کد خبر: ۳۹۹۴۴۲
تاریخ انتشار: ۲۲ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۶:۳۲
خبر شهادت آقا یحیی روهمان موقع که به شهادت رسیده بود، بما ندادند. نگو حالا آقا یحیی 23 اسفند شهید شده بود
همسری که گیسوی مادرانه را با اشک می بافد/ الگوی صبر و استقامت

گفتگوی اختصاصی نوید شاهد البرز: گفتم یحیی، همان تعمید دهنده عیسایی که آب پاکی را بر سرو صورتش غسل داد تا فرزند انسان پاکیزه تر به وصال معبود رسد... رضا را می گویم ، رضایی که نان یحیی را در سفره دلش با آب باران چشم مادر، خیس کرده بود تا غزل پدرانه را با ردیف نبودنش مطلع هستی کند...یحیی همان رضای ابراهیم است برای بریدن گلوی اسماعیل و رضا همان درخشش یحیی در میان آسمان دل خدا !! و اینک همسرانه ها در گوش مادرانه خواب خاطره ها را تعبیر می کند...

نمی دانم ابتدا مادر می شود یا همسر، اما هر کدام را تعبیر کند همان همسری است که گیسوی مادرانه را با اشک می بافد...

خانم نوفلاح از رضا می گوید. از روزی که ناقوس جنگ نواخته می شود و با تمام بچگی هایش احساس همدردی را لمس می کند و از کوچه بازی های هفت سنگش دست می کشد و توپ پوستی را بخیال گلوله ای بر هجوم بی امان دشمن کنار می گذارد و دشمن پشت در خانه ها رسیده است و کوچه بازی ها نا امن شده اند و وقت نبرد است حتی با دستان کوچک مشق نویسش!!

مادر می گوید: در خانه بی مقدمه باز می شود و آب پاش گلدان ها از فریاد «مادر من می خواهم جبهه بروم» یکه می خورد. سر از پاشیدن بر می دارم و می گویم" تو که چیزی بلد نیستی و به سن قانونی سربازی هم نرسیدی، دوره آموزشی هم ندیدی چطور دم از رفتن به جبهه میزنی؟ ... اندکی میان مادر و رضا مکث ، زانو می زند و رضا سکوت مکث را می شکند و می گوید:" شما مادر من نگران نباش اجازه و رضایت بده بقیه اش درست می شود" مادر گوشه چشمانش اشک می شود و کنار حوض قد می کشد و می گوید: " من حرفی ندارم اما باید ببینی بابا جوابش چی میشه"... ساعت ها جنجال میان تایید پدر برای رفتن عقربه ها را بدار می کشد" پدرش ابتدا راضی نمی شد. حتی با آوردن فرم از بسیج نیز پدر راضی به امضا نشد. که دست بدامان من شد و اصرار که بابا رو راضی کن فرم رو امضا بزند و من بروم .. که رضا با مخالفت من برای امضا روبرو شد . چون گفتم من نمی تونم کسی رو وادار به امضا کنم که رضایت نداشته باشه . باید چیزی که با رضایت خودش باشه رو امضا کنه.

اصرار فرزند بر رضای پدر غلبه می کند

خانم نوفلاح چنین ادامه می دهد" یکروز غروب بود و من توی بالکن خانه تماشای غروب نشسته بودم و به زمین خالی روبروی خانه چشم دوخته بودم، که احساس کردم مثل کفتری که پر بکشه، کسی از بغل دوید و به گوشه دیگری رفت. که بی خیال جلوی در رفتم و متوجه شدم باباش با یکی از اعضای بسیج جلوی در ایستادند. پرسیدم رضا کو؟ گفت که، بالاخره رضایتنامه رو امضا کردم و قراره دو نفر از اهل محل به عنوان معرف امضا کنند. الان هم رضا رفته پیش آقای امامی که امضا بزنه.. یهو یاد همون شبه کفتر افتادم .. پس درست دیده بودم رضا بوده که از ذوق چنان تند مسیر رو دویده بود که حس کردم مثل یه کفتره که پرکشیده."

چشمانی که زود بزرگ شدند/ قامتش سرو را می مانست

ادامه می دهد:" آقای امامی هم امضا کرده و مستقیم رفت بسیج . از همان روز که 5مرداد بود تا 15مرداد برای گذراندن دوره آموزشی رفت که پانزدهم مرداد گروهانی که رضا بود از رجایی شهر اعزام به جبهه شدند. ما هم برای بدرقه رجایی شهر رفتیم . همانطور که کنار خیابان ایستاده بودیم یهو رضا از جلوی من رد شد. با دیدن قامت و چهره اش احساس عجیبی به من دست داد بنظر میومد در این مدت کوتاه حدود شش سال بزرگ تر شده، دیگه اون رضای کوچیک بازیگوش نبود . با دیدن من ایستاد و همدیگر بغل کردیم و به رسم مادرانه بوسیدیم . فرزندم بود پاره تنم بود" .

خانم نوفلاح مکث می کند و آهی برای رضا می کشد . آهی از غیبت طولانی شیره جانش. بیاد می اورد که در طی این چند روز چشمان شیطنت کودکانه اش چقدر بزرگ شده بودند. پلک هایش سایبان نازکی پرده چشمانش شده بودند تا مبادا مادر تری چشمانش نتواند تحمل کند..

مادر ادامه می دهد:" یهو صورتش پر اشک شد و می گفت مامان منو حلال کن و در حالی که به زهرا خواهر کوچیکش که اونموقع یک سالش بود و بغلم بود اشاره می کرد و می گفت خیلی مواظب زهرا باش. زهرا رو هم بوسه باران کرد و در همین حین صدا زدند و رفت سوار اتوبوس شد و رفتند و ما به خانه برگشتیم".

خانه در سکوت مبهم بی قراری رضا سر در گریبان گرفته بود صدای جیرجیرک ها هم در گرمای تابستان در نمیامد انگار حتی مورچه های کف حیاط نیز در خود فرو خفته بودند. حنجره خانه پر از بغض شده بود. خانه عادت به بی صدایی رضا نداشت ... و اما :" منو زهرا وارد خانه شدیم خیلی دلم گرفته بود نه از این که راضی به رفتنش نبودم نه از این تا بحال از رضا دور نبودم . پدرش خیلی دیر رسید حتی برای بدرقه رضا هم نیومد . آقا یحیی رسید خانه و چهره من رو که دید پرسید رضا کو؟ گفتم دیر رسیدی بردند پادگان شهید شرع پسند، اگه میخوای برو اونجا ببین"

هنوز گیرو دار رفتنم که از پشت تیر بار برایم دست تکان می دهد

" آقا یحیی رفت و من هنوز بین ورودی دلگیر خانه ایستاده بود که صدای بلندگوی نوحه خوانی مخصوص رزمنده ها بلند شد و ماشینی که پشت آن تیربار سوار بود از جلوی در خانه ما در حال عبور هست. مکثی کردم دیدم که رضا پشت تیربار هست و دستش رو برای من به نشانه بای بای کردن بلند کرد و من هم دستم رو براش تکان دادم. که این برای من یه خاطره شده و هر سال پانزده  مرداد من پشت پنجره خیابان حدود ساعت یک بعد ازظهر می ایستم و یاد خاطره اونروز رو برای خودم تداعی می کنم. احساس می کنم همون ساعت رضا داره مثل اونروز از جلوی من رد میشه و من میبینمش.

آخرین باری که دستی در آسمان بدرقه شد

 اونروز پانزده مرداد رو میگم آخرین روزی بود که رفت و بعد از اونروز دیگه ما ندیدیمش. تا این که بیستم شهریور خبر شهادتش برای ما آوردند. پس از تشیع پیکر رضا آقا یحیی دیگه آروم و قرار نداشت و همه اش می گفت رضا چشم انتظار منه و باید بروم و بعد از مراسم چهلمین روز شهادت رضا، آقا یحیی طاقت نیاورد و اون هم رفت".

امانتی هایی برای دستان امانتدار

دفتر همسرانه باز می شود و اشک در چهره زمان گذشته مادری که فرزند نوجوانش را برای گوهر ایران زمین هدیه داده بود، روان می شود. گرد دوری آقا یحیی بد جور زن را دلگیر کرده است. با هر کلام آقا یحیی گویی چهره اش را با نام او می شوید..

همسرانه :" آقا یحیی مرد خیلی خیلی خوب و مهربونی بود. دوران انقلاب خیلی کمک حال مردم و انقلاب بود. ما با هم تظاهرات می رفتیم. سال 57 که انقلاب اوج گرفت سه روز خانه نیامدند طوری که همه قطع امید از برگشتش کرده بودیم و فکر می کردیم شهید شده . مجبور شدم تهران منزل عموزاده آقایحیی برای این که خبری بدست بیارم، بروم. به عموی آقا یحیی گفتم که سه روزی میشه از آقا یحیی خبری نیست، که در بهت من عنوان کرد یحیی دیشب پیش ما بوده . که عموی آقا یحیی توضیح داد بمن چون شمشیر و ساک پر از پولی پیش یحیی بوده و نمی خواسته دست کسی بیافته . برای همین سه روز اونجا بوده تا آدم مطمئنی گیر بیاره و اینها رو دست اون آدم بسپاره.

خانم نوفلاح ادامه می دهد: "من خیلی از آقا یحیی راضی هستم مرد با خدا و با ایمانی بود. آقا یحیی بعد از این که رفت جبهه یک بار بیشتر مرخصی نیومد آخرین بار آذرماه رفت و اسفند ماه خبر شهادتش بما دادن. "

آقا یحیی نه فرماندار بود نه مال دار، بلکه مردم دار بود

همیشه آدم ها در نبودن شان خوبی های شان بر ملا می شود، پس از شهادت آقا یحیی تازه از این ور و اونور چیزهایی می شنیدم که تازه می فهمیدم چقدر آدم خوب و مردم داری بوده . هر چند خودم پی برده بودم اما پس از شهادتش بیشتر فهمیدم که چه کارهایی برای انسانیت انجام داده. بحدی که مراسم هفتمین شب شهادت آقا یحیی بقدری جمعیت اومده بود که راه بندان شده بود. پدر شهید ایرانفر در مراسم شب هفت گفت، آقای نوفلاح نه فرماندار بود نه مال دار بود اما مردم دار بود که، این جمعیت برای مراسمش گرد هم جمع شدند . حتی گاهی افرادی جلوی من رو می گرفت ومن نمی شناختم از خوبی هاش می گفت و عنوان می کردند : خدابیامرزه همسرتون رو من این مبلغ بهش بدهکار بودم و میاوردند می دادند.

خبر شهادت آقا یحیی/ بیقراری من و امازاده محمد

" خبر شهادت آقا یحیی روهمان موقع که به شهادت رسیده بود، بما ندادند. نگو حالا آقا یحیی 23 اسفند شهید شده بود . پس از سال نو بود چهارم فروردین آقای ایرانفر آمد به ما سربزنه اما ظاهرا چون من با بچه ها تنها بودم چیزی نگفت و پس از احوالپرسی کوتاهی رفت . فردای اونروز از بسیج و مسجد تعدای خانم اومدند منزل ما و من به هوای این که اولین عید شهادت رضا هست برای عید دیدنی اومده بودند بی خیال شهادت آقا یحیی شده بودم و فکر نمی کردم. ( هرچند صبح عید پس از سال تحویل رفتم زیارت امامزاده محمد و عید دیدنی رضا، از امامزاده که بیرون اومدم همین طور کنار خیابان منتظر ماشین بودم چشمم از جاده برداشته نمی شد و انگار پایی برای برگشت به خانه ندارم. حالا نگو همونموفع جنازه آقا یحیی سردخونه بهشت سکینه بوده) . خانم ها تا حدود ساعت دوازده نشستند وجرات نکردند به من چیزی بگن. پسرم هادی که اونموقع چهارساله بود اومد گفت :مامان جمعیت زیادی جلوی در خونه ما ایستاده !! شک کردم و پیش خودم گفتم چرا این همه جمعیت جلوی در خانه ما جمع شده ؟ پرسیدم دعوا شده ؟ گفت نه نشده...

نرگس مست چشمان بهار نغمه آمدنش را در باغ خوانده بود

" هراسان اومدم پشت در خانه و دیدم خدای من چه جمعیتی پشت در خانه ما صف کشیده اند. اهل محل، مسجد ، همسایه ها، پدر شهید ایرانفر، دامادم، همه وهمه جلوی در ایستاده اند. چهره گریان همه رو که دیدم فهمیدم آقا یحیی به شهادت رسیده.  رضا و آقا یحیی خیلی غریبانه رفتند. هیچ عکس و فیلمی به یادگار نگذاشتند... اما راضی ام به رضای خدا ..

نام : رضا نوفلاح، فرزند یحیی، دانش آموز سوم راهنمایی، رزمنده ای که میز درس را به هوای پاسداری از کیان ایران اسلامی رها کرد و دانش آموز که نه ، بلکه خود مدرس روزگار ما شد. رضا نوفلاح در عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران در بیستم شهریور 65 در حالی که 15 سال بیشتر نداشت به شهادت رسید. امامزاده محمد گواه این پیکر پاک نوجوانی است که علی رغم مخالفت های پدر مسیر زندگی خود را در دفتر تاریخ مشق کرد...

نام: یحیی نوفلاح فرزند دوستعلی ، پدری که پس از رضایت به رفتن جبهه فرزندش قرار و آرام از وی بریده می شود و خود نیز راهی جبهه می شود و مسیر رضای خداوند را با باران روح خداوند تعمید می دهد و در عملیات کربلای 5؛ روز بیست و سوم اسفند 65 منطقه شلمچه سبز قامت سرخ جامه می شود و در کنار فرزند ارشدش رضا در امامزاده محمد بخاک سپرده می شود...

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
Histats.com START (aync) Histats.com END