شهيد اقبالي در قامت يك پدر، در صحبت هاي دكتر سيدافشين اقبالي، تنها يادگار شهيد
دوشنبه, ۰۱ آبان ۱۳۹۶ ساعت ۰۹:۰۴
تنها چيزي كه باعث شناسايي پدرم و سپس اين تعداد شهدايي كه كنار ايشان بودند شد، همان دو تكه پلاتيني بود كه هنگام شكستگي دستش به صورت دو قطعه «پلاك» توي دستش قرار گرفته بود.
حرفهاي پدرم؛ روز شروع جنگ؛ ديدار آخر...

دکتر سیدافشین اقبالی، تنها یادگار شهید، که ازدواج کرده و در حال گذراندن دوره های تخصصی رشته تحصیلی اش – پزشکی – در آلمان به سر می برد، لطف کرد و برای هر چه پر و پیمان تر شدن یادنامه پدر بزرگوارش خاطرات و حرف هایش را درباره ایشان که روی یک دی وی دی تصویری در آلمان ضبط شده بود، از طریق مادر گرامی اش به دست شاهد یاران رساند. با مرور این حرف ها متوجه می شویم که دکتر اقبالی با وجود آنکه زمان شهادت پدر، فقط چهار سال اشته از چه حافظه خوبی بهره مند است. حافظه ای که خودگواهی روشنی است بر بخشی از امتیازات «فرزند شهید اقبالی بودن» و تکرار چند باره این نکته که« پسر کو ندارد نشان ازپدر؟» آنچه می خوانید متن پیاده شده و ویراسته صحبت های فرزند برومند شهید است که تقدیم می شود:

حرفهاي پدرم؛ روز شروع جنگ؛ ديدار آخر...

نوید شاهد: من افشين هستم، پسر شهيد اقباليْ خلبان معروف.

اگر بخواهم درباره پدر صحبت كنم گفتني زياد است؛ خيلي هم زياد... «پدر » يك لغت سه حرفي با – فقط - سه نقطه است ولي معنايش آنقدرها عميق است كه مي توان ساعت ها درباره آن فكر كرد: نمادي بزرگ و برجسته از يك حس، يك مسئوليت، يك پشتيبان براي بچه ها. يك عشق و علاقه وافر، از آن گونه كه تا وقتي كسي خودش پدر نشود نمي تواند بفهمد. باري، از ايشان خاطره براي من خيلي مانده، نكات زيادي در ذهنم هست، با آنكه من خيلي كوچك بودم اما خدا اين لطف بزرگ را در حق من كرده و حافظه خوبي به من داده است. هميشه نكته ها و خاطره هاي جالبي از پدر جلوي چشمم مي آيد. مثلاً زماني كه تبريز بوديم - دو و نيم يا سه ساله بودم - و به ياد دارم كه يك بار به بازار اين شهر رفته بوديم. به اتفاق فاميل كه براي ميهماني و ديد و بازديد به منزل ما در تبريز آمده بودند. اگر اشتباه نكنم ايام عيد نوروز بود. حتي به خوبي يادم است كه پدرم يك شلوار پارچه اي طوسي رنگ و يك كاپشن چرم مشكي به تن داشت كه خيلي هم شيك بود و اين لباس را دوست مي داشت.

طبق معمول كه من هيچ گاه دستم را از دستش جدا نمي كردم نيز دست مرا گرفته بود. هميشه مي رفتيم مقابل سردرِ ورودي بازار تبريز اينكه حالا آنجا هنوز به همان صورت است يا خير، نمي دانم. چون آخرين باري كه در تبريز بوديم در سه سالگي من بود – يادم است مغازه هايي آنجا بود كه از اين زودپزهاي قديمي كه درشان «پيچي» بود مي فروختند. من هم از كودكي، به هر دليلي، علاقه زيادي به اين زودپزها داشتم. به خصوص وقتي سوپاپ زودپز در اثر فشار بخار به دور خودش مي چرخيد، يك صداي تکرار شونده ای شبيه به «پيش، پيش، پيش... » از خودش توليد مي كرد و من با همان زبان كودكانه ام به آن مي گفتم: «بي پيش دي »! در واقع اين زودپزها را ديده بودم كه در اندازه هاي مختلف و به حالت هاي هرمي و مثلثي شكل در مغازه ها چيده بودند و برايم جالب بود.

هنوز خوب يادم است كه وقتي زودپزها را ديدم از خود بي خود شدم و دستم را از دست پدرم كشيدم و برگشتم به او گفتم: «خيلي بدي! اين همه بي پيش دي اينجاست و شما يكي اش را براي من نمي خري... »

بعد همان موقع خنديد - هنوز حتي طرز خنديدنش را به خوبي يادم است - دستم را دوباره گرفت، بغلم كرد و مرا بوسيد. رفتيم داخل يكي از مغازه ها به قول آن روز من يكي از همان بي پيش دي ها را برايم خريد - البته يك سايز كوچكش را - كه هنوز هم آن را در خانه مان در تهران داريم. اين خاطره و اينكه پدر برايم چيزي را كه دوست داشتم خريد، هميشه در ذهن و قلبم زنده مي مانَد.


حرفهاي پدرم؛ روز شروع جنگ؛ ديدار آخر...

يا مثلاً اينكه از بچگي من علاقه زيادي به هواپيما و چيزهايي شبيه به آن داشتم. به نظرم چنين علايقي به اصطلاح توي خون فرزندان خلبان هاست. انگار كه با ژن آن ها آميخته شده است. يادم است يك هواپيماي كوچولو از نوع اسباب بازي داشتم و يك روز ظهر، پس از آنكه ما تازه از تبريز به پايگاه تهران منتقل شده و آنجا بوديم. البته منز لمان در پايگاه نبود و در داخل شهر قرار داشت، اطراف خيابان جيحون و طوس؛ اگر اشتباه نكنم. داشتم مي گفتم كه يك هواپيماي كوچولوي اف 14 داشتم كه باتري مي خورد و چرخ جلويش قابليت دور زدن داشت. همچنين اين قابليت را هم داشت كه مي ايستاد و بال هايش را باز مي كرد، چراغ مي زد و دوباره حركت مي كرد. من خوب يادم است كه با وجود بچه بودنم پيچ گوشتي و ابزار ديگري داشتم و خلاصه، رفتم اين هواپيماي زيبا را باز كردم و اصلاً قطعه قطعه اش كردم. بعد بابا از خواب بيدار شد و آمد توي اتاقم تا ببيند كه من چه كار مي كنم. به يكباره ديد كه هر كدام از تكه هاي اين هواپيماي اف 14 گوشه اي افتاده است! بعد به سمت من نگاه كرد و با تعجب پرسيد: «اين را چطوري باز كرده اي؟ » گفتم با پيچ گوشتي. گفت: «پس خودت هم بايد درستش كني، ديگر برايت نمي خرم. » بعد هم از اتاق بيرون رفت. وقتي پدر و مادرم به اتاق من برگشتند هيچ كدام باورشان نمي شد كه من آن هواپيما را دوباره مثل اولش مونتاژ كرده بودم و صحيح و سالم مثل موقعي كه نوي نو آن را خريده بوديم كار مي كرد. آن زمان من فقط چهار سالم بود و هنوز هم آن هواپيماي اف 14 اسبا ب بازي را دارم. البته نمي دانم كه هنوز سالم است و كار مي كند يا نه، ولي به عنوان وسيله و يادگاري كه با خاطرات پدرم عجين شده آن را عزيز مي دارم.


تنها چيزي كه باعث شناسايي پدرم و سپس اين تعداد شهدايي كه كنار ايشان بودند شد، همان دو تكه پلاتيني بود كه هنگام شكستگي دستش به صورت دو قطعه «پلاك» توي دستش قرار گرفته بود. اين دو قطعه پلاتين تا زمان شهادت توي دست هاي پدرم وجود داشت و همين به تنها نشانه براي شناختن بقاياي پيكر مطهرش تبديل شد.

خاطره ديگر اينكه روز آخري كه از پيش ما رفت قشنگ به ياد دارم كه براي مأموريت به تبريز رفته و تازه برگشته بود. روز 30 شهريورماه 1359 شبش كه فرا رسيد، بابا پيش ما بود. روز بعدش هم رفت ستاد و از آنجا برگشت و قاعدتاً بايد مي رفت و صورتجلسه مأموريت يا هر كاري را كه بر عهده گرفته بود ارائه مي داد. به هر حال رفته و آن را ارائه كرده بود. ما ناهار را خورده بوديم. البته پدر چندان اهل خواب بعد از ظهر نبود ولي چون شب قبلش با اتومبيل به تبريز رفته و برگشته بود، قدري خسته به نظر مي رسيد. بنابراين در همان اتاق نشيمن منزل مان كه تلويزيون ما هم آنجا قرار گرفته بود خوابش برد.

آن اتاق، يادم است بالكني داشت و بيشتر پنجره اتاق را كه مشرف به ميدان آزادي بود شيشه هايي فرا گرفته بود. به همين دليل ما مي توانستيم فرود تمام هواپيماهايي را كه مي خواستند در فرودگاه مهرآباد بنشينند مي ديديم. يعني در واقع اين هواپيماها از روي خانه ما رد مي شدند. باري، خاطرم هست كه پدر در همين اتاق خوابيده و شمد سپيد و نازكي هم روي خودش كشيده بود - هوا هنوز تابستاني و گرم نشان مي داد - من نيز نخوابيده بودم و در آن حال و هواي بچگي خودم داشتم بازي مي كردم. همان موقع مادرم در آشپزخانه مشغول شستن ظر فها يا مرتب كردن آنجا بود و مادربزرگم نيز كه در تهران و در منزل ما به سر مي برد در اتاق ديگري داشت استراحت مي كرد. در اصل، چون قبلش پدرم براي مأموريت به تبريز رفته بود مادربزرگم در تهران پيش ما آمده بود تا تنها نباشيم. درست در اين زمان كه هر يك از ما درگوشه اي مشغول استراحت يا كاري بوديم، به ناگاه صداي انفجار مهيبي به گوش مان رسيد. خب، خانه ما فاصله زيادي با فرودگاه نداشت و شدت انفجار را هرچه تمامتر حس مي كرديم. ساعت حدود يك و نيم تا دو بعد از ظهر بود. به محض بلند شدن صداي انفجار، پدرم كه با آن وضعيت به خواب نسبتاً عميقي فرورفته بود، بلافاصله برخاست و در حالت نود درجه ايستاد و سريع خود را به بالكن رساند و مشغول تماشاي اوضاع شد. او با چشم هايش ميگهاي مهاجم عراقي را ديد كه پس از بمباران آن نقطه داشتند فرار مي كردند. آن ها پايگاه يكم فرودگاه مهرآباد را هدف قرار داده بودند. پدر به اتاق برگشت و با نارحتي داشت سرش را تكان مي داد. مادر نيز با شنيدن صداي مهيب انفجار به سرعت و سراسيمه از آشپزخانه خود را به نزد ما رساند. تقريباً به حالت دو و با اضطراب آمده بود تا ببيند چه شده؟ آيا حال همه اعضاي خانواده خوب است؟ سپس از پدرم كه هنوز داشت سرش را تكان مي داد پرسيد: «چه شده؟ چرا سرت را تكان مي دهي؟ » پدر با تأسف پاسخ داد: «جنگ شروع شد. » خوب يادم است كه مادرم نمي دانست كه «جنگ شروع شد » يعني چه.



من هم كوچكتر از آني بودم كه حرف هايي را كه ميان بزرگترها رد و بدل مي شد بفهمم و امروز فقط آنچه را كه ديده بودم به خاطر مي آورم. هيچ كس هم تا كنون اين اتفاقات را برايم تعريف نكرده و هرچه هست، چيزهايي است كه در محاوره ميان پدر و مادرم گذشت و همه را مو به مو در خاطر دارم. قشنگ يادم است كه مادر مي گفت: «جنگ؟! چه جنگي؟ آخر، جنگ با كي و چي؟! » و پدر كه گويا كاملاً آماده جواب دادن بود گفت: «جنگ عراق عليه ايران. ما مدت ها بود كه اين اتفاق را پيش بيني مي كرديم و در واقع منتظر چنين حادثه اي بوديم. منتها فكرش را هم نمي كرديم كه عراق چنين جرأتي را به خودش بدهد. به هر حال جنگ رسماً شروع شد.

در حالي كه جنگ زيرپوستي مدت ها بود كه شروع شده بود و پاسگاه هاي مرزي همديگر را هدف قرار مي دادند. آن مأموريت پانزده روزه كه ايشان در نيمه دوم شهريورماه 1359 رفته و درست روز قبل از شروع جنگ به تهران برگشته بودند، به واسطه همين مأموريت بود كه آنها در دفتر طرح و برنامه پايگاه هوايي تبريز، جلسات متعددي برگزار كرده بودند و در واقع داشتند برنامه ريزي مي كردند كه اگر عراق حمله كند چه بايد بكنيم و به اصطلاح، چگونه بايد در مقابل دشمن بعثي دربياييم و توي دهان آنها بزنيم.

البته - خدا را شكر - پاسخ جانانه اي هم به متجاوزين دادند. با آن كينه اي كه صدامِ - واقعاً - ملعون از ما  در دل داشت، به ويژه اينكه از خلبانان شجاع نيروي هوايي ما نيز كينه به دل گرفته بود، فكر مي كنم كه آغازگري جنگ توسط صدام و حاميانش چندان اتفاق عجيب و غريبي نبود. شايد پس از نافرجام ماندن كودتاي موسوم به نوژه، صدام گمان مي كرد كه نيروي هوايي كشورمان آن قدرت و صلابتش را از دست داده است. در صورتي كه با وجود به سر بردن ما در تحريم اقتصادي و نظامي در آن زمان و اينكه نزديك به دو سال يا كمتر از پيروزي انقلاب مي گذشت و قطع رابطه با آمريكا اتفاق افتاده بود ولي با اين حال، برخي از دولت هاي خارجي و همچنين بعثي هاي عراقي تصور مي كردند كه نيروي هوايي كشورمان كه كابوس بزرگ صدام محسوب مي شد از اسب بر زمين فرو افتاده و ديگر داراي قدرت سابق نيست. در واقع نيروي هوايي ما را كشتي به گل نشسته اي تصور مي كردند ولي كساني مثل پدرم و دوستان و هم رزمانش نشان دادن كه واقعاً اينگونه نيست. به همين دليل، صدام واقعاً به خون تك تك آنها تشنه بود.

باري، ساعت پانزده و سي دقيقه - حدود عصر همان روز - از ستاد نيروي هوايي به پدرم تلفن زدند و گفتند طبق مأموريت جديدي كه ابلاغ شده شما بايد مجدداً به تبريز برويد و طي دو هفته اي كه قبلاً در تبريز بوده و به عنوان معلم خلبان با خلبانان جوان تر تمرين كرده و آن ها را آموزش داده ايد، الان هم مي بايست در همان جا؛ هم به عنوان يك ليدر براي مأموريت هاي برون مرزي و جنگي و هم در جايگاه يك خلبان باتجربه براي «طرح و برنامه » ايفاي نقش بكنيد. ايشان هم سريع حاضر شد. خوب يادم است كه لباس پوشيده بود و مي خواست برود كه من در همان عوالم كودكانه خودم پايش را گرفته و توي بغلم نگه داشته بودم و گريه مي كردم. مي گفتم نرو. اصلاً نمي دانستم جنگ چيست. بعدها وقتي بزرگتر شدم بود كه فهميدم جنگ چگونه چيزي است و چه عزيزاني را از آدم مي گيرد، چه خانواده هايي را بي سرپرست مي كند و چه اتفاق هايي را رقم مي زند...

چه بچه هايي بي پدر مي مانند و از نعمتي به اين بزرگي محروم مي شوند. چه زنهاي جواني كه با يك فرزند، همسرشان را از دست مي دهند و تنها مي مانند؛ مثل مادر خود من و خيلي هاي ديگر كه همين گونه بودند.

به هر حال، آن لحظه، پاي پدرم را گرفته بودم و نمي گذاشتم برود. او نيز يك نگاه به مادرم مي كرد و يك نگاه به من و مي گفت: «چه كار كنم؟ » به يكباره پدر برگشت به سوي من و گفت: «بابا جان، مي خواهم بروم و برايت اسباب بازي بخرم. » انگار مي خواست با همان زبان بچگانة خودم مرا گول بزند! عجيب اينكه هميشه وقتي مي گفت مي خواهم برايت اسباب بازي بخرم، مي گفتم: «باشد، پس زود برو و بيا. » اما اين بار رهايش كه نمي كردم هيچ، برعكس هميشه مي گريستم و مي گفتم: «نرو! » سرانجام نيز مادربزرگم مرا به زحمت در آغوش گرفت و از او جدا كرد. پدر نيز با همه ما روبوسي كرد و به مادر بزرگ گفت: «من زن و فرزندم را به شما سپردم، چون نمي دانم شرايطم به چه گونه اي خواهد بود. من يك سربازمكه براي چنين روزهايي تعليم ديده و آماده شده ام. مملكتم برايم هزينه هاي زيادي كرده و حالا ناموس هموطنانم در اهواز و آبادان و خرمشهر در معرض تهديد عراقي هاست. در چنين شرايطي من نمي توانم فقط به خودم و خانواده ام فكر كنم. همه اعضاي مملكت ما يك خانواده ايم و بايد به همگي مان فكر كنيم. كاري كه مي خواهم بكنم در حكم وظيفة من است و شما فقط مواظب زن و فرزندم باشيد ». بعد به سرعت از پله ها پايين رفت و آخرين باري بود كه ديدمش. ديگر او را به جز در عكس هايي كه برا يمان به يادگار گذاشته است نديدم. بعد هم شنيديم كه هواپيمايش سانحه ديده و توسط دشمن مورد اصابت قرار گرفته است. اين را هم شنيديم كه «ايجكت » كرده و از هواپيمايش بيرون پريده است ولي به هر حال روزنة اميدي در دل ما وجود داشت كه شايد زنده باشد...

واقعاً با همين اميد، من و مادرم هفده هجده سال صبر كرديم. در حالي كه تحمل آن همه انتظار و اميد درعين نوميدي اصلاً راحت نبود. مثلاً شما فكر كنيد كه يك كودك هفت، هشت يا نُه ساله وقتي ظهرها مدرسه تعطيل مي شود و بيرون مي زند، مي بيند كه پدران بچه هاي ديگر به دنبال آن ها آمده اند، اما تو نوعي پدرت كجاست؛ نيست... آيا زنده است يا شهيد شده؟ اصلاً كجاست و در چه حال و شرايطي است؟


حرفهاي پدرم؛ روز شروع جنگ؛ ديدار آخر...

به هر حال، دوران و اوضاع سختي بود ولي گذشت و به سن بلوغ رسيديم و آرام آرام با شرايط آشناتر شديم. بعد، اين انتظار آنقدر طولاني شد كه كم كم انتظار به يأس تبديل شد. تا آنكه در سال 1381 به ما اطلاع دادند و گفتند كه ايشان قطعاً شهيد و سپس در نقطه اي از عراق تدفين شده و حالا هم پيكر پاكش را پيدا كرده ايم. خوشبختانه به واسطه پيدا كردن پيكر پدرم توانستد بدن هاي مطهر چهار پنج شهيد ديگر از جمله شهيدان بربري، ذبيحي و جهان شاهلو را كه تقريباً كنار همديگر دفن شده بودند شناسايي كنند.

اما تنها چيزي كه باعث شناسايي پدرم و سپس اين تعداد شهدايي كه كنار ايشان بودند شد، همان دو تكه پلاتيني بود كه هنگام شكستگي دستش به صورت دو قطعه «پلاك» توي دستش قرار گرفته بود. اين دو قطعه پلاتين تا زمان شهادت توي دست هاي پدرم وجود داشت و همين به تنها نشانه براي شناختن بقاياي پيكر مطهرش تبديل شد. اين را هم بگويم كه هنوز تمام وسايل پدرم و يادگارهاي عزيز ايشان به شكل دست نخورده نزد ما باقي مانده است. از جمله در هنگام رجعت پيكر پدر، يك عكس راديولوژي مربوط به همان جراحي در زمان شكستگي دستش و گنجاندن پلاتين در محل شكستگي در اختيار ما

بود كه هنگام شناسايي، بسيار به كارمان آمد. در واقع روزي كه ما را به پزشكي قانوني دعوت كردند و تابوت هاي درگشوده اي را نشان مان دادند كه فقط استخوان هايي از پيكرهاي پاك اين عزيزان در آ نها به جا مانده بود، به راحتي همان عكس راديولوژي را با بقاياي پيكر پدرم تطبيق داديم و ديديم كه تعداد شش عدد پيچ به همراه پلاك داخل استخوان ساعد دستش بود و همه چيز كاملاً درست نشان مي داد.

فقط نمي دانم كه چرا جمجمه ايشان كاملاً بريده شده بود. حالا فقط خدا مي داند كه آيا عراقي ها از اين بدن در كارهاي مربوط به آناتومي استفاده كرده بودند يا غير از آن...

به هر شكل، بر اساس آنچه مشخص بود، ايشان را به بدترين وجه ممكن به شهادت رسانده بودند. در حالي كه اين رفتارها خارج از عرف بين المللي و قوانين جنگ است. فقط در جنگل اين اتفاق ها طبيعي است كه حيوانات همديگر را مي درند ولي چنين رفتارهاي غيرانساني اي را ما در طول جنگ شاهد بوديم. هرچه فكر مي كنم نمي دانم كه صدام واقعاً با خودش چه فكري كرده بود. واقعاً آيا ما نيز با خلبانان آن ها كه در خاكمان گير مي افتادند چنين مي كرديم؟!

آن هم در حالي كه اين همه آمدند و شهرهاي مان را بمباران و خانواد ههاي مان را داغدار كردند. آيا ما حتي يك بار هم با آن ها چنين برخوردي كرديم و در مقابل آيا درست بود كه آنان چنين كنند؟ آخر، اين چه جنايت هايي بود كه مرتكب شدند؟ فقط خدا مي داند كه صدام با اين همه جنايتي كه كرد چطور بايد در پيشگاه الهي جواب بدهد. آخرش هم نتيجه اين شد كه طبق مثل معروف كه مي گويند چاه كن هميشه ته چاه است، او را از ته يك چاه بيرون كشيدند و به دار مجازات آويختند. البته مجازات دار براي چنين آدميخيلي كم بود، چون هم از مردم خودش كشت و هم انسان هاي زيادي را در كشورمان به شهادت رساند.

من نمي دانم ولي به هر حال جنگ چنين آسيب هايي به همراه داشت و بر زندگي و بزرگ شدن ما تأثير گذاشت و هنوز هم ادامه دارد...

آن حس و علاقه به پرواز هم كه به صورت ژنتيكي در وجود ما نهادينه شده بود ادامه پيدا كرد و در كنارش رشته پزشكي نيز هميشه انتخاب دومم بود. دوست داشتم كه خلبان يك هواپيماي مسافربري – مشخصاً ايرباس - باشم و به واسطه شرايطي كه بر خودم و خانواده ام گذشته بود دوست نداشتم لباس خلباني از نوع نظامي را بر تن كنم. گرچه يونيفرم شيك و برازنده اي است و آرزوي هر جوان هفده هجده سال هاي اين است كه خلبان شود ولي من هميشه دوست داشتم خلبان مسافربري بشوم تا هم آن حس پرواز را در درون خودم ارضا كرده باشم و هم از پرواز لذت ببرم و از طرفي با جنگ و خونريزي و كشت و كشتار هيچ نسبتي نداشته باشم گرچه وجود يك خلبان نظامي هم در جاي خودش لازم است و او در واقع دارد از مملكت خودش دفاع مي كند. با اين حال شايد به خاطر شرايطي كه براي خودم به شخصه وجود داشت نمي خواستم وارد ارتش شوم. اين گونه بود كه به دنبال خلباني از نوع مسافربري و تجاري رفتم. وقتي كارهاي اوليه ورود به اين رشته را انجام دادم مادرم برگشت و به من گفت كه افشين جان، اين كار را نكن. پرسيدم چرا؟ گفت من ديگر نمي توانم مدام پشت درِ خانه بنشينم و انتظار تو را بكشم، اينكه پرواز تو تأخير داشته باشد و برگردي يا برنگردي...

در يك كلام وقتي گفت من ديگر نمي توانم اين حرفش مرا خيلي تكان داد. اينگونه شد كه روي خواسته خودم پا گذاشتم و به رشته دومي كه علاقه داشتم تمايل نشان دادم. بدين ترتيب تلاشم را براي ورود به رشته پزشكي شروع كردم، از جمله اينكه يك سال پشت كنكور ماندم و سپس به دانشگاه راه يافتم و همه اين ها مديون زحمتهايي است كه مادرم كشيده و هميشه نهايت محبت را در حقم روا داشته است. خيلي برايم انرژي گذاشته و هيچ وقت نگذاشته است تا جاي خالي پدرم را احساس كنم؛ گرچه هميشه جاي پدر برايم خالي است...

مادر، هميشه برايم پدر بود، مادر بود، حتي خواهر و برادر هم بود. هرچه فكرش را بكنيد برايم بود. واقعاً مثل يك فرشته تمام عمر و

وقتش را براي من گذاشت. نمي دانم چطور بايد از او قدرداني كنم. اگر روزي كاري از دستم بربيايد و بتوانم برايش انجام دهم، احساس مي كنم حتي ذره اي از محبت هاي بي دريغش را بتوانم جبران كنم. به هر حال خيلي برايم زحمت كشيد تا اينكه دانشكده پزشكي تمام شد و تقريباً چهار پنج سالي هم به عنوان پزشك عمومي كار كردم. سرانجام تصميمم را اينگونه گرفتم و گفتم همان طور كه پدرم يك انسان نمونه بود، من نيز مي بايست در رشته و كار خودم آدمي نمونه و شاخص باشم. اين شد كه به دنبال ادامه تحصيل رفتم. در اين راه نيز فقط از حمايت خانواده برخوردار بودم و هيچگونه حمايت دولتي اي از من نشد. خانواده در سال هاي نخست خيلي از من پشتيباني كردند تا توانستم اينجا [در آلمان] جا بيفتم و الان هم ديگر تقريباً درسم رو به اتمام است و تا چندي ديگر متخصص ارتوپدي خواهم شد. خوشبختانه توانست هام براي فوق تخصصم در اين رشته نيز پذيرش بگيرم. اگر بتوانم فرد مفيدي

اول براي خودم و خانواده ام و در مرحله بعدي براي كشورم باشم افتخار مي كنم و افتخار هم مي كنم كه بتوانم باعث سربلندي پدرم باشم و بتوانم نامش را زنده نگه دارم. ضمن اينكه اينجا مدتي است مقداري وقت اضافي پيدا كرده ام و يك مدرسه خلباني هست كه م يخواهم به طور جدي اين رشته را بياموزم، چون خيلي دوست دارم. همين جا در فرانكفورت وقتي دور هاي را با هواپيماي ايرباس مي ديدم، معلم خلبان تعجب كرده بود كه من اين همه اطلاعات را راجع

به هواپيما و پرواز از كجا دارم و چگونه مي توانم با اين دستگاه ها كار و با سيمليتور پرواز كنم. من هم در مقابل، خنديدم و گفتم اين، چيزي است كه در خون من است، آن را به ارث برده ام و دست كسي نيست كه به قول معروف به من ياد داده باشند و خودم رفته و ياد گرفته ام. ان شاءالله كه در اين رشته هم به موفقيت برسم. اميدوارم آن هايي كه سايه پدر بالاي سرشان است قدرش را بدانند. آن هايي هم كه مثل ما پدرشان را در طول جنگ از دست داده اند همچنان به وجود آن عزيزان افتخار كنند. آن ها همواره مايه افتخار يك مملكت و يك ملت هستند. ما نيز هميشه به ايراني بودنمان مي باليم، چون واقعاً مي گويم كه من مردماني را از مليت هاي مختلف زياد ديده ام ولي به جرأت مي توان گفت كه ايراني ها تك اند...

منبع: شاهد یاران، شماره 121

برچسب ها
غیر قابل انتشار : ۰
در انتظار بررسی : ۲
انتشار یافته: ۲
ناشناس
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۸:۵۵ - ۱۳۹۷/۰۶/۲۴
0
0
روحش شاد.
مجتبی
|
United States
|
۱۲:۰۷ - ۱۳۹۷/۰۶/۳۰
0
0
باسلام
امیدوارم حضرت فاطمه زهرا(س)شفیع اش باشد...روزانه بین نمازهای ظهروعصرومغرب وعشاء نماز برای این سیدالسادات ترک نشده و هرروز 100صلوات برای آرامش روح پاکش می فرستم، هروقت توذهنم می آید ناخودآگاه اشکم سرازیر می شوداوکمک بمن می کند.اوهمیشه درقلبم باقی خواهدماند. این سیدبزرگوارروزی شفاعت من بنده گناه کار را خواهد نمود نزدخالقمان...ان شاءالله
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده