شهید شاهرخ ضرغام در همان روزهای ابتدایی جنگ به تاریخ هفدهم آذر ماه 1359 در آبادان به شهادت رسید. پیکر مطهر این حر انقلاب پیدا نشد و جسم او هم با روح او پرواز کرد و در گمنامی به شهادت رسید اما یاد او همیشه زنده است.
شهادت در گمنامی

نوید شاهد: نيروي کمکي نيامد. توپخانه هم حمايت نکرد. همه نيروها به عقب آمدند. شب بود که به هتل رسيديم. آقاسيد را ديدم. درد شديدي داشت. اما تا مرا ديد با لبخندي بر لب گفت: خسته نباشي دلاور، بعد مکثي کرد و با تعجب گفت: شاهرخ کو!؟

بچه ها هم در كنار ما جمع شده بودند. نفس عميقي کشيدم و چيزي نگفتم. قطرات اشک از چشمانم سرازير شد. سيد منتظر جواب بود. اين را از چهره نگرانش مي فهميدم.

كسي باور نمي كرد كه شاهرخ ديگر در بين ما نباشد. خيلي از بچه ها بلندبلند گريه مي کردند. سيد را هم براي مداوا فرستاديم بيمارستان.

روز بعد يکي از دوستانم که راديو تلويزيون عراق را زير نظر داشت سراغ من آمد. نگران و با تعجب گفت: شاهرخ شهيد شده؟!

گفتم: چطور مگه؟! گفت: الان عراقي ها تصوير جنازه يك شهيد رو پخش کردند. بدنش پر از تير و ترکش و غرق در خون بود. سربازاي عراقي هم در کنار پيکرش از خوشحالي هلهله مي کردند. گوينده عراقي هم مي گفت: ما شاهرخ، جلاد حکومت ايران را کشتيم!

ديگر نتوانستم تحمل كنم. گريه امانم نمي داد. نمي دانستم بايد چه کار کنم. بچه هاي گروه پيشرو هم مثل من بودند. انگار پدر از دست داده بودند. هيچکس نمي توانست جاي خالي او را پر کند. شاهرخ خيلي خوب بچه هاي گروه را مديريت مي کرد و حالا!

دوستم پرسيد: چرا پيکرش را نياورديد؟ گفتم: کسي آنجا نبود. من هم نمي توانستم وزن او را تحمل کنم. عراقي ها هم خيلي نزديک بودند.

٭٭٭

مدتي بعد نيروهاي عراقي از دشتهاي اطراف آبادان عقب نشيني کردند. به همراه يکي از نيروها به سمت جاده خاكي رفتيم. من دقيق مي دانستم که شاهرخ کجا شهيد شده. سريع به آنجا رفتيم. خاكريز نعل اسبي را پيدا كردم. نفربر سوخته هم سرجايش بود. با خوشحالي شروع به جستجو كرديم. اما خبري از پيكر شاهرخ نبود. تمام آن اطراف را گشتيم. تنها چيزي که پيدا شد کاپشن شاهرخ بود. داخل همه چاله ها را گشتيم. حتي آن اطراف را کنديم ولي !

دوستم گفت: شايد اشتباه مي کني گفتم: نه من مطمئنم، دقيقاً همينجا بود. بعد با دست اشاره کردم و گفتم: آنطرف هم سنگر بعدي بود که يکنفر در آنجا شهيد شد. به سراغ آن سنگر رفتيم. پيکر آرپي جي زن شهيد داخل سنگر بود. پس از كلي جستجو خسته شديم و در گوشه اي نشستيم. يادش از ذهنم خارج نمي شد. فراموش نمي کنم يکبار خيلي جدي براي ما صحبت کرد. مي گفت: اگر فکر آدم درست بشه، رفتارش هم درست مي شه. بعد هم از گذشته خودش گفت، از اينکه امام چگونه با قدرت ايمان، فکر امثال او را درست کرده و در نتيجه رفتارشان تغيير کرده

اثري از پيکر شاهرخ نيافتيم. اوشهيد شده بود. شهيد گمنام. از خدا خواسته بود همه را پاك كند. همه گذشته اش را. مي خواست چيزي از او نماند. نه اسم. نه شهرت نه قبر و مزار و نه هيچ چيز ديگر اما ياد او زنده است. ياد او نه فقط در دل دوستان بلكه در قلوب تمامي ايرانيان زنده است. او مزار دارد. مزار او به وسعت همه خاک هاي سرزمين ايران است.

او مرد ميدان عمل بود او سرباز اسلام بود. او مريد امام بود. شاهرخ مطيع بي چون و چراي ولايت بود و اينان تا ابد زنده اند.

راوی: محمد تهرانی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده