امير حمزه بابائي، فرزند عزيزاله و صديقه، در اول آبان ماه سال 1341 در شهرستان مباركه ، بعد از 13 سال انتظار والدين به دنيا آمد و مصداق كلام حضرت امام شد كه در سال 1342 فرمود: «سربازان من اكنون در گهواره هستند.» او در كنار پدر و مادر خود دوران طفوليت خود را سپري كرد.

زندگی نامه شهید امیر حمزه بابائی

نویدشاهد: امير حمزه بابائي، فرزند عزيزاله و صديقه، در اول آبان ماه سال 1341 در شهرستان مباركه ،بعد از 13 سال انتظار والدين به دنيا آمد و مصداق كلام حضرت امام شد كه در سال 1342 فرمود: «سربازان من اكنون در گهواره هستند.» او در كنار پدر و مادر خود دوران طفوليت خود را سپري كرد.

مادرش، صديقه ايرانپور، مي گويد:« در مقايسه با ديگر فرزندان آرام و ساكت بود ولي شجاع بود و زير بار حرف زور نمي رفت.

همبازي هايش در دوران كودكي شعبانعلي رحيمي، قاسم شيخي، قاسم طاهري و ابراهيم جعفرزاده بودند كه اين دو نفر اخير شهيد شدند و قاسم شيخي و شعبانعلي رحيمي هنوز در قيد حيات هستند.

در سال 1348 - با علاقه فراواني كه به درس داشت - وارد مدرسه ابتدائي شد. سالهاي ابتدائي را در مدرسه برزگران در مباركه گذراند و در سال 1352 تحصيلات ابتدايي خود را به پايان رساند.

اميرحمزه در دوران تحصيل بدون توصيه كسي، تكاليفش را به خوبي انجام و با ذوق و علاقه خاصي، درسش را ادامه مي داد.

مادر ايشان مي گويد:« در اين سنين هم در خانه كمك مي كرد و هم بيرون خانه كمك پدرش در كار زراعت بود . ايشان بيشتر اوقات فراغت خود را كتاب مطالعه مي كرد. زماني كه ايشان دوره ي كودكي را مي گذراند، پدرشان مغازه خواربارفروشي داشت، اگر پيرمرد يا پيرزني از مغازه خريد مي كردند او يك يا دو ريال در ميان كالاي آنها قرار مي داد تا بدين وسيله رعايت حال آنها شود.»

حمزه بابائي دوران راهنمايي خود را از سال 1352 تا 1355 در مدرسه امير كبير همان شهرستان به اتمام رساند. ايشان در سال 1356 با ورود به دبيرستان فاضل تحصيلات خود را تا دوم دبيرستان ادامه داد.

حمزه به علت اينكه مي خواست به سيستان و بلوچستان برود و با ايادي ظلم و استكبار و خوانين مبارزه كند، درس را رها كرد.

حمزه زندگي مبارزاتيش را در سال آخر دبيرستان، يعني در اوج جريانات انقلاب اسلامي، با شركت در راهپيمايي و تظاهرات شروع نمود. در اين سال بود كه به همراه ساير دوستان مذهبي، براي اولين بار، شعار « مرگ بر شاه» را سردادند و با اين عمل ترس بقيه را از بين بردند و راه ر ا براي تظاهرات خياباني مباركه باز كردند.

برادرش، عليرضا بابائي، مي گويد:« ايشان بيشتر كتاب هاي استاد مطهري را مطالعه مي كرد و از افراد ضد انقلاب و فاسد بدش مي آمد . از جمله فعاليت هاي مذهبي و اجتماعي ايشان اين بود كه بچه هاي محل را تشويق مي كرد كه به مسجد بيايند. به همين خاطر پولهايش را جمع كرد و با دوستانش يك تلويزيون براي مسجد خريدند تا بچه ها بتوانند از برنامه هاي آن استفاده كنند.

ايشان در جبهه به تحصيلات خود ادامه داد و توانست دو سال ديگر تحصيل را در رشته تجربي ادامه دهد تا اين كه ديپلم تجربي خود را گرفت.

مادرش مي گويد:« علت ترك تحصيل ايشان عشق و علاقه براي رفتن به جبهه بود. در اين دوران بيشتر با بچه هاي سپاه و بسيج دوست بود و رفت و آمد مي كرد.

او بيشتر اوقات فراغت خود را در جبهه بود. وقت بي كاري نداشت.» بابائي در كنار اين فعاليت ها، بنا به سنت رسول اكرم(ص) به فكر ازدواج افتاد و عروسي خيلي ساده اي برگزار نمود اما اين كار باعث نشد كه از ادامه فعاليت هايش دست بردارد بلكه تغييري در روحيات وي ايجاد شد كه او را بيشتر علاقه مند به انقلاب و جبهه نمود.

مادرش مي گويد:« ايشان پس از ازدواج با خودمان زندگي مي كرد . در طول 18 ماه زندگي مشترك شايد 18 روز در خانه بود . او هميشه اوقات فراغت خود را در جبهه مي گذراند و حدوداً هر سه ماه يك بار چند روز به مرخصي مي آمد كه آن چند روز هم در سپاه و مسجد و گلزار شهدا بود . نسبت به بيت المال و حق الناس بسيار حساس بود . در يكي از مرخصي هايي كه به مباركه آمده بود به اتفاق به زيارت حضرت معصومه (س) رفتيم، وقتي به مباركه برگشتيم در ميان اثاثيه نمكداني بود كه ما به اشتباه از مسافرخانه برداشته بوديم، او مجدداً بليط اتوبوس تهيه كرد و نمكدان را به مسافرخانه در قم تحويل داد و از او عذرخواهي نمود.»

فارغ التحصيلي ايشان از دبيرستان، همزمان با توطئه هاي شرق و غرب در استان هاي حساس مانند سيستان و بلوچستان، كردستان، خوزستان و شهر گنبد بود. بابائي جهت مبارزه با ضد انقلابيون و توطئه گران و قاچاقچيان مواد مخدر و اسلحه توسط سپاه مباركه به سيستان و بلوچستان اعزام شد. در ايرانشهر، روزها علاوه بر ايفاي نقش نظامي سياسي خود به تبليغ فرهنگ جمهوري اسلامي پرداخت و با شعار نويسي بر روي ديوارها و پخش اعلاميه هاي تبليغاتي سعي داشت صداي انقلاب اسلامي را به گوش مردم جهان و به خصوص اهالي محروم آن ديار برساند.

پس از گذشت دو ماه از فعاليتش در غرب كشور متوجه مي شود كه استكبار جهاني به سركردگي آمريكاي خيانت كار به وسيله نوكر سرسپرده خود، يعني صدام به ميهن اسلامي ايران از جنوب كشور حمله كرده است .

لذا بابائي مسئوليتش را سنگين تر مي بيند و پس از گذراندن دوره مأموريت 3 ماه اش به مباركه باز مي گردد و اين بار به يكي ديگر از استانهاي محروم و پرآشوب جهت خدمت به جمهوري اسلامي و سركوبي ضد انقلاب مأموريت مي يابد و به دنبال اين مأموريت به كامياران و منطقه غرب كشور اعزام مي شود. در طي اين مأموريت به دليل رشادت ها و دلاوري هايش بارها از طرف فرماندهان مورد تقدير و تشويق قرار گرفت.

ايشان پس از سپري كردن مأموريت خود در غرب كشور به دليل نياز جبهه هاي جنوب به سوي جنوب كشور و منطقه دارخوين مي شتابد و در عمليات ثامن الائمه (ع) و شكستن محاصره آبادان نقش مهمي را ايفا مي نمايد و سپس به مباركه باز مي گردد.

در مرخصي ها دغدغه و اضطراب حضور در جبهه را داشت و دلش مي خواست كه زود به جبهه برگردد. او همچنين مشوق پدر به رفتن به جبهه بود به طوري كه موقع شهادت ايشان پدر هم در جبهه حضور داشت.

برادرش مي گويد:« هنگام عمليات رمضان ايشان در مرخصي بود، وقتي راديو تصوير جبهه و مارش نظامي گذاشت، بسيار ناراحت شد و متأسف بود كه چرا در جبهه نيست. »

بابائي براي شركت در عمليات بيت المقدس، مجدد راهي جنوب كشور شد كه در مرحله اول عمليات از ناحيه پا مجروح گرديد ولي با اين وجود به نبرد بي امان خود ادامه داد. تا اين كه پس از تثبيت مواضع از پيش تعيين شده، با اصرار برادران به پشت جبهه انتقال يافت. پس از چند روز استراحت براي شركت در مرحله دوم اين عمليات (بيت المقدس ) عازم جبهه شد. بعد از مدت يك ماه از عمليات بيت المقدس باز گشت و خود را براي عمليات رمضان آماده ساخت در اين عمليات شركت كرد . در مرحله آغاز اين عمليات از ناحيه دست و پا مجروح شد و به بيمارستان انتقال يافت.

حمزه پس از بهبودي مسئوليت سپاه شركت پلي اكريل مباركه را به عهده گرفت و از ادامه عمليات رمضان به علت مجروحيت محروم شد. براي شركت در عمليات والفجر مقدماتي عازم جبهه هاي جنوب شد و از طرف فرمانده تيپ قمر بني هاشم(ع) به عنوان فرمانده گردان توحيد معرفي شد.

بابائي كسي بود كه از عهده اين مسئوليت به خوبي برآمد . تا قبل از شروع عمليات والفجر مقدماتي در منطقه رقابيه - كه ميدان هاي مين پاكسازي نشده از مزدوران بعثي مانده بود- او در صدد بر آمد تا اين مين ها را خنثي نمايد. يك روز با عده اي از برادران به ميدانهاي مين مي روند و مين هاي حساس و پر خطر را خنثي مي نمايند تا اين كه در يكي از روزها يك مين كه بسيار حساس شده بود و كسي جرأت نزديك شدن به آن را نداشت و از طرف ديگر خطر انفجار داشت. شناسايي شد و حمزه بابائي با رشادت تمام شروع به خنثي نمودن اين مين نمود. هنگامي كه چاشني را از زمين جدا كرد، چاشني در دستش منفجر شد و دو انگشت دستش آسيب ديد و در اورژانس همان منطقه مداوا گرديد تا كمي بهتر شد . بالاخره در عمليات والفجر مقدماتي شركت نمود و ضربات سنگين بر كافران بعثي وارد آورد.

پس از آن، مأموريت گردان بابائي تمام شده بود و بچه هاي رزمنده به مرخصي رفتند، اما شوق حضور در جبهه هاي جنگ بابائي را بر آن داشت كه در آن جا بماند و به همراه حاج محمد ضيائي (شهيد) در خط پدافندي به مدت 2 ماه ديگر استقامت كند. در اين دو ماه، شب ها به كانال كني و روزها هم به مطالعه و كارهاي ديگر سرگرم بود. علاقه زيادي به خط مقدم جبهه داشت.

همرزم، عبدالرسول اكبري، ضمن بيان يك خاطره از اخلاص امير حمزه بابائي سخن به ميان مي آورد و مي گويد:« همه از اخلاص و تواضع او تعريف مي كردند و به خصوص وقتي كه بابائي دعا مي خواند، اصلاً حال ديگري پيدا مي كرد. با افراد زيردست خود مشورت و هميشه از نظرهاي ديگران هم استفاده مي كرد.

در عمليات خيبر من و بابائي با هم بوديم و رفتيم جزيره و آن جا مستقر شديم. همه گردانها در محل گردان سلمان - كه ما بوديم - جمع شده بودند. روز دوم عمليات برادران به طرف دجله و فرات پيش رفتند ولي به خاطر زيادي دشمن و همچنين پاتك دشمن، بچه هاي زيادي شهيد شدند و ما با رهنمودهاي بابائي يك ضد حمله انجام داديم و چند تانك را منفجر كرديم. بچه ها به پيش رفتند و عراقي ها عقب نشيني كردند.»

بعد از اتمام دو ماه مأموريت، بابائي به مرخصي رفت. وي پس از مدتي به جبهه برگشت و چند روزي را در اهواز سپري كرد. سپس با جمعي از دوستان همرزمش براي عمليات والفجر 4 به سنندج و از آنجا هم به مريوان رفت.

بابائي در اين عمليات در واحد طرح وبرنامه فعاليت داشت . در مريوان روزها به شناسنائي مطقه دشمن مي رفت تا زمينه را براي عمليات فراهم سازد. اين كار، يعني شناسائي منطقه دشمن تا حدود يك ماه و نيم به طول انجاميد تا اين كه كليه نيروها را به آن منطقه آوردند. بابائي به عنوان راهنماي گردان و معاون گردان سلمان معرفي گرديد.

عمليات كه فرا رسيد آن ها را به خط مقدم بردند و عجيب آن كه بابائي در شب عمليات خيلي خوشحال بود و اين مسئله همه را حيرت زده كرده بود، پس از شروع عمليات او زحمات زيادي را متحمل گرديد . دو روز بعد از عمليات بر اثر اصابت تير و تركش به ناحيه پا مجرو ح شد و به بيمارستان انتقال يافت.

پس از مداوا مسافرتي به مشهد مقدس نمود و ضمن زيارت امام رضا (ع) عاجزانه از آن امام همام خواهش كرد كه اين بار شهادت را برايش فراهم كند.

پس از زيارت دوباره براي رفتن به جبهه آماده شد و اين بار نيز در واحد طرح و برنامه مشغول انجام وظيفه گرديد.

خود بابائي گفته بود:« من سختي در جبهه ها را دوست دارم، شايد خدا جهادم را قبول كند.»

وي از افرادي بود كه هميشه در صفوف نمازهاي جمعه و جماعت حاضر مي شد و بعضي از شب ها به راز و نياز و نماز شب مي پرداخت. بعد از نماز صبح زيارت عاشورا مي خواند.

عبدالرسول اكبري- كه مدت 7 سال با ايشان آشنائي داشته و همرزم او در جبهه بوده است- مي گويد:« خود را نمي باخت و با صبر و بردباري مشكلات را حل مي كرد. مواقعي كه با هم بوديم، عصبانيت ايشان را نديده بودم. هرچه كه به شهادتش نزديك تر مي شد، حالات معنوي و روحا ني ويژه اي پيدا مي كرد، حالات عبادت او بيشتر مي شد و وارسته تر از گذشته براي رسيدن به هدف و انگيزه خود پيش مي رفت.»

همرزمش از زيركي و باهوشي وي خاطره اي را بيان مي دارد:« شب عمليات والفجر مقدماتي ما و آقاي بابائي با هم بوديم ولي به خاطر كمين دشمن نمي توانستيم پيشروي كنيم و برگشتيم به مقر يامهدي(عج). بعد از دو- سه روز با يك هماهنگي، عمليات را از پاسگاه زيد شروع كرديم و تا نزديكي دشمن كانال زديم. بابائي به ما سفارش مي كرد هيچ خاكي در محوطه ريخته نشود تا دشمن متوجه كانال زدن ما نگردد. ما با زيركي و درايت او موفق شديم.»

پس از 3 ماه در واحد طرح و برنامه به گردان سلمان بازگشت و گردان را مجدداً سازماندهي نمود. از سنندج به منطقه رقابيه رفت و پس از چند روز اقامت در آن جا خودش و گردانش را براي عمليات پيروزمندانه خيبر آماده كرد. به همراه نيروهايش به جزيره مجنون ر فت و در اين عمليات يك قسمت از خط پدافند را به مسئوليت خود حفاظت نمود و با دلگرمي و شجاعت بسيار به نيروها سر مي زد و به آنها روحيه مي داد.

در شب شانزدهم اسفند ماه سال 1362 به يكي از برادران آخرين وصيتش را اين گونه ابراز مي دارد:« مواظب بچه هاي مردم باشيد.» در همان روز تركش به سر وي اصابت مي كند و مجروح مي شود و متعاقب آن مورد هدف تير دشمن قرار مي گيرد و پس از چند لحظه به شهادت مي رسد.

در قسمتي از وصيت نامه اميرحمزه بابائي مي خوانيم:« پروردگارا، از تو مي خواهم كه تا آخرين لحظه عمرم توفيق ترك معاصي و خدمت به اسلام نصيبم كني و از انحرافات نجاتم دهي.

خدايا، از تو مي خواهم كه مرگم را شهادت در راهت قرار دهي و چنان سبب سازي كه اعضاء و جوارحم جز در راه رضاي تو حركتي نكند. و اي كساني كه خداوند بر شما منت گذاشت و بزرگترين نعمت هايش را به شما هديه كرد، اين كه شما در امتحان الهي و در محضر خداوند هستيد. به دنيا و آرزوهاي دنيوي دل نبنديد، بالاخره همگي ما رفتني هستيم، چه فايده دارد چند روزي خوش بودن . من نمي توانم و لياقتي ندارم كه به شما وصيت كنم، چون در ميان شماها، بهترين بندگان خدا وجود دارند.

ملت عزيز، شماها تاكنون ثابت كرده ايد كه لياقت داريد. خداوند شما را وسيله نجات مستضعفين قرار دهد . ولي كار تمام نشده و دشمنان در كمين شما هستند و مي خواهند ضربه هاي سنگين تر بر شما وارد كنند و شما- ان شاء الله- با هوشياري كامل بيني همه آن ها را به خاك خواهيد ماليد.

مسئله ديگر، جنگ است كه آن را سرلوحه امورتان قرار دهيد كه جنگ نعمت بزرگي است و ما پيرو كسي هستيم كه در كربلا در برابر سپاهيان دشمن، شهادت را بر خواري و ذلت ترجيح داد. شما ملت بايد با اسلحه و جنگ مانوس باشيد و خود را از نظر معنويت تقويت كنيد و قدر رهبر انقلاب را بدانيد و او را تنها نگذاريد و مواظب باشيد و دچار مطامع دنيوي نشويد.

بدانيد كه جان دادن هزاران تن از ماها را با يك لحظه از مصائب اهل بيت(ع) نمي توان مقايسه كرد و جان ماها ارزش ندارد.»

شهيد اميرحمزه بابائي در تاريخ 1362/12/23 در استان اصفهان در گلزار شهداي شهرستان مباركه دفن گرديد.

پي نوشت ها

-1 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد، ص 1

-2 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 2

-3 ايرانپور، صديقه- سرگذشت پژوهي، ص 5

-4 همان

-5 ايرانپور، صديقه- سرگذشت پژوهي، ص 6

-6 همان، ص 7

-7 همان، ص 7

-8 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 3

-9 بابائي، عليرضا- سرگذشت پژوهي، صص 25 و 26

-10 همان، ص 25

-11 ايرانپور، صديقه- سرگذشت پژوهي، ص 10

-12 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 3

-13 ايرانپور، صديقه- سرگذشت پژوهي، ص 13

-14 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، صص 3و 4و 5

-15 بابائي، عليرضا- سرگذشت پژوهي، ص 28

-16 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، صص 5و 6و 7

-17 اكبري، عبدالرسول- سرگذشت پژوهي، ص 32

-18 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، صص 7و 8و 9

-19 اكبري، عبدالرسول- سرگذشت پژوهي، صص 29 و 30

-20 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، ص 9

-21 اكبري، عبدالرسول- سرگذشت پژوهي، ص 31

-22 پرونده فرهنگي شاهد- زندگي نامه، صص 9 و 10

-23 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد، ص 2

-24 پرونده كارگزيني شاهد

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان اصفهان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده