نوید شاهد| پایگاه فرهنگ ایثار و شهادت

«مین گذاری» و «تخریب» در خاطرات دستنویس شهیدمحمد خاک فیروز

«مین گذاری» و «تخریب» در خاطرات دستنویس شهیدمحمد خاک فیروز

ساعت3:33 بود كه بابيدارباش نگهبان شبt نيروها براي انجام فرضيه نمازصبح بيدارشدند، 10قيقه به 4بود كه فرضيه نماز صبح را انجام داديم. پس از فرضيه نماز ساعت 4:45 دقيقه مراسم صبحگاهي با تلاوت آياتي چند از قرآن شروع شد. بعد از خواندن قرآن و دعاي صبحگاهي دسته چادر2براي راهپيمائي صبحگاهي رفتند و دسته بر چادر يك پس از صبحگاهي مختصرو صرف صبحانه تا ساعت 7:30 صبح به استراحت پرداختند ...
نحوه اعزام به منطقه و شهادت شهید محمود ابراهیمی بروایت خواهرش

نحوه اعزام به منطقه و شهادت شهید محمود ابراهیمی بروایت خواهرش

چند روزي بود كه رفته بود، پدرم خواب ديده بود. صبح كه از خواب بيدار شد، خيلي نگران بود. گفتيم: چي شده؟ گفت: مي‌خواهم به سنندج بروم. گفتيم محمود كه تازه رفته، براي چي مي‌خواهي بروي؟ گفت: خواب ديدم بايد بروم. گفتم: خوابت چي بود؟ گفت: خواب ديده ام پرنده آمد و روي شانه ام نشست. من آمدم با او حرف بزنم، پر زد. هرچه سعي كردم او را بگيرم چون احساس مي‌كردم، اين پرنده محمود است. نمي‌توانستم كه او رابگيرم كه پر زد و رفت. گفتيم: خوب، خواب است كه قبول نكرد. پدرم رفت سنندج و محمود شهید شده بود ...
شهیدی که ولادت و خاکسپاریش روز شهادت امام سجاد(ع) بود

شهیدی که ولادت و خاکسپاریش روز شهادت امام سجاد(ع) بود

روز شهادت امام سجاد(ع)، محمدرضای من هنگامی که الله اکبر ظهر را گفته بودند، به دنیا آمد و همان روز درست موقع اذان ظهر، روز شهادت امام سجاد(ع) به خاک سپرده شد. محمدرضای من از کودکی عشق امام حسین(ع) را داشت. نماز و روزه اش هم ترک نمی شد. محمدرضا در سال 73 روز بیست وهفتم خرداد به شهادت رسید. محمدرضا سرباز صاحب زمان بود، نام لشکرشان هم لشکر امام حسین(ع) بود و در راه امام حسین(ع) به شهادت رسید و ...
شهیدی که در روز قدس آسمانی شد؛ شهید جواد رستمی در کلام همسر

شهیدی که در روز قدس آسمانی شد؛ شهید جواد رستمی در کلام همسر

گفتم: به راهپيمائي روز قدس مي روم و جاده چالوس نماز مي خوانم و بعد مي آيم. دوستم گفت: فردا نرو تا ساعت 6 يا10 منتظر بمان. شايد ما هم با شما آمديم، بعد از سحر خوابيدم، خواب ديدم يك نفرداماد شده من يك شاخه گل را به دور روزنامه پيچيدم، گفتم: اين گل براي شماست ...
خاطره ای کوتاه  به قلم شهید محمد رضا احمدوند اعزام به  آبادان

خاطره ای کوتاه به قلم شهید محمد رضا احمدوند اعزام به آبادان

آبان ماه 1365 با بچه های رزمنده داخل چادر در دزفول نشسته بودیم که گفتند: هر کسی به جایی اعزام شده است، بچه های رزمنده هر کدام نامشان را که خواندند، لوازمشان را جمع کرده و رفتند. اکثرا به دم مقر اعزام شدند . من هم رفتم با رفقایم خداحافظی کردم . در فکر این بودم که از بچه ها جدا شدم که ناگهان من را هم صدا زدند. مسئول گروهان بود صدا می زد: احمد وند کجایی؟ جواب دادم، دارم با بچه ها خدا حافظی می کنم. گفت : مگر خود تو نمی خواهی بروی، بهتر است تو هم آماده شوی که عازمی. زود برو و لوازمت را بدون معطلی جمع کن...
برگ زرینی از خاطرات فرمانده شهید نورالدین انگوران؛ بقلم شهید

برگ زرینی از خاطرات فرمانده شهید نورالدین انگوران؛ بقلم شهید

كاتيوشاهاي دشمن پشت سرهم، دشت سومار را به آتش كشيده بود و هر لحظه با صداي انفجار كاتيوشا ها زمين زير پايمان مي لرزيد؛ صداي عجيب غريبي داشت پس از آنكه نماز را بجا آورديم، گردان به صورت گروهان، گروهان عمل مي كرد كه آخرين گروهان ما بوديم كه يكي از برادران سپاه گفت ...
۱
Histats.com START (aync) Histats.com END