کد خبر: ۲۸۹۰۸۳
تاریخ انتشار: ۰۶ دی ۱۳۸۹ - ۰۰:۰۰
نويد شاهد/ حاجي در قرارگاه لشكر منتظرمان بود. سلام و عليك كرديم و نشستيم. حاجي گفت: «مي خوام يك چيزهايي ازتون ياد بگيرم. هركس تو يك زمينه استاده و تجربه داره. قصه قلندري و مشتي گري و عياري تان را به من هم ياد بديد.»... يك نفر تو تهرون بوده، از گردن كلفت ها و پهلوون هاي تهرون. اسمش مصطفي بوده و چون ديوانه اهل بيت بوده بهش مي گفته اند «مصطفي ديوونه» [مصطفي پادگان، معروف به مصطفي ديوونه]. اين مصطفي، در عالم جووني، با تيم داش ها شب جمعه مي رن باغ خاله، تو فرح زاد، دنبال يلّلي تلّلي. از آن طرف، آسيدمهدي قوام كه لنگه اين روحاني را تو اين زمان نداريم و مي گن فقط يك جلوه اش را آقاي طباطبايي تو خيابون غياثي داره، به باغ خاله مي آد. شاگردان آسيدمهدي، مصطفي رو مي بينند و مي گن كه امشب يك كم مراعات كنيد.



آن چه خواهيد خواند روايت يكي از سرداران لشكر27 محمد رسول الله است از حاج محمد ابراهيم همت.

بي شك حاج همت خود سرآمد جوانمردان و مشتيان عالم بود اما اين خاطره سندي است بر حساسيت هاي او براي ايجاد انسجام هرچه بيشتر در ميان بسيجياني بود كه از چهار گوشه شهري هزار طايفه مانند تهران گرد هم آمده بودند تا پشت يك خاكريز و با يك دشمن بجنگند.



به گزارش مشرق؛ راوي اين خاطره خود از صاحبان مسلك پهلواني و جوانمردي در سال هاي جنگ است و امروز نيز وجود نوراني اش زينت بخش جنوب شهر تهران است:

حول و حوش عمليات والفجر مقدماتي و والفجر يك ، مشتي گري تو لشكر و بين رزمنده ها رشد كرده بود. بچه ها قاعده پذير نبودند؛ چون روحيه ها و اخلاق شان با هم فرق داشت. چند طيف آدم، با اخلاق و مرام خاص، به جبهه آمده بودند و حالا مي بايست به يك صراط مستقيم مي شدند.

يك عده شلوار كردي مي پوشيدند و گيوه نوك تيز و كلاه كف سري سرشان مي گذاشتند كه آن موقع معروف بود به كلاه «الهي قلبي محجوب».

 دستمال يزدي دست شان مي گرفتند يا ريش انبوه مي گذاشتند تا هيبت داشته باشند. عشقي كار مي كردند و زير كد هيچ كس نمي رفتند.

بيشترشان هم بچه تهران بودند. جوان ترها هم مي خواستند لات باشند و از قديمي ها تقليد كنند؛ گتر نمي كردند و درست در صبحگاه حاضر نمي شدند يا لباس خاكي كامل نمي پوشيدند. جنگ كلاسيك هم اين ها را نمي پذيرفت و انسجام كارها به هم مي ريخت.

عده اي هم معروف به دكمه قابلمه اي[دكمه قابلمه اي: به اينها چون بالاي پيراهنشان يك دكمه قابلمه اي مي دوختند تا سفيدي سينه شان زيادي پيدا نباشد، دكمه قابلمه اي مي گفتند] بودند كه اگر جلويشان قاه قاه مي خنديدي، رنگ شان سرخ مي شد و لبشان را مي گزيدند و استغفرالله مي گفتند. در مرام آنها، خنده و شوخي و عشق بازي، گناه بزرگي بود.

يك عده هم هيچ چيز برايشان مهم نبود. آمده بودند كه فقط بجنگند. لباس و خوراك و اين چادر و آن چادر مهم نبود و لات و پوت برايشان فرقي نداشت.

حاج همت اما مي خواست با همه اين نيروها هماهنگ و چفت باشد. او فرمانده لشكر تهران و فرماندهي بافرهنگ و كنجكاو و درس خوانده بود، و اين هنر فرماندهي و مديريتش بود كه مي خواست همه نيروهايش را خوب بشناسد و با هركس مثل خودش رفتار كند. مي خواست انسجام لشكر حفظ شود و كارها پيش برود.

يك روز مرا خواست. حقير به اتفاق ابرام [شهيد ابراهيم هادي]كه يل مشتي هاي جنگ بود، پيشش رفتم. حاجي در قرارگاه لشكر منتظرمان بود. سلام و عليك كرديم و نشستيم.

حاجي گفت: «مي خوام يك چيزهايي ازتون ياد بگيرم. هركس تو يك زمينه استاده و تجربه داره. قصه قلندري و مشتي گري و عياري تان را به من هم ياد بديد.»

من كه هميشه جواب حاضر و آماده داشتم، قصه اي را در قالب حقيقت براش گفتم:
- يك نفر تو تهرون بوده، از گردن كلفت ها و پهلوون هاي تهرون.

اسمش مصطفي بوده و چون ديوانه اهل بيت بوده بهش مي گفته اند «مصطفي ديوونه» [مصطفي پادگان، معروف به مصطفي ديوونه]. اين مصطفي، در عالم جووني، با تيم داش ها شب جمعه مي رن باغ خاله، تو فرح زاد، دنبال يلّلي تلّلي. از آن طرف، آسيدمهدي قوام كه لنگه اين روحاني را تو اين زمان نداريم و مي گن فقط يك جلوه اش را آقاي طباطبايي تو خيابون غياثي داره، به باغ خاله مي آد. شاگردان آسيدمهدي، مصطفي رو مي بينند و مي گن كه امشب يك كم مراعات كنيد.

يكي از داش ها، جلو مي ره و مي پرسه: «مگه امشب چه خبره؟»
تا مي گن آسيدمهدي قوام آمده، مصطفي بلند مي شه و مي آد خدمت آقا و پيشوني آسيدمهدي رو ماچ مي كنه و مي گه: «ما نوكر سيدها هستيم.»

 آسيدمهدي مي گه: «ما مي خوايم مثل شما داش بشيم. قانونش رو براي ما بگو.»
مصطفي مي گه: «قانونش اينه كه هرجا نمك خوردي، نمكدون رو نشكني.»
آسيدمهدي مي گه: «خوب، اين كه در قانون ما هم هست. اما شما حرف مي زني يا عمل مي كني؟»
مصطفي سكوت مي كنه. آسيدمهدي مي گه: «شما اين همه نمك خدا رو خورده اي؛ چرا نمكدون مي شكني؟»

مي گن اين حرف، مصطفي را زير و رو مي كنه و مي شه بسم الله كارش. مصطفي با آسيدمهدي قاتي و عاقبت به خير مي شه. هيئت محبان الزهرا تو محله پاچنار تهران، يادگار ايشونه؛ يادگار مصطفي؛ «ديوانه اهل بيت». ناگفته نباشد كه اين هيئت بيشتر از پنجاه شهيد فداي انقلاب كرده؛ ازجمله سردار عباس وراميني. اين قانون مشتي گري و قلندريه: حرمت نون و نمك رو نگه داشتن...


در تمام مدتي كه اينها را مي گفتم، حاج همت بي هيچ حرفي و ساكت گوش داد و چيزهايي تو دفترش نوشت.

من از اخلاق و مرام داش ها و پهلوان هاي لشكر، حرف هاي زيادي براي حاج همت گفتم.
حاج همت آنقدر روح بلندي داشت كه هيچ موضعي نگرفت و مخالفت نكرد. اگر توي دلش حرف مرا نپسنديد، رو نكرد و خيلي آرام و فروتن برخورد كرد. دست او را مي بوسم؛ چون فرماندهي بود كه موقع فرماندهي، حالش و مرامش عوض نشد. هيچ وقت به ما نگفت كه من فرمانده ام؛ چنين و چنان كنيد.
او فقط خدمت كرد و مي خواست انسجام لشكر حفظ شود. مي خواست همه نيروها با هر اخلاق و مرامي كه دارند، زير يك چتر جمع بشوند و براي يك هدف بجنگند، و همت اش در اين راه واقعاً عالي بود.

از آن به بعد، هروقت ما را مي ديد، مي خنديد و مي گفت:
- جمال آقايون رو عشق است! [ديدن جمال آقايان غنيمت است.]
هروقت هم به دكمه قابلمه اي ها مي رسيد، آرام و مؤدب مي گفت «سلام عليكم و رحمت الله.»
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین