با خسرو علی بابایی، جانیاز شیمیایی و بازمانده شهدای گردان توحید:
پنجشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۹ ساعت ۰۲:۲۹
خسرو علی بابایی روایت می کند: بيش از 8 روز مقاومت سرسختانه در برابر پاتك هاي سنگين عراق مابين 400 نفر رزمنده ايراني و 4 لشكر پياده و سواره عراقي سپري شده بود، آن هم در شرايط بسيار سخت محدوديت مهمات، آذوقه، آب و بمبارانهاي سنگين هوايي كه در ارتفاع بسيار پايين صورت مي گرفت.

نوید شاهد: خسرو علی بابایی متولد 1340 است. او از طریق بسیج به جبهه اعزام شده است .در اسفند ماه سال 62 در عملیات خیبر شیمیایی شده است. بعد از شیمیایی شدنش در عملیات خیبر،  1-2 مورد دیگر هم در عملیات ها حضور یافته است.  30 درصد جانبازی دارد و  بازنشسته اموزش و پرورش است.

همیشه در صحنه

از او در رابطه با فعالیت ها و مبارزات پیش از انقلابش می پرسیم می گوید: 18-19 ساله بودم که در اکثر راهپیمایی هایی که در قبل از انقلاب 56 بود حضور داشتم و به واقع هیچ درگیری با نیروهای ساواک نبود که در آن نباشم.  جوانی مان با این موضوعات همزمان و مصادف بود و  از 55-56 با این مباحث اشنا شدیم. یادم می آید در محله مان حاج اقا صادقی در خصوص رژیم ستم شاهی روشنگری می کرد. اکثر درگیری هایمان نیز با چماق داران زمان شاه بود.

شیمیایی شدن در عملیات خیبر

علی بابایی در مورد عملیاتی که در آن شیمیایی شد می گوید:  22 ساله بودم که شیمیایی شدم قبل از عملیات خیبر در عملیات های فتح المبین و رمضان حضور داشتم.  قبل از سقوط خرمشهر مدتی از طرف جهاد به ایستگاه 7 ابادان اعزام شدم چند روزی اهواز بودیم بعد به ماهشهر و جهاد ابادان و بار دیگر در زمان محاصره آبادان به ایستگاه 7 آبادان رفتیم.در این مدت به عنوان رزمنده در جبهه حضور داشتم.
در عمليات خيبر به فرماندهي شهيد سهراب نوروزي در 10 اسفند سال 62 ، ريه هايم بوسيله گاز خردل مسموم و شيميايي شده و اكنون مبتلا به برونشيت مزمن هستم.

گردان توحيد، متشكل از جمعي از رزمندگان استان چهارمحال و بختياري بود كه در روز دوازدهم اسفند ماه 1362 با هلي كوپترهاي «شنوك» وارد جزيره مجنون شدند و پس از دو روز آشنايي با منطقه، دفاع از خط مقدم در جزيره به آنها سپرده شد.

بيشتر نيروهاي گردان توحيد از بچه هاي شهركرد و روستاها و شهرهاي مجاور مانند «دزك»، «وردنجان»، «طاقونك»، «فارسان» و «بروجن» بودند. در ميان نيروهاي اين گردان، گروهي از بچه هاي يگان هوايي تهران نيز حضور داشتند. جوانان پرشوري كه در آزمون هايي، از نقاط مختلف كشور برگزيده شده و در دوره فني خلباني مشغول تحصيل بودند.آنها سال اول را پشت سر گذاشته و به علت تعطيلي موقت كلاس ها پيشنهاد رفتن به جبهه را به مسئولين داده و نهايتاً با اصرار و سماجت از تهران به اهواز رفته و به نيروهاي گردان توحيد مي پيوندند.
روایتی از  مقاومت جانانه 400 رزمنده ایرانی در مقابل 4 لشكر عراقی در جزيره مجنون
  • بيش از 8 روز مقاومت سرسختانه در برابر پاتك هاي سنگين عراق مابين 400 نفر رزمنده ايراني و 4 لشكر پياده و سواره عراقي سپري شده بود، آن هم در شرايط بسيار سخت محدوديت مهمات، آذوقه، آب و بمبارانهاي سنگين هوايي كه در ارتفاع بسيار پايين صورت مي گرفت.


سرانجام در صبح روز نوزدهم اسفند ماه، گردان توحيد، خط را به نيروهاي تازه نفس تحويل داد و آماده شد تا جهت استراحت به پشت جبهه منتقل شود. چند نفر از برادران جانبار به ما گفتند: پس از اينكه به محل باند هلي كوپترها رسيديم تا ظهر منتظر وسيله نقليه بوديم. گروهي از نيروها را سوار كرد و وعده كرد تا ساعتي ديگر باز گردد. در آن شرايط بحراني برخي دوستان كه جلوتر از ديگران در صف بودند خارج شده و ديگران را مقدم دانستند، شايد شهيد نوروزي بايد با همان گروه اول مي رفت ولي او مي خواست بچه ها را تنها نگذارد. تا حدود ساعت 30 :15 بعدازظهر همچنان در انتظار بسر مي برديم كه ناگهان چند هواپيماي عراقي شروع به بمباران منطقه نموده و محل استقرار ما را نيز به رگبار بستند.خوشبختانه اكثر بچه ها از گزند اين حمله حفظ شدند. اما در آخرين حمله، بمباران شيميايي صورت گرفت. دود سفيدي به سرعت كل منطقه و باند هلي كوپترها را فرا گرفت.

با توجه به هواي شرجي و گرم جزيره، ابر شيميايي تا ساعتها همچنان با غلظت كم حضور داشت. ما نيز در شرايطي كه از دو سو ميان باتلاق و آب گرفتار شده بوديم، با وجود ابر شيميايي گسترده در طرف ديگر كه تا كيلومترها ادامه داشت، راهي جز انتظار كشيدن براي آمدن وسيله نقليه را نداشتيم. از آنجا كه قصد برگشت داشتيم، كليه مهمات و ماسكهاي ضد گاز را تحويل داده بوديم، اما پس از بمباران گروهي از بچه ها موفق شدند از چادري كه در آن نزديكي بود ماسك تهيه كنند، ولي ديگر دير شده بود. زيرا به دليل فاصله بسيار نزديك با كانون انفجار، گاز خردل اثر خود را گذاشته بود.ما بمب را از نزديك ديديم.

اثرات خردل از تهوع تا نابینایی

پس از گذشت يكي دو ساعت به تدريج، ناراحتي چشمي شروع شد، هوا رو به تاريكي مي رفت و مشكلات چشمي و سپس تهوع و استفراغ لحظه به لحظه شديدتر مي شد و جمع بيشتري را از پاي مي انداخت.
هواپیماهای بعث گلوله های شیمایی شان را بر سر ما فرستادند. در ابتدا سرفه هایمان شروع شد  سپس حالت تهوع شدید و استفراغ به سراغمان آمد این ها تبعات اولیه گاز خردل بود. گاز
صحنه تعفن آور که همواره در جلوی چشمم حی و حاضر است،  بیابان و صحرایی بزرگ است که  همه افراد حاضر در آن در حال تهوع و استفراغ بودند. این صحنه بسیار عجیب بود.
سرانجام هلي كوپترها و هاوركرافت آمدند و بچه ها ابتدا به محل اورژانس شيميايي بيمارستان صحرايي خاتم و سپس به اهواز و نقاهتگاه مصدومان شيميايي در استاديوم تختي منتقل شدند.
چشمانم جايي را نمي ديد با آب سرد و ماليدن پودري مخصوص تاول ها را ارام بخشيدم اما فايده اي نداشت تاول ها بعد از برداشتن به همان اندازه و كيفيت باز جوانه مي زد.
کار انتقال قربانیان تا شب طول کشید وقتی نوبت به من رسید دیگر چشمانم تاریک شده بود جایی را نمی دیدم و به همراه دیگر رزمنده ها در هلیکوپتر انتقال دهنده سراپا ایستاده بودم
وقتی  به نقاهتگاه برگشتیم دوش آب بسیار سردی گرفتیم و خوابیدیم.
فردای روز حادثه اکثر بچه ها نابینا بودند، چشمان من نیز  رفته رفته شروع به ضعیف و ضعیف تر شدن کرد. خیلی ها همان زمان نابینا شدند.
اثرات گاز خردل تمامی نداشت، مرحله بعد ظهور تاول های آبدار بزرگ بر روی پوستمان بود.  این تاول ها  در قسمت های نازک پوست بیشتر بود، جاهایی که تاول کمتر داشت سیاه و پوسته پوسته شده بود.
در نقاهتگاه، يك اتاق به عنوان I.C.U. جهت مصدومين بدحال مهيا شده بود. از ميان كساني كه در آن اتاق بستري شدند تنها چند نفر زنده ماندندعبدالصمد رجبي (كه صورتش شديداً متورم شده و قابل شناسايي نبود. شکرالله چراغیان، اسدالله پناهنده جزو 70 درصد شیمیایی های این واقعه بودند . شهيد علي يار اسلام پناه،(كه عادت داشت كه وقت اذان سر خاكريز اذان مي گفت و به هيچ خطري اهميت نمي داد) شهيد شد. . شهيد نوروزري ، فرمانده گردان كه در فاصله بسيار نزديك از محل انفجار شيميايي بود، قدرت حركت نداشت و به دليل شدت جراحت و سوختگي تمام بدنش، و در اثر صدماتی که به ریه اش وارد شد خریه اش آسیب دید و از کار افتاد و شهید شد.  
 ما از اهواز به تهران اعزام شدیم اما در راه چیزی نمی دیدیم. همه بچه ها دست هایشان را به هم داده بودند. به فرودگاه که رسیدیم هنگام پیاده شدن احساس نور شدیدی داشتیم غافل از آنکه دوربین های فیلمبرداری و عکاسی و پروژکتورها در انتظار ما بود. اما ما چیزی نمی دیدم.
من از بین بیمارستانهای تهران به فیروزابادی شهرری اعزام شدم و در آنجا بستری شدم، آنهایی که حالشان وخیم تر از ما بود به بیمارستان های دیگری فرستاده شدند.

ناآشنایی با بمب های شیمیایی

اگرچه دوره ای قبل از عملیات برایمان گذاشتند و در مورد سلاح های شیمیایی برایمان توضیح دادند. اما چون این مسئله زیاد مطرح نبود ما با این موضوع که هر نوع شیمیایی  چه اثاری دارد و عکس العمل و بازخوردی که باید داشته باشیم چیست؟ آگاهی نداشتیم.
مثلا به ما امپول اتروفن داده بودند که به صورت خود به خود عمل می کرد، یکسری هم شیشه آمپول که باید می شکستیم. قبل از انفجار بمب چون نمی دانستیم چه نوع بمبی بود نمی دانستیم باید از کدام استفاده کنیم در حقیقت ما غافلگیر شدیم.
مثلا شنیده بودیم که وقتی شیمیایی می زند صورتتان را خیس کنید و دستمال مرطوب جلوی چشم و صورتتان بگیرید.  ما هم ناغافل در همان آبی که شیمیایی زده بودند صورتمان را خیس کردیم. فرمانده مان شهید نوروزی بود او خیلی فداکاری کرد، تا نیروها را سرو سامان دهند
خیلی از رزمندگان به المان و بلژیک اعزام شدند که یکسری از آنها به سلامت بازگشتند و عده ای دیگر شهید شدند.
اعزام آنها به این دلیل بود که تیم پزشکی ایران در ان زمان منسجم و قوی نبود که  الحمدالله در حال حاضر قوی شده و با دارو ها و بیماری ما اشنا شدند و با  تحقیقاتی که کردند داروهای خوبی به ما می دهند.
نیروهای شیمیایی شده به تمام بیمارستان های تهران اعزام شدند و آنهایی که به لبافی نژاد اعزام شدند مورد عیادت هاشمی قرار گرفته اند که در ان زمان رئیس جمهور بود
وی در این رابطه می گوید: قبل از اعزام به جبهه متاهل بودم و 1 فرزند داشتم و بعداز شیمیایی شدن بعد از یکبار ناکامی و از دست دادن فرزند و انتظار دو ساله بچه دار شدم. اگرچه برای باروری می ترسیدیم اما با توکل به خدا موفق شدیم.
تاول ها و سوختگی چشمم و تاری دیدم درمان شد.  اما دارو خوردن و سرفه های همیشگی آهنگ و موسیقی دائمی زندگی مان شد. در واقع  موسیقی سرفه سمفونی جاری زندگی مان شد که هنوز ادامه دارد.

بختک خردل و سقوط صدام؛ بدترین و بهترین خاطره

وی در بیان بدترین خاطره اش می گوید: در جزیره مجنون وقتی شیمیایی زدند همرزمانم مانند  شاخه های بلند یک درخت بودند بر اثر وزش باد که به یکباره واژگون و پژمرده شدند. در واقع صحنه ای ایجاد شد که در توصیف آن می توانم بگویم جاده ای بود عریض بود مملو از انسان هایی که به خود می پیچیدند و استفراغ می کردند.
خاطره بد دیگری هم دارم زمانی که ایستاده با هلیکوپتر از جزیره مجنون به نقاهتگاه باز می گشتیم تا زانوهایمان پر بود از تهوع های نیروها که به خاطر شیمیایی دچار استفراغ شده بودند. و هیچ کس نمی توانست خود را کنترل کند.
آثار بد این شیمیایی هنوز در زندگی من هویداست: خلط سینه، ترشحات سینه و سرفه شرمندگی مرا در میان خانواده ام که همیشه همراهم هستند سبب شده است
از آن سالها خاطرات خوشی ندارم جز سقوط  صدام و رسیدن به مجازاتش. من خواب بودم که به یکباره در تلوزیون اعلام کردند که او با خفت تمام پیدا شده و انگار کسی به من گل داد و تبریک گفت.  من باور دارم که صدام و خانواده اش  با دعاهای مردم نابود شد.

انتهای پیام/ مریم حاجی محمدی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده