صدام كه سال ۱۳۵۴ براي نخستين بار نام «سرهنگ آبشناسان» را شنيده بود، خوب مي دانست كه شكست آبشناسان به كابوسي خوفناك شبيه است و باز هم همين صدام، ژنرال «قادر عبدالحميد» را براي دست به سر كردن شير صحراـ لقبي كه در جبهه به آبشناسان داده بودند ـ به دشت عباس فرستاد.
جدال با قادر عبدالحميد در دشت عباس

نویدشاهد: صدام كه سال ۱۳۵۴ براي نخستين بار نام «سرهنگ آبشناسان» را شنيده بود، خوب مي دانست كه شكست آبشناسان به كابوسي خوفناك شبيه است و باز هم همين صدام، ژنرال «قادر عبدالحميد» را براي دست به سر كردن شير صحراـ لقبي كه در جبهه به آبشناسان داده بودند ـ به دشت عباس فرستاد.

صدام حسين، ژنرال قادر عبدالحميد را فرستاده بود تا با گروهش، آبشناسان را در دشت عباس اسير كنند. آبشناسان هم از سويي مطلع شده بود كه عبدالحميد آمده است سراغ او و حدود ۵۰ كيلومتر با مقر آنها فاصله دارد. آبشناسان، گروهبان «بنفشه»، «سام» بيسيم چي، «بيوك» موتورسوار و چند نفر ديگر ۴۰ كيلومتر رفتند تا تو خاك عراق تا به عبدالحميد و گروهش پاتك بزنند. ژنرال قادر عبدالحميد همراه گروهش با يك جيب مخابراتي حالا فقط ۲۰۰ متر يا شايد هم كمتر از آن با آنها فاصله داشتند. انگار عبدالحميد قصد نداشت جلوتر بيايد. صداي خودش بود؛ خود عبدالحميد، بلند و تند عربي حرف مي زد. صدايش رسا و طنين انداز بود. سام تكاني به خود داد و ژ ـ ۳ را از ضامن خارج كرد. دست يكي از سروان ها به رعشه افتاده بود. آبشناسان هم كلاشينكف را از ضامن خارج كرد. گروهبان بنفشه گلوله را چپاند تو لوله آر پي جي. جيپ مخابراتي رسيده بود به ۵۰ متري تپه اي كه سرهنگ آبشناسان پشت آن پنهان شده بود. خرمي اشاره كرد: گروهبان بنفشه برخاست و شليك كرد. صداي انفجاري مهيب زمين را لرزاند و بعد قارچي بزرگ از دود و آتش به هوا برخاست. راننده جيپ بهت زده و چلپاسه وار از پشت فرمان پايين پريد. جيپ تو دنده بود، تكاني خورد و به جلو پريد.

ژنرال قادر عبدالحميد، حيران و هراس خورده، هنوز به صرافت حركتي نيفتاده بود كه چه بكند و چه نكند. چرخيد سمت تپه اي كه آبشناسان آنجا بود و لوله كلاشينكف او را روي شكمش ديد. آبشناسان درست روبه رويش بود و انگشت سبابه اش روي ماشه كلاش. صداي تيراندازي بي وقفه به گوش مي رسيد و صداي سام، بنفشه، بي سيم چي و خرمي با جمله هاي عربي قاتي شده بود.

چشمان ژنرال قادر عبدالحميد، فرستاده صدام حسين از حيرت وق زده بود. كلتي سمت راست كمرش بسته بود و لباسي مرتب و اتو كشيده به تن داشت. دست هايش را بالاتر برد. چشمانش گرديد سمت لوله كلاشينكف كه حالا بالاتر از نافش بود. منگ و گيج با لكنت تنها اين كلمه را بريده بريده و با لهجه اي غريب به زبان آورد:

«آ... آ... آبشناس!»

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده