آنچه میخوانید خاطره ای کوتاه از حاج احمد متوسلیان، به روایت همرزم ایشان برگرفته از کتاب« می خواهم با تو باشم» است.
راز غیب شدن حاج احمد

نوید شاهد: هربار که بچه ها به عملیات می رفتند، حاج احمد تا یکی دو ساعت پیدایش نبود بارها از خودم می پرسدیم که کجا ممکن است برود؟ یک بار که قرار بود بچه ها عملیات کنند، تصمیم گرفتم این بار تعقیبش کنم.

ماشین تدارکات، گوشه قرارگاه روبه روی در خروجی توقف کرده بود. صبر کردم تا لحظه مناسب برسد، بعد رفتم و زیر آن دراز کشیدم.

حالا دیگر حاج احمد هر طرف می رفت، در دید من بود. لحظه آخر دور گردن تک تک بچه ها دست انداخت و با آنان خداحافظی کرد . صدایش می آمد که می گفت:«برادر! یادتون باشه تکبیرهاتون نباید یه الله اکبر ساده وبی فایده باشه، سعی کنین هر تکبیرتون به اندازه یک لشکر عمل کنه.»

بالاخره بچه ها حرکت کردند و رفتند. چشم از حاجی برنمی داشتم. داخل اتاق رفت و چند دقیقه بعد برگشت و پای پیاده از قرارگاه بیرون رفت.

دنبالش راه افتادم، طوری که متوجه من نشود. از دامنه کوهی که مشرف به قرارگاه بود، بالا رفت و من متعجب به دنبال او می رفتم.

پشت صخره ای پنهان شدم، حاج احمد کنار جوی آبی که از سر کوه پایین می آمد، دوزانو نشست، آستین ها را بالا زد و وضو گرفت.

بعد یک سنگ کوچک از داخل آب برداشت و به داخل غار کوچکی که همان جا بود رفت. منتظر ماندم تا ببینم چه کار می کند. بعد از چندلحظه، صدای دعا و گریه حاج احمد که با صوت حزینی به درگاه خدا التماس می کرد، بلند شد:« خدایا! تودر کمین ستمکارانی، از تو می خواهم به حق آبروی مولایم، این بسیجیان عاشق رو در پناه خودت حفظ کنی.»

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده