نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

آرشیو کامل
راه مي رد/ سرفه مي كند/ پلك مي زند/ سرفه مي كند
۱۳ آذر ۱۳۹۸ - ۱۴:۰۰
زخم تو زخم دل است،كهنه نمي شود اگر/ كهنه كه نه!مي شود،تازه تر و تازه تر/ چرخ زنان مي رسي،مرد ميان دار شهر
۱۲ آذر ۱۳۹۸ - ۱۷:۲۹
ابراهیم چفقانی نوجوان بود که آمده بود جبهه و خیلی هم مادرش را دوست داشت. به قول ما خیلی "مامانی" بود!
۰۹ تير ۱۳۹۸ - ۱۱:۵۰
یوسف عزیزی بنی طرف راوی خاطرات خرمشهر می نویسد: آن شب تا صبح صدای غرش توپخانه به گوش می رسید. هنوز نمی توانستیم صداها را تشخیص بدهیم. بعدها خبره شدیم و همین که صدایی می آمد، زنم می گفت: «چله چله» س یا «خمسه خمسه» یا « توپخونه»
۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۰:۵۲
باز خدا پدر ابوحامد را بیامرزد که به خاطر خاطرخواهی مادرم هم شده خبر را از ژاندارمری راست آورد گذاشت کف دستم، که تا فرصت داری فرار کن یوسف جان که اگر بگیرندت من جواب مادرت را چگونه بدهم مادرت مگر طاقت چقدر غصه را دارد توی این سن و سال
۱۰ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۴
آمبولانس، آمبولانس، آمبو... دستپاچه آخرین بخیه را روی بازوی مجروح عراقی با پنس گره زدم. از قیافه اش خوشم نمی آمد! دست خودم نبود. پنس و قیچی را کنار مجروح عراقی رها کردم و داد زدم.
۰۳ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۱:۰۳
گفتند که چیزی از شهید اورنگی نمی دانیم و در تحقیقها هم به جایی نرسیدیم، اما در بررسی دقیق تر متوجه شدیم که در عکسها، یک نفر همیشه درکنار اوست
۱۱ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۹
بابای من دروازه ­بان است / دروازه ­بانی فرز و عالی / سد می­کند دروازه‌ها را / با یک عصای خشک و خالی
۱۹ دی ۱۳۹۶ - ۱۵:۰۸
غروب بيست و هفتم اسفند 1366 در دره «احمد آوا» غروب غم انگيز و دردناكي بود. مردم مظلوم خرمال و حلبچه سوار بر مركب‌هاي خود به دره‌ها، كوههاي اطراف پناه مي‌آورند. از دور در هر گوشه نوركم سوي فانوس را مي‌ديديم و صداي ضج و ناله بچه‌ها و آه مادرها و شيون همسران كه عزيزي را از دست داده بودند ضجه‌هايي كه دل‌ها را به درد مي‌آورد.
۰۸ آذر ۱۳۹۸ - ۲۳:۵۵
یکسال بود که از زادگاهش سوسنگر، جدا شده بود و در این یکسال چه شبهایی که خواب کوچه های خاکی اما با صفایش را می دید. خواب بالا رفتن پسر بچه ها از نخل های کوتاه و چیدن خرماها، خواب بردن گاومیش ها به رودخانه کنار شهر. روزها هم به یاد مدرسه ای می افتاد که در آن درس خوانده بود و همکلاسی هایش یکسال بود از آنها بی خبر بود.
۰۸ آذر ۱۳۹۸ - ۲۳:۴۱
در بخش آلبوجلال شمالی از بخشهای سوسنگرد، منزلی است که مادر آن خانواده، ناگفته های فراوانی از روزهای آغاز جنگ تحمیلی و تهاجم ارتش بعث عراق در شهریور 1359 دارد. خانم صبیحه جلالی چند تن از خانواده اش از جمله مادر و پدرش در همان آغاز جنگ به شهادت رسیده اند.
۰۸ آذر ۱۳۹۸ - ۲۳:۴۱
مي‌خواهم براي شما از كوچه‌هاي حلبچه بگويم از كوچه‌هايي كه در يك لحظه ازتحرك ايستاد و شهر را به گورستان تبديل كرد. مي‌خواهم از كودكاني كه در حال نوشيدن شير در يك چشم برهم زدن به خوابي عميق و جاودان فرو رفتند، و از تبلور حقوق بشر در حلبچه بگويم.
۲۷ آبان ۱۳۹۸ - ۱۴:۵۹