روایاتی زیبا از مهربانی احمد متوسلیان در گفت و شنود شاهد یاران با مجتبی عسکری
سه‌شنبه, ۱۱ تير ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۱۹
هرگاه نام مجتبی عسگری برای خاطره گویی به زبان می آید، همگان یاد خاطرات شیرین دفاع مقدس می افتند. او مسئول شبکه بهداری مریوان بود؛ اما علاقه شدیدی به تخریب داشت و به همین دلیل تخریب چی برادر احمد محسوب می شد. چهره خندان وی برای ما خاطره زیبایی را به جای گذاشت. او در گفت و شنود با شاهد یاران به بیان خاطرات زیبایی پرداخت.
حاج احمد بر قلب ها فرماندهي مي كرد

 
نویدشاهد:
 آشنایی شما با احمد متوسلیان از کجا آغاز شد؟

سال 1358 من در پاوه بودم. آن زمان پاوه كاملا در محاصره ضد انقلاب بود و ما نمي توانستيم كاري كنيم. در آنجا ما 4- 3 پاسدار بوديم و بقيه که حدود 400 نفر می شدند كُرد بودند که به آنها پاسدار افتخاري مي گفتند. اینها همه مسلح و با صفا بودند، اهل تسنن اما واقعا عاشق امام بودند. به نظر من اينها حق زيادي به گردن انقلاب دارند.  يک روز عده ای پاسدار به دلیل اينکه راههای زمینی بسته بودند با هلي كوپتر به پاوه آمدند.

فرمانده سپاه پاوه چه کسی بود؟

نام او را به یاد ندارم، بعد از جریانات پاوه هم دیگر از او خبری ندارم. از یکی این نیروها پرسیدم چرا به پاوه آمده ايد؟ گفت آمده ايم جاده پاوه- كرمانشاه را آزاد كنيم. به او گفتم:  فرمانده تان كیست؟ گفت: احمد متوسليان.  در ادامه هم از ويژگي هاي عملیاتی حاج احمد گفت.
به هرحال درگيري شروع شد. ما از سمت پاوه به سمت كرمانشاه و احمد از كرمانشاه به سمت پاوه آمد تا در محلي بهم رسيديم. من خيلي مشتاق بودم احمد را ببينم.  به کمک دوستم حميد توانستم احمد متوسلیان را ببینم.  یک نفر با كلاهخود آهنی به سر و بي سيم به دست. چهره اش سياه و بینی اش شكسته بود، اما جذبه دار بود. آقاي فرخ زاده رفت به سمتش وگفت:  برادر احمد، برادر مجتبي كه مي گفتم همين است. من را به او معرفی کرد. احمد مرا در آغوش گرفت و به پشتم زد و گفت: سلام برادر. درگيري که تمام شد، سوار ماشين شديم تا به سمت پاوه بيا ييم. من راننده ماشین بودم و احمد كنار دستم نشسته بود.  4-5  نفر هم عقب آمبولانس نشسته بودند. در طول مسیر يک دفعه ديدم احمد كلتش را در آورد رو به سمت آسمان یک تیر رها كرد. باخودم گفتم این چرا از این کارها میکنه؟ من دیدم بچه ها عقب ماشين تكان می خوردند. برای بار دوم احمد تير را رها كرد. احمد كه ديد عكس العملي نشان نميدهم با صدای بلند گفت: بايست. ماشین را نگه  داشتم. دوباره فریاد زد: بريزيد پائين. همه پائين ريختيم. بعد از چند لحظه گفت: سوار ماشين شويد. حالا ما تو دلمون می گفتیم، مگه مریضی که از این کارها می کنی؟ سواره که شدم به من گفت: مگه تو آموزش نديدي؟ گفتم: ديدم. گفت: مگر در آموزش کمین و ضد كمين به تو نگفته اند به محض اينكه  صداي گلوله شنيديد باید از ماشين پائين بريزيد؟ گفتم: بله. گفت: پس چرا پائين نرفتي؟ گفتم: چون دیدم شما شلیک کردید. گفت: خب شايد این تیر را دشمن مي زد. اولين درس آموزشي را در همانجا به ما داد . درجوابش گفتم:  آقا ببخشيد! ببینید، در اوج عمليات  در حال حركت هستیم اما باز هم مسائل آموزشي را كنار نمي گذاشت. حاجی به آموزش اهميت ويژه اي مي داد.
به پاوه که رسيديم، چند ماهی آنجا ماندیم. پاوه كاملا در محاصره ضد انقلاب بود. رضا قرباني مطلق که بعدها به شهادت رسید، فرمانده سپاه پاوه شد. حاج احمد هم معاون عملياتي سپاه شد. حاجی زياد دنبال فرماندهي نبود. در واقع خودش كارهاي عملياتي را اداره مي كرد. حاجی كم كم انجام عمليات عليه ضد انقلاب و آزادسازي روستاي اطراف پاوه را آغاز كرد.

حاج احمد در آموزش هایی که می داد، بیشتر از چه  رو شهایی استفاده می کرد؟

يکي از خصوصيات احمد اين بود كه صبر مي كرد همه بچه ها در هنگام عملیات به عقب بيايند، سرشماري مي کرد تا كسي جا نمانده باشد بعد خودش به عقب مي آمد. یادم هست رفتيم روستاي نجا را آزاد كنيم، درگيري تمام شد. حاجی وقتي ايستاده بود ناخداگاه كلاهش داخل دره افتاد و 60- 50 متر پائين رفت، ضد انقلاب هم در آنجا مستقر بود. اما احمد رفت كلاهش را برداشت و بالا آمد. بچه ها به او ايراد گرفتند كه چرا برای یک کلاه جان خودت رو به خطر انداختی؟ جواب داد: اين کلاه برای بيت المال است، نبايد دست ضد انقلاب بيفتد. بچه ها گفتند ارزش جان شما که بيشتر بود. گفت: درست است كه جان من ارزشمند است اما ياد بگيريد كه دادن يک كلاه به دست ضد انقلاب، یعنی وا دادن به ضد انقلاب. ما نبايد بگذاريم يک پوست تخمه هم دست ضد انقلاب بيفتد.
جاده اي بود به اسم خانقاه كه ضد انقلاب از آن مسير وارد پاوه مي شد. يک مسئول خمپاره 60 در آنجا گذاشته بوديم كه مجيد نام داشت و كُرد و اهل تسنن بود. رضا دستواره هم بیسم چی مجید بود. مجيد هر شب از خواب بلند مي شد و يکدفعه يک گلوله به جاده مي زد. یک مرتبه احمد بهش گفت: حق نداري تا خودم به تو نگفتم گلوله اي بزني. خودم بايد دستور بدهم. اون هم گفت: چشم!
يک شب كه ما  در سپاه پاوه بيدار بوديم، خبر آمد كه ضد انقلاب در حال ورود به شهر است. احمد گوشي را برداشت، با رضا دستواره تماس گرفت و گفت: رضا  به مجيد بگو آن طرف را با خمپاره بزند. بعد از 20 ثانيه رضا گفت:  مجيد مي گويد خود برادر احمد بايد به من بگويد. حاج احمد گفت:  خب به او بگو كه من دارم مي گويم. باز رضا گفت: می گويد خود برادر احمد به من بگويد. احمد گفت گوشي را به او بده. مجيد گوشي را گرفت و احمد گفت: برادر مجيد آن مسير را بزن. گفت: نه، خود برادر احمد بايد بگويد. مجید صداي احمد را نشناخته بود. احمد گفت: من خودم احمد متوسليان، فرمانده عملیات هستم. مجيد گفت: نه. تو می خواهي بين من و احمد را خراب كني. (او با لهجه شيرين كُردي حرف مي زد) احمد هم زود جوش  مي آورد. گفت:  برادر مجيد من خودم به تو گفتم نزن اما الان مي گويم بزن. مجید گفت: نه تو يکي از بچه شيطون هاي سپاه تهران هستي و قصد داري بين من و احمد را خراب كني. خلاصه آنقدر احمد داد زد كه صدايش در كو ه ها اكو شد. اما باز هم مجيد خمپاره نزد. احمد به ماها گفت بلند شويم برويم. جيب را برداشتيم و رفتیم. يکي از بچه ها راننده بود. احمد كنار راننده، رضا قرباني مطلق پشت سر و من  روبروي رضا بودم.  يک دفعه ديدم رضا خيلي آرام از پشت كلت احمد را برداشت، احمد هم متوجه نشد. جاده  تكا ن هاي زيادي داشت. اگر دستش را در جيب احمد مي كرد هم متوجه نمي شد. به رضا گفتم: چرا كلت را برداشتي؟ گفت: ترسيدم احمد عصباني شود، حواسش نباشد و بلایی سر مجيد بیاورد. البته احمد طوري نبود كه چنين رفتار كند. به مکانی که بچه ها مستقر بودند رسیدیم. مجيد تا ما را دید با خوشحالی و لبخند آمد جلو و گفت: برادر احمد هرچه گفتند بزن، من نزدم. حاجی شروع کرد به داد و بیداد که مرد نامسلمان، من خودم به تو گفتم خمپاره بزن.  رضا مطلق سيگار مي كشید.  سيگاري آتش زد و با آرامش روي دوش احمد زد. (در همان داد و بيداد) احمد گفت: رضا چی مي گويي؟ رضا گفت: سيگار بدهم خدمت تان؟ احمد گفت: تو خجالت نمي کشي؟ رضا گفت: كلت بدهم خدمتتان؟)با خنده( اصلا رضا فضا را کاملا عوض كرد و آن روز به خير گذشت. ما در پاوه زياد کار نداشتیم اما احمد نمی گذاشت بيکار بمانيم.

مسئوليت شما در پاوه چه بود؟

من دو مسئوليت داشتم، يکي بهداري چي (امدادگر) و ديگري تخريب چی. من کلا از آمپول بدم مي آمد. اما همان اوایل ورودم به سپاه در پادگان وليعصر گفتند تكليف است كه هر كس ديپلم تجربي دارد وارد بهداري شود. من هم مجبوری رفتم بهداری. اما عاشق تخريب بودم و هستم. احمد صبح ها امام جماعت می ایستاد. بعد از نماز ما را می برد در كوهي که در شرق پاوه بود و خيلي هم ارتفاع داشت از كوه بالا مي برد. برودت هوا زياد و كوه پر از برف و يخ بود. دو ساعت به سختي از كوه بالا مي رفتيم.  بعد مي گفت: بايد از بالاي كوه غلت بخوريد و از پشت كوه پائين بيا ييد. البته خيلي هم اذيت نمي شديم.  چون غلت نمي خورديم، بیشتر سُر  مي خورديم. يکي از كساني كه به حرف احمد گوش مي کرد و غلت مي خورد خدابيامرز شهید مَمَقاني بود. اما يک وقت هايي احمد متوجه کار ما می شد و شلیک هوایی می کرد و می گفت سُر نخور غلت بزن. من خيلي شيطوني مي کردم يک بار به پشت خوابيده بودم و سُر مي خوردم که يکدفعه ديدم يک چيزي محكم به سرم خورد. با خودم گفتم احمد تير رو شلیک کرد و به ما اصابت کرد. چون همان موقع حاجی داشت داد و بيداد مي کرد. از هوش رفتم و وقتي به هوش آمدم، ديدم هيچ سروصدايي نيست. فكر كردم تير به سرم زده و كشته شدم. دست زدم به سرم ديدم مقداری خوني است، ورم كرده و بالا آمده بود .گويا سنگي ميان برف ها بوده و با كله به سنگ ها خورده بودم. اين مسير را در عرض 15- 10 دقيقه سُر مي خورديم و پائين می آمديم.
وقتي پائين مي آمديم احمد با جعبه اي خرما سر راهي مي ايستاد كه به پاوه مي رسيد و به بچه ها خرما تعارف مي کرد. حاجی در نگهداري نيرو نمره 20 داشت. بعضی ها می گویند احمد خشن بود اما واقعا قلبش به اندازه یک گنجشك بود. حاجی واقعا مهربان بود. جعبه خرما به دست، به همه بچه ها می گفت خسته نباشید برادر خرما تناول کنید. هر كس هم يکي تا دو خرما برمي داشت و می رفت. احمد هم به پشت بچه ها مي زد و مي گفت: خسته نباشي مؤمن، دلاور، پهلوان و ... ما احمد را خيلي دوست داشتيم. صفا می کرديم كه فرمانده مان خرما به ما می دهد. يکي از خصوصيات خوب احمد اين است كه بر قلب ها حكومت مي كرد. امام جمله ای دارند كه بر قلب هاي مردم حكومت كنيد، نه بر جسم ها يشان. احمد به معناي واقعي اين عبارت را اجرا می كرد.

حاجی بعضی از مواقع نیروها را هم گوش مالی می داد؟
من خودم سه بار از احمد كتك خوردم. يک روز جعبه خرما را دستش گرفته بود، من برداشتم و گفتم مرسي. گفت: چه گفتي؟ با خود گفتم اي داد و بيداد، حاجی از كلمه خارجي بدش مي آید. برای بار دوم گفتم: دست شما درد نكند. حاجی گفت: كلمه اول را بگو. گفتم: مرسي. گفت: سينه خيز برو. آقا جاتون خالی ما رو گل و شل سینه خیز برد. حاجی خيلي هم دقت داشت كه درست سینه خیز بروي و بدنت كاملا به زمين بچسبد. 20- 10متر در آن سرما سينه خيز رفتم. خسته شدم و گفتم ديگر نمي توانم سینه خیز بروم. ظهر که شد رفتم پیش احمد و از این کارش گله كردم که به خاطر گفتن يک كلمه زهرماري چرا این بلا را سر من آوردی. در جوابم گفت: عسگري اگر من با تير تو را مي كشتم هم حقت بود. گفتم آخه چرا؟ گفت: ما شاه كه ايراني بود را بيرون نكرديم كه فرهنگش باقی بماند، ما فرهنگ خارجي را بيرون انداختيم.  اگر توي پاسدار، از كلمه مرسي استفاده كني بُعد فرهنگیت كجا رفته؟ مگر سپاه يک نهاد عقيدتي- سياسي- نظامي نيست؟ پس عقيده ات ضعيف است كه اين طور حرف می زني. بعد از آن قضيه اين لغت را ديگر از ذهنم پاک کردم. گاهي هم به بچه هايم اين تذكر را می دهم.
حاجی حتی نمی گذاشت که شب ها هم بيکار بمانيم. حاجی معلوماتش بالا بود و با ما زیاد بحث می کرد. شب ها ما را در اتاق جمع می کرد و برای اینکه بتواند بُعد عقیدتی – فکری ما را هم تقویت کند بحث های مختلف را به وسط می کشید. مثلا یک بار می گفت من كمونيسم هستم و شما مسلمان، بايد برای من اسلام را ثابت كنيد. آقا طوری بحث می شد که کار به دعوا مي کشید!
خدا بيامرز شهيد دستواره آخر سر كم مي آورد و مي گفت حرف من درست است اما تو چون فرمانده اي نمی خواهی قبول كني.  احمد مي گفت نه برادر، من با منطق دارم اين حرف را مي زنم. احمد روی بحث مسلط بود. من حتی یک بار کتاب اصول فلسفه و رئاليسم علامه طباطبايي را آنجا دست احمد ديده بودم. کتاب جهان بيني توحيدي شهید مطهري را از احمد گرفتم و خواندم، خدا هردوي شان را رحمت كند.
یک شب هم گفت هر کسی هر چه دلش می خواهد بگوید. يکي از بچه ها که جعفر نام داشت و اهل كاشان بود، خیلی خجالتی بود. نوبت به جعفر كه رسید او مي گفت: برادر ما رويمان نمي شود چيزي بگو ييم. حاجی گفت: خب يك حمد بخوان. جعفرگفت: رويم نمي شود. حاجی گفت: يک قل هوالله بخوان. جعفرگفت: رويم نمي شود. حاجی گفت: خوب يه بسم الله الرحمن الرحيم بگو. حاجی آخر سر شاکی شد و گفت: اين قدر كه  تو مي گويي رويم نمي شود تا به حال يک بقره را خوانده بودي. يک بار نشد جعفر در این جلسات چيزي بگويد. او هم شهيد شد.
احمد در طول روز شخصيت نظامي پر ابهتي داشت اما شب در آسايشگاه اصلاً اين طور نبود. من يک بار نديدم احمد جوك بگويد. خنده مي کرد اما هرگز ندیدم قهقهه بزند، چهره اش جدي بود. اما وقتي در آسايشگاه مي گفتيم و مي خنديديم به ما گير نمي داد.

خودش هم در آسايشگاه شما مي خوابيد؟

بله، او همیشه كنار ما بود. 2 اتاق داشتيم كه بچه ها در آنها پراكنده بودند و همه با هم بوديم. یکی از بچه ها به نام محمد که اهل لرستان بود و بسيار شوخ طبع هم بود، يک قطار اسبا ب بازي گرفته بود وبا خودش آورده بود. احمد عادت داشت يک ليوان چاي برای خودش می ریخت و كنارش مي گذاشت و شروع به خواندن كتاب مي کرد. محمد هم مثل بچه كوچك جلوي احمد دراز مي كشيد و قطار را درست جایی قرار می داد که از روي كتاب احمد عبور کند. احمد هم با آرامش مي گفت: برادر محمد خجالت بكش. اما هرگز داد نزد كه آدم حسابی، من فرمانده تو هستم چرا از این کارها انجام می دهی.
یادم هست در كي شب برفي كه 70-80 سانتیمتر برف در حياط محوطه سپاه نشسته بود. شهيد دستواره گفت بچه ها بيا يید احمد را در برف بيندازيم.  آن زمان همه داخل يكسه خواب مي خوابيديم. گفتيم: چگونه؟ گفت: يک پتو مي اندازيم روي سرش و 7- 6 نفري بلندش مي کنيم و او را در برف مي اندازيم. همه نشستيم دست هايمان را روي هم گذاشتيم و عهد بستيم همديگر را لو ندهيم (يادم نيست جز دستواره چه كساني بودند.) در يک اتاق احمد و7-6 نفر ديگر مي خوابيدند و بقيه در اتاق ديگر. گاهي وقت ها هم محل خوابمان جابجا مي شد. نیمه های شب شد، يواشكي طبق نقشه احمد را بيرون آورديم داخل حیاط و نگذاشتيم كساني كه احتمال دارد لو بدهند بفهمند. احمد را وسط برف پرت كرديم و دويديم آمديم داخل. من از گوشه اتاق بهداري در را باز كردم چراغ را هم خاموش كردم تا ببينيم احمد چه مي کند. بعد از چند لحظه ديدم احمد با ناراحتی وارد راهرو شد و بلند بلند گفت من دمار از روزگارتان در مي آورم، بگذاريد صبح شد. در همین لحظه یک دفعه صدايي شنيدم كه در حال صحبت کردن با احمد است و به او مي گوید: برادر احمد من به اينها گفتم اين كار را نكنند. اسامی تمامی بچه ها را داشت به او می گفت. از لای در نگاه کردم، ديدم رضا دستواره است كه دارد اسامي را مي گوید. اما شاید باورتان نشود که صبح احمد كوچكترين اخمي هم به ما نكرد. در این مدت زمانی که با احمد بودم نديدم احمد با كسی شوخي كند اما جنبه شوخي را داشت. در كار كه اصلا كسي جرأت نمي كرد با او شوخي كند، اما در آسايشگاه چرا. يک بار نديدم در آسايشگاه به بچه ها بگويد این کار نکن، بخيز و ...

تا چه زمانی در پاوه بوديد؟

تير سال 59 در پاوه بوديم و سپس به مريوان آمديم.

دومین مرتبه ای که کتک خوردید چه زمانی بود؟

كسي بود به اسم خورشيدي كه كُرد بود. او عليه احمد جوسازي كرده بود. حاجی متوجه شده بود و داشت دنبالش مي دويد كه او را کتک بزند. در همین حین من جلوي احمد را گرفتم و خورشيدي هم از فرصت استفاده کرد و فرار کرد. احمد ورزش بوكس کار کرده بود. من هم كاراته و ژيمناستیك كار مي كردم. حاجی هم چند مشت محکم به شكمم زد.

با شهید ناصر کاظمی هم برخوردی داشتید؟

در یک مقطعی ما دیدیم فرمانداري برای پاوه انتخاب شده که ريش پروفسوري داشت و حتی عليه سپاه و حاج احمد در چند روستا صحبت كرد. او می گفت سپاه اين طور است، آن طور است و نبايد در كردستان باشد و ... ما بچه ها هم روي احمد خیلی حساس بوديم. جمع شديم كه برويم آن فرماندار را کتک بزنيم. فكر مي كنم دستواره هم این طرح را در ذهن ما ایجاد کرد. خبر این کار ما به گوش احمد رسيد. حاجی گفت: شما بيخود كه مي خواهيد او را بزنيد. گفتيم: برادر احمد ما اينجا دیگر گوش به حرف تو نمي دهيم، غلط كرده پشت سر تو و سپاه حرف زده. حاجی گفت: اين ناصر كاظمي، پاسدار است با من هماهنگ است. شما به اين كارها چه كار داريد. شايد ناصر کاظمی مي رفته این روستا این گونه صحبت مي كرده تا اطلاعات جمع آوری کند .
در ذهنم هست كه كسي از بچه ها در پاوه نماند.  از پاوه كه خارج شديم اولين بار بود كه شعر خواندن احمد را مي ديدم:
به خون شهيدان و پاكان قسم
به نام آوران و دليران قسم
به مردان پوينده راه حق
كه افتاده اند در ميدان، قسم
به زخم كارگر و دهقان قسم
آخرش اين بود: كه ما انتقام مي ستانيم سخت.
عبارت «سخت» را با تمام وجودش مي گفت. من به او گفتم برادر احمد ما كه چيزي بلد نيستيم اما«زخم كارگر و دهقان» در شعر، جنبه كمونيستي ندارد؟ گفت: روي اين چیزها حساس نشو، همين كارها را كرديد كه كلمات قشنگ را ضد انقلاب از ما گرفته اند. آن روز احمد شعر مي خواند و ما تكرار مي کرديم. شعر تمام كه شد حاجی گفت دستواره تو بخوان. دستواره خواند آخرش مي گفت: براي سلامتي برادر احمد صلوات.

ارتباطات شما با حاج احمد تنها در منطقه بود؟

يکي از خصوصيات خوب احمد اين بود كه نيروهايش را رها نمي كرد. در همان ميني بوس مي گفت فرداشب خانه چه كسي میهمان هستيم، پس فردا كجا ييم! چون در آن ايام به شدت دزدي افكار وجود داشت. مخصوصاً ضد انقلاب روي پاسدارها زوم مي كرد. اين مهمانی هایی که مي رفتيم باید غذا يک نوع و آن هم ساده درست می شد. مثلا به من گفت: تو بايد آبگوشت درست كني. هرچه پدرم گفت: بابا رفقاي تو مي خواهند بيايند، درست است كه ما خيلي مايه دار نيستيم اما زشت است. گفتم: بابا به خدا فرماندمون به من گير می  دهد. بابام گفت: بعضي ها گوشت كوبيده دوست ندارند. گفتم:  خوب نوشابه هم كنارش مي گذاريم.
هنگام شام حاجی تا نوشابه را دید گير داد. گفتم: برادر احمد به خدا پدرم گفته. احمد به پدرم گفت: حاج آقا شما جاي پدر ما هستيد اما يک نوع غذا کافیست.  پدرم گفت: عيبي ندارد شما، بچه ما را ببخش . اما حاجی در خانه خودش رعايت نمی کرد. برای غذا مرغ مي داد، گوشت مي گذاشت. می  گفت: من فرق مي کنم، من مسئول شما هستم و بايد به شما برسم. كاري به غذا و فكر او ندارم اما همين كه بچه ها را رها نمي كرد كه فكرشان دزديده نشود خيلي مهم است. يک بار گروهي به قم رفتيم، راننده ميني بوس هم من بودم. احمد در همانجا به ما گفت: بچه ها باید برويم مريوان را آزاد كنيم. به سنندج رفتيم و مستقر شديم. ميدان صبحگاه در آنجا هم بود. احمد طوري بود كه اگر مي خواست كاري را انجام دهد آن كار حتما بايد انجام مي شد. بايد از يک راه پله دو متري بالا مي رفتيم پشتك مي زديم و پائين مي آمديم. گفتم: برادر احمد من با اینکه ژيمناستيک كار هستم نمي توانم اين كار را بكنم، بچه ها كه حتماً نمي توانند! گفت: آنقدر برويد تا این کار را انجام دهید. خودش بالاخره به نحوي اين كار را انجام مي داد. حالا به زمين مي خورد، نمي خورد. يک روز ما را سوار شنوك كرد و به مريوان برد، در پادگان مريوان پياده شديم.  در مورد آزادسازي مريوان چيزي در ذهنم نيست. هر پاسداري كه وارد مريوان مي شد دو شغل داشت. يک شغل رزمي و يک شغل بزمي. اداره شهر با سپاه بود. حاجی مرا مسئول بيمارستان مريوان قرار داد. اولين حرفي كه به من زد گفت: مجتبي شنيدي که ضد انقلاب در سنندج به بچه هاي زخمي، آمپول تزريق نموده و آنها را شهيد کردند؟ گفتم: بله. گفت: اگر در اين بيمارستان كسي به مجروح نرسد و كسي شهيد شود من سقف بيمارستان را روي سرت خراب مي كنم، اگر مردش هستي بايست؟ گفتم: مي ايستم.
من مسئول بيمارستان مريوان شدم، يکي مسئول راديو تلويزيون، يکي فرماندار و ...بچه های سپاه، شهر را اداره مي كردند. اين شغل بزمي مان بود. شغل رزمي ام مسئول تخريب و امدادگر عمليات بودم. برنامه هاي پاوه و بحث ها و احاديث و ... را در اينجا هم داشتيم. اما مشغله در اينجا بيشتر شده بود. يکي از خصوصيات احمد اين بود كه آينده را زياد نگاه مي کرد. مي گفت: بچه ها جلوي دشمن را نبينيد، آخرش را نگاه كنيد. بخاطر همين اولين كاري كه در مريوان كرد این بود که اعتقاد داشت ما بايد به فضای در اختیارمان را تا مرز بچسبانيم. هنوز جنگ نشده بود و تابستان 59 بود. احمد روستاهاي مريوان را پاكسازي كرد و از آنجا به سمت روستاي پنجمين و بياره رفت. مريوان سرد بود و ما نفت نداشتيم. در ارتفاعات، 13- 11 متر برف می نشست. حاجی در زمستان در سنگر بچه ها مي خوابيد، آتش درست مي کرد و بوي دود مي گرفت. آدم خيلي تميزي بود، منظم بود. در مريوان نظافتچي داشتيم. هر كس يک روز كارهاي نظافت را انجام مي داد. بعداً در منطقه جنوب اسم نظافتچي به شهردار تغيير كرد و بعد هم شد خادم الحسين.
این شهردار كارش اين بود كه صبح بيدار شود، صبحانه را بگيرد و سفره بيندازد. اگر كسي رختخوابش را جمع نكرده بود او باید جمع می کرد. جارو زدن، توالت را تميز كردن، گرفتن ناهار و شام و نظافت و كار روتين خود را نيز انجام دادن از وظایف او بود. تا جايي كه يادم است احمد خود ليست اسامي نظافتچی ها را تهيه مي كرد و اول اسم خودش را مي نوشت. البته من بعدها جدا شدم و به بيمارستان رفتم اما همين سنت را در بيمارستان هم پياده كردم. تميزترين روز، روزي بود كه احمد متوسليان نظافتچي بود. ظرف ها به موقع شسته مي شد، غذا و سفره و نظافت به موقع بود. خدا رضا دستواره را رحمت كند. رضا خيلي بشاش بود. پرجنب و جوش و فعال بود. اگر 6 ماه از خانواده ات دور بودي و پيش رضا بودي اصلاً احساس غم نمي كردي.
احمد مصداق آيه «مما رزقناهم ينفقون» بود. من يادم نيست چه كسي اين قضيه را تعريف كرد. یکی از بچه ها می گفت خودم دیدم که حاجی حقوقش را گرفت، رفت دم خانه يک كُرد ضد انقلاب كه 7- 6   بچه داشت. در زد، همسرآن طرف در را باز كرد. احمد پول را به او داد و گفت: بچه هاي ما كه شهيد مي شوند بنياد شهيد داريم، شوهر تو سمت ضد انقلاب رفته با 7- 6 بچه مشكل پیدا می کنید، اين پول را خرج كن تا اموراتت بگذرد تا خدا به تو روزي ديگري بدهد. آيا كسي چنين انفاقي مي کند؟ دشمني را با تير زده، فرمانده با اين ابهت... من به آن فرد كه نقل كرد گفتم: احمد كه سِر نگهدار است پس چرا تو را به همراه خود برده؟ گفت: احتمالا به اين دليل مرا برد كه كسي فكر نكند با اين زن ارتباطي دارد. احمد اين قدر حواسش بود.
يک روز به احمد گفتم: مي خواهم به مرخصي بروم. گفت:  نمي شود. گفتم: مي خواهم ازدواج کنم. احمد در اين قضيه خيلي راه مي آمد. قبول كرد و گفت:5 -4  روز وقت داري بروی و برگردی. گفتم: نمي شود! تا من به  يزد بروم 2 روز گذشته تا برگردم مي شود 4 روز. فقط يک روز آنجا باشم؟ گفت: برو و زود برگرد. مرخصي ام 20 روز طول كشيد. جنگ شروع شده بود. با خانمم به كرمانشاه آمديم و از آنجا با هلي کوپتر به مريوان رفتيم. در بيمارستان کرمانشاه احمد را ديديم. احمد کنارمان نشست. من هم كنار خانمم نشسته بودم.  رنگ احمد سياه شد، فهميدم ناراحت شده که من کنار یک خانم نشسته ام. گفت: اين خانم كیست؟ فكر كرد پرستار است و من كنارش نشسته ام. روي مسائل شرعي حساس بود. گفتم: يادت نيست گفتم مي خواهم بروم ازدواج کنم؟ اين همسرم است. اين را كه گفتم رنگش قرمز شد. گفت: شرمنده. احمد به من خيلي علاقه داشت. نه به خاطر اينكه من خوب بودم بلكه به خاطر همسرم به من احترام مي گذاشت. به من و علي مير كیاني و سيف اله منتظري و بقيه متأهلين احترام خاصي مي گذاشت. يک بار به او گفتم حاجی مي خواهم يک كلاش براي خانمم بگيرم . گر می شود دستورش را صادر کنید. حاجی گفت: من حرفي ندارم اما غيرتم اجازه نمي دهد. درست نيست كه تا من فرمانده سپاه مريوان هستم يک زن بخواهد بيايد و از شهر دفاع كند. اگر به جايي رسيد كه نياز بود، خودم اقدام مي کنم. بهش گفتم همسرم مي خواهد شب ها نگهباني بدهد. گفت: عيبي ندارد با هم نگهباني بدهيد. مدتی بعد از اينكه ازدواج كردم، باز به مرخصي رفتم. وقتي به بيمارستان مريوان برگشتم سر ظهر بود و سفره پهن. بچه ها غذا مي خوردند. غذا را که خورديم در اتاق باز شد و شهید ممقاني وارد شد، گفت: مجتبي، برادر احمد با تو كار دارد. گفتم مگر برادر احمد فهميده كه من آمدم؟ گفت: حتما فهميده كه كارت دارد. من خيلي مغرور شدم برای اینکه احمد متوسليان آمده مرا ببيند! دويدم سمت درب بيمارستان. از كنار ديوار رفتم همين كه پيچيدم چند قدم آن طرف تر احمد را ديدم، چهره اش غضبناك بود. ترسيدم؛ خواستم برگردم. حاجی گفت: كجا؟ او مسائل شرعي را خيلي رعايت مي کرد. هيچ وقت نمي توانستم به او ابتدا سالم كنم، معمولا او پيش دستي مي كرد. اما آن روز جواب سلام مرا هم نداد. يقه مرا گرفت و طوری مرا کشید که روي پايم بلند شدم. خيلي پر زور بود. گفتم برادر احمد چه شده؟یقه ام را ول کنید. هيچ چیزی نگفت. شروع کرد مرا در بخش بيمارستان به دنبال خودش كشيدن. ديدم دكترها و پرستارها رديف ايستادند و نظاره گر این صحنه هستند. نفر آخر آنها هم همسرم ايستاده بود. معلوم بود قبل از این احمد در اينجا با دیگران دعواهايش را كرده بود. ممقاني رئيس بيمارستان مریوان و من رئيس شبكه بهداشت کل مریوان بودم. در همین گیرو دار تازه فهميدم هر مشکلی که پیش آمده، ممقاني انداخته گردن ما. به حاجی گفتم:  برادر احمد همسرم اينجاست! هوای ما را داشته باش. احمد در فرماندهي اش جايي كه به هدر رفتن نيروي انساني و بيت المال در ميان بود رودربايستي نداشت. برگشت بهم گفت: همسرت اينجاست، چشمت كور. مي خواستي درست كار كني. حاجی جايي كه صحبت از بيت المال در ميان بود، رعايت حال افراد را نمي کرد. البته آبروي كسي را هم نمي برد. آن روز با من خشن برخورد كرد. مرا به اتاقي برد و درب آنجا باز کرد. گفت:  اين چيست؟ ديدم يک جوان 18-17 ساله روي تخت خوابيده و دست هايش خوني و زخمي است. تازه فهميدم احمد از چه چیزی ناراحت است. نگاه كردم متوجه شدم خون روي شلوارش، برای الان نيست. لکه های خون حداقل برای 3- 2 روز پيش است. گفتم: برادر احمد، این زخمي است. گفت: من هم مي دانم زخمي است. حاجی رو کرد به آن رزمنده و اسم و مشخصاتش را پرسید. یادم هست پاسخ داد که یک هفته است که مجروح شده. حاجی ازش پرسید چرا لباست را عوض نكردند؟ چطور غذا م يخوري؟ رزمنده گفت: با دست. حاجی پرسید: چرا دستت را تميز نكردي؟ رزمنده گفت:  نمي توانم، كسي كم كم نكرده، پايم شكسته است. آنجا بود که من ياد آن جمله احمد افتادم كه گفت اگر اتفاقی بیافتد سقف بیمارستان را روي سرت خراب مي کنم. متوجه شدم اتفاق بدي افتاده، كارم قابل توجيه نبود. حقم بوده كه جلوي همسرم اين رفتار را با من داشته باشد.

حاج احمد بر قلب ها فرماندهي مي كرد
سمينار فرماندهان سپاه. در تصوير سردار حاج احمد متوسليان ( نفر اول ايستاده از راست)،
حسين فيض، حاج حسن رستگار، رحيم صفوي و شهيد ناصر كاظمي ديده مي شوند.


اين افكار در عرض 20 ثانيه از ذهنم گذشت. با خود گفتم وقتی قضیه را نمی دانستم با من آن طور برخورد کرد، حالا که خبردار شدم حتماً کتک خواهم خورد. تصمیم گرفتم این طور جواب دهم که من رئیس شبکه بهداری هستم.  بهداری ۱۰ بیمارستان، ۱۰ درمانگاه، ۳۰ شبکه روستایی دارد. رئیس بیمارستان مسئول بخش دارد.  مسئول بخش کمک بهیار دارد. کمک بهیار باید این کار را بکند. آقای ممقانی، رئیس بیمارستان باید جواب بدهد، بیمارستان تشکیلات دارد.
خدا شاهد است «کاف» تشکیلات هنوز در دهان من نچرخیده بود که فهمید من چه می خواهم بگویم. پشتش را به من کرد، فهمیدم دنبال چیزی می گردد و قرار است آن چیز به سر من بخورد. به محض اینکه چرخید و حواسش از من پرت شد یواش یواش در را باز کردم. دیدم بچه ها پشت در، گوش ایستاده اند. یادم نیست در از داخل باز می شد یا رو به بیرون، خلاصه بچه ها به بیرون اتاق یا داخل آن افتادند.  پایم را رويشان گذاشته و فرارکردم. بچه ها هم هرکدام به سمتی فرارکردند. صدای حاجی را می شنیدم که فریاد می زد: بایست.  داشتم از بغل دیوار می دویدم، به پیچ که رسیدم دیدم یک چیزی به سرعت از کنار من رد شد و به دیوار اصابت کرد. نگاه کردم دیدم چنگالی بود که محکم به دیوار خورده و گچ دیوار به زمین ریخته است. اگر این چنگال به گردن من خورده بود کارم تمام بود. خلاصه به سمت حیاط بیمارستان دویدم. بچه ها  جلوی احمد را گرفتند. حاجی به من گفت :تو قول دادی در بیمارستان به مجروحان رسیدگی کنی، تو مرد نیستی، حرفت حرف نیست. حق هم داشت. وقتی احمد عصبانی می شد می گفتیم آمپر چسبید، شد صد، شد هشتاد، شد شصت، شد چهل. وقتی به چهل می رسید، می دانستیم دیگر مشکل ندارد و عصبانیتش فروکش کرده است. معذرت خواهی کردم و گفتم: دیگر این کار را نمی کنم. اما گفت :نه تو را ول نمی کنم. شب ساعت ۹ به سپاه بیا. پیش خودم گفتم باشد تو از اینجا برو، تا شب خدا بزرگ است. سر ساعت ۹ باید می رفتم ساعت ۸ به همسرم گفتم:  پاشو با هم برویم. گفت: من نمی آیم، اگر بیایم یک چیزی به تو می گوید و آن وقت ممكن است من چیزی به او بگو ييم که بد باشد، زشت است من به برادر احمد چیزی بگویم. گفتم: تو بیخود می کنی چیزی بگویی دعوا که نداریم. من هم زیرک بودم می دانستم اگر خانمم باشد، برادر احمد اقدام آنچنانی نخواهد کرد. سر ساعت ۹ به اتاقش رفتیم. یک میز کوچک چوبی و یک صندلی داشت که پشت آن نشسته بود. من وارد اتاق شدم و کنارش رفتم. به فاصله ۱۰ ثانیه هم همسرم وارد شد. قیافه احمد اخمو بود. یک دفعه چشمش به خانمم افتاد و گفت: چرا همسرت را همراه خودت آوردی؟ گفتم: یا وجیهاً عندالله اشفع لنا عندالله  (بلا تشبیه) فضا عوض شد. البته از اول هم قصد برخورد نداشت. بعد بلند شد مرا در آغوش گرفت و گریه کرد.
می گویند احمد خشن بود، احمد قاطع بود. خشون تطلب نبود. در دستورات نظامی خشک بود. این همه که می گویند کتک می زده، من سه بارش را که برای شما تعریف کردم کتک زدن نبوده، تنبیه بوده. آن شب احمد از من و خانمم عذرخواهی کرد و گفت: مجتبی حقش بود، اما من هم تندروی کردم.

خاطره ای از احمد متوسلیان دارید که هیچ گاه آن را فراموش نکرده باشید؟

وقتی کار دزلی تمام شد و به مرز چسبیدیم. یک آمبولانس سفید داشتیم که یکی از کُردهای بیمارستان راننده اش بود. من همیشه به او می گفتم این آمبولانس به خط نیاید، اگر هم می آید آن را گل مال کنید. اما راننده دلش نمی آمد آن را گل مال کند. در راه برگشت، من، راننده، احمد متوسلیان، جواد اکبری و سیف الله منتظری داخل آمبولانس بودیم که یک خمپاره کنار آمبولانس خورد و راننده بسیار زخمی شد. شکم من هم زخمی شد.  شدت دردم زیاد بود و آه و ناله می کردم.  به طوری که نمی توانستم نفس بکشم. یک لحظه دیدم احمد پشت سر هم می گوید مجتبی و مرا صدا می زند. تازه فهمیدم احمد چقدر ما را دوست  دارد. او فکر می کرد من در حال شهید شدن هستم. مرا بغل می کرد و می خواست به سمت قبله بچرخاند. بعد مرا روی دوش خود گذاشت و مسیری حدود یک کیلومتر را دوید. درد شکمم خیلی زیاد شد. ما را سوار وانت کرد و به دزلی آمدیم.  در دزلی آمبولانسی داشتیم در آن آمبولانس به من مخدر تزریق کردند درد بلافاصله ساکت شد. احمد داخل ماشین شد وگفت : آقا حرکت ندهید. من گفتم سالم برادر احمد. گفت: مگر تو سرحال هستی؟ گفتم:  بله. گفت:  تو از من کولی گرفتی؟ گفتم به خدا درد به خاطر مخدر ساکت شد. البته می دانست من سرش را کلاه نگذاشتم اما چهره اش عوض شد.

خاطره ای از سخنان حاج احمد پیرامون بنی صدر دارید؟

آقای عبدوست که روحانی هم بود، نواری داشت که خیلی قشنگ راجع به حلقه های نزدیک به بنی صدر صحبت می کرد و همیشه این نوار از بلندگو سپاه پخش می شد. در همین ایام یکی از بچه ها آمد و گفت : یک آقایی آمده با برادر احمد کار دارد و می گوید من نماینده بنی صدر هستم. بچه ها نگذاشته بودند او داخل سپاه شود. او با بچه های تیپ ۳ لشکر ۲۸ کردستان داخل شهر شده بود و لباس و شال کُردی به تن داشت. به او مجوز ورود دادند. ما داشتیم نوار عبدوست را گوش می دادیم. نماینده بنی صدر به اتاق احمد رفت. ۶ - ۵ دقیقه بعد صدای تق و توق بلندی آمد. احمد و این آقا و یکی از بچه های ارتش داخل اتاق بودند. فکر کنم یک شیشه هم شکست. آن دو نفر از اتاق بیرون زدند، احمد هم به دنبال آنها آمد. بچه ها احمد را گرفتند و از حاجی دلیل این کار را پرسیدند. حاجی گفت:  به او می گویم سیگار نکش. می گوید من نماینده بنی صدر هستم، غلط کرده نماینده بنی صدر است.  فکر می کنم او گفته بود چرا بچه ها این نوار را گوش می دهند.  حاجی در جاهای مختلف که صحبت می کرد می گفت بنی صدر خائن است، سزای خائن هم مرگ است. در بین بچه های سپاه مریوان پخش شده بود که احمد گفته اگر بنی صدر به مریوان بیاید، او را می زنم.
آخرین باری که حاج احمد را دیدید یادتان هست.
حاج احمد دو مسئولیت داشت.  فرمانده سپاه مریوان و فرمانده تیپ ۲۷ محمدرسول الله (ص). من بهداری تیپ را از مریوان پشتیبانی می کردم.  حاجی یک عده را جنوب برد و یک عده را در مریوان نگه داشت. مثلاً مرا نبرد. حاجی بعد از عملیات فتح المبین به مریوان برگشت. بعد از اتمام صحبت های حاج احمد با هم جایی می رفتیم که من از او سؤال کردم چرا اسم تیپ را گذاشتی تیپ ۲۷ محمد رسول الله (ص)؟ گفت: یک دلیلش این است که من به حضرت رسول ارادت و علاقه زیادی دارم. دلیل دیگر اینکه ما در کردستان عملیات محمد رسول الله  (ص) را انجام دادیم، دلیل سوم؛ عامل پیوند بین شیعه و اهل تسنن پیامبر است. گفتم: ۲۷ چیست؟ گفت:  نمی دانی. گفتم: ۲۷ رجب. گفت: این هم هست، اسم های مختلف به من پیشنهاد شد. این اسم با عددی که در ذهنم بود، جفت و جور شد و انتخابش کردم. احمد به ترکیب عدد ۲ و ۷ اشاره کرد. من خودم آن را تشریح می کنم این قدر که ریز می گویم احمد نگفت. عدد ۲۷ از دو عدد ۷ و ۲ تشکیل شده است.
۱۴ = ۷* ۲ تعداد معصومین است. ۵= ۲- ۷ ، پنج تن آل عبا. ۹= ۲+ ۷ تسعه المعصومین من ذریه الحسین.
بعد گفت: چیز دیگری از آن در می آوری؟ گفتم: نه. گفت:  برعکسش کن می شود ۷۲ ، تعداد شهدای کربلاست. من بهم ریختم. فرماندهی در اوج قدرت و تصرف دزلی چیز کمی نبود.
این آدم فکر فرهنگی دارد. عدد تیپش را عددی انتخاب می کند که از هر طرف به آن نگاه کنید به ائمه وصل می شود.

منبع: ماهنامه فرهنگی شاهد یاران/ شماره 81
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار