معرفي توصيفي داستان ريشه در اعماق / يك رمان و تنهايي شخصيت اول
چهارشنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۶:۴۲

ريشه در اعماق / يك رمان و تنهايي شخصيت اول
رمان « ريشه در اعماق» نوشتۀ ابراهيم حسن بيگي توسط انتشارات برگ در سال 1373 منتشر گرديد وچاپ دوم آن درسال 1379 در 3300 نسخه و 147 صفحه توسط انتشارات محراب قلم منتشر شد. شفي محمد( شاپوك يا ياسر)، درسال هاي جنگ تحميلي در شهر بمپور واقع در استان سيستان و بلوچستان، جواني 24 ساله كه عضو سپاه پاسداران انقلاب اسلامي است همراه خانوادۀ خود زندگي مي كند. شفي محمد كه درس ايثار و عشق را درپيش دوستان پاسدار خود آميخته، پنهاني و بدون اجازۀ پدر و مادر به جبهه مي رود. او بارها به جبهه مي رود و برمي گردد، اما ديگر درميان خانواده و اعضاي طايفه و دوستان و آشنايان جايگاهي ندارد وهمگان او را طرد مي كنند. او به ناچار به ايرانشهر مي رود. درآن جا به كمك شريف و حاج كاتب( فرماندهان سپاه) همسري اختيار مي كند به نام بماه كه خود فرزند يك شهيد است. آن دو زندگي مشترك را دراتاق كوچكي درهمان شهر آغاز مي كنند. خوشبختي و آرامش در زمان كوتاهي به سراغ آنها مي آيد، اما ديري نمي پايد. جنگ با شدت هرچه تمام تر در جبهه ها جريان دارد و شفي محمد ماندن دركنار همسر، آن هم دركمال آسايش و آرامش را برنمي تابد. او باز به جبهه ها اعزام مي شود. درحالي كه همسرش باردار است و ازيك بيماري مزمن هم رنج مي برد. بعد از رفتن شفي محمد، بيماري همسرش، بماه شدت مي گيرد. او بيماري سرطان خون دارد. سرانجام پسري به دنيا مي آورد كه نام او را خيرمحمد( خيروك )
مي گذارند. بماه بعد از به دنيا آوردن خيروك حالش وخيم مي شود و سرانجام درمشهد، غريبانه جان مي سپارد. شفي محمد فرزندش را به عمو و زن عموي همسرش مي سپارد وباز عازم جبهه مي شود وبه شدت مجروح مي شود. از مداواهاي اوليه با وضعيت وخيم به جبهه باز مي گردد. و اين بار، هنگام خنثي كردن مين، دست هايش به شدت مجروح مي شود. پزشكان تشخيص مي دهند كه او قانقاريا گرفته و توصيه مي كنند دست هايش قطع شود. سرانجام او هر دو دستش را ازناحيه كتف از دست مي دهد. دورۀ عزلت گزيني او دراين زمان آغاز مي شود. او در گوشۀ دلگير كپر، گوشه نشين مي شود. اصرافيانش او را درك نمي كنند. آنها براساس باورهاي بومي و منطقه اي خود تصور مي كنند « زار» درجسم شفي محمد حلول كرده است. سرانجام به تنهايي با كوله باري از غم تصميم مي گيرد براي ديدار فرزندش خيروك به مشهد برود.
در اوضاع جنگ تحميلي شفي محمد از خطۀ سيستان و بلوچستان عزم نبرد با متجاوزان را دارد، اما موقعيت او دراين جامعه مشترك، هم طراز با ساير هموطنانش نيست. اطرافيانش سخت با اين رفتن مخالفت مي كنند، چرا كه آنها به لحاظ زندگي در حاشيه ( باتوجه به محروميت همه جانبه دراين نواحي) از حوادث درحال وقوع بي اطلاع هستند. گزينش اين موقعيت، يكي از امتيازات ويژه حسن بيگي است. يكي از ايرادات بزرگ او نثر احساساتي، غيبت عنصر بومي دركلام است. زبان به كار گرفته شده در رمان زباني عاريه اي است. عنصر بومي در كلام شخصيت ها غايب است. به عبارتي زبان سهمي در ساختن هويت خاص شخصيت هاي رمان ندارد و شايد بتوان گفت كه حتي آسيب شخصيت ها با ذهنيت آنها همخواني ندارد. به عبارتي بين ذهن و زبان آنها فاصله اي عميق وجود دارد. نثر رمان نثري احساساتي است، به طوري كه مي توان گفت اين نثر به خصوص در فصل هايي كه به شيوۀ تك گويي نمايشي نوشته شده اند شاعرانه مي شود در واقع نويسنده خواسته است با نثر خود خواننده را تحت تأثير قرار دهد. كاري كه بايد از طريق عناصر داستاني صورت گيرد، از طريق كلام شاعرانه صورت مي گيرد. او در بسياري از موارد شيفتۀ زيبانويسي مي شود و در واقع با واژه به خود نمايي مي پردازد، چنان كه اولين جملۀ رمان مؤيد اين نكته است. رمان « ريشه در اعماق» در بيست و دوفصل تنظيم شده است. كه يازده فصل آن به شيوۀ داناي كل و يازده فصل آن به شيوۀ تك گويي نمايشي روايت شده است. شيوه هاي روايتي به كار گرفته شده در رمان به هيچ وجه دلالت بر وجود صداهاي گوناگون نمي كند. در هر دو شيوۀ به كار گرفته شده، اين نويسنده است كه با تكيه بر واقعيتي واحد سخن مي گويد. به عبارتي خواننده تنها يك صدا مي شنود. از جهت نوع برداشت با فصل هايي كه به شيوۀ تك گويي نمايشي روايت مي شود هيچ تفاوتي ندارد. مشكل عمدۀ شخصيت شفي محمد در دوگانگي « ذهنيت» او با « شيوۀ زيست» اوست. او بلوچي فقركشيده، سني مذهبي دگرگون شده و مردي زن كرده و جانبازي نوميد است. زندگي، سويه هاي سخت و دردناكش را به او نشان داده است. او سرگشته و مأيوس تلاش مي كند تا با يادآوري گذشته راهي به سوي آينده بجويد. او دراين زيست ذهني، گاه اسير كابوس هايي مي شود كه متعلق به او نيستند بلكه نويسنده آن ها را بـر او تحميل كرده است. اين كابوس ها مانند كارتون هاي تلويزيوني مي باشند، موجوداتي خيالي كه متعلق به خيال ازهم گسيختۀ بشر جديد هستند؛ « وقتي به خود آمد، اطرافش را جماعتي گرفته بودند. مردان درشت اندام و عريان كه بدن هايشان از كرك هاي طلايي پوشيده بود وگيس هايي بلند و چهره هايي صاف وبشقابي كه به جاي دهان يك حفرۀ سياه داشتند. بر پيشاني شان يك شاخ نقره اي كوچك مي درخشيد.»
اين دوگانگي ذهنيت و شخصيت بومي را حتي در واگويه هاي شفي محمد نيز مي توان ديد. او هنگامي كه بر وضعيت وجود خود آگاه مي شود، به شيوۀ روشنفكران سرخورده با خود سخن مي گويد:« . . . آيا من همينم كه هستم؟ به چندم؟ خميره ام به چند؟. . .» جان سُخن اين كه شفي محمد در بسياري از حالات و رفتـارش، جواني بلوچ، پروردۀ آداب و سنن خاص نيست. او آدمي است كه مي تواند متعلق به هرجايي باشد و اگر ابراهيم حسن بيگي او را اسير برخي رفتارهاي بومي كرده است اين رفتارها برخاسته از هويت واقعي او نيستند. رمان « ريشه در اعماق»، حديث مكرر يأس و گريز، دلتنگي و حيات، سكون و حركت است. شفي محمد به رغم فضاي حاكم بر خانواده اش و منطقه، به جبهه مي رود و دو دست خود را از دست مي دهد. اما اين داد و دهش او را درمانده و مأيوس نمي كند و او دركش وقوس از دست دادن به دست آوردن، عزيزترين چيزهاي خود را از دست مي دهد. درآخر در حرم امام رضا(ع) به پسرش مي رسد و تقدسي خاص پيدا مي كند و مي خواهد براي پسرش هرآنچه اتفاق افتاده بازگو كند؛ انگار كه مي خواهد لب باز كند و تمام تنهايي هايش را يك جا براي پسرش بازگو نمايد. ابراهيم حسن بيگي متولد 1336 است. او درسال 1366 با چاپ مجموعه داستان هاي « چته ها» به جرگۀ نويسندگان نسل انقلاب اسلامي پيوست. او با چاپ بيش از 40 اثر داستاني، و پس از سه سال وقفه در انتشار اثري تازه ( وبه زعم خود رمان جذاب وگيرا) رمان « اشكانه» را، كه متفاوت با ساير آثاراوست، نوشت. رمان « اشكانه» دربارۀ عشق است، با پس زمينۀ جنگ تحميلي. در سطري ازپشت جلد رمان « اشكانه» اين گونه نوشته شده است: آنهايي كه عشق را دوست دارند و عاشقانه زيستن را مائده اي الهي مي دانند شايد « اشكانه » را بپسندند.
منبع : كتاب "40كتاب"/ معرفي توصيفي چهل داستان دفاع مقدس/ پرويز شيشه گران
نظر شما