوالات معمولی که در تمامی جلسات خواستگاری مطرح می شود؛ از آقای داماد می پرسد که خانه داری؟ داماد می گوید: نه. تا این کلمه را گفته بود، پدر دختر خانم گفته بود که پس نمی نوانیم به شما دختر بدهیم. یک مرتبه حاج یدالله که گوشه مجلس نشسته بوده، میگوید: آقا داماد خانه هم دارد. دوستان دیگری که در جلسه حضور داشتند ساکت شده و دیگر حرفی نزده بودند. وقتی از خانه عروس خانم بیرون می آیند، آقای داماد به حاج یدالله می گوید: برادر کلهر من که خانه ای ندارم، چرا دروغ گفتید؟ حاجی هم می گوید سپاه خانه ای به من داده که از آن استفاده نمی کنم. آن خانه برای تو. همه دوستان حاجی از این برخورد او تعجب کرده بودن که مگر می شود یک آدم این همه بخشنده باشد. به همه آنها هم گفته بود تا زمانی که من زنده هستم، نباید این جریان را برای کسی تعریف کنید.

حاج یدالله خیلی اهل شوخی بود؟

حاجی واقعا اهل شوخی بود. حالا یک خاطره از دوران بچگی اش بگویم. ما به خانه خاله ام رفته بودیم. حاج یدالله خیلی با خاله ام شوخی می کرد. البته همه فامیل خاطر حاجی را خیلی می خواستند. موقع نماز بلند شدیم که نماز بخوانیم. ایستادیم که قامت ببندیم. حالا یدالله هم پشت سر من ایستاده است. دستش را بلند کرد و موقع قامت بستن؛ گفت: سه رکعت نماز مغرب می خوانم از ترس صاحبخانه قربت الی الله. یک مرتبه همه زیر خنده زدیم. او خیلی اهل شوخی بود ولی این کار را هم روی حساب و کتاب بود. یا مثلا عادت داشت زمانی که یک مقدار رشد کرده بود، همه که جمع بودند و اهل منزل حضور داشتند، یک پارچه روی دوشش می انداخت و می رفت روی صندلی می نشست و شروع به صحبت می کرد. البته این خاطرات برای دوران کودکی اش بود.

زمانی که پاسدار شده بودند هم اهل شوخی بودند؟

خیلی کمتر شده بود. اصا حاجی کم حرف شده بود. یادم هست زمانی که بنی صدر رئیس جمهور شده بود. حاجی دیگر پاسدار شده بود. یک روز من و حاج یدالله و پسر عمه هایم خانعلی و جانعلی نشسته بودیم. این دو تا برادر در مورد بنی صدر بحث می کردند. یکی از آنها می گفت: بنی صدر کارش درست نیست. دیگری می گفت: چرا توهین می کنی؛ او شخص محترمی است. حاج یدالله هم ساکت نشسته بود و هیچی نمی گفت. وقتی دید اینها خیلی بحث شان بالا گرفت؛ گفت: من یک چیزی می گویم و همین جا باید دفن کنید. یدالله گفت: جانعلی درست می گوید. بنی صدر، آدم قابل اعتمادی نیست. ما هم درگیرش هستیم. الان ارتش به دستور بنی صدر به ما هم اسلحه نمی دهد. چند وقت پیش هم بنی صدر و همسرش به اهواز آمده بودند. نیروهای ارتش هم جلوی آنها رژه رفتند که همسر بنی صدر در این مراسم بی حجاب بود. ما رفتیم به او رساندیم که اگر یک بار دیگر این کار را بکند ما خودمان او را درست می کنیم. بعد از آن ماجرا را به امام گفتیم. ایشان فرمودند: خودم می دانم، صبر کنید به موقعش.

اتفاق می افتاد که حاج یدالله در خانه و جمع دورهمی صحبتی از شهادت بکند؟

صحبتی در این زمینه نمی کرد. حاج یدالله در عملیات والفجر هشت خیلی زخمی شده بود و نادعلی هم به شهادت رسید. کسی به ما اطلاع نداده بود که چنین اتفاقاتی افتاده است. چند روزی که می گذرد، برادر جبرائیلی که از دوستان حاجی بود، به خانه ما آمد و گفت که یکی از آشنایان زخمی شده، بیا با هم برویم. تو راه گفت: نادعلی شهید شده و یدالله هم زخمی شده است ولی این را فعلا به خانواده اش نگو. خلاصه به بیمارستان نجمیه رفتیم. دست حاجی خیلی دچار مشکل شده بود و یکی کلیه هایش از بین رفته بود. حاجی بی هوش روی تخت افتاده بود. به خانه رفتیم و فردا مجددا به بیمارستان رفتم. این بار حاجی به هوش آمده بود. یکی از بچه ها بهش گفت: حاجی چطوری؟ گفت: خوبم. برگشت گفت: نمی دانم من چکار کردم که شهید نمی شوم؛ من باید شهید می شدم. حاجی مدتی دوران نقاهت را گذراند. در همین مدت هم با هواپیما به منطقه می رفت و برمی گشت. وقتی هم که دستش بهتر شد به جبهه رفت. چند وقتی منطقه بود و مجددا به خانه برگشت. حاج یدالله هر وقت که به مرخصی می آمد همه خانواده برای دیدنش جمع می شدند. حاجی کنار مادرم نشسته بود. مادرم به او گفت: دستت چطور است؟! ببینم دستت را. حاجی گفت: خوبم. مادرم گفت: دستت کی خوب می شود؟! گفت: مادرجان تحمل کن، خوب خوب می شود. وقتی این بار به جبهه رفت، چند روز بعدش شهید شد. مادرم می گفت: یدالله خودش می دانست که شهید می شود. انگار خودش می دانست که می خواهد شهید شود.

چه زمانی خبر شهادت یدالله را به خانواده دادند؟

چند روز بعد از شهادتش. پیکر حاجی را در کرج تشیع کرده بودند و ما اطلاع نداشتیم. بعد پیکرش را به سردخانه برده بودند. غروب همان روز پسر عمویم که بعدها به شهادت رسید؛ به خانه ما آمد. به من گفت: بیا مادرت حالش خوب نیست. من شک کردم. گفتم: راستش را بگو. نزدیک خانه پدرم که رسیدیم گفت: پسر عمو یدالله رفت پیش امام حسین و زد زیر گریه. می گفت: مرا نبرد. خلاصه من هم زدم زیر گریه و به خانه پدرم رفتیم و خبر را به آنها دادیم. قیامتی شده بود و همه گریه و زاری می کردند. فردای همان روز پیکر حاجی در شهریار تشیع شد و طبق وصیت خودشان حاج آقا صادق زاده که امام جمعه رباط کریم بودند نماز را بر پیکر حاجی خوانده بود.

نام حاج یدالله بیشتر شما را یاد چه خاطراتی می اندازد؟

شوخی های که حاجی در خانه انجام می داد. یا وقت هایی که خانه من می آمد و با دخترهای من شوخی می کرد. بچه های من خیلی به حاج یدالله علاقه داشتند.

حالا بد نیست این خاطره را برای شما بگویم. بعد از شهادت حاج یدالله من 45 روز به جبهه رفتم. در منطقه ای که بودیم، پلی وجود داشت که عراقی ها آن را بمباران کرده بود. می خواستند این پل را مجددا راه اندازی کنند. اعلام کردند که چه کسی جوشکاری بلد است. خب من فنی بودم. من و یکی از اقوامم که او هم جوشکار بود. هر دو دست بلند کردیم. آن طرفی هم که داشت صحبت می کرد پاسدار بود و مرا می شناخت. او گفت: شما نه. حاج یدالله تازه شهید شده و ما نمی توانیم اجازه بدهیم. خلاصه به هر دردسری بود ما برای جوشکاری رفتیم. یک نفر را هم با من فرستادند. وقتی نشستیم که کارمان را شروع کنیم و ساک هایمان را باز کردیم. عکس حاج یدالله در کیفم بود. آن طرف وقتی عکس حاجی را دید، گفت: شما فامیل حاج یدالله هستید؟ گفتم: بله؛ برادرش هستم. آن فرد از جایش بلند شد و صورت مرا بوسید و زد زیر گریه. یک آدم مسنی بود. گفت: اولین باری که به لشکر آمدم یک خاطره از حاج یدالله دارم که می خواهم برایت بگویم. گفتم: خوب بگو. گفت: همان روز اول ورودم به لشکر مرا به عنوان نگهبان در دژبانی گذاشتند. به من گفتند شما اینجا باش و هر کسی را نگذار به داخل بیاید. ببین طبق نامه ای که برادر کلهر آن را امضا کرده؛ دستور داده که خیلی باید حواستان جمع باشد. اگر او بداند که کم کاری کرده ای خیلی مشکل می شود. به هر صورت من در دژبانی نشسته بودم، که یک موتورسوار با موهای فرفری آمد و گفت: این زنجیر را بینداز، من می خواهم بروم. گفتم: نمی توانم. گفت: بگذار بروم، گفتم: نه؛ نمی شود. بدون نامه نمی توانم شما را به داخل راه بدهم. موتور سوار گفت: ببینم اگر خود برادر کلهر هم بیاید نمی گذاری؟ گفتم: چرا. گفت: خیلی خب؛ من می روم نامه می گیرم. همین که موتور سوار دور زد و رفت. دو سه جیپ که در آن فرماندهان رده پایین تر در آن نشسته بودند به دژبانی رسیدند و به من گفتند: برادر کلهر چه کار داشت؟ گفتم: آن موتور سوار برادر کلهر بود؟ گفتند: بله. بدنم لرزید؛ با خودم گفتم دیگه کار من تمام شد. چند روز بعد از این اتفاق یک نامه آوردند و به من دادند. حاج یدالله به خاطر دقت در کارم برای من هشت روز تشویقی نوشته بود.

اگر بخواهی در یک جمله یدالله کلهر را تعریف کنید؛ چه می گو یید؟

حاج یدالله یک قهرمان بود. او شخص با ایمانی و دلاوری بود.

منبع: ماهنامه شاهد یاران/ يادمان شهيد یدالله کلهر / شماره 127 / اردیبهشت ماه 3951

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده