گفتگو با مرتضی ناطق نوری فرزند شهید عباسعلی ناطق نوری از فعالان سیاسی قبل از انقلاب
سه‌شنبه, ۱۸ تير ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۲۴
بعد از سال 43 امام تبعید شده بود عباس آقا مبارزه علیه شاه را با شگرد خاصی شروع کرد و این بود که عموی بنده حضرت حجت الاسلام ناطق هر کجا برای سخنرانی و منبر می رفت و زمینه را مساعد می دید که جای خوبی برای پایگاه است، مرحوم عباس آقا را به افراد مسجد و هیئت معرفی می کرد.
نماینده مجلس که گیوه نمی پوشد!


نویدشاهد: بعد از سال 43 امام تبعید شده بود عباس آقا مبارزه علیه شاه را با شگرد خاصی شروع کرد و این بود که عموی بنده حضرت حجت الاسلام ناطق هر کجا برای سخنرانی و منبر می رفت و زمینه را مساعد می دید که جای خوبی برای پایگاه است، مرحوم عباس آقا را به افراد مسجد و هیئت معرفی می کرد که برادرش برای بچه ها تفسیر بگوید......... شناسایی منطقه هدف را آقای ناطق انجام می دادند و عباس آقا بعد از ایشان می رفت تدریس قرآن به بچه ها. در خلال بحث های قرآن و تفسیر مثلا از میان صد نفر و دویست نفر، در مکان های مختلف تهران، کار مرحوم ابوی شناسایی بچه های فرهیخته این جماعت بود برای مبارزه، چون همه ظرفیت نداشتند، ساواک و شاه حاکم بود. ابتدا با یک سخنرانی و منبر آقای ناطق شروع می شد و بعد از آن شناسایی محیط و هدف انجام می گرفت.
مرحوم ابوی در سا لهای 42 که من دو سه ساله بودم عضو گروه موتلفه بود. غیر از موتلفه ایشان شاگرد آقای جعفری و در برخی از مباحث مربوط به ضد بهائیت در انجمن حجتیه فعالیت داشتند.
 در بخش فرهنگی آن روزگار بسیار متمرکز شده بود بر ضد بهائیت در آن سال ها بعد که امام مبارزه را آغاز کرد یعنی قبل از مبارزه امام، بیشترین فعالیتشان فعالیت فرهنگی بود علیه بهائی ها که بعضا مرتبط با تیم حاج محمود حلبی بود و کار فرهنگی می کردند. امام مبارزه را که شروع کرد پدر عضو موتلفه شدند. ایشان در گروهی بودند که قرار بود منصور را ترور کنند. قرعه به نام آقایان دیگر افتاد و مرحوم امانی ها بودند که آن قضیه اتفاق افتاد و حسنعلی منصور ترور شد و برخی فراری شدند.
بعد از سال 43 امام تبعید شده بود عباس آقا مبارزه علیه شاه را با شگرد خاصی شروع کرد و این بود که عموی بنده حضرت حجت الاسلام ناطق هر کجا برای سخنرانی و منبر می رفت و زمینه را مساعد می دید که جای خوبی برای پایگاه است، مرحوم عباس آقا را به افراد مسجد و هیئت معرفی می کرد که برادرش برای بچه ها تفسیر بگوید.
شناسایی منطقه هدف را آقای ناطق انجام می دادند و عباس آقا بعد از ایشان می رفت تدریس قرآن به بچه ها. در خلال بحث های قرآن و تفسیر مثلا از میان صد نفر و دویست نفر، در مکان های مختلف تهران، کار مرحوم ابوی شناسایی بچه های فرهیخته این جماعت بود برای مبارزه، چون همه ظرفیت نداشتند، ساواک و شاه حاکم بود. ابتدا با یک سخنرانی و منبر آقای ناطق شروع می شد و بعد از آن شناسایی محیط و هدف انجام می گرفت.
مثلا در منطقه کن منبر می رفت. می دیدند بستر خوبی است، جوانان ها به مسجد آمدند جای این کار است و یکدفعه می گفت جلسه قرآن بگذارید. ایشان می رفت به عنوان جلسه قرآن و تفسیر هفتگی. مثلا یک روز از هفته کن بود یک روزی از هفته قهرودی های کاشان و یک روز هفته با بچه های ونک یا سوهانک و امیریه، مکان های مختلف تهران امامزاد ه حسن. مسجد ابوذر که آیت الله خامنه ای دست شان در انفجار مجروح شد. جاهای مختلف ایشان جلسات قرآنی داشتند.
در لوای قرآن از این صد تا جوان و آدم هایی که برای قرآن آمدند شناسایی و تک تک بعضی از آنها را انتخاب می کرد و اردو برگزار می کرد ده تا از این هیئت ده تا از آن هیئت می آمدند اردو. اردوی فرهنگی. در قالب اردوی فرهنگی در آنجا باز از این گروه صد نفری که از تهران آمدند. بیست تا انتخاب می شدند برای هسته های تشکیلاتی پس زیربنا این گونه درست می شد. در نزدیکی های انقلاب، هسته های دیگری تشکیل شده بود. ما هم گروهی درست کردیم به نام گروه ندای اسلام.

گروه ندای اسلام

امام اعلامیه که می دادند توسط دکتر بهشتی منتقل می شد به آقای ناطق و آقای ناطق به دست مرحوم ابوی می رساند. و ما می شدیم چاپخانه، چاپ می کردیم و در همین هیئت ها پنهانی توزیع می شد یا توسط هسته های شهرستانی توزیع می شد. یا در مغازه مان خیابان خیام جعبه های سوزن خیاطی چیده شده بود که طرف می آمد مغازه انگار که جعبه سوزن خریده اما در جعبه اعلامیه بود که به او می دادیم. گروه های دیگری وجود داشتند مثل توحیدی صف  )مرحوم بروجردی و مرحوم بیگ زاده(. مثل منصورون. گروه هایی از مبارزین شروع کردند مبارزه مسلحانه و آمدند خوان سالار را منفجر کردند. تماس گرفتند از طریق آقای بهشتی، با امام که بچه ها مبارزه مسلحانه را شروع کردند. امام پیغام دادند که مبارزه مسلحانه نکنید یعنی بر عکس مرحوم نواب صفوی، یک تعلقی در امام شکل گرفته بود که مبارزه مسلحانه باز مثل قبلی می گیرند می کشند مثل مجاهدین خلق و چریک فدایی نتیجه نمی دهد.
مردم را باید روشن کرد که انقلاب صورت گیرد نه اینکه ترور فقط صورت بگیرد بحث امام این بود که انقلاب را از حالت تشکلی و دانشجویی خارج کنید و فراگیرش کنید.
 امام مرتبا هفتگی سخن می گفت که این سخنان یا ضبط می شد یا اعلامیه مکتوب می دادند اینها چاپ می شد. ما کارمان این بود که یا نوار تکثیر می کردیم یا اعلامیه چاپ می کردیم دو سه مرکز خانه های تیمی تشکیل شده بود در تهران. با گروه هایی دیگر هماهنگ می کردیم. مثلا فجر اسلام که گروه فرهنگی توحیدی صف بود آنها هم اعلامیه چاپ می کردند.
یک روزی مرحوم ابوی دعوت کرد گروه های انقلابی را به منزلمان. مرحوم بروجردی هم آمد فواد کریمی نماینده دوره اول مجلس که ایشان منصورون بود از خوزستان آمد بدر، منصورون و ابوذر همدان و ... هفت گروه مبارزه مسلحانه و فرهنگی بعد انقلاب شدند «مجاهدین انقلاب اسلامی» که هر 7 تا متحد شدند. اینها قبل انقلاب متفرق بودند. توحیدی صف بخش فرهنگی شان فجر اسلام بود و فجر اسلام با مرحوم پدرم تماس داشتند و این اعلامیه ها مبادله می شد. آنها یک چاپخانه بسیار عظیمی داشتند چاپ رنگی می کردند. امکانات ما کمتر بود که چاپ سیاه سفید می کردیم بنابراین کار از قرآن شروع و به خانه های تیمی ختم می شد. حوالی انقلاب سال  56  بود. که اردوها شدت می گیرد مبارزین بیشتر شناسایی می شوند و اسلحه هم مقداری وارد می شود برای روزی که امام دستور بدهند.
منزل آقای کریمی برادر حاج احمد کریمی در شمیران مرکز چاپخانه ما بود  )ندای اسلام(  دو سه شعبه داشتیم مثلانظرآباد کرج باغ آقای شهیدی. و باغ فیض بود.

نفوذی ساواک

باغی بود که سرایدارش کاظم دهقان از بچه های باغ فیض بود که در جلسات تفسیر قرآن، شناسایی شده بود. چند مرکز چاپخانه داشتیم. در خلال این بحث ها ساواک یک نفوذی برایمان درست کرده بود. او از بچه های مجاهدین خلق بود که وارد گروه ما شده بود و با مرحوم پدر هماهنگ بود حتی در خانه ما می خوابید. او آثار شکنجه هم داشت و با عبدالله اسفندیاری عضو مجاهدین خلق دستیگر شده بودند و زندان بودند. از زندان می آید بیرون ما غافل از اینکه منبع ساواک شده بود. این آمد با ما هماهنگ شد و تمام اطلاعات ما را به ساواک داد و ما نمی دانستیم.
در سال 56 به یکباره خود ایشان آمد و منبع دو طرفه شد. از طرفی چون نان و نمک خورده بود وجدانش ناراحت می شد و یکباره می گوید که ساواک فردا می خواهد شما را بگیرد. ما در منزل همیشه جلسه می گذاشتیم پدرم گفت علی  )برادر شهیدم( تو در مبارزه و تشکیلات نیستی تودر خانه بمان و من و مرتضی فعلا خانه را ترک می کنیم شاید این خبر صحت داشته باشد )که اتفاقا صحت داشت( فردا صبح رسید. آن موقع موبایل و تلفنی نبود. دسترسی به بچه ها هم سخت بود. قرار بود فردا ظهر در خانه ما جلسه باشد که مرحوم بروجردی و آقای فواد کریمی با مرحوم ابوی ما راجع مبارزه مسلحانه بحث کنند که امام گفته ترور نکنید یعنی چی.؟
مرحوم بروجردی را توانستیم اطلاع بدهیم که نیاید و فواد کریمی را نتوانستیم. ما خانه را ترک کردیم ساواکی ها اخوی ما را گرفتند. همسایه بغلی آقا شجاع را گرفتند.
بچه های محل و خانه را تمام تفتیش کردند و رفتند. همزمان که در خانه تفتیش می کردند فواد کریمی می رسد تا درب می زند ساواکی پشت درب می گوید دست ها بالا تکان نخور. کریمی آن قدر زرنگ بوده می پرد در باغ روبه رو و فرار می کند و آن هم از مهلکه نجات می یابد و ما هم که فرار کرده بودیم. بعد من می روم چاپخانه به هوای اینکه خانه تیمی آنجا امن است. دیدم که کامیون های ارتش آنجا هستند اثاث بار می زنند ساواک آن قدر ضعیف بود نکرد که آنجا را تله کند ما که آمدیم ما را بگیرد. هیچ کسی در آن خانه نبود ریخته بود تمام دستگاه های چاپ را همراه بردند من با موتور آمدم دیدم ساواک دارد بار می زند فرار کردم. به پدر گفتم آنجا هم لو رفته معلوم می شد که همه تلفن ها کنترل بوده و همه جا را شناسایی کردند مدتی رفتیم کرج منزل پسر دایی مرحوم پدرمان آقای عباس شاه حسینی و علی نقی شاه حسینی مخفی شدیم.
یک روزی آمدم تهران منزل آقای ناطق که قرار بود اعلامیه بگیرم. ساواک درب خانه را زد موتور من جلوی درب بود، روی بدنه اش با سنگ فرز مرحوم بیگ زاده فرز زده بود چون با موتور من رفته بود خوان سالار را منفجر کرده بود که اگر موتور لو رفت من لو نروم.
ساواک می بینید این سنگ فرز خورده زنگ ناطق را می زند می گوید از امنیت هستیم درب را باز کنید خانم آقای ناطق با هوشمندی می گوید کسی خانه نیست. من کلفت اینجا هستم. اجازه ندارم من از دیوار کناری بیرون رفتم و فرار کردم و ساواک موتور را برداشت و برد.
دو روز بعد ما رفتیم خانه احمد آقا بعد از اینکه از خانه احمد آقا آمدم بیرون نیم ساعت بعد ساواک ریخت آنجا و دکتر حمید پسر عمویم را دستگیر کرد به او گفته بودند مرتضی تویی؟ حمید گفت به خدا من مرتضی نیستم. گفتند صحبت کن هیچ وقت عکس من را ساواک نداشت. ولی صدایم بود که در تلفن گفته بودم«کتردم» را این قدر بزنید. «کتردم» به زبان محلی دم کبوتر )کدینگ صحبت می کردیم( این صدای من را داشتند. گفتند نه این صدای مرتضی نیست. او را رها کردند.
دیدیم منزل احمد آقا هم یک مقدار سخت است، ما یک بی سیمی داشتیم این بی سیم رادیویی بود که تمام فرکانس های اورژانس، اداره برق و هواپیمایی را می گرفت. این را سرهنگ رحیمی که از بچه های انجمن حجتیه بود که بعداً انقلابی شده بود به ما داده بود.
آقای رحیمی این بی سیم را از روسیه وارد کرده بود ولی یک عدد از رادیوها به ما رسید که دو آنتن داشت و همه جا را شنود می کردیم دیگر فعالیت در تهران را رها کردیم و با مرحوم پدرمان تصمیم گرفتیم به شمال برویم.

سفر به اوز کلا

چند روزی در ده بودیم یکسری اسلحه بردیم آن جا مخفی کردیم در خانه مادر بزر گمان بعداز آنجا آمدیم دیدیم ژاندارمری آمده. پدرم گفت برو ببین چه خبره. )کدخدایی داشتیم به نام عمو اسحاق( من دیدم ژاندارمری آمده تحت پوشش سوال می کند چه خبر؟ یادم هست می گفت دیگر چه خبر؟ یعنی هیچ خبری نیست می خواست از زبانش بشنود که عباس آقا آمده اینجا. گفت نه خبری نیست مدتها کسی نیامده و این تفنگ اش را گذاشته بود جلوی درب اتاق و خودش داخل نشسته بود. حالا من هم دارم گوش می دهم که این چی می گوید و هم وسوسه که تفنگ را بگیریم و فرار کنم. عمو اسحاق آمد برود چایی بیاورد دید من آنجا هستم به من اشاره کرد و گفت تو چرا اینجا پلاس شدی؟ ما هم در کمین تفنگ بودیم. رفتم به بابا گفتیم همچنین خبرهایی هست خلاصه ده را ترک کردیم چند روزی به بابل رفتیم.
علی آقامان را برده بودند زندان )علی برادرم که بعدها در دفاع مقدس شهید شد( و اطلاعات زیادی نتوانستند از او بگیرند. به او گفته بودند مرتضی کجاست؟ گفته بود من نمی دانم. اطلاعاتی نداشت و در زندان بود. بعد آخر کار که بختیار درب زندان ها را باز کرد علی آقای ما هم آزاد شد. زمانی که تظاهرات خیابانی بود در تهران.
من می دانستم که مسیر تظاهرات بچه های ما کجا هست. تحت پوشش آمدم در تظاهرات، مرحوم علی آقا را دیدم و یادم هست که گریم کردم و لباس عوض کردم و یواش آمدم بغل دستش گفتم من مرتضی هستم چه خبر؟ چی پرسیدند؟
کامل از او اطلاعات گرفتم که سوالات چی بود که اگر ما را هم گرفتند تا این حد اطلاعات بدهیم.
خلاصه نیم ساعتی در مسیر راهپیمایی اطلاعات از علی گرفتم و رفتم به پدر گفتم اینها را ساواک می داند و اینها را سوال کرده است. گفت پس 70 درصد اطلاعات را می دانند.
این قصه ادامه داشت تا روز 12 بهمن که کمیته استقبال از امام تشکیل شده بود. مرحوم پدر با مرحوم هادی بیگ زاده چون اسلحه داشتیم به عنوان محافظان امام بودند. من در خانه نشستم استقبال امام را نرفتم. خانه پای بی سیم بودم که امام آمد و رفت مدرسه رفاه. امام را آنجا دیدم. روز 22 بهمن هم من مسئول شدم پای این بی سیم بنشینم و ضبط می کردم، کلانتری ها و ارتش و گارد سقوط می کرد. یادم هست هلی کوپتری بلند شد که مهمات روی مردم بریزد من تلفن زدم نیروی هوایی به هادی غفاری و اکیپش، گفتم هلی کوپتری که می آید قرار است نارنجک بریزد که آنها هلی کوپتر را در دوشان تپه زدند و افتاد.
تا لحظه آخر که بی سیم کار می کرد وقتی بود که آخرین نفر یعنی تیمسار مولوی، رئیس شهربانی در محل کارش بود. بیشترین مقاومت را کلانتری ها می کردند ارتش زیاد فعالیتی نداشت. یادم هست که تیمسار مولوی روی بی سیم می گفت کلیه کلانتری ها دستور است که مقاومت نکنید. به مردم شلیک نکنید و این صدا دیگر قطع شد.
بعد که مولوی را دستگیر کردند حاج آقا ناطق به من گفت نوار را داری نوار را دادم که باعث نجات مولوی از اعدام شد. این بی سیم این کارها را هم انجام داد.


نماینده مجلس که گیوه نمی پوشد!
شهید ناطق نوری به همراه مرتضی ناطق نوری - مازندران - نوشهر


جنگل های شمال

پدر مسئول حفاظت شد. به گوش امام رسیده بود که شمال جنگل ها را و کا خ ها و چوب های صنعتی را غارت می کنند نام پدر ما در آمد که برود مازندران چون محافظ امام پدر ما بود. حمید نقاشیان را جای خودشان گذاشت. من و حمید نقاشیان در خانه تیمی با هم بودیم علی آقای رسولی در کرج بودند آقای نقاشیان که شناخته شده بود و کلت داشت. محافظ امام شد بعد ما رفتیم به مازندران مرحوم پدرمان شد مسئول جمع آوری اموال طاغوتی ها در مازندران و حفظ اموال طاغوتی ها و کاخ ها و جنگل ها.
یک تیمی از نیرو مخصوص به همراه ما آمد که اصغر نوری پسر عموی بنده و بچه های نیرو مخصوص همراه ما بودند چون تجربه جنگل نوردی داشتند .روزها کارمان بود که جنگل بگردیم که فراری های مخفی شده را در جنگل شناسایی کنیم. بعد گوش می کردیم صدای اره موتوری هر جا می آمد می رفتیم به سمت صدا و آنجا را جمع می کردیم. در شهر هم در کاخ اشرف در نور مستقر شدیم و عباس آقا به کل مازندران می رفت شناسایی ویلاهای شاه و طاغوتی ها و امین اموال بود. بنیاد مستضعفان تشکیل شده بود ایشان شد مسئول بنیاد مازندران. بعد شد مسئول بنیاد مازندران و گیلان.کل اموال را زیر نظر داشتند و بسیار هم سختگیر بود.

توپ و کاخ اشرف

ما روزی یک توپ از کاخ اشرف برداشتیم فوتبال بازی کنیم که عباس آقا رسید گفت توپ از کجاست؟ گفتیم از گارد اشرف است که شروع کرد به من ناسزا گفتن. مال بیت المال است ما گفتیم یک توپ است کار شاقی نکردیم.. یعنی همچین عمل سختگیرانه ای داشت. از طرفی با مردم بسیار پرحوصله بود. آن روزهای اول خیلی ها می خواستند در مازندران قتل عام کنند. یادم هست که ایشان خیلی بالانس می کرد. مردم عباس آقا را قبول داشتند از طرفی افراطی نبود یعنی هر خانی را که می آوردند راحت می آمد و با او صحبت می کرد.
آقای جهرمی که وزیر کار هم شده بود. ایشان یک جوانی بود که تازه دیپلم گرفته بود پدر ما گفت تو مسئول بنیاد شهرستان نور باش ایشان مسئول بنیاد نور شد بعد مسئول بنیاد گیلان شد.
یک همچنین اوضاع و احوالی در مازندران ابتدای امر صورت گرفته بود. اگر مرحوم عباس آقا نبود خیلی ازاموال در مازندران نابود می شد و درخت های جنگل ویران می شد. آن قدر ایشان در منطقه حضور یافته بود. در منطقه دیگر جا افتاده بود که هم از طرف انقلاب است هم متدین است. آقای ناطق دیگر در مازندران معروف شده بود که بعد کاندیدا و نماینده مجلس شد و رفت مجلس.

خاطره مراجعه 2 شب

خاطرم هست که یک روزی ساعت دو بعد از نصف شب کسی درب خانه را زد و پای آیفون بود گفت عباس آقا دیدم پیرمردی است که با پدر کار دارد. من عصبانی شدم ساعت دو نصف شب پدر گفت بیاید تو. پیرمرد یک ساعت نشست.
می گفت که از پسر من یک کیلو تریاک گرفتند و پسرم زندان است. عباس آقا اصلا ناراحت نشد و گفت که من به عنوان نماینده مجلس کسی را که یک کیلو تریاک گرفته آزاد کنم؟. من که وظیفه ام این نیست. دو ساعت توضیح که این متوجه شود که این کار پسرش صحیح نیست. بعد پدرم، من را محاکمه کرد و گفت برای چی تو به این پیرمرد گفتی چرا این وقت شب آمدی خانه؟ گفت تو که تحمل نداری از خانه برو بیرون. ما نماینده مردم هستیم و باید کار مردم را راه بیندازیم.

ماجرای گیوه و موتور سیکلت

یک روزی ماشین شان خراب شده بود جیپ شهباز داشت. من موتور وسپا داشتم به من گفت مرا برسان مجلس گفتم که شما نماینده پارلمان با این موتور؟ گفت بنشین برویم، گفتم: من دورتر از مجلس پیاده تان می کنم. گفت نه باید تا خود مجلس بروی!
سوارش کردم همین طوری که با موتور می رفتیم گفت به نظر تو من باید چه کنم؟ گفتم که شما اولا آن گیوه را دربیاورید و کفش بپوشید نماینده مجلس که گیوه نمی پوشد. آخرش هم با همان گیوه شهید شد ما وقتی رفتیم اموالش را پیدا کنیم یک لنگه گیوه اش را برداشتیم.
پدرم گفت اگر این کفش را عوض کنم درست می شود؟ گفتم نه کت شلوارت هم نامرتب است. کت نمی پوشید مثل کت شهید رجایی. مبتکرش مرحوم رجایی بود. پدر ما هم همین طور بود. خلاصه ساده زیست بود و می گفت همین تیپ خوب است. پدر را به مجلس رساندیم خلاصه یک سعه صدری عجیبی داشت به عنوان یک نماینده مردم خیلی تواضع داشت. حوصله و ظرفیت او برای این کارش خیلی قابل تقدیر بود. ساده زیست بود و درد مردم را می دانست.

بازرسی در آمل

خاطره ای دیگر از او دارم ابتدای شهر آمل پست ایست بازرسی داشت که ماشین را می گشتند. ایشان کارت مجلس داشت چیزی نگفت. گفتند بفرمایید بیایید پایین ماشین را تفتیش و خود پدر را گشتند و دیدند اسلحه دارد. ما را بردند پاسگاه آنجا او را شناختند که آقای ناطق است پاس بخش را دعوا کردند که پدر گفت نه بابا وظیفه اش را انجام داده. نیم ساعت ما را اسیر کرد که پاس بخش ها روحیه شان خراب نشود. از این روحیات خیلی عجیب و غریب و پر تحمل داشت.
در کارهای کسب آدم با ظرفیت و با ملاحظه ای بود و بسیار دلسوز مردم. خاطرم هست که ده بار ما از مسجد می رفتیم و می آمدیم این هنوز نشسته بود چهار زانو یا دو زانو و 4 ساعت قرآن را تفسیر می کرد خیلی مقاومت عجیبی داشت و این وضعیت روحی و فکری اش بود.

منبع: ماهنامه فرهنگی شاهد یاران/ شماره 136
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده