يکشنبه, ۰۷ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۰:۰۹
رجب دم به دقیقه می گفت:«بیایید برگردیم توی سنگر، عراقی ها دارند با دید کامل می زنند». گلوله یک توپ، چند متری آن طرف تر از ما، به خاک نشست. گرد و خاک تنوره کرد رو به آسمان. سه نفری با رجب خان محمدی و رحیم تاران، بساط اختلاطمان را پهن کرده بودیم روی خاک ریزپد 6، جزیره مجنون.

 

گوشمان به حرفش نبود

 نوید شاهد: رجب دم به دقیقه می گفت: «بیایید برگردیم توی سنگر، عراقی ها دارند با دید کامل می زنند».
گلوله یک توپ، چند متری آن طرف تر از ما، به خاک نشست. گرد و خاک تنوره کرد رو به آسمان.
سه نفری با رجب خان محمدی و رحیم تاران، بساط اختلاطمان را پهن کرده بودیم روی خاک ریزپد 6، جزیره مجنون.

هر بار که رجب حرفش را تکرار می کرد، ما هم رو می کردیم به او:«کجا برگردیم، تازه صحبت مان گل انداخته». خورشید خسته و وارفته پشت دیده بانی عراق غروب می کرد. توپ دوم که پرت شد، رجب از جایش نیم خیز شد. دهانش را باز کرد تا باز چیزی بگوید. توجهی نکردیم. توپ سوم دیگر مهمان ما شد و افتاد پد6. مرا پرت کرد توی آب. چشم و دهانم سوخت. بالا که آمدم، دیدم دست رجب ترکش خورده
و رحیم بیهودش دراز شده روی خاک ریز.

از دست رجب خون بیرون می زد. خجالت زده نگاهش کردم. فریاد زدم و کمک خواستم. رجب را با آمبولانس فرستادیم بیمارستان اهواز. منتظر ماندیم آتشباری بخوابد تا برویم سراغ رحیم.

راوی: محمد توحیدلو
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر 31 عاشورا/ لیلا دوستی
 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده