شهيد بروجردي در آيينه كلام سرلشكر سيد يحيي رحيم صفوي
يکشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲ ساعت ۰۰:۰۰
كي از همرزمان شهيد بروجردي تعريف مي كرد كه: بعد از شهادت حاجي از جنگ كردستان خسته شده بودم. لحظه ها مثل آواري شده بودند كه به سنگيني بر سرم مي ريختند...


يكي از همرزمان شهيد بروجردي تعريف مي كرد كه:
"بعد از شهادت حاجي از جنگ كردستان خسته شده بودم. لحظه ها مثل آواري شده بودند كه به سنگيني بر سرم مي ريختند. احساس مي كردم ديگر طاقت ماندن ندارم. بالاخره تصميم خودم را گرفتم و به هر سختي كه بود تسويه حساب گرفتم و خودم را راحت كردم؛ انگار كوهي را از شانه ام برداشته بودند.
آن شب را براي آخرين بار در سنندج خوابيدم. در نيمه هاي شب و در عالم رؤيا ديدم كه چشمم به جمال شهيد بروجردي روشن شد! سلام كردم و گفتم:
شما اين جا چه م يكني؟
اومدم زيارت! شما اين جا چه مي كني؟! چرا كردستان رو رها كرده اي؟!
خسته شدم؛ از كردستان خسته شدم و تسويه كردم.
حاجي تعجب نمود و نگاه عميقي به من كرد؛ نه به كردستان برو! مي خواهي برات حكم جديدي بزنم؟!
و بعد حكمي به من داد؛ وقتي نگاه كردم ديدم كه حكم، درست مثل سربر گ هاي سپاه بود و آرم هم داشت. به محل امضايش دقت كردم، ديدم نوشته:
فرمانده سپاه خراسان؛ علي بن موسي الرضا(ع) - از طرف محمد بروجردي.
ديدم امضاء، امضاء شهيد بروجردي است...
خواب، واضح و گويا بود و هيچ احتياجي به تعبير و تأويل نداشت. صبح كه از خواب برخواستم يكراست به محل كارم بازگشتم! جايي كه به هزار مشقت آن را رها كرده بودم. »

منبع ماهنامه فرهنگي تاريخي شاهد ياران، شماره 67، يادمان سردار شهيد محمد بروجردي.
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده