سه‌شنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۱ ساعت ۱۰:۵۳
مرام شهيد هاشمي باعث شده بود تا اكثر رزمندگان در راه حفاظت از آبادان به سمت نيروهاي فدائيان جذب شوند. رأفت و محبت وي باعث شده بود تا رزمندگان مجذوب ايشان شوند. مردم با جانشان آماده دفاع از ايران مي شدند و شهيد در اين راه آنها را هدايت مي كرد.



«شهيد هاشمي در قامت يك فرمانده2» در گفت و شنود  با اصغر وزيري



وقتي از شهيد هاشمي نام برده مي شود، نخستين خاطره اي كه به ياد شما مي آيد چيست؟

 آقا سيدمجتبي يك هفته قبل از شهادتشان خوابي ديدند. آن خواب را برايم تعريف كردند كه در محفلي نشسته اند. حضرت امام در بالاي مجلس و آقاي خامنه اي و مهندس بازرگان در اطراف محفل نشسته بودند. آقا سيد مجتبي به همراه دو فرزندش كه هميشه به آنها دوقلو مي گفتيم در مجلس حضور داشتند. جالب است بگويم كه آقاي هاشمي واژه «دوقلو» را به عنوان رمز عمليات هم استفاده مي كردند. عراقي ها نمي توانستند اين واژه را تلفظ كنند و از اين طريق نيروي خودي از دشمن قابل تشخيص بود. در آن رؤيا حضرت امام از جايشان برمي خيزند و بر سر دو فرزند آقا سيد مجتبي دست مي كشند. آقاي خامنه اي هم شال سبزي به گردن مهندس بازرگان مي اندازند. مهندس بازرگان هم آن شال را بر گردن آقاي خامنه اي مي اندازد. من خواب آقا سيد مجتبي را براي يكي از دوستانم تعريف كردم. ايشان هم به من گفت: «تعبير اين خواب اين است كه از كارهاي آقا سيدمجتبي قدرداني شده است.»

 از دوراني كه در كنار آقاي هاشمي بوديد برايمان بگوئيد.


من 24 ساعت در سپاه و 24 ساعت در كميته در محضر آقا سيدمجتبي فعاليت مي كردم. در دوران اوج گيري جنگ هاي كردستان و شكل گيري مسائل كومله و ماجراي پاوه به همراه گروه به سمت روانسر راهي شديم. وقتي كه خواستيم از روانسر به سمت پاوه حركت كنيم، از مسئولين يكي از پاسگاه هاي ژاندارمري خواستيم تا تعدادي تانك در اختيار ما قرار بدهند. آنها با درخواست ما موافقت نكردند و ما ناچار تانك ها را محاصره كرديم تا به خواسته مان برسيم. رئيس پاسگاه آمد و از ما پرسيد: «چرا اين كارها را مي كنيد؟» خلاصه ما را متقاعد كرد كه تانك ها را با خودمان از پاسگاه بيرون نبريم. در همان اثنا با بيسيم به ما خبر دادند كه اوضاع سنندج شلوغ است و فورا به سنندج بيائيد. ما هم طبق دستور به سمت آنجا حركت كرديم.
وقتي كه به ميدان اقبال سنندج رسيديم چند نفر از باشگاه افسران به ما تيراندازي كردند. فورا در عقب اتوبوس را باز كرديم و خود را به داخل ميدان اقبال انداختيم. يكي از همراهانمان وقتي با شكم روي زمين افتاد، شيشه، شكمش را زخمي و پاره كرد. چند متر جلوتر از ميدان اقبال هتلي بود. به سرعت به آنجا رفتيم و در هتل مستقر شديم. بچه ها در بالاي هتل تيربار گذاشتند و خلاصه تاكتيك هاي نظامي را پياده كردند. من همراه با يكي از دوستانم باشتاب از هتل بيرون آمديم و به طرف در شمالي باشگاه افسران راه افتاديم.اوضاع را زير نظر گرفتيم. يك استوار ارتشي همراه با شخصي ديگري در حال عبور از خيابان بود. فورا جلوي او را گرفتيم. وقتي متوجه شديم كه اخلالي ايجاد نكرده است، اجازه داديم تا برود. بعد از آن به قسمت شرقي ميدان اقبال رفتيم. وقتي به آنجا رسيديم چند نفر به سمت ما تيراندازي كردند. به سرعت آنها را دنبال كرديم. آن منطقه كوچه پس كوچه هاي زيادي داشت. انتهاي هر كوچه حدود 10 ـ 20 پله بود. سر هر كوچه يك نفر را به عنوان نگهبان گذاشتم و خودم هم جلوتر از همه حركت كردم. خلاصه كساني را كه به ما تيراندازي كردند دنبال كرديم. آنها در يكي از كوچه ها به داخل خانه اي پريدند و مخفي شدند. فرياد زديم: «اگر مرديد از خانه بيرون بيائيد و خودتان را به ما نشان بدهيد.»
بعد از آن ماجرا به هتل نزد سايرين بازگشتيم. فرداي آن روز به سمت مريوان حركت كرديم. آقاي خلخالي همان روز به پادگان آمد و در آنجا 11 نفر را محاكمه كرد و همان شب آن افراد تيرباران شدند. صبح روز بعد وارد شهر شديم. بچه ها در سطح شهر پراكنده شدند و به نوعي حكومت نظامي برقرار شد. جلال طالباني با تعدادي به كمله يكي از روستاهاي مريوان رفته بود. قرار بر اين شد تا به آن روستا برويم و موقعيت آنجا را بررسي كنيم. يكي از اعضاي گروه جوانمردان همراهمان آمد تا در پيدا كردن مسير راهنمائي مان كند. من اعتماد زيادي به آن شخص نداشتم. به همين دليل به آقاي هاشمي گفتم: «ضامن اسلحه ژ-3 را كشيده و دستم را روي ماشه گذاشته ام تا هر وقت متوجه شدم كه اين شخص قصد دارد ما را به تله بيندازد به او شليك كنم.» آن زمان جليقه ضد گلوله اي داشتيم كه گاهي اوقات آقا سيدمجتبي و گاهي هم من آن را به تن مي كرديم. اتفاقا آن روز جليقه را پوشيده بودم. خلاصه بعد از گذشت 3 ـ 4 ساعت به اول آبادي رسيديم. البته بخشي از راه را هم پياده طي كرديم. شب بود و از آنجائي كه قصد داشتيم در روشنائي روز آبادي را ببينيم كمي صبر كرديم و صبح روز بعد وارد روستا شديم. بعد از ورودمان متوجه شديم كه فقط تعدادي از زنان محلي در آنجا مانده اند. يكي از مردان روستا كه در آنجا مانده بود پشت بلندگوي مسجد اعلام كرد كه چند نفر از نيروهاي گروه ضربت از تهران آمده اند. درواقع من به همراه گروهي چهل نفره از جمله آقاي جواد غنچه ها، اكبر الله ياري و رضا دادگر و به فرماندهي آقا سيدمجتبي به عنوان گروه ضربتي كميته از تهران عازم شده بوديم.


در مجموع شما چند بار عازم كردستان شديد؟


يك بار. آن هم زماني كه پاوه در محاصره بود و حتي بيمارستان را هم تحت محاصره قرار داده و بيماران را كشته بودند. بعدها متوجه شديم از آنجائي كه دشمن خود را آماده تيراندازي به ما كرده بود، اگر آن شب به روستا مي رفتيم، حتما كشته مي شديم. درواقع آنها بهتر از ما از موقعيت و زمان ورود و خروجمان به مناطق باخبر بودند. آقاي هاشمي از طرف آقاي خلخالي نفري پنج هزار تومان به عنوان پاداش هديه دادند. همه آن پول ها را بين روستائيان آن آبادي تقسيم كرديم. به همين دليل رفتارشان در هنگام خروجمان از روستا كاملا متفاوت بود و ما را بدرقه و مشايعت كردند. بعد از آن عازم كرمانشاه شديم و به سمت كرند و اسلام آباد راه افتاديم. در پادگان نيروي هوائي اسلام آباد خلباني درباره درگيري هاي پاوه توضيحاتي داد و برايمان تعريف كرد كه چگونه با شليك موشك سر و دست كمله ها به هوا پرتاب مي شد. از كرند غرب شبانه به سمت قصر شيرين به راه افتاديم. مدتي در قصر شيرين مانديم تا اينكه غائله و درگيري ها در كردستان آرام شد. در طول سفرمان يك جا مستقر نشديم و دائما در حركت از ناحيه اي به ناحيه ديگر بوديم.

غائله كردستان چند روز به طول انجاميد؟

 وقتي دشمن بيمارستان پاوه را محاصره و كشتار بيماران را آغاز كرد، ما فورا از تهران به سمت كردستان حركت كرديم و همان طور كه گفتم بعد از گذشت 8 ـ 10 روز غائله پايان يافت. با اين حساب تصور مي كنم كل درگيري هاي پاوه حدود 8 ـ 10 روز طول كشيد. به ياد دارم در مسير حركتمان از رواندوز به سنندج وقت نماز ماشين را در جاده بياباني متوقف كرديم تا نماز بخوانيم. به دليل موقعيت حساسي كه در منطقه بود با همان تجهيزات نظامي (اسلحه و پوتين) به نماز ايستاديم. هيچ گاه تصور نمي كردم كه با پوتين هم بتوانم نماز بخوانم.


از سفرتان به لبنان بگوئيد.


اولين دوره اي كه آموزش سپاه آغاز شد، كلاه سبزها دوره آموزشي گذاشتند. در دومين دوره (اولين دوره اي بود كه خود نيروهاي سپاه آموزش مي دادند) افرادي چون محسن چريك و حسين گيل مسئوليت آموزش نيروها را برعهده گرفتند. محسن چريك از افرادي بود كه در ماجراي لانه جاسوسي فعاليت هائي داشت و بعدها در هويزه به شهادت رسيد. حسن گيل هم به آموزش تاكتيك ها و فنون رزمي مشغول بود. به ياد دارم محسن چريك با همان لهجه اصفهاني و شيرينش به يكي از بچه ها در كلاس مي گفت: «آي دست خراب! گوش كن ببين چه مي گويم.»
خلاصه 24 ساعت در پاوه و 24 ساعت هم در خدمت كميته منطقه 9 تهران (پشت پارك شهر) بودم. از دوستان نكات زيادي درباره مسائل لبنان شنيده بودم و به همين دليل تمايل داشتم كه به آنجا بروم. بعد از گذشت آن روزها و پايان غائله كردستان خرج سفرم را به لبنان تهيه كردم. از تهران نامه اي براي كميته فلسطين گرفتم. به سوريه رفتم و در آنجا نامه را به سفارت فلسطين تحويل دادم. تا ساعت 11 شب منتظر ماندم. سپس ما را به پادگان حموريه در اطراف دشمن فرستادند. از آنها تقاضا كردم تا در عمليات انتحاري شركت كنم. از اين رو در كوه هاي عين الصاحب (در شمال پادگان) دوره آموزشي ويژه اي گذراندم.
همان طور كه گفتم از ابتدا تمايل داشتم به لبنان بروم. از طرفي با آموزش هائي كه ديده بودم بايد در آنجا مي ماندم. از اين رو يك بار به شناسائي كوه رفتم و بار ديگر مخفيانه از كوه به سمت لبنان حركت كردم تا وارد خاك لبنان شوم. در مسيرم به دليل وجود تانك ها و زره پوش ها ناچار بودم سينه خيز راه را طي كنم تا كسي متوجه حضورم نشود. به همين دليل تا يك هفته بعد خار از دست و پايم جدا مي كردم. به دامور رسيدم. يك هفته آنجا ماندم. بعد به الزهراني، نبطيه و...رفتم، تا اينكه باخبر شدم عراق به ايران حمله كرده است. چراغي كه به خانه رواست، به مسجد حرام است. تصميم گرفتم به ايران بازگردم. مقداري مواد منفجره و چاشني همراهم بردم تا لوله هاي نفت عراق را كه از خاك تركيه مي گذشت، منهدم كنم. متأسفانه مأموران مخفي انطاكيه باخبر شدند كه چريك ها به سمت عراق مي روند. متأسفانه يا خوشبختانه پس از اينكه از تماشاي كليساي ژوليت برمي گشتم، متوجه شدم كه مأموران مخفي همراهانمان را اسكورت كرده و حتي با آنها درگير شده اند. خلاصه پليس مخفي تركيه تا مرز ايران ما را اسكورت كرد.
چهار روز بعد از شروع جنگ وارد ايران شديم. ابتدا سعي كرديم از سپاه نامه اي بگيريم و عازم جبهه هاي جنگ شويم، ولي با درخواستمان موافقت نشد. آن زمان آقا سيد مجتبي نيروهاي مردمي را هم سازماندهي مي كرد، بنابراين تصميم گرفتيم خودمان به ماهشهر و از آنجا به آبادان برويم. در بندر ماهشهر وقتي خواستم سوار بر لنج به آبادان بروم، با شش نفر ديگر آشنا شدم. همگي 500 تومان به صاحب لنج داديم و سوار شديم. هوا خيلي سرد بود و پائين لنج جائي براي نشستن نداشت. به همين دليل ناچار بوديم روي عرشه برويم. از سرماي زياد لوله اگزوز را بغل مي كردم تا گرم شوم. وقتي به خواب مي رفتم پيشاني ام به لوله اگزوز برخورد مي كرد و مي سوخت. از سوزش آن دو ساعت بيدار مي ماندم و دوباره به خواب مي رفتم.
بعد از گذشت 18 ساعت به آبادان رسيديم و از چوت ده به هتل كاروانسرا رفتيم. آنجا در خدمت آقاي هاشمي بوديم. روزها سپري شد تا اينكه در اواخر دوران محاصره آبادان تركش به پاها، دست، كتف، سينه و پهلويم اصابت كرد و به شدت مجروح شدم. ابتدا مرا به اصفهان و سپس با رضايت خودم جهت معالجه به تهران بردند و بعد از اينكه بهبودي يافتم به جبهه بازگشتم. نيتم اين بود كه تا پايان جنگ، لحظه سال تحويل هر سال در جبهه هاي جنگ حضور داشته باشم.

از اولين برخوردتان با آقا سيدمجتبي هنگام ورودتان به هتل كاروانسرا برايمان بگوئيد.


در بدو ورودم به هتل كاروانسرا آقاي هاشمي را زيارت نكردم. ابتدا به قسمت پذيرش رفتم. به ياد دارم آقاي صندوق چي و ساير دوستان از جمله سروان اسكندري كه از كارمندان نيروي هوائي بود كارتي برايم صادر كردند. افراد پس از صدور كارت بايد به سالني كه دورتادور آن تشك چيده شده بود مي رفتند و تشك و پتوئي را براي مدت زمان اقامتشان برمي داشتند. بعد از مدتي به خط مقدم اعزام شدم. نيروهاي ارتش پنج كيلومتر با خط مقدم فاصله داشتند. در حالي كه نيروهاي فدائيان پنج كيلومتر جلوتر از ارتش قرار داشتند. گاهي اوقات كه از كنار نيروهاي ارتش رد مي شديم مي ديديم، بعضي از سربازان آنها تابي بسته اند و در حال تاب خوردن هستند، ولي ما مشكلات زيادي داشتيم. پيش مي آمد زماني كه تكه ناني براي خوردن نداشتيم. ناچار مي شديم كپك را از روي نان هاي خشك شده كنار بزنيم و نان بيات بخوريم. گاهي وقت ها مجبور بوديم به دليل وخامت اوضاع از سنگرها بيرون نرويم. از طرفي براي اينكه در سنگر بانكه هاي آب همراهمان باشد و با تركش سوراخ نشود به اين فكر افتاديم كه زمين را بكنيم و بانكه را داخل گودالي چال كنيم. بدين طريق بانكه ها از اصابت تركش محفوظ مي ماند.
به خاطر دارم 18 آذر ماه قرار بود با هماهنگي و همكاري ارتش عمليات شبانه اي انجام شود. كم كم شب به پايان رسيده بود و به طلوع آفتاب نزديك شده بوديم. مسير را ادامه داديم و نيروها را به طرف خط عراقي ها هدايت كرديم. هوا كاملا روشن شده بود و به ناچار در سنگرهاي نفري كه در مسيرمان بود مستقر شديم. من و آقاي هاشمي پشت لودر نيمه سوخته اي سنگر گرفتيم. ناگهان پيشاني آقاي هاشمي مورد اصابت تركش خمپاره قرار گرفت و خون سراسر پيشاني شان را پوشاند. آقا سيدمجتبي با چفيه خون را از صورتش پاك كرد. بسيار متأثر شدم. در اين اثنا سربازي عراقي به لب خط آمد تا ما را به اسارت درآورد. من هم فورا به طرف او شليك كردم. سرباز عراقي ديگري براي كمك به او به سمت ما دويد و من توانستم او را هم از پا درآورم. بعد از مدتي مورد اصابت تركش خمپاره قرار گرفتم. از طرفي يكي از همرزمانم از ناحيه شكم و رزمنده ديگري كه اصفهاني بود از ناحيه دست زخمي شد. فورا زخمشان را پانسمان كردم و رو به آنها گفتم: «تا زماني كه خون زيادي از بدنمان نرفته و بدنمان سرد نشده بهتر است خود را به عقب خط برسانيم تا سربار ديگران نشويم.» خلاصه گودال به گودال خود را روي زمين مي كشيديم. فاصله سنگرها با يكديگر بسيار زياد بود. به خاطر دارم همان طور كه خود را كشان كشان به عقب خط مي رسانديم، در يكي از سنگرها جنازه جواني ارتشي را ديدم كه كلاهي از پوست سمور بر سر داشت. كنار جنازه دراز كشيدم و مستقيما به چهره اش نگاه كردم. باد مي وزيد و پرزهاي كلاهش همراه باد تكان مي خورد. هيچ گاه آن صحنه را فراموش نمي كنم. در نهايت موفق شديم خود را به عقب برسانيم. وقتي به خط رسيديم به ساير رزمندگان گفتيم كه عراقي ها از چه ناحيه اي منطقه را هدف گرفته اند. بچه ها هم فورا آن ناحيه را به آتش كشيدند.


آيا قرار بود با همكاري ارتش اين عمليات انجام شود يا ارتش تنها قصد داشت شما را پشتيباني كند؟


قرار بر اين بود كه با همكاري نيروهاي ارتش اين عمليات شبانه اجرا شود، اما نيروهاي ارتشي در عمليات از ما عقب تر بودند. بعد از آن فورا به بيمارستان منتقل شدم. غروب بود و روي تخت بيمارستان دراز كشيده بودم. احساس كردم شخصي به موهايم دست مي كشد. چشمانم را باز كردم و ديدم جواني با محاسن و چهره اي خاص بالاي سرم ايستاده است. به او گفتم: «مي خواهم به هتل بروم.» مرا به هتل فرستادند. در هتل پايم را دوباره پانسمان كردند، ولي زخم پايم آن چنان خونريزي مي كرد كه روز بعد ناچار شدند دوباره مرا به بيمارستان برگردانند. در بيمارستان زخم را بخيه زدند. خلاصه بار ديگر به سمت خط مقدم راهي شدم. در ماجراي آتش گرفتن آرپيجي تركشي به پاي چپم اصابت نمود و پاي چپم از كارافتاد. فورا به اصفهان منتقل شدم و سپس با رضايت خودم براي معالجه مرا به بيمارستان بازرگانان در تهران اعزام كردند. با خود فكر مي كردم اگر يك تخت بيشتر در بيمارستان خالي باشد، براي ساير بيماران و مجروحين بهتر است. درنتيجه به منزلمان رفتم و در آنجا تحت معالجه قرار گرفتم. در مدتي كه در بيمارستان و منزل بودم مسئوليت انجام امور مربوط به خود را به آقاي حسن سماواتي واگذار كردم.

 به چه دليل خط شهيد يزداني به نام مبارك اين شهيد نام گذاري شد؟


 طي عملياتي در ظهر عاشورا تركش به سر شهيد يزداني اصابت كرد و سر ايشان از بدنشان جدا شد. بدن اين شهيد بزرگوار را روي برانكار گذاشتند و آقاي هاشمي هم بر جنازه ايشان نماز خواندند. درواقع اين ماجرا علت نام گذاري خط به نام مبارك شهيد يزداني بود.
شما در اجراي عمليات چه مسئوليتي برعهده داشتيد؟
آقاي هاشمي فرمانده اصلي، سيد مرتضي امامي فرمانده خط شهيد يزداني و من معاون ايشان بودم. زماني كه آقا سيد مرتضي به آقاي هاشمي گفت كه مي خواهد به كجا برود، شهيد هاشمي مسئوليت فرماندهي خط شهيد يزداني را به من واگذار كرد.

 آيا نام خط ها را به خاطر داريد؟


خط الله جلوتر از همه خطوط بود و با نيروهاي عراقي فقط يك كيلومتر فاصله داشت، طوري كه مي توانستيم به راحتي آنها را ببينيم. خط شهيد يزداني 50 متر عقب تر از خط الله بود. راجع به مجروحيت آقاي سماواتي هم بهتر است در اينجا توضيح بدهم. اگر خمپاره به پوكه برخورد كند، تركش بيشتري خواهد داشت. يك روز كه آقاي سماواتي مقابل سنگر نشسته بودند خمپاره اي به پوكه ها اصابت مي كند و تركش هاي آن باعث مي شود تا هر دو پاي آقاي سماواتي به شدت مجروح شود.

 آيا در آخرين عملياتي كه از آن ياد كرديد، نيروهاي بسيج و سپاه هم شركت داشتند؟


خير. فقط نيروهاي ارتش پشت سر ما بودند.


بسياري از دوستان شهيد هاشمي با لفظ آقاي هاشمي از ايشان ياد مي كردند. آن زمان شما با چه عنواني شهيد هاشمي را خطاب مي كرديد؟


رابطه صميمانه و دوستانه اي بين من و آقاي هاشمي برقرار بود. ايشان هميشه مرا با نام كوچك صدا مي كردند. من هم به ايشان هاشمي يا آقاي هاشمي مي گفتم.

 هرگاه نام شهيد هاشمي را مي شنويد چه ويژگي شاخصي از شخصيت ايشان به ذهنتان مي آيد؟

شهيد هاشمي بسيار خاكي و متواضع و هدف اصلي اش كمك و خدمت به مردم بود. آقاي هاشمي مغازه شان را به ميوه فروشي تبديل كرد و ميوه ها را با سود كم و گاهي به قيمت خريد به مردم مي فروخت. بعد از مدتي ميوه فروشي را هم تبديل به بوتيك لباس كرد. آقا سيدمجتبي لباس ها را هم به قيمت خريد به مشريانش مي فروخت تا از اين طريق كمكي به مردم كند.

دوستان زيادي درباره كمك هاي مالي آقاي هاشمي به نيازمندان برايمان صحبت كرده اند. حتي شنيده ايم گاهي اوقات با وجود اينكه شهيد هاشمي چكي را بايد پاس مي كردند، اگر كسي براي تهيه جهيزيه نزدشان مي آمد ايشان از كمك به او دريغ نمي كرد.

بله. حتي در اثر هم نشيني با آقاي هاشمي عقايد و رفتارهاي ايشان تأثير زيادي روي ما گذاشته بود. به عنوان مثال به خاطر دارم يك بار با تيپ 110 خاتم به مناطق اطراف سد دز رفته بوديم. بعد از خوردن غذا مقدار زيادي از غذاها اضافه آمد. اكثر مواقع غذاهاي اضافه دور ريخته مي شد، اما من به همراه عده اي از دوستان غذا ها را پشت وانت گذاشتيم و براي مردم روستاهاي اطراف برديم.

 آيا در مراسم دعاي كميل و دعاي توسلي كه آقاي سيد مجتبي برگزار مي كردند شركت مي كرديد؟

 من به همراه 4 ـ 5 نفر از دوستانم در يكي از اتاق هاي هتل كاروانسرا دعاي كميل و توسل مي خوانديم و خودمان جداگانه محفلي داشتيم. آقا سيدمجتبي و ساير رزمندگان هم در اتاق هاي ديگر مراسم دعا برگزار مي كردند. به خاطر شرايط جنگ و منطقه همه ما نمي توانستيم در يك اتاق جمع شويم و مراسم دعاي كميل و توسل برگزار كنيم. معمولا بچه ها در گروه هاي 4 ـ 5 نفري با خداي خودشان راز و نياز مي كردند. البته نيازي به بيان اين مسائل نيست. آنچه كه چه در حيات و چه در ممات در سرنوشت آدمي تأثيرگذار است عمل انسان مي باشد. كردار آدمي جلوه گاه شخصيت اوست.


روبروي بازارچه نو (بازاري كه مغازه آقاي هاشمي در آن قرار داشت) مسجدي بود به نام مسجد حاج حسن. آيا شما با شهيد هاشمي به مسجد مي رفتيد؟


بله. هنگامي كه وقت نماز فرا مي رسيد آقاي هاشمي دوستاني را كه در مغازه هاي اطراف به كسب و كار مشغول بودند به خواندن نماز دعوت مي كرد. خلاصه همه با هم به مسجد حاج حسن مي رفتيم. گاهي اوقات به پيشنماز مسجد و گاهي هم به آقاي هاشمي اقتدا مي كرديم.

 شنيده شده كه وقتي در مراسم عزاداري حال عرفاني شهيد هاشمي به اوج خود مي رسيد، فورا نوحه خواني را قطع مي كرد و با شلوار نظامي در گوشه اي از تكيه به نماز مي ايستاد.


بله. درواقع شهيد هاشمي در آن حالات عرفاني بزرگي خدا را مي بيند و با ذكر «الله اكبر» و اقامه نماز به احساسشان ارج مي نهد. مشاهده اين گونه رفتارها از جانب چنين انسان بزرگواري چندان باعث شگفتي نمي شود. آقاي هاشمي سيدي واقعي بود و احترام خاصي براي مادرش خانم فاطمه زهرا(س) قائل بود. برخي افراد فقط به ظاهر سيد هستند مثل عموي پيامبر. «تبت يدا ابي لهب و تب».


از رابطه شهيد با رزمندگان نكاتي را ذكر كنيد.


 مرام ايشان باعث شده بود تا اكثر رزمندگان در راه حفاظت از آبادان به سمت نيروهاي فدائيان جذب شوند. رأفت و محبت آقاي هاشمي باعث شده بود تا رزمندگان مجذوب ايشان شوند. همان طور كه رسول خدا هم با محبتشان باعث گرايش مردم به اسلام شدند. درواقع مردم جانشان را آماده دفاع از ايران مي كردند و آقاي هاشمي هم در اين راه آنها را هدايت مي كرد.


زرتشتي ها و مسيحيان هم در جبهه به گروه فدائيان اسلام مي پيوستند. در دوران جنگ هر شب ساعت 21 عكسي به عنوان تيتراژ خبري از تلويزيون پخش مي شد كه تصويري از شهداي زرتشتي به همراه شهيد هاشمي بود كه روي تانك و اطراف آن ايستاده اند.امسال هم اين عكس در تقويم زرتشتي ها چاپ شده است كه خود مصداق بارز محبت شهيد به همه اقشار جامعه است.


 بهتر است خاطره اي برايتان تعريف كنم. يك روز دشمن طي عملياتي با خمپاره هتل كاروانسرا را مورد هدف قرار داد. آن روز من بعد از حمله دشمن قصد داشتم يكي از رزمندگان را از ميان آوار بيرون بكشم. به همين دليل تفنگم را به دست پيرزني (كه با فرزندش در هتل زندگي مي كرد) دادم. در آن لحظه عكاس روزنامه اي فرانسوي از آن صحنه عكس گرفت. همان شب وقتي نزد آقا سيدمجتبي رفتم ايشان مرا به خبرنگار نشان دادند و گفتند: «اين همان جواني است كه شما امروز از او عكس گرفتيد.» آن عكس به جهانيان نشان داد اگر اسلحه از دست جوان ايراني به زمين بيفتد، حتي يك پيرزن هم اسلحه را به دست مي گيرد. ايراني هيچ گاه زير بار حرف زور نمي رود و اين مطلب بايد براي دنيا ثابت شود. همان گونه كه امام هم در اين باره فرموده اند: «اگر اين جنگ بيست سال هم طول بكشد ما ايستاده ايم.»


وقتي چهره سيدمجتبي را در ذهنتان تصوير مي كنيد ياد چه شخصيت هائي مي افتيد؟


 مسائل انقلاب تا قبل از وقوع براي ما تازگي داشت، ولي به طور كلي انقلاب ايران و انقلاب كوبا شباهت هائي به هم داشتند،از اين رو شخصيت آقاي هاشمي مرا به ياد فيدل كاسترو مي انداخت. شهيد هاشمي سيد و مسلمان بود و فيدل كاسترو كمونيست، ولي همان طور كه مي دانيد انسانيت، مرام و رفتار آدمي بنيان شخصيتي او را تشكيل مي دهد و نبايد براساس ايراني و يا خارجي بودن، مسلمان، مسيحي و يا زرتشتي بودن انسان ها درموردشان قضاوت كنيم. به طور مثال سلمان فارسي، ايراني و زرتشتي بود، اما ويژگي هاي انساني اش او را به مقامي رساند كه پيامبر گرامي درباره او مي فرمايد: «سلمان مني.» به طور كلي بايد بگويم فيدل كاسترو انساني آرماني، مردم دوست، باشخصيت و انقلابي بود و همين مسائل باعث شده است با يادآوري نام شهيد هاشمي، شخصيت فيدل كاسترو در ذهنم مجسم شود.

شهيد هاشمي در مقام فرمانده چگونه با رزمندگان برخورد مي كرد؟


 ايشان هيچ گاه كاري را به كسي تحميل نمي كرد و همين مسئله باعث شده بود تا صحبت هايش بر جان و دل رزمندگان نفوذ كند. با اينكه حدود 1000 ـ 1500 رزمنده و نفر به گروه ما ملحق مي شد و در اين ميان ايشان فرماندهي آنها را برعهده داشت، اما هيچ گاه خود را جدا از رزمندگان نمي ديد. جدا از سايرين غذا نمي خورد. درواقع همگي همانند پنج انگشت دست در كنار هم مي جنگيدند. اين مطلب مصداق بارز شعر سعدي است:
«بني آدم اعضاي يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند»

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 43
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده