سه‌شنبه, ۲۱ خرداد ۱۳۹۸ ساعت ۱۴:۲۱
برای دیدن چهره زنان ایرانی در دفاع هشت ساله، آیینه ای شفاف تر از گفتار و نوشتار خود آنان نیست.زنانی که در خطوط مختلف نبرد ایستادند تا از آنچه که دوست دارند، دفاع کنند. بسیاری از این زنان به خاک افتادند، بسیاری به اسارت دشمن در آمدند، بسیار زخم برداشتند، بسیاری بر بالین مجروحان جنگ بیدار ماندند و آنانی که به خانه باز گشتند بسیاری نیستند. برای این زنان هنوز جنگ به پایان نرسیده است.زیرا همواره رنج چشم انتظاری و زخم هایی که با آن هم خانه اند، چون تابلویی از دل شان آویخته است.دیواری از امید، که هاشورهایی از روشنی بر آن تابانده است.


خاطرات نرجس نهاجا خانم سهیلا فرجام فر از دوران دفاع مقدس در بیمارستان پایگاه دزفول


نوید شاهد

سر و صدای زیادی در راهروهای بیمارستان به گوش می رسید. لباس فرم تنمان بود. کفش هایمان را به پا کردیم و به طرف اورژانس رفتیم.چه خبر بود!... چهار - پنج آمبولانس  گل مالی شده، قطاری و زنجیروار مجروحان را به محوطه جلو بیمارستان آوردند. درهای عقب را باز کردند. برانکاردها همیشه آماده بودند. باز روز از نو، روزی از نو! همه چیز به   هم ریخته بود. جنازه ها، صدای ناله مجروحانی که تقاضای کمک می کردند، بوی خون تازه، صدای شیون مادرانی که بچه تکه تکه شده شان را روی دست آورده بودند همه و همه در فضا   قاطی شده بود. دوباره صدای ناله مجروحان و دستورات چپ و راست پزشکان در گوشم می پیچید. دکتر زرازوند، پزشک نظامی پایگاه و دکتر خرسند پزشک عمومی که خیلی تر و فرز بود،  یک به یک مجروحان را چک می کردند و دستورات لازم را می دادند. دکتر خرسندی فریاد می زد:«رگ بگیر، زود باش! رگ بگیر.»

هر کدام از دکترها داد می زدند و چیزهایی را که لازم داشتند با صدای بلند می گفتند. آن قدر مجروح آورده بودند که کسی به کسی نبود.همه می خواستند هر جوری شده به هم کمک   کنند. اورژانس و اتاق عمل، کشش این همه مجروح را نداشت، حتی بعضی از عمل های کوچک و سر پایی داخل راهروهای بیمارستان انجام می گرفت. چند مجروح بد حال و رو به   مرگ، زیر لب دعا می خواندند. دکتر خرسندی به طرف شان رفت. با کف دست چشم های مجروحی را بست و ملافه را روی صورتش کشید و گفت: «اینها رو بفرستین سردخونه.»

همه در رفت و آمد بودیم. یکهو رزمنده ای که در بخش بستری بود به طرفمان آمد و پرسید:«خواهرها چی شده؟»

وقتی متوجه نیاز مجروحی به خون شد، گفت:«اگه گروه خونش به من بخوره من حاضرم خون بدم.»

پرستاری گفت :«نمی شه! خودت تازه عمل شدی، بدنت هنوز نیاز به بازسازی خون داره.»

مجروحان زیادی پشت در اتاق عمل روی برانکارد به صف بودند. دکتر«الف» فیلم های ظاهر شده مجروحی را روی نگاتوسکوپ گذاشت و با دقت به آن خیره شد. چندین شکستگی در نقاط   فمور، هیپ و آرم در عکس بدجوری دهن کجی می کرد.سرش را به طرف چپ و راست تکان داد و گفت:«همزمان باید دو تیم، رویش کار بکنیم.» این را گفت و به طرف دستشویی  رفت تا با برس و بتادین دست هایش را بشوید و آماده جراحی شود. کارکنان اتاق عمل دست به کار شدند. فوری ست های مربوط به این عمل جراحی را روی ترالی چیدند.وسایل داخل  پگها را که از اتوکلاو آورده بودند چک کردند. پرستار سیرکولار بندهای گان دکتر «الف» را از پشت به هم گره زد. پرستار اسکراب آماده کمک به جراح شد.تیم بیهوشی شروع به کار  کردند. دکتر خسروی پزشک نظامی و متخصص بیهوشی بود.اٌکی داد و عمل شروع شد. دکتر«الف» گفت:«این که استخوانش دفرمه شده، پلاک لازم دارد.»

در سالن اصلی اتاق عمل، همیشه سه اتاق با تجهیزات، آماده جراحی بود. از اتاق عمل بغلی صدا می آمد. صدای خنده اتاق عمل را پر کرده بود.دکتر «زمانی» ترکش را با پنس   گرفته بود، به کارکنان اتاق عمل نشان می داد و می گفت:«دیدید پدر سگ رو چطور در آوردم!» مجروحی ترکش به عضله قبلش خورده بود. دکتر زمانی، ماهرانه قفسه سینه را باز   کرده بود و ترکش مزاحم را بیرون کشیده بود.


منبع : کتاب اطلس جامع /نقش اداره بهداشت، امداد و درمان نیروی هوایی ارتش در دفاع مقدس



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده