مهدی ملکی، از آزادگان سرافراز گلستان اظهار کرد: شهید اسدی به ما وصیت کرده بود که پس از آزادی، به امام (ره) بگوییم که آنها ایستاده برای دفاع از میهن به شهادت رسیدند.
همرزم شهید «سردار شهید خلیل زالپولی» میگوید: اگر بگویم آچار فرانسهی گردان مالک بود، اغراق نکردهام. اگر یک نفر او را نمیشناخت، خیال میکرد، نیروی خدماتی گردان است. چون از آرایشگری گرفته تا مکانیکی خودروها و ... همه را او انجام میداد، او فرمانده گروه ویژه شهداء گردان مالک اشتر لشکر ویژه ۲۵ کربلا بود.
مادر شهید «سیدعلی ذراری» میگوید: روزی یکی از کبوترهای غریب به منزل ما آمده بود، او تصمیم گرفت که او را گرفته و به صاحبش برگرداند. آنقدر این در و آن در زد تا روز به شب رسید کلی وقتش گرفته شد، اما کوتاه نمیآمد. بالاخره او را به صاحبش پس داد. بعد از این کار میگفت مادرم امروز احساس آرامش میکنم، چون امانتی را به صاحبش برگرداندم.
همرزم شهید «محمدرضا کوزه گر» میگوید: بسیار امانت دار بود، دلبستگی به مال دنیا نداشت مثلا زمانی که مادر بزرگش میخواست تکه زمینی را به او بدهد او قبول نکرد، برای امام احترام خاصی قائل بود همیشه عکس امام را توی جیب روی قلبش میگذاشت.
مادر شهید «حبیب الله آذری» میگوید: شب قبل از شهادتش خواب دیدم که شهید کفن پوشیده است و آمد پیش من و میخندد به او میگویم چی در تن تو است؟ عصبی شدم. گفت مادر این بهترین لباسی است که در تن من است مثل زمانی که در تظاهرات در جلوی صف کفن پوشها شرکت میکرد.
دوست شهید «قدرت اله برزگر زاری محله» میگوید: او روحیهای بسیار شاد و شوخ طبعی داشت، بیشتر مواقع گوشه حصیر را به پیراهن یا شلوار ما میبست و صبح وقتی از خواب بیدار میشدیم هنگام راه رفتن حصیر با ما حرکت میکرد و او بود که با صدای بلند شروع به خندیدن میکرد.
برادر شهید «ناصر باقری» میگوید: همیشه لبخند به لب داشت، مهربان و دوست داشتنی، ارتباط خوب برقرار کردن، پایبند به مسائل دینی و مذهبی بود و اهل غیبت کردن نبود و همیشه میگفت مراقب اعمال خود باشید و تمام رفتار و حرکات او برای ما الگو بود و همیشه به فکر زندگی خود بود و به دیگران کاری نداشت.
خواهر شهید «محمدعلی بیاتی تروجنی» میگوید: او در کردار و حرف زدن خویش، سعی میکرد باعث خوشحالی دیگران شود و محبت او به خانواده خیلی زیاد بود، سعی میکرد با خنده دیگران را به هم نزدیک کند.
حسین داداشی، از آزادگان سرافراز تهران با بیان اینکه شهید «مهدی زیاری» حال و هوای خاصی داشت و انتظار شهادت را در چشمانش میدیدیم، گفت: مهدی تشنه بود و عراقیها به او آب نمیدادند، فرمانده عراقیها قمقمه خود را به بنده داد و چند قطره آب به او دادم و پس از خوردن آب به شهادت رسید.