نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

صبحي ،كنار پلك تو، آغاز مي شود/ با چشم هاي خيس تو،همراز مي شود/ فصل وضوي تاول وخون است،روز من
۳۰ دی ۱۳۹۸ - ۲۳:۴۴
صدا،صداي خودش بود،آب،در اتش/ و سينه سوخته تر،آفتاب،در آتش/ نسيم راه مي افتادو آسمان مي ريخت
۳۰ دی ۱۳۹۸ - ۲۳:۴۴
و زخم شانه ي من هست،تكيه گاه دلت/ شكفته شد گل احساس،در پناه دلت/ طنين هق هق ابري كه چون ستاره،شبي
۳۰ دی ۱۳۹۸ - ۲۳:۴۴
از من و نيلي نگاه من، مانده تنها كبوتري، زخمي/ مي نويسم تمامي خود را، بر ورقهاي دفتري زخمي /خاطرات بلند پروازي، از كسالت، به خاك افتاده است
۳۰ دی ۱۳۹۸ - ۲۳:۴۴
ابراهیم چفقانی نوجوان بود که آمده بود جبهه و خیلی هم مادرش را دوست داشت. به قول ما خیلی "مامانی" بود!
۰۹ تير ۱۳۹۸ - ۱۱:۵۰
یوسف عزیزی بنی طرف راوی خاطرات خرمشهر می نویسد: آن شب تا صبح صدای غرش توپخانه به گوش می رسید. هنوز نمی توانستیم صداها را تشخیص بدهیم. بعدها خبره شدیم و همین که صدایی می آمد، زنم می گفت: «چله چله» س یا «خمسه خمسه» یا « توپخونه»
۰۲ ارديبهشت ۱۳۹۸ - ۱۰:۵۲
باز خدا پدر ابوحامد را بیامرزد که به خاطر خاطرخواهی مادرم هم شده خبر را از ژاندارمری راست آورد گذاشت کف دستم، که تا فرصت داری فرار کن یوسف جان که اگر بگیرندت من جواب مادرت را چگونه بدهم مادرت مگر طاقت چقدر غصه را دارد توی این سن و سال
۱۰ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۴
آمبولانس، آمبولانس، آمبو... دستپاچه آخرین بخیه را روی بازوی مجروح عراقی با پنس گره زدم. از قیافه اش خوشم نمی آمد! دست خودم نبود. پنس و قیچی را کنار مجروح عراقی رها کردم و داد زدم.
۰۳ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۱:۰۳
گفتند که چیزی از شهید اورنگی نمی دانیم و در تحقیقها هم به جایی نرسیدیم، اما در بررسی دقیق تر متوجه شدیم که در عکسها، یک نفر همیشه درکنار اوست
۱۱ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۹
بابای من دروازه ­بان است / دروازه ­بانی فرز و عالی / سد می­کند دروازه‌ها را / با یک عصای خشک و خالی
۱۹ دی ۱۳۹۶ - ۱۵:۰۸
روزی که پسرش به جبهه رفت زیر لب دعا کرد که او قبل از پسرش به شهادت برسد، چون تحمل داغ فرزند دلبندش را ندارد . آن روز هیچ کس گمان نمی کرد که شهیده فریده سیاحی، از سوسنگرد به بهشت پر بکشد و با بدنی غرقه خون به دیدار حضرت فاطمه زهرا(س) بشتابد.
۰۲ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۴:۱۰
چهار ساله بود که بیماری سختی گرفت. مدتی بود که هیچ چیزی نمی خورد. پزشکان از او قطع امید کرده بودند. به سراغ بهترین پزشک اطفال در اصفهان رفتیم. پس از معاینه گفت: کبد این بچه از بین رفته تا فردا بیشتر دوام نمی آورد!
۰۲ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۱:۵۵
آذر سال 60 بود. عملیات مطلع الفجر به بیشتر اهداف خود دست یافت. بیشتر مناطق اشغال شده آزاد شده بود. ابراهیم مسئول جبهه میانی عملیات بود. نیمه های شب با بی سیم تماس گرفتم و گفتم: داش ابرام چه خبر!؟ گفت: بیشتر مناطق آزاد شده. اما دشمن روی یکی از تپه های مهم در منطقه انار شدیدا مقاومت می کند. گفتم: من با یک گردان نیروی کمکی دارم می یام. شما هم هر طور می توانید تپه را آزاد کنید.
۳۰ دی ۱۳۹۸ - ۲۳:۴۴
روزهای آخر عملیات خیبر بود، پیرمرد صورت و دهانش مجروح شده و افتاده بود. حجم آتش دشمن به قدری وسیع بود که کسی قادر به کمک نبود. همانجا در دام بعثی ها افتادیم. پیرمرد تا مدتی نمی توانست غذا بخورد. اما خیلی به بچه ها روحیه می داد. با دیدن او فراموش می کردیم که اسیر جنگی هستیم.
۲۹ دی ۱۳۹۸ - ۱۴:۴۷
سحرگاه بسیار سرد بود. با قامتی خمیده و نحیف مشغول نماز بود. دشتهای اطراف روستای چنگوله همه او را می شناختند. گوسفندانش در کنار او مشغول چریدن علفهای خشک بودند. خدایار که به ظاهر لال بود، با زبان دل با خدا مناجات می کرد. رکوع و سجودش طولانی بود. نمازش که تمام شد بعثی ها به سمت او هجوم آوردند.
۲۹ دی ۱۳۹۸ - ۱۴:۴۷