دوشنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۳۳
-" مثل يه روزي بود "
-امروز پنج شنبه اس."
-نپرسيدم چن شنبه اس ! گفتم يه روزي بود . مثل يه چش به هم زدن ، تا سرت رو بچرخوني اومده و رفته . مثل برق و باد ... "
و باد پيچيد بين پرده ي سفيد پشت پنجره و به موازات آن به رقص در امد . موهاي تف چسبان مرد توي هوا علم شد و كاغذهاي زير بغلش شروع كرد به بازي در آوردن.
-" خاطره ! يه خاطره دارم چند مي خري؟ هان ؟"
مرد در حالي كه موهايش را دوباره به حالت اوليه در مي آورد ، فقط لبخند زد و گفت :
" در خدمتيم "
و من كه از دلش خبر داشتم زير لب مي گفتم :
- " تمام زندگي . تمام زندگي در برابر يك خاطره ي ناب نگفته "
و چه حيف كه تمام زندگي من مي شود يك ميز كار كوچك كنج اتاق و يك صندلي چوبي ، يك بند كاغذ سفيد و خودكاري كه سال ها است همان طور اريب رويش افتاده و تكان نخورده . و همين ها را مي توانم به يك خاطره ببخشم . اصلا گذاشته ام شان براي روزي مثل امروز . روزي كه يك نفر بگويد آن جا بوده ام ...
- اهوي كجا. اين جا ميدون مينه ! خونه خاله اس ؟!"
آقاي مرتضوي كه تازه از چسباندن موهايش فارغ شده مي گويد :
-" چشم در خدمتيم "
رو به من ، سر تكان مي دهد و با اشاره به او ، گريه مي كنئ.
-" كي يارفتن جلو ؟ الان تو كدوم موقعبت هستيم؟"
خطاب به من مي گويد :
-" برو ! برو پوتين هاي بچه ها رو واكس بزن تا ثواب ببري . برو جان !"
-" مي گم نصف شب ثوابش بيش تره ."
- " الان كه صبح نيس ! تو قيافه ات خيلي زشته ! مثل قاسم ."
- " قاسم كه زشت نبود !"
- " زشته هر شب زشت تر هم مي شه ... ! بگو به خوابم نياد . مي ترسم ! ديوونه ! هي نيگام مي كنه . چشاي سبزش هم كم رنگ تر شده . يعضي وقتا انگار خاكستري شده. ديوونه ! دليران تنگستانه !... توي نخلستون قايم باشك بازي مي كني ؟ "
آقاي مرتضوي مرا گوشه اي مي كشاند و مي گويد :
-گ اذيتش نكن . قاطي مي كنه ها "
-" پس شما مي خوايين از چي درباره اش بنويسي ؟"
با قيافه اي حق به جانب دستانش را از طرفين باز كرد و گفت :
-" اين تخصص منه "
كاغذها توي دستش باد مي خورد و اين ،او را به ياد موهايش انداخت .دست گذاشت روي سرش.
-" اه ! دست عجب سوز سردي مياد."
-" بهتره دنبال يه كلاه گيس باشي . "
-" چيزي گفتين ؟"
- " نه خير !گفتم خداصبرتون بده آقاي مرتضوي !سر و كله زدن با اينا توي هر شرايطي ،واقعا اعصاب پولادي مي خواد ."
بادي به غبغب انداخت . ابروهايش را بالا كشيد :
" خوب كار شاقي يه ! عرق ريزي روحي مي خواد "
-"عرق ريزي روحي ! شما به روح اعتقاد دارين؟"
و آقاي مرتضوي دست مرا مي گيرد و سريع تر از اتاق خارج مي كند . مي گويد :
- " بريم !بريم تا فحش نداده "
پيش از آن كه در اتاق بسته شود هم چنان گردن مي كشم و توي چشم هاش كه مرا دنبال مي كند خيره مي شوم و از دور دست تكان مي دهم .
راهروي تو در توي ابي رنگ را با قدم هاي تند پشت سر مي گذارم و مي رسيم به دهليز ساختمان ، منتهي مي شود به خروجي . از پله ها كه پايين مي آييم ، صورت گوشت آلوي آقاي مرتضوي بالا و پايين مي شود. گويي زمين زير آن تپه گوشت به لرزه در مي آيد.طبق عادت گذشته شان يك كت و شلوار مشكي پوشيده با پيراهن سفيد يقه كيپش كه نفس مرا بند مي آورد . شلوار را هميشه زير ناف مي بندد و پشتش آويزان است . به قول خودش :
" نويسنده هميشه بايد آراسته و شيك بگرده !گ هنوز هم نفهميده ان ، كجاي اين كت و شلوار سه تاي من داخلش زمين بزرگ ؛ فوتبال بازي مي كند ، آراستگي است .
از بنياد كه زنگ زدند و ايشان را معرفي كردند ، گفتند ايشان دكتراي يك چيزي هم دارند . نپرسيدم ولي به گمانم همين ادبيات باشد . سوار ماشين اش كه مي شويم ، برايم از حفظ قصيده هاي بلندي از سنايي ، غزتوي ،ئ غزلياتي از ديوان شمس مي خواند. آن قدر غرا و رسا ، تو گويي خود او سروده باشد . توي ماشين يك بوگير كاج آويزان كرده كه به آينه كه بوي سيب مي دهد.بوي سيب البته بد نيست . ولي وقتي هر بار همين بو تكرار شود ، حال آدم را به هم مي زند . به خصوص كه با چيزهاي ديگر هم قاطي شده باشد .
پشت سر هم ترمز مي كند و توي هر توقف و پشت هر ترافيك دستش را به يك طرف كج مي كند و صداي ماشين هاي ديگر را در مي آورد.
-" نمي دانم اين بنده ي خداها چرا هي بوق مي زنن ؟ خوب من كه دارم راه خودمو مي رم . از بس مردم عقده اي شده ان ! ازهمين رعايت نكردن حق تقدم وبوق زدنها مي شه فهميد كه خيلي ها مريض رواني هستن . اصلا طرف فكر نمي كنه باباجون مگه راه رو خريدي ؟ خوب همه بايد رد بشن .... نزن!نزن!مگه ارث باباتو مي خواي ؟"
و تو آينه نگاه مي كند و دستش را توي هوا و رو به راننده ي پشت سر مي چرخاند يعني كه چيه ؟ چه خبره ؟ مگه سر مي بري ؟
و از چراغ نيمه زرد و قرمز عبور مي كند .من فقط به تكان تكان خوردن سر سگ عروسكي جلوي داشبورد ، نگاه مي كنم كه از اول ، تمام حرف هاي آقاي مرتضوي را تاييد كرده و هيچ وقت لبخند از روي پوزه اش برداشته نشده .
- " آروم بگير سگ ! بذار فكر كنم."
و سگ مدام پارس مي كرد . در اين تاريكي ، جز من و هلال ماه و صداي اين سگ ، كس ديگري توي كوه نيست . يدون شمع و كبريت ، طبق روال آمده ام بالا تا اول بيايم روي پشت بام معبد و منظره ي دور از شيراز و چراغ هايي كه سوسو مي زند را نگاه كنم و بعد با ذكر لا حول و لا قوه الا بالله از پله هاي چاه مرتاض علي شاه ، پايين بروم .
از پله هاي سوم ، سمت چپ ، توي چله گاه مي خزم و چنددقيقه اي مي نشينم تا ارامش تمام وجودم را در بر گيرد. بعد كه نفس ها را از زير ناف كنترل كردم ، از چله گاه بيرون مي آيم و پله ها را به پايين ادامه مي دهم . در ميان سياهي قيرگون چاه ، به دهليز اول مي رسم كه شيخ حسن سويدي درباره اش در كتاب دست نويس شطحيات العرفا چنين مي فرمايد :
-" و راهي است از دو جهت يمين و يسار ، كه طريقت است براي آن كه گو شه ي عزلت گزيده و در راه كشف نور حقيقت است. و راه يمين در نهايت به چله گاه شيخ ابواسحاق خاتمه يابد . در اين بين كه سالك مي بايد روزها به عبادت مشغول شود و راه بپيمايد و با شياطين مبارزه كند تا بدان جا در آيد . و چون به چله گاه بنشست بايد چيزي نخورد و نياشامد جز آن كه از انوار قدسيه بد و رسد . و شب نخسبد و چهل شب و روز بگذرد . شيخ ابواسحاق چنين كردند و يافتند .
صبح روز چهلم نوري از ميان دو ابروي شيخ ظاهر گشت و اين چنين بود كه زود شاگردان را بخواست و از رموز چله گاه يميمن بفرمود و آن ها را بدان پند داد. و نور لحظه به لحظه بزرگ تر گشتي و تمام جهان شيخ رضي الله عنه را فراگرفتس و چنان گشتي كه جز نوري گران و صوتي شريف ، چيزي از شيخ باقي نماندي . فرمودندپس ازوي شيخ مويد دواني راه را ادامه دهند و چنان پيش ، سالكان را در راه اول به يسار فرستند و سال ها به عبادت بپردازند و چون به مرحله ي يقين اندر آمدند ، به طريقت يمين آيند . كه خدا بلند مرتبه است و دانا .
و اين سخنان را من از استادم شيخ اسفرايني ، بزرگ شاگرد شيخ مويد رضي الله عنه نقل مي كنم كه به كتابت بماند براي اهل نظر"
البته راه ها را بسته اند . سكوت ، فشار سنگيني روي پرده هاي گوش مي آورد و بعد از چند دقيقه صداي صوتاش تبديل مي شود به نوعي موسيقي كه از كجاي نا كجاي اين چاه بيرون مي آيد و گوش نوازي مي كند . از سوراخي بين دو دهليز ، پايين مي روم و چند پله آخر را هم پشت سر مي گذارم و بر خلاف بار اول كه نفس هايم به شماره افتاده بود و وحشت كرده بودم ، سرم را پايين مي گيرم تا به سنگ نخورد و بي درنگ بر بالاي مقبره عارف بزرگ قرن دوم هجري ، مرتاض علي شاه ايستاده و از روح بزرگش اذن نشستن مي گيرم . خلوت اين جا را كه به هم زني ، صورت هاي مستحيل شده در سياهي اطراف ، شروع مي كنند به پارازيت انداختن و حوصله ات را به درد مي آورند . ترس مي افتد توي دلت و سكته ات مي زند . من اما با تمام اين ها رفيقم . با صورت شيخ كه در هاله اي از نور است حرف مي زنم و گه گاه ميان خلسه ، پدرم را مي بينم كه شبيه قاب عكس ، چفيه سفيد را به گردن انداخته و مثل من كه توي آينه ادايش را در مي آورم ، لبخند مي زند . لبخند مي زنم و شيخ هم لبخند مي زند . يك تسبيح توي دست دارد و درست زل زده به چشم هام . توي اتاق كه مي آيم به من نگاه مي كند .به هر طرف كه بچرخم نگاهش را از من بر نمي دارد . لبخند مي زند . من ولي گاهي بين خنده گريه ام مي گيرد . پلاك و تسبيح و چفيه اش را بر مي دارم و توي بغل مي گيرم و گريه مي كنم . بو مي كنم و گريه مي كنم . پدر اما لبخند مي زند . شيخ هم مي خندد . تمام سياهي و سكوت چاه تبديل مي شود به خنده . پدر وضعيت نيمه نظامي دارد . كنش را روي شانه اش انداخت و آستين هايش را بالا زده . گويا وفت نماز است .
نماز نمي خوانم و بعد به قاب عكس كه در طاقچه ي حاشيه ي اتاق گذاشته ، خيره مي شود . پدر با دمپايي سفيد مي خواهد از قاب بيرون بيايد . لبخند مي زند .
-" الو ! بفرماييد ؟"
-" سلام از اسايش گاه جنت مزاحم مي شم . آقاي قاسم پردل ؟"
-"بفرماييد خودم هستم ."
-" شماره تون رو از دكتر گرفتم . دكتر مرتضوي !"
-" آهان دكتر !"
-" مي شه امروز صبح يه سر بياين اين جا ؟"
-" خيريه ؟!"
-" يكي از بچه ها بهونه ي شما رو گرفته،مي خواد كه حتما ببيندتون "
نم نم باراني گرفته و عطر خيس كاج در فضاي جنت پخش شده . كاج ها به رديف دور تا دور جنت را گرفته اند . دو رديف باغچه ، از كنار در تا ورودي ساختمان كشيده شده كه گل هاي رنگارنگش ، چشم هر بيينده اي را به خود معطوف مي كند .
-" سلام ، سلام ،سلام اومدي ؟! تو كجا بودي اين همه ؟!"
-" سلام . شما خوبين آقاي شجاعي ؟"
-" تو اسمت قاسمه ؟"
-" آره چه طور مگه ؟"
-" اون قاسم زشته اومده دوباره . ولي هي مي خنديد . هي من گريه مي كردم . گفتم دست مو ول نكن ! اما هي مي خنديد . ول كرد . چشاش بي رنگ مي شد . الان خوب بود . هي خنديد ."
-شب بود . بچه ها يكي كي و دو تا دوتا ، فانوس به دست وارد معراج مي شدند . سنگر بزرگ و اجتماعي معراج شهدا روشن شده بود و از بوي شهادت پر
-" به به همه بوي شهادت مي دين . امشب خوب به صورتهاي هم نگاه كنين . شايد بعضي از اين جمع حاضر ، فردا هم نشين امام حسين باشه. بچه ها ، بياين هم ديگه رو توي آغوش بگيريم و طلب شفاعت كنيم ... هر كي از اين جمع پرنده شد ، اين لحظه ها را فراموش نكنه ، بچه ها رو فراموش نكنه !
-" ما زبالاييم و بالا مي رويم ... "
و ساعت ها بچه ها هم ديگر را در آغوش گرفته و اشك مي ريختند. فضاي معراج پر شده بود از نجواهاي درگوشي بچه ها . قاسم با حال دل مي خواند و هاي هاي بچه ها را درآورده بود.
- " كجاييد اي شهيدان خدايي .... اون چراغ ها ، اون فانوس ها رو خاموش كنيد . اين جا ما نور اضافي نمي خواييم . صورت ها اين قدر نوراني هستن كه به اين نور نيازي نباشه ... كجاييد اي شهيدان خدايي ... "
صداي بم مردانه اي داشت و مو را به تن سيخ مي كرد . بچه ها چراغ ها را خاموش كردند . به گواه همه، نور سبزي توي معراج پيچيد و بالاي كلمه الله ايستاد و بعد محو شد ؛ كه صداي يا الله يا الله بچه ها بلند شد و ناله ها ، زمين و زمان را مي لرزاند.
-" دويونه ! شباي حمله ، سيد و حاجي و فرمانده و رزمنده رو قاطي هم مي نشوند و چراغا را مي كشت. نمي ذاشت كسي نور بياره . خوبد ديوونه من از تاريكي مي ترسم ، مي ترسم خفه شم !"
در حاشيه كتاب دست نويس شيخ حسن سويدي – به خط و ادبياتي ديگر – جملاتي در مورد چراغ نوشته:
" چراغ ، حديث اميد آدمي است در پهناي تاريكي شب . آن گاه كه سوسوي ستاره ها هم نتواند آن ترس اسطوره اي را از دل بزدايد. زماني كه ظلمات مونس ادمي مي شود . آن جاست كه در پي روزنه اي از نور ، به دنبال رد چراغي مي گردي. چراغ حكايت ترس و تاريكي و غفلت است . و ون از ميان برداشته شد، نور حقيقت را كشف خواهي كرد."
كتاب تنها يادگار پدر به جز چفيه و تسبيح و پلاكي – بود كه امانت گذاشته پيش مادرم تا هر وقت دل تنگ مي شود اين ها را از كمد در بياورد و بو كند . و اين ها چقدر بوي پدر مي دهند. كتاب ، يادگاري است كه پدر گويا از رهگذر گرفته بود و اين ها را مادر مي گويد .
راه يمين و يسار را بسته اند . گويا اين جا افراد حسود ي بوده اندكه نخواسته اند ديگران را راهبر باشند يا اسرار بر كسي فاش كنند . با خود به يقين نرسيده و راه را خراب كرده اند .
" ملازمان خبر آوردند كه : شيخ ! قريه استخر را مرضي لا علاج پديد آمده . خواسته اند دعا بفرماييد . و شيخ مويد رضي الله عنه بي دستار و پاپوش از كوه فراز شده و سه روز ماند تا از جانب خدا لبيك گيرد . و چنان شد و مرض از خلق برداشته شد و طبيبان بر اين بودند كه معجزه اي روي داده كه سخت مرضي بوده و به يك بار ناپديد گشته . و هيچ كس آفتي را كه بر جان خلق افتاده بود نمي دانست جز حضرتش .
شيخ چون به چاه بازگشت ، شاگردان را در شبستان ، درحال عيش و مستي شراب ديد ، به جز چند نفر كه پناه برده بودند و سياهي چاه .
شيخ را خشم در گرفت و دست به آسمان برد و بي درنگ آسمان صيحه اي كشيد و شبستان بر سر نابه كاران فرو ريخت . و چنين بود كه وي هفت سال به طريقت يسار رفت و استغاثه كرد و هيچ نخورد.
شيخ جليل اسفرايني رضي الله عنه فرمود كه وي اشك ها بريخت و خون ها گريه كرد و محاسنش به بلنداي قامت اش رسيده بود و جز پوستي بر استخوان چيزي از ايشان نمانده بود.كه در جمادي الثاني سال هفتم به يك باره از چاه برون شد و هم چنان كه در نور بالاي چاه از پله ها بالا مي رفت ، مستحيل گشت و غرق در انوار قدسيه شد . "

-" ديوونه ! برو خونه تون !"
-" ديوونه خودتي !"
-" من كه ديوونه نيستم ! موجي ام ! مردم مي گن ."
-" كجا موج گرفتت !"
- اين جا ! بامب ! بخواب ... بخواب رو زمين !.. ترسيدي ؟هه هه هه !نه بابا اين مشقيه !باور كن ! از بابات بپرس. اون بلدتره . اوهوي كجا؟!دست مو ول نكن . دوباره مي ميري ها!نرو ديوونه ... برو گم شو !.. اصلا فشارت مي دم زير آب صدات در نياد ! صدا نده !"
زنگ بالاي سرش را فشار دادم . دو پرستار قوي هيكل آمدند و روي دست و پايش افتادند تا خودش را نزند. سرو صورتش شده بود مالامال خون . مي گويند موهايش را تراشيده اند تا از ريشه در نياورد.
دكتر از راه مي رسد و سريع يك آمپول آماده ي هالوپريدول راعميق و اساسي فرو مي كند توي باسن اش و تزريق مي كند .
-" تموم شد ! تموم شد!"
يك ناله سرد و بي جان مي كند و دست و پايش را كه به قدرت يك اسب بالا و پايين مي كرد لس انداخت روي تخت . بالش را دندان گرفته و از گوشه ي چشم مرا نگاه مي كند كه نرم نرمك به خواب مي رود.
بچه ها يكي يكي و به نوبت دست هاي شان را جلو مي اوردند و از پيرزاد ،كهنه سرباز گردان حنا مي گرفتند.
بوي عطر تي رز امام زماني مشام را پر كرده بود . پيشاني بندها راكه بستند ، گروه كر بر قايق هاي جي ميني ، جلو راه افتادند. براي اين كه صداي موتورها در نيايد ، يك گوني خيس روي موتور مي انداختند . صدا تا حد زيادي خفه مي شد . از بين نيزارها ، بر سينه ي آرام آب مي گذشتيم و به تنوره ي داغ رويارويي نزديك مي شديم . در حالي كه افكار را ف چون امواج پر تلاطم قايق ، پشت سر رها مي كرديم و همه چيزمان مي شد نبرد.
قاسم يك قطار فشنگ به دورش پيچانده بود و تير بار ام –ژ- سه را روي دوش داشت . گردان ما زير امر قرارگاه نجف ، قرار بودعمليات آفندي كربلاي 4 را در منطقه ي جنوب انجام دهد. سال1365 ، سال سرنوشت جنگ محسوب مي شد . شبانه از اروند رد شديم و به موضعدشمت درام الرصاص رسيديم . تنگه عمليات مسدود شده بود . جا به جا شش رديف سيم خاردار كشيده بودند . معبر ما باز نبود . به چولان ها كه نزديك شديم موتور قايق را خاموش كرديم و پاي موتو را داديم بالا/ يك تعداد پاروي كوچك آمده كف قايق بود. پارو زنان خودمان را جلو كشيديم .
و كم كم سيم خاردارها را باز مي كرديم .
-" لا تحرك !"
كمپين عراقي ، از سوراخي سنگر شروع كرد به تير اندازي شديد به طرف ما. گلوله اول خورد به بابا علي فرمانده گردان امام مهدي (عج).وقتي مي خواست از قايق ما برود توي قايق كتاري كه همان جا بين دو تا قايق به سينه افتاد . نمي توانست تكان بخورد .
گفتم :
-" زخمي شدي ؟"
گفت :
-" يامهدي ... يامهدي !"
گفتم ساكت باش زير دماغ عراقي ها هستيم !"
گفت :
-" يا حسين "
تيربار چي دوباره شروع كرد به تير اندازي .بي سيم و بي سيم چي را ناكار كرده بود. نمي توانست خودش را كنترل كند . پرت شد تو آب . به هر بدبختي بود ، دستش را گرفتم . گفتم :
-" لااقل اسلحه رو ول كن كه سبك تر بشي . بندازش !"
اسلحع اما توي دستش كليد شده بود ، رهاش نمي كرد .
گفتم :
-" دستم شكست . جام درست نيس ! ديوونه ولش كن . "
تير تراش آمد و دوباره ناله ي قاسم به هوا رفت . گفتم :
-" همه رو مي خواي به كشتن بدي ؟"
حرف نزد . فقط آخ كشيد. دستش را نبايد رها مي كردم . نبايد مي گذاشتم با آن همه تجهيزات مثل لنگر توي آب فرو رود. نشد؛ رها شد رفت .
صداي پاهايي كه داشت امواج را مي شكافت و جلو مي آمد ، به گوش مي رسيد .
كلاش را مسلح كردم ، گذاشتم روي رگبار . كف قايق موضع گرفتم .
صدايي خفه پرسيد :
-" كسي زنده اس ؟"
- " بله ، كمين عراقي ها اون جلوئه ! مي توني خفه اش كني ؟"
چند دقيقه اي خبري نشد . تا صداي انفجار نارنجك آمد و كمين را ناكاركرد . بلند كه شدم پيرزاد كلاش را روي دوش و تا كمر توي آب ، نزديك مي شد . بابا علي را كف قايق غلتاندم و زير آتش توپو خمپاره سريع او را به آمبولانس رساندم .
-" حالا بايد چي كار كنم كه راضي شه ؟ديوونه ! من از چشاي كم رنگش مي ترسم . از آخ كشيدنش . هنوز هم آخ مي كشه . آخ .. اخ ... چرا وايسادي ؟ شليك كن اين جا! درست زير شقيقه . اوهوي چرا نگام نمي كني ؟ قهري ؟ خر شدي ؟ اهه قاطر چموش ! ... ارست هم خوشگله ها !
" بسم الله الرحمن الرحيم . درخدمت همسر شهيد پر دل هستيم . ايشون مي خوان از خاطراتشون با شهيد بگن ."
-" بسم الله الرحمن الرحيم . والو شهيد آدم بسيار خوبي بودن . با خدا با نماز و روزه. دروغ نمي گفتن . "
و آقاي مرتضوي ضبط را قطع مي كنند . و دوباره توضيح مي دهند كه :
-" حاج خانم از خوبي و اينها بگذريم .خاطره ! همون اتفاق هايي كه افتاده"
- " خوب ما زياد با هم نبوديم . بعد هم كه ايشون شهيد شدن ، رفتن تو يه زندگي جديد. خوب ايشون هم اجازه نمي دادن زياد فكر كنم به اين قضيه ها . يعني خيلي چيزاش يادم رفته ."
-" همونايي كه يادتون هس بگين "
- " ايشون بچه ي محل در شيخ از محله هاي قديم شيراز بودن . پدرشون عطاري داشتن . تابستونا هم خودشون تو عطاري كار مي كردن . من چند بار ازشون خريد كرده بود م . تا زد و اينا با پدرو مادرشون اومدن خواستگاري ما ."
- " شما رو مي شناختن ؟ يعني چطوري پيداتون كرده بودن ؟"
- " ها براي خريد اومده بودم كه دستم خيلي پر بود . رسوندنم در خونه . بعد از چن روز مادرشون زنگ در ما رو زدن . بعد هم گكه قرار خواستگاري رو گذاشتن . "
- " حالا چه سالي بود ؟"
- " نمي دونم ، بعد ازانقلاب بود ديگه .سال 59 – 58"
آقاي مرتضوي مشغول پوست كندن سيب بود و مادر دست و پا شكسته خاطراتي را از پدرم تعريف مي كرد . دو سال بعد از شهادت يعني سال 67، بعد از قطعنامه ، با يكي از هم رزمان پدر ازدواج مي كند . اوايل خيلي دوست داشت پدر صدايش كنم . با وجود تمام كودكي ، من اما نمي توانستم . من پردل بودم و او آقاي ظريف . در كل مرد خوبي است و جالا پدر دو خواهر ناتني ام محسوب مي شود .
-" خبر شهادت كه رسيد ، من سر قاسم حامله بودم . خيلي فشار روم بود . از يه طرف داغ قاسم ، از طرف ديگه هم اي بچه كه نبايد مشكلي براش پيش مي يومد . پيش از اون ، دست تنها ، يه دختر رو بزرگ كرده بودم ؛ با همه ي ترس ها و اضطرابوي كه با هر عمليات داشتم . هر بار كه عراق حمله مي كرد ، موشك مي زد و شهر رو بمبارون مي كرد ، من صد بار مي مردم و زنده مي شدم . دختر بزرگم پنج سالش بود كه سريع فهميد باباش يه طوريش شده ايي . فكش مث چي چي مي لرزيد . خدا او روز ر وبه روي هيچ بني بشري روز نكنه 1 ما چي كشيديم تا اي بچه باباشو فراموش كرد . ماشالو الان هم دانشجو هنره . ولي بميرم قاسم همه ي هوش و گوشش تو بازي گوشي يه .
-- " چه طور خبر شهادت رو به شما دادن ؟"
-" خيلي بد يه روز صبح زنگ در رو زدن و ساك و وسايلشو دادن دستم و گفتن شهيد شد! جنازشم مفقوده ! اصلا فكر نكردن من يه زن تنهام ، يه بچه ي هفت ماهه توي شكمم دارم ! خلاصه اين قد گريه و زاري مرديم كه به بچه فشاراومد و هفت ماه ونيم اش بود كه به دنيا اومد ."
روحش شاد باشه ! تو زندگي يه روز خوش نديدم . از همون اول جنگ رفت جبهه ، تا وقتي خبر شهادتش رو برام اوردن . نه يه سفري ، نه يه چيزي . حالا جلو قاسم اين حرفا رو مي زنم ، از دستم ناراحت مي شه ها ! ولي خوب ! واقعيت باد گفته بشه .
منظره ي شب شيرزا از بالاي كوه خيلي ديدن دارد . به خصوص كه پاييز باشد و يك نرمه بادي هم بوزد . و صورتت را قلقلك دهد. حالا من هستمو صداي اين سگ و تنها يادگار پدرم ، كتاب شيخ حسن سويد كه زير مهتاب باز كرده ام و فرازهاي آخر را به پايان مي رسانم . بي خود شده از خويش راه مي افتم به سمت چاه . و اين خود اوست كه مرا بدان سو مي كشاند . و جملاتي كه بي اختيار بر لب هام جان مي گيرند و در كنارم چونان سايه مي ايستند و رقصان راه مي دوند :
سر را انداخته ام توي گودي گردنم . توي هياهو شهر به دنبال يك مشت سكوت مي گردم . يك مشت گره كرده كه به موازات قدم هام از من سئوال بخواهد . زل بزنم توي چشم هات و بگويم :
-" بد كردي مرد ؛ بد!"
شب لال ماني بگيرم و تو هي سوال كني :
-" جاييت درد مي كنه پسرم ؟"
بدون اين كه ناله ي خفه ام را كسي يا حتي تويي كه هرگز نديده امت بشنود ، فرياد مي كشم . روي قطرات آبي كه توي حوضچه ي كنارمقبره مي چكد تمركز گرفته ام . به چشم هايت كه زير آب پلك مي زند خيره مي شوم . به حباب هايي كه ازدهانت بيرون مي آيد و روي سطح آب پاره مي شوند . اين روزها رنگ چشم هات عوض شده و به ارغواني بي رمق مي ماند . بي رمق ؛ مثل حس انتقامي كه توي ذهنم دارد كم رنگ و كم رنگ تر مي شود . حالا مي توانم اخرين سكانس يادگاري پدرم را هم ببخشم . حتي دست هايش را رها نكنم ؛ و هر از گاه صورت درد آلودش لبخند بناشنم ، خبر هاي تازه اي رسيده كه پيدايت كرده اند . اصلا هم نگفته اند . از كجاي موثق در آورده اند اين خبر را ؟!
يك پياله آب مي نوشم و مماس با لبه ي آن ف به هاله ي شيخ نگاه مي كنم .كه مثل قاب عكس پدر، لبخند مي زند و در آب فرو مي رود .


درباره نويسنده:متولد 1356، كازرون
ديپلم ادبي – برگزريده جشنواره سراسري شعر و داستان بندر عباس به خاطر داستان " اينك من " 1382و " با مرده ها زنده ايم " 1383
-تقدير ويژه جشنواره ماه و مهر به خاطر داستان " سي تا يكي كم " 1385
-نفر سوم حشنواره زخم و زيتون به خاطر داستان " سخت جان ، مثل گل هاي شيپوري" 1385


منبع: منتخب جايزه ادبي يوسف(مسابقه سراسري داستان دفاع مقدس)
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده