شكراللَّه خانى دهنوى - فرزند على ‏اصغر - در ششم مردادماه سال 1337 در روستاى شاداب از توابع شهرستان نيشابور چشم به جهان گشود. از همان كودكى نماز خواندن را آغاز كرد. نمازش را سروقت مى ‏خواند. از كوچك و بزرگ به همه احترام مى ‏گذاشت.
زندگی نامه شهید شکرالله خانی دهنوی

نویدشاهد: شكراللَّه خانى دهنوى - فرزند على ‏اصغر - در ششم مردادماه سال 1337 در روستاى شاداب از توابع شهرستان نيشابور چشم به جهان گشود.(1)

از همان كودكى نماز خواندن را آغاز كرد. نمازش را سروقت مى ‏خواند.(2)

از كوچك و بزرگ به همه احترام مى ‏گذاشت.(3)

انسانى بود كه دوست داشت براى هر چيزى زحمت بكشد. مخارج تحصيلى اش را خودش تأمين مى‏ كرد. در سال سوّم راهنمايى، به خاطر طاغوتى بودن اسم مدرسه، با كمك دوستانش بر روى يك حلب اسم مدرسه را سيّد جمال ‏الدين اسدآبادى نوشتند و شبانه آن را بر سردر مدرسه نصب كردند كه با اعتراض مسئولين مدرسه مواجه شدند. و از اين كه دختران و پسران با هم در يك مدرسه بودند، ناراحت بود و به خاطر اعتراضى كه به اين مسئله كرد، او را از تحصيل محروم كردند و مدّت يك سال به مدرسه نرفت.(4)

تحصيل را در هنرستان ادامه داد و تا كلاس 11 بيشتر درس نخواند كه از آن جا به خاطر فعّاليّت ‏هاى انقلابى و نوشتن شعار بر روى در و ديوار مدرسه، اخراج شد.(5)

در مدرسه با دوستش در زير پلّه ‏ها نماز خانه درست كرده بود و نماز وحدت را به جا مى ‏آورد.(6)

زكيّه خانى - خواهر شهيد - مى‏ گويد: «ايشان از همان كودكى، حجاب درست را به من ياد داده بودند و از من خواسته بودند كه با حجاب باشم. زمانى كه به كلاس اوّل ابتدايى مى‏ رفتم، دختران و پسران با هم بودند و در كلاس يك دختر و يك پسر با هم مى ‏نشستند و كسى حجاب خود را رعايت نمى‏ كرد. در آن ‏جا من با روسرى و چادر بودم و در كنار پسر خواهرم نشستم و معلّم از من خواست كه روسرى و چادرم را از سر بردارم، ولى من قبول نكردم. وقتى موضوع را با برادرم در ميان گذاشتم، ايشان به من اجازه نداند كه به مدرسه بروم و خودشان به من درس دادند. ايشان از همان نوجوانى مسائل اسلامى رارعايت مى ‏كردند و همه‏ ى مردم و همسايه‏ ها از اخلاق ايشان مطّلع بودند. زمانى كه در روستا عروسى مى‏شد و چون عروسى روستا پر از سر و صدا بود، همين كه پا به مجلس مى ‏گذاشت، همه ساكت مى‏ شدند و سر و صدا و پايكوبى كمتر مى ‏شد.»(7)

قبل از انقلاب به سربازى نرفت؛ چون هم در زمان رژيم طاغوت بود و هم مى ‏بايست ريشش را بتراشد ولى بعد از انقلاب خدمت سربازى به انجام رساند.(8)

در دوران انقلاب اعلاميّه پخش مى ‏كرد و نوارهاى امام را گوش مى ‏داد.(9)در تمام راهپيمايى‏ ها و تظاهرات حضور داشت و از پيشتازان انقلاب بود.(10)

كتاب ‏هاى شهيد مطهّرى و دستغيب را مطالعه مى ‏كرد.(11)

به پدر و مادرش احترام مى‏ گذاشت.(12) زكيّه خانى - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «گاهى مادرم بسيار عصبى مى ‏شدند. چون خانواده‏ ى پرجمعيّتى داشتيم. در خانه تنها كسى كه مادرم را تحمّل مى‏ كرد، شهيد بود. زمانى كه مادرم پرخاش مى ‏كرد، او چيزى نمى ‏گفت و جواب مادرم را نمى‏ داد. در كارهاى خانه به مادرم كمك مى ‏كرد. هيزم مى ‏آورد. بسيار به پدر و مادرم محبّت مى ‏نمود.»(13)

اهل ورزش بود. پياده روى و دو را انجام مى ‏داد. صبح كه از خواب بيدار مى ‏شد، ابتدا پياده روى مى‏ كرد.(14) درجلسات دعاى كميل شركت مى ‏نمود و به نماز جمعه اهميّت مى ‏داد. اهل رفتن به حرم مطهّر امام رضا(ع) نيز بود.(15)

زكيّه خانى - خواهر شهيد - مى‏ گويد: «ايشان با اين كه سنّ كمى داشتند، ولى فردى فهميده بودند. زمانى كه خواستم ازدواج كنم، با ايشان مشورت كردم و نظر ايشان را در مورد خواستگارم جويا شدم و بعد از رضايت ايشان، جواب مثبت دادم. حتّى همسرم مقدار مهريّه را به برادرم واگذار كردند تا او هر چه دوست دارد بنويسد.(16) حتّى از پول خودش براى من وسايل خانه خريد تا اوّل زندگى راحت باشم. بسيار سخاوتمند بود،(17) هر چند وضع مالى خوبى نداشت.»(18)

انسان صبور و خوش برخوردى بود. مشكلات را تا جايى كه مى ‏توانست حل مى ‏كرد، حتّى اگر مى ‏شد با توضيح دادن.(19)

هيچ وقت مسائل اخلاقى را توضيح و يا تعريف نمى‏ كرد. با رفتارش بيانگر همه چيز بود.(20)

به مستضعفين كمك مى ‏نمود. زكيّه خانى - خواهر شهيد - نقل مى ‏كند: «در دوران انقلاب كه نفت پيدا نمى ‏شد و مردم به دنبال نفت بودند، او به آن‏ ها كمك مى ‏كرد. ما در خانه نفت داشتيم امّا بيشتر از زغال استفاده مى‏ كرديم. ايشان به هر كسى كه نفت مى‏ خواست، كاغذى مى‏ نوشت و امضا مى ‏كرد و به آن طرف مى ‏داد و من در خانه با ديدن امضاى ايشان، به فرد مورد نظر نفت مى ‏دادم.»(21)

در ابتداى پيروزى انقلاب اسلامى به گشت و نگهبانى و كارهاى تبليغاتى مثل پخش كردن اعلاميّه مى ‏پرداخت.(22)

اوايل انقلاب كه سرباز بود، به فرمانده‏ ى پادگان - كه كارهاى خلاف شرع انجام مى ‏داد – اعتراض كرد. اين اعتراض او باعث شد كه فرمانده بازداشت شود و با وساطت مسئولين عقيدتى پادگان آزاد مى ‏گردد. او بسيار شجاع و نترس بود.(23)

پايگاه فعّاليّت هاى او در مسجدى در منطقه‏ ى شهيد رجايى بود. كه به فعّاليّت ‏هاى تبليغاتى، آموزش نظامى، عقيدتى و دينى مى ‏پرداخت.(24)

با تشكيل سپاه پاسداران با دوستانش سپا ه مشهد را تشكيل داد و از اعضاى اصلى بود كه در قسمت گزينش سپاه خدمت مى ‏كرد.

به امام عشق مى ‏ورزيد.(25) به روحانيّت علاقه ‏مند بود. از كسانى كه ضدّ انقلاب، امام و رهبرى حرفى مى ‏زدند، متنفّر بود و در مقابلشان مى ‏ايستاد. آرزوى پيروزى انقلاب و نابودى منافقين را داشت. منافقين حتّى او را در شب داماديش تهديد به ترور كرده بودند.(26)

به شهيد بهشتى علاقه‏ مند بود. در زمان شهادت ايشان بسيار ناراحت بود. به طورى كه به حرم امام رضا(ع) رفت و به راز و نياز پرداخت.(27) حتّى توانسته بود يكى از منافقين را - كه در ترور شهيد بهشتى دست داشت - دستگير كند و به سپاه تحويل دهد.(28)

از بنى صدر متنفّر بود و به خانواده‏ اش مى‏ گفت: «به بنى صدر رأى ندهيد. او مملكت را به فساد مى ‏كشاند.»(29)

تبرّى و تولّى را به خوبى رعايت مى‏ كرد. به امام، شهدا و انقلاب عشق مى ‏ورزيد و در مقابل گروهك‏ ها و منافقين سرسختانه عمل مى ‏كرد.(30)

به عبارت: «سياست عين ديانت و ديانت عين سياست است» پايبند بود.(31)

شكراللَّه خانى در 23 سالگى با خانم زهرا كامياب پيمان ازدواج بست. مدّت زندگى مشترك آن‏ ها 5/4 سال بود. همسرش مى گويد: «ايشان در قسمت تحقيق سپاه بودند و چون در چهره ‏ى ايشان شجاعت، قناعت، تقوى و نورانيّت را ديدم، به ايشان جواب مثبت دادم. مراسم ازدواج بسيار ساده برگزار شد. در شب ازدواجمان منافقين ايشان را تهديد به ترور كرده بودند.»(33)

ثمره‏ ى ازدواج آن ‏ها سه فرزند است؛ مهدى در 1361/3/16، محمّد در 1362/10/27 و مرتضى در 1364/6/7چشم به جهان گشودند.(34)

بسيار دوست داشت كه دختر داشته باشد، چون دختر را رحمت مى‏ دانست.(35)

زهرا كامياب - همسر شهيد – مى گويد: «در بيشتر كارها با من مشورت مى ‏كردند. ايشان به من مى ‏گفتند: من كسى را مى ‏خواهم كه مشاور من، مدير و مدبّر باشد. به دوستانشان مى ‏گفتند: وقتى ازدواج كردم، ديدم چه قدر ازدواج شيرين است و گفتم: اى كاش زودتر ازدواج مى ‏كردم. وقتى بچّه دار شديم، ديدم زندگى شيرين ‏تر است و با خودم گفتم: اى كاش چند سال زودتر ازدواج مى‏ كردم تا الآن بچّه‏ هايم بزرگ ‏تر شده بودند. با بچّه‏ ها به خوبى رفتار مى‏ كرد. فرزندانش را آقا صدا مى ‏زد. زمانى كه در اروميّه سكونت داشتيم، هر روز فرزندم مهدى را با خود بيرون مى‏ برد. يك روز او را نبردند و بچّه بسيار گريه مى ‏كرد. وقتى علّت را جويا شدم، به من گفتند: روزى يكى از دوستانم را ديدم كه به من گفت: وقتى بچّه‏ ى تو را مى بينم، ياد فرزند خودم مى ‏افتم. به همين خاطر مهدى را نمى ‏برم. مسائل اسلامى را رعايت مى ‏كرد. با اين كه مستأجر بوديم، ولى خمس همه چيز را مى ‏داد.(36)

نسبت به حجاب بسيار حسّاس بودند. اگر خانمى را مى ‏ديدند كه بى حجاب است به من مى ‏گفتند: برويد و به ‏اين خانم تذكّر بدهيد. زمانى كه در سپاه و آموزش و پرورش كار مى ‏كردم، حقوق مجزايى داشتم. ولى هيچ وقت ايشان سر اين مسأله با من اختلافى نداشتند.»(37)

با شروع جنگ تحميلى به خاطر دفاع از اسلام، وطن، قرآن و پيروى از ولايت و رهبرى به جبهه رفت. زكيّه خانى - خواهر شهيد مى ‏گويد: «من به ايشان گفتم: شما قبل از انقلاب بسيار فعّاليّت كرديد. از خواب و خوراك خود زده بوديد تا اين انقلاب به ثمر رسيد. حالا كه جنگ است، بگذار بقيّه‏ ى مردم بروند و شما همين جا بمانيد. ايشان گفتند: اگر عراق به اين‏جا حمله مى ‏كرد، شما انتظار نداشتيد كه همه‏ ى مردم به فرياد شما برسند. مگر يك دختر آبادانى يا اهوازى با شما فرق مى‏ كند. ايشان با اين حرف‏ ها مرا قانع كردند. به طورى كه خودم نيز همسرم را به جبهه فرستادم.»(38)

او فرمانده‏ ى يگان دريايى تيپ ويژه ‏ى شهدا بود. از سمتش چيزى نمى‏ گفت. وقتى از او سؤال مى‏ شد: «در آن ‏جا چه كار مى ‏كنى؟» مى‏ گفت: « لباس‏ هاى رزمندگان را مى‏ شويم، نوارى براى بسيجيان ضبط مى‏ كنم. اگر از روى بچّه‏ ها پتو كنار رود، رويشان را مى‏ پوشانم و ظرف ‏ها را مى‏ شويم.»(39)

از نظر مذهبى بسيار معتقد بود. به دنبال پست و مقام دنيوى نبود. با خلوص نيّت كار مى ‏كرد. پيرو ولايت فقيه بود.(40) محافظه كار نبود. اگر پيشنهادى داشت، مطرح مى ‏كرد. سعى مى‏ نمود كارى را كه به او محوّل شده است، به نحو احسن انجام دهد. عضوى فعّال بود.(41) به چيزى جز اهداف انقلاب، امام و شهدا فكر نمى ‏كرد.(42)

مطيع اوامر فرمانده‏اش - شهيد كاوه - بود. به خواسته‏ ها و نيازهاى نيروهاى تحت امرش توجّه مى‏ كرد. سعى مى‏ نمود مشكلات آن‏ ها را رفع كند. امير رضا ايمانى - همرزم شهيد – مى ‏گويد: «در سال 1364 رزمنده‏ اى در عمليّات بدر تركشى به پايش خورده بود و بايد با عمل جراحى پايش قطع مى شد. آن رزمنده روحيّه ‏اش را از دست داده بود و اجازه عمل نمى ‏داد. شهيد خانى آن قدر با او صحبت كرد كه براى عمل او را راضى نمود. براى نيروهايش دلسوزى مى ‏كرد و مشوّقى براى آن‏ ها بود.»(43)

به ديدن خانواده‏ ى شهدا مى ‏رفت.(44) در هيچ مصاحبه تلويزيونى و راديويى شركت نمى ‏كرد. حتّى اجازه نمى ‏داد عكسش چاپ شود. از تبليغات خوشش نمى‏ آمد.(45)

نسبت به بيت ‏المال حسّاس بود. امير رضا ايمانى - همرزم شهيد – مى ‏گويد: « در سال 1364 ايشان نياز شديدى به پول داشت. با توجّه به اين كه صندوق تشكيلات در دستش بود، ولى از آن پول‏ ها چيزى برنداشت و تقاضاى وام كرده بود تا به او مبلغ 5000 تومان وام بدهند.»(46)

شكراللَّه خانى در 1361/2/12 در عمليّات بيت ‏المقدّس بر اثر اصابت تركش مجروح گشت.(47)

زهرا كامياب - همسر شهيد - مى‏گويد: «فرزندم را 8 ماهه باردار بودم كه ايشان به سختى مجروح شدند. در عمليّاتى يك خمپاره‏ ى 60 در كنارشان منفجر مى ‏شود كه تركش‏ هاى آن بدنشان را مجروح مى ‏كند. از ناحيه ‏ى پا و شكم بيشتر آسيب ديده بودند. به مدّت يك سال در بيمارستان امام رضا(ع) بسترى مى‏ شدند. در آن مدّت من از ايشان پرستارى مى كردم كه فرزندم در همان‏ جا نيز به دنيا آمد. شكمشان را چندين بار عمل كردند. آن‏ قدر حالشان بد مى ‏شد كه به حالت شهادت مى ‏افتادند. چندين بار فشار خون به صفر مى‏ رسيد. خون ‏ريزى داخلى مى ‏كردند و روده هايشان را سى سانت كوتاه كرده بودند، چون پر از تركش بود. در اين مدّت وزنشان از 70 كيلوگرم به 20 كيلوگرم رسيده بود. حدود 120 واحد خون به ايشان تزريق كردند. سپس ايشان را به تهران برديم و در آن ‏جا بسترى كرديم. به خاطر وضعيّت آب و هوايى آن‏ جا حالشان بهتر شد و وزنشان نيز به 43 كيلوگرم رسيد. چندين بار شكمشان را در مشهد عمل كرده بودند. به همين خاطر براى عمل بعدى ايشان را دوباره به مشهد آورديم. بعد از عمل حالشان خراب بود. چون مدّت ‏ها در بيمارستان خوابيده بودند. دست و پاها و كمرشان خشك شده بود. دكتر به من گفته بود: دست و پاهايش را ماساژ دهيد. يك شب ايشان را به حرم مطهّرامام‏ رضا(ع) برديم. در آن ‏جا من بسيار گريه كردم و از امام رضا (ع) شفاى ايشان را خواستم. بعد از آمدن به بيمارستان دلم گرفته بود كه برق‏ هاى بيمارستان رفت و حدود 10 دقيقه طول كشيد تا برق بيمارستان وصل شد. چشم ‏هايم را بسته بودم كه ديدم شهيد فرياد مى ‏زند و مى‏ گويد: امام رضا(ع) من شفا نمى ‏خواهم، برويد آقاى صفايى را شفا دهيد. بعد كه آرامش كردم، به من گفت: برويد به اتاق آقاى صفايى ببينيد خوب شده ‏اند يا نه. به آن ‏جا كه رفتم خبرى نبود. وقتى ماجرا را جويا شدم، گفتند: همان موقع كه برق ‏ها رفته بود، در باز شد و آقايى وارد شدند. امام رضا(ع) بودند كه به تمام بدنم دست كشيدند. از آن روز به بعد ايشان حالشان بهتر شد. يك‏بار نيز از ناحيه‏ى كمر دچار آسيب شدند، به طورى كه كمر كج شده بود. نصف بدنشان يك طرف و نصف ديگر طرف ديگر. ولى پزشكان مى‏ گفتند: چيزى نيست و با چند روز استراحت خوب مى ‏شوند. به مدّت 12 روز در بيمارستان بودند كه بعد سلامتيشان را به دست آوردند.»(48)

محمّد حسن غلام حسين زاده - همرزم شهيد – مى ‏گويد: «ايشان در مقابل سختى‏ ها بسيار مقاوم بودند. در زمان مجروحيّت - كه نزديك شهادت بود - مرتّب ذكر خدارا مى ‏گفتند و ما را به تقوى، پايدارى در مقابل سختى ‏ها و ادامه دادن حركت امام و شهدا توصيه مى ‏كردند.»(49)

امير رضا ايمانى - همرزم شهيد - نقل مى‏ كند: «روحيه‏ اى قوى داشتند. توكّلش به خدا بود. مصمّم بر اين بود كه راه امام را ادامه دهد. به همين خاطر از زير بار همه مشكلات به سلامت بيرون آمد.»(50)

زهرا كامياب - همسر شهيد – مى ‏گويد: «بعد از مجروحيّت، ايشان ما را با خود به كردستان بردند. در آن ‏جا مسئول ستاد ويژه‏ ى شهدا بودند. ولى چون مسئول آن‏ جا فردى با تجربه‏ تر بود، ايشان معاونت ستاد را قبول كردند. بعد از مدّتى ما را به اروميّه بردند كه در ساختمان ‏هاى خارج از شهر بوديم. هر چند كه به ما سخت مى ‏گذشت، ولى چون در كنار شهيد بودم، رضايت داشتم. در آن‏ جا با خانم‏ هاى ديگر جلسه ‏ى قرآن داشتيم. در آن ‏جا كه بوديم، شهيد به مدّت يك هفته به منزل نيامدند.»(51)

توصيه مى ‏كرد: «حافظ انقلاب باشيد، در حفظ آن بكوشيد. حجابتان را رعايت كنيد و قرآن را بياموزيد.»(52)

آرزوى شهادت را داشت و از خدا مى‏ خواست: «خدايا، مرگ مرا شهادت قرار بده.» دوست نداشت در بستر بميرد.(53)

امير رضا ايمانى - دوست شهيد – مى ‏گويد: « در آخرين ديدار، ما از اهواز به مريوان مى‏ رفتيم. در راه ايشان از ما پذيرايى و از خاطرات گذشته براى ما صحبت مى ‏كردند.»(54)

زهرا كامياب - همسر شهيد - نقل مى ‏كند: «قبل از شهادت ايشان خواب ديدم كه وسايلمان را جمع كرديم تا به منزلى ديگر برويم. به مادرم گفتم: بايد سريع وسايل را مرتّب كنيم. چون فردا امام حسين(ع) به آن‏ جا مى ‏آيند. وقتى خوابم را براى شهيد تعريف كردم، ايشان گفتند: پس حتماً من شهيد مى‏ شوم و امام حسين(ع) به خانه مان مى ‏آيند. درست يك سال بعد در اهواز ايشان به شهادت رسيدند.(55)

دفعه ‏ى آخرى كه به اهواز مى‏ رفتيم يكى از دوستان برادرم به من گفتند: ايشان حتماً شهيد مى‏ شوند، چون چهره شان نورانى شده است؛ آسمانى است.»(56)

در مرحله‏ ى سوّم عمليّات والفجر 9، در قلّه ‏هاى سليمانيّه‏ ى عراق، در ماشين به همراه راننده و يك نفر ديگر در حال پيشروى بودند كه گلوله ‏ى تانك مستقيماً به ماشين اصابت مى‏ كند و آن‏ ها به شهادت مى‏ رسند. او با بدنى پاره پاره به پيشگاه حق رفت. به طورى كه دهان و دندان ‏هايش كنده شده بود. گلويش همانند گلوى امام‏حسين(ع) فقط به وسيله چند تكّه گوشت از عقب سر به بدنش وصل بود. پاها از زانو به پايين به وسيله ‏ى چند رگ وصل و دستش همانند دست حضرت ابوالفضل(ع) قطع بود.(57)

شكراللَّه خانى در تاريخ 1364/12/11 در عمليّات والفجر 9، در خاك عراق، بر اثر اصابت تركش به بدن به درجه‏ ى رفيع شهادت نايل گشت. پيكر مطهّرش پس از انتقال به مشهد در بهشت رضا(ع) دفن گرديد.(58)

محمّد حسن غلام حسين زاده مى ‏گويد: «ايشان در وصيّت ‏نامه‏ شان قيد كرده بودند: من دوست ندارم با يك تير به شهادت برسم، دوست دارم با بدنى تكّه تكّه باشم. وقتى كه ايشان را دفن كردند، دستشان آويزان بود، پايشان جدا و فكّ پايين كنده شده بود.»(59)

زكيّه خانى - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «بعد از شهادت برادرم، همسرم خواب او راديده بود. كه در خواب به او مى ‏گفت: دست مرا هم بگيريد. كه او مى‏ گفت: خودت سعى كن. از آن شب به بعد او نيمه شب بلند مى‏ شد و نماز مى‏ خواند و گريه مى ‏كرد و از خداوند طلب عفو مى ‏نمود كه بعد از مدّتى او هم شهيد شد.»(60)

همچنين مى ‏گويد: «بعد از فوت برادرم - على - شهيد را خواب ديدم و به ايشان گفتم: چرا على را در مزار شهدا دفن نكرده‏ ايد؟ ايشان گفتند: على بايد مدّتى در اين‏ جا باشد. بعد او را به مزار شهدا مى‏ بريم.»(61)

شهيد در وصيّت نامه‏ ى خود مى ‏گويد: «عزيزانم، من لذّت در جبهه بودن و جهاد فى سبيل اللَّه را از لذّت در بهشت بودن بهتر مى ‏دانم. پدر، تو در مسجد و تكيه ‏ها زحمت مى ‏كشى و با امام‏حسين(ع) انس و الفتى دارى، از او بخواه مرا شفاعت كند.

مادر مهربانم، تو كه به ائمه(ع) علاقه‏ مند هستى، در ماه‏ هاى محرّم براى عزاداران امام حسين(ع) نان مى‏ پختى، از خدا بخواه كه از گناهان من درگذرد. پدر و مادر، مرا عفو كنيد. به همسرم توصيه مى‏ كنم كه به پدر و مادرم محبّت و احترام بسيار كند.

همسرم، تو كه براى من و فرزندانم بسيار زحمت كشيدى و وجودت را وقف اسلام نمودى، به همراه عزيزانم محمّد و مهدى در شب ‏هاى جمعه و چهارشنبه مراسم دعا برگزار كنيد. براى فرج امام زمان(عج) دعا كنيد. شفاى جانبازان را بخواهيد.

برادرانم، شما را به ترك دنيا و توجّه بيشتر به آخرت و معاد توصيه مى ‏كنم. اميدوارم بعد از من اسلحه ‏ام را برداريد و به جبهه برويد. خواهرانم، شما را به اطاعت از خدا، حيا و عفّت دعوت مى‏ كنم. در شهادت من گريه و زارى نكنيد و آبروى اسلام را حفظ كنيد.»(62)

پى نوشت ‏ها

1 - پرونده‏ ى كارگزينى شاهد، كپى شناسنامه

2 - خانى، زكيّه، سرگذشت پژوهى، ص 2

3 - همان، ص 1

4 - همان، پشت ص 1

5 - همان

6 - پرونده‏ ى فرهنگى شاهد، زندگى ‏نامه

7 - خانى، زكيّه، سرگذشت پژوهى، پشت ص 1

8 - همان

9 - همان، پشت ص 2

10 - پرونده‏ ى فرهنگى شاهد، زندگى ‏نامه

11 - خانى، زكيّه، سرگذشت پژوهى، ص 1

12 - همان، ص 2

13 - همان، پشت ص 3

14 - همان، پشت ص 2

15 - همان، ص 2

16 - همان، پشت ص 1

17 - همان، پشت ص 2

18 - همان، ص 2

19 - غمامى، جليل، سرگذشت پژوهى، ص 2

20 - خانى، زكيّه، سرگذشت پژوهى، پشت ص 3

21 - همان، پشت ص 2

22 - غلام حسين زاده، محمّدحسن، سرگذشت پژوهى، پشت ص 2

23 - ايمانى، اميررضا، سرگذشت پژوهى، ص 2

24 - غلام حسين زاده، محمّد حسن، سرگذشت پژوهى، پشت ص 2

25 - خانى، زكيّه، سرگذشت پژوهى، پشت ص 2

26 - همان، ص 2

27 - كامياب، زهرا، سرگذشت پژوهى، پشت ص 2

28 - غمامى، جليل، سرگذشت پژوهى، ص 1

29 - خانى، زكيه، سرگذشت پژوهى پشت ص 1

30 - غلام حسين‏زاده، محمّدحسن، سرگذشت پژوهى، ص 3

31 - كامياب، زهرا، سرگذشت پژوهى، ص 3

32 - همان، ص 4

33 - همان، ص 1

34 - پرونده‏ ى كارگزينى شاهد، كپى شناسنامه

35 - خانى، زكيّه، سرگذشت پژوهى، پشت ص 3

36 - كامياب، زهرا، سرگذشت پژوهى، ص 3

37 - همان، پشت ص 2

38 - خانى، زكيّه، سرگذشت پژوهى، ص 2

39 - همان، ص 3

40 - غمامى، جليل، سرگذشت پژوهى، ص 1

41 - همان، ص 3

42 - غلام حسين‏زاده، محمّدحسن، سرگذشت پژوهى، پشت ص 2

43 - ايمانى، اميررضا، سرگذشت پژوهى، پشت ص 1

44 - كامياب، زهرا، سرگذشت پژوهى، ص 2

45 - خانى، زكيّه، سرگذشت پژوهى، پشت ص‏2

46 - ايمانى، اميررضا، سرگذشت پژوهى، ص 3

47 - پرونده‏ ى ايثارگران، گواهى مجروحيّت‏

48 - كامياب، زهرا، سرگذشت پژوهى، پشت ص 2

49 - غلام حسين زاده، محمّد حسن، سرگذشت پژوهى، ص 2

50 - ايمانى، اميررضا، سرگذشت پژوهى، پشت ص 2

51 - كامياب، زهرا، سرگذشت پژوهى، پشت ص 5

52 - غمامى، جليل، سرگذشت پژوهى، ص 2

53 - خانى، زكيّه، سرگذشت پژوهى، پشت ص 3

54 - ايمانى، اميررضا، سرگذشت پژوهى، پشت ص 3

55 - كامياب، زهرا، سرگذشت پژوهى، پشت ص 5

56 - همان، پشت ص 2

57 - پرونده‏ ى فرهنگى شاهد، زندگى ‏نامه

58 - پرونده‏ ى ايثارگران، گواهى شهادت‏

59 - غلام حسين زاده، محمّدحسن، سرگذشت پژوهى، پشت ص 3

60 - خانى، زكيّه، سرگذشت پژوهى، پشت ص‏2

61 - همان، پشت ص 3

62 - پرونده‏ ى فرهنگى شاهد، وصيّت ‏نامه

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده