سه‌شنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۵۸
برای دیدن چهره زنان ایرانی در دفاع هشت ساله، آیینه ای شفاف تر از گفتار و نوشتار خود آنان نیست. زنانی که در خطوط مختلف نبرد ایستادند تا از آنچه که دوست دارند، دفاع کنند. بسیاری از این زنان به خاک افتادند، بسیاری به اسارت دشمن در آمدند، بسیار زخم برداشتند، بسیاری بر بالین مجروحان جنگ بیدار ماندند و آنانی که به خانه باز گشتند بسیاری نیستند. برای این زنان هنوز جنگ به پایان نرسیده است. زیرا همواره رنج چشم انتظاری و زخم هایی که با آن هم خانه اند، چون تابلویی از دل شان آویخته است. دیواری از امید، که هاشورهایی از روشنی بر آن تابانده است.
خاطرات نرس نهاجا خانم سهیلا فرجام فر از دوران دفاع مقدس در بیمارستان پایگاه دزفول- بخش دوم


نوید شاهد
با آمبولانس همراه با سه مجروح به باند پایگاه اعزام شدیم. قرار بود با هواپیمای 130-C عازم تهران شویم. سه مجروح روی سه برانکار کف هواپیما قرار گرفتند. من هم با کیف دستی اورژانس، کنار مجروحان، کف هواپیما نشستم. هواپیمای غول پیکر با تکان زیاد بلند شد. زیر لب شروع کردم به صلوات فرستادن و امن یجیب خواندن. هواپیما از هواپیماهای ارتشی بود که   در دو طرف بدنه اش چند پنجره کوچک قرار داشت. مواظب حال بیماران همراهم بودم. سرم یکی را چک کردم. نبض دیگری را گرفتم. فشارخون یکی دیگر را در پرونده چارت کردم. نیم ساعت توی آسمان بودیم. انگار این پرواز تمام شدنی نبود. هنوز نیم ساعت دیگر مانده بود تا به فرودگاه مهرآباد برسیم.مرتضی با رنگ و روی پریده و چشمان بی رمق تقاضای آب   کرد. چیزی از زمان عملش نمی گذشت و طبق دستور پزشک نباید آب می خورد. هنوز آب خوردن برایش زود بود. گاز را در داخل کاسه آب فرو بردم. چلاندم و گاز مرطوب را روی  لب هایش گذاشتم. به سختی نفس می کشید.وضع ریه هایش نامطلوب بود. هر از گاهی پلک هایش را باز می کرد و دوباره می بست. چند دقیقه بعد ملتمسانه می گفت:« خواهر آب، تشنه ام.»

علی رغم دستور پزشک، گاز را این دفعه کمی آبدارتر روی لب هایش گذاشتم، طوری که حتی چند قطره آب در دهانش چکید. مرتضی  لبخند  کمرنگی  زد و لحظاتی بعد چشم هایش به سقف هواپیما دوخته شد. با خودم گفتم در چه حال و هوایی است دست او را در دستم گرفتم. مچش را لمس کردم و نبضش را کنترل کردم. شنیدم که مرتضی زیر لب گفت: «السلام علیک یا امام حسین (ع) ...»

مرتضی به دیار باقی سفر کرده بود. من لحظه تسلیم و پرواز را در او دیدم. در آن لحظه حالت چشم هایش تغییر کرد. در چهره اش  وحشت نبود. فقط  رهایی بود. این پرواز خیلی سریع انجام شد. فقط چند ثانیه!

به خاطرحرفه ام آدم های زیادی  را هنگام مرگ، موقع تسلیم شدن دیده بودم. آدم هایی با چشم های باز و از حدقه درآمده ؛ آدم هایی با دهان باز و چهره ای هاج و واج؛ ولی این بار تجربه دیگری را پشت سر گذاشتم. انگار  تازه به خودم آمدم. صدایش کردم «مرتضی»!...مرتضی !...

جواب نداد. نبض گرفتم، خبری نبود. ماساژ قلبی دادم؛ بی فایده بود. آینه جلوی دهانش  گذاشتم. هیچ علامتی ازحیات در او نبود. او رفته بود. احساس  می کردم که درونم آشفته است. دلم می خواست فریاد بکشم «خلبان...!»

صدا در گلویم شکسته شد. لبهایم جنبید، اما صدایی از آن خارج نشد! سعی کردم به خودم مسلط باشم. نمی خواستم دو مجروح دیگر که کنار مرتضی خوابیده بودند، متوجه موضوع شوند.

با زحمت زیاد ساک دستی کوچکم را برداشتم و از پله های هواپیما با شانه های فرو افتاده پایین آمدم . هواپیما منتظرمان بود. همراه با دو  مجروح دیگر با آمبولانس به طرف بیمارستان حرکت کردیم. دو مجروح را به بیمارستان طرفه تحویل دادم. و در هوای همیشه دودآلود تهران به طرف خانه راه افتادم . مردم  تر و تمیز شق و رق با لبا سهای اتو کشیده  در حال رفت و آمد بودند. این جا هیچ شباهتی به جبهه نداشت. خبری از لباسهای خاک آلود و خونی نبود. چهره هایشان خندان بود. ماشینها شسته و رفته، تر و تمیز مشغول جابه جایی مسافران بودند. اما آمبولانس گل مالی شده، حال و هوای دیگر داشت. تاکسی سوار شدم و گفتم: «سید خندان.» به بیرون نگاه می کردم . هوا ابری بود. آسمان دل پری داشت. بالاخره هم بارید. بیشتر مردم بارانی پوشیده بودند. فوری رفتند زیر چترهایشان پنهان شدند. یاد رزنده ای افتادم  که گفته بود «باران های جنوب سیل آساست. با کلی زحمت سنگر درست می کنیم ، با یک باران پر می شود. اون  وقت می مونیم بدون سنگر!» دیگر به مقصد رسیده بودم. البته  طبق قراری که با شوهرم گذاشته بودم بعد از کلی قرض و قوله و فروختن سکه هایی که سر عقد به ما اهدا شده بود و آن پول داخل سیفون! یک  آپارتمان جمع و جور در تهران خریداری  کردیم. اسباب و اثاثیه مختصری را از پایگاه  به آن جا انتقال دادیم .ایل و تبارم همه جنگزده بودند. عده ای  هم در این خانه و آن خانه سکنا گزیده بودند. خانواده ام  هم در آپارتمان ما زندگی می کردند. وارد آپارتمان شدم. از آپارتمان طبقه  اول صدای کف زدن و هورا کشیدن می آمد.  زنی می گفت: «بچه ها یک، دو، سه حالا همه با هم بخونید. تولد، تولد، تولدت  مبارک. مبارک  مبارک، تولدت مبارک...» صدای شاد بچه ها ساختمان را به لرزه انداخته بود. به یاد رزمنده ای افتادم که در سنگر گفته بود: « بشمر یک،بشمر دو،بشمر سه و صدای تیربار و انفجار ... !» داشتم از پاگرد  طبقه دوم به طبقه سوم می رفتم که مدیر عامل مجتمع با هیکل چاق و موهای جو گندمی  به طرفم آمد. پس از سلام و احوالپرسی گفت:«خانم می بخشین، با عرض شرمندگی، آپارتمان شما خیلی شلوغه، همیشه ده - دوازده جفت کفش بزرگ و کوچیک، پشت در آپارتمان شما ولوست. بهتون برنخوره. با این کار کلاس مجتمع مسکونی پایین می آید. لطفا هر چه سریع تر فکری برای این کفش های سرگردان بکنید!»

گفتم :« چشم، خیالتون راحت باشه.»

کلماتش مثل پتک توی سرم خورد و طنین انداخت: « کفش های سر گردان کلاس مجتمع ... کلاس مجتمع ... کفش های سر گردان!» این کلمات مثل خوره افتاده بود به جانم، بی اختیار به یاد رزمنده  مجروحی  با پاهای تاول زده اش افتادم. او برایم تعریف کرد:برای اینکه عراقی ها متوجه صدای پایش نشوند و عملیات لو نرود، روی خاک داغ خوزستان، دو روز بدون کفش در اطراف سنگر و اردوگاه عراقی ها می پلیکیده تا ماموریت  تجسسی  خودش را به نحو احسن انجام دهد. حالا باخودم کلنجار می رفتم. راستی کدام کفش ها سر گردان بودند؟ کفش های پشت در آپارتمان مجتمع مسکونی یا کفش های رزمنده جبهه؟!...


منبع : کتاب اطلس جامع /نقش اداره بهداشت، امداد و درمان نیروی هوایی ارتش در دفاع مقدس

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده