على اصغر حاجى غلامزاده سبزيكار - فرزند حسن - در سال 1340 در شهرستان مشهد چشم به جهان گشود. مادرش – بى ‏بى فاطمه سيّدنژاد – مى ‏گويد: «با چشمان باز به دنيا آمد. وقتى كه سه روزه بود به دستانش توجّه كردم و يادم از حضرت ابوالفضل(ع) آمد كه دستانش را در راه خدا از دست داد و من فكر كردم كه اين بچّه دستش را در راه خدا از دست خواهد داد كه همان طور هم شد.»
زندگی نامه شهید على اصغر حاجى غلامزاده سبزيكار

نویدشاهد: على اصغر حاجى غلامزاده سبزيكار - فرزند حسن - در سال 1340 در شهرستان مشهد چشم به جهان گشود.

مادرش – بى ‏بى فاطمه سيّدنژاد – مى ‏گويد: «با چشمان باز به دنيا آمد. وقتى كه سه روزه بود به دستانش توجّه كردم و يادم از حضرت ابوالفضل(ع) آمد كه دستانش را در راه خدا از دست داد و من فكر كردم كه اين بچّه دستش را در راه خدا از دست خواهد داد كه همان طور هم شد.»

كودكى آرام بود. در شش ماهگى سلام كردن و در يك سالگى «بسم اللّه الرحمن الرحيم» را آموخت. در پنج سالگى نمازش را مى خواند. در شش سالگى قرآن و ديوان حافظ را مى ‏خواند. اصول و فروع دين را ياد داشت و به بچّه ‏هاى ديگر نيز ياد مى‏ داد.

در كارهاى خانه به والدينش كمك مى ‏كرد.

مادرش مى‏ گويد: «در كلاس اوّل دبستان كه معلّم از بچّه ‏ها مى‏ خواهد يك سرودى را بخوانند، كسى ياد نداشت و فرزندم – على ‏اصغر - شعرى از حافظ را مى ‏خواند.»

در سال 1355 دوره‏ى ابتدايى را در مدرسه‏ ى عبداللّهيان و در سال 1355 دوره‏ى راهنمايى را در مدرسه‏ ى رستاخيز و در سال 1359 دوره‏ ى دبيرستان را در هنرستان سيّدجمال ‏الدّين اسدآبادى در رشته‏ ى اتومكانيك به اتمام رساند.

در تعطيلات كار مى ‏كرد و با پولش براى خودش كتاب و دفتر مى‏ خريد. از نظر درسى شاگرد ممتازى بود. معلّم ‏ها او را بسيار دوست داشتند و در بسيارى از موارد جايزه مى ‏گرفت.

مادرش مكتب ‏دار بود و در خانه كلاس قرآن مى‏ گذاشت. وقتى وارد منزل مى ‏شد، چون دخترها در حال ياد گرفتن قرآن بودند چشم‏ هايش را مى ‏بست و سريع داخل خانه مى ‏رفت و پرده‏ى اتاق را مى‏ انداخت. به دستورات قرآن عمل مى‏ كرد. وقتى مدادش كوچك مى‏ شد آن را دور نمى ‏انداخت. مى ‏گفت: «اسراف است و خداوند اسراف كاران را دوست ندارد.»

بسيار ريز مى‏ نوشت تا زياد كاغذ مصرف نشود.

پس از اخذ ديپلم در رشته‏ ى الكترونيك دانشگاه تبريز مشغول به تحصيل شد و با شروع جنگ تحميلى ترك تحصيل نمود و به جبهه رفت. حضور در جبهه را لازم و ضرورى مى ‏دانست و به عنوان پاسدار خدمت كرد. مى ‏گفت: «من به شغل پاسدارى علاقه دارم.»

اوقات فراغت به ورزش «كونگ ‏فو» مى ‏پرداخت و مسجد مى‏ رفت. در زمان طاغوت به سينما نمى ‏رفت؛ مى‏ گفت: «رفتن به سينما حرام است.»

كتاب ‏هاى حلية المتقين و رساله‏ ى امام خمينى را مطالعه مى‏ كرد. قرآن مى ‏خواند. نمازش را مرتّب انجام مى‏ داد. زمانى كه نماز مى ‏خواند از خوف خدا دست‏ هايش مى ‏لرزيد. همچنين نماز شب مى ‏خواند.

مادر شهيد مى‏ گويد: «در نيمه شبى متوجّه شدم كه او در حال خواندن نماز است. بعد از مدّتى كه در قنوت بود ديدم دست ‏هايش مى ‏لرزد. بعد از اتمام نماز از او پرسيدم: چرا در قنوت دست‏ هايت مى‏ لرزيد؟ گفت: آيا كارى كرده ‏ام كه شما از خواب بيدار شده ‏ايد؟ گفتم: نه. گفت: در مورد نماز شبم به كسى چيزى نگوييد.»

اقدس حاجى غلامزاده سبزيكار - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «سر تا سر ماه مبارك رمضان نماز را در مسجد خواندم و وقتى اين خبر را به برادرم گفتم بسيار خوشحال شد.»

در دوران انقلاب در صف مخالفين رژيم قرار گرفت و تمام وقتش را صرف مبارزه با رژيم كرد. به پخش اعلاميّه و نوارهاى امام مى‏ پرداخت. با پيروزى انقلاب اسلامى در گشت ‏هاى شبانه شركت مى ‏كرد.

در بسيج و سپاه حضور داشت. در بسيج مدرسه نيز فعّاليّت مى‏ كرد. كلاس عقيدتى داير مى ‏نمود. با منافقين هميشه در ستيز بود.

با شروع جنگ تحميلى به جبهه‏ هاى حق عليه باطل شتافت. رفتن به جبهه را تكليف مى‏دانست. مى‏گفت: «پيروزى از آنِ ماست.» او براى محفوظ نگه‏ داشتن درخت انقلاب از گزند دشمنان، جبهه را بر همه چيز ترجيح داد.

بى ‏بى فاطمه سيّد نژاد - مادر شهيد - مى‏ گويد: «از سربازى معاف شده بود و برگه ‏ى كفالت را گرفته بود و از اين كار بسيار ناراحت بود. مى‏ گفت: با اين كار من از رفتن به جبهه باز ماندم. يك روز آمد و گفت: وارد سپاه پاسداران شدم و مى ‏خواهم به جبهه بروم. اگر براى تحقيقات آمدند، آبروى مرا حفظ كنيد. در تحقيقات محلّى، ما هرچه از او ديده بوديم، گفتيم كه او هم بسيار خوشحال شد.»

براى محافظت از بيت امام انتخاب شده بود. حدود شش ماه در بيت امام بود.

مادر شهيد مى‏ گويد: «يك روز گفت: مى‏ خواهم به جبهه بروم. گفتم: تو صبح و شب صورت امام را مى‏ بينى و ايشان را زيارت مى‏ كنى، اين كه از جبهه بهتر است. گفت: مى ‏خواهم به امام و مردم خدمتى كرده باشم. او مردم را براى رفتن به جبهه تشويق مى ‏كرد.

مدّت كمى را در مرخّصى مى‏ گذراند و مدّت زيادى را در جبهه بود.»

با شجاعت خود توانسته بود چاه‏ هاى نفتى را - كه عراق آتش زده بود - مهار كند.

در جبهه با وجودى كه يك رزمنده احتياج به تغذيه و انرژى دارد، او به بيماران خون اهدا مى ‏كرد.

بى ‏بى فاطمه سيّد نژاد - مادر شهيد – مى ‏گويد: «به مرخّصى كه آمده بود، بسيار ناراحت بود. مى ‏گفت: در جلوى چشم من يازده نفر شهيد شدند، عدّه ‏اى آب مى ‏خواستند، عدّه‏ اى زخمى بودند و بايد سريع آن ‏ها را به بيمارستان منتقل مى‏ كرديم، ولى من نتوانستم به آن صورت كارى انجام دهم.»

در جبهه سعادت داشت كه امام زمان(عج) را زيارت كند و طرح يك عمليّات را از ايشان دريافت نمايد.

شهيد حاجى غلامزاده سبزيكار در نامه ‏اى به خانواده ‏اش مى‏ نويسد: «خدمت والدين عزيز و مهربانم سلام عرض مى‏كنم. اميدوارم كه حالتان خوب باشد. پدر و مادر عزيز، در هنگام تحويل سال نو براى فرج امام زمان(عج) و سلامتى امام امّت و پيروزى رزمندگان اسلام حتماً دعا كنيد.»

مادر شهيد مى ‏گويد: «در يكى از مأموريّت‏ ها به سمت قوچان رفته بود كه در آن جا برف سنگينى باريده بود. به همين خاطر به غارى كه در همان نزديكى بوده پناه مى ‏برند و ماشين پاسگاه مجهّز به زنجير چرخ نبود و ايشان براى آوردن زنجير به پاسگاه مى ‏رود و ماشين را از برف‏ ها بيرون مى ‏آورند. در آن هواى بسيار سرد ايشان به شدّت مريض مى‏ شود. چند روزى را در خانه استراحت كرد، ولى بهبود نيافت. او را به بيمارستان منتقل كرديم. بدنش عفونت كرده بود و بيماريش واگيردار بود. به همين خاطر دعا كردم كه «يا اباالفضل(ع) پسرم را شفا بده.» و گوسفندى را برايش نذر كردم. روز بعد حالش بهتر شده بود. بعد از چند روز استراحت در منزل، به جبهه رفت. زمانى كه به جبهه مى‏ رفت گفت: در روى تخت بيمارستان دعا كردم كه خدايا، اگر عمرم سرآمده، مرا در جبهه شهيد كن.»

در جبهه مجروح شده بود و به خانواده‏ اش چيزى نگفته بود. مجروحيّت دستش به حدّى بود كه دستش قطع شد.

به خانواده‏ اش توصيه مى‏ كرد: «حجاب را رعايت كنيد. نماز بخوانيد، نماز را سر وقت به جا بياوريد.»

آخرين صحبتش با مادر اين بود: «در شهادت من گريه نكنيد.»

بى ‏بى فاطمه سيّد نژاد - مادر شهيد – مى ‏گويد: «آخرين بارى كه مى‏ خواست به جبهه برود يك اسلحه به منزل آورد و گفت: اين اسلحه مال بيت المال است، مال جبهه. من اين اسلحه را پيدا كردم، اگر شهيد شدم اين اسلحه را به دفتر كارم بدهيد. مجّوز نگه‏ دارى اسلحه را هم گرفته بود. بعد از شهادتش اسلحه را به دفتر كارش بردم و تعدادى از طرح ‏هاى عمليّات را به همكارانش دادم. او مسئول طرح و عمليّات بود.»

همچنين مى ‏گويد: «قبل از شهادتش خواب ديدم كه مى ‏خواهم به كربلا بروم و يك چادر سفيدى بر سر كردم. بعد كه از خواب بيدار شدم خبر شهادت فرزندم را به من دادند. وقتى گفتند: او شهيد شده است. گفتم: الحمد للّه ربّ ‏العالمين كه سعادت داشت شهيد شود. در جبهه جان پانصد نفر از رزمندگان را نجات مى ‏دهد و بعد خودش به درجه ‏ى رفيع شهادت نايل مى ‏گردد.

على اصغر حاجى غلامزاده سبزيكار در تاريخ 1364/11/21 در عمليّات والفجر 8 در اروند رود، بر اثر اصابت تركش به شهادت رسيد. پيكر مطهّر شهيد پس از حمل به زادگاهش، در بهشت رضا(ع) مشهد به خاك سپرده شد.

اقدس حاجى غلامزاده سبزيكار - خواهر شهيد – مى ‏گويد: «زمانى كه در قيد حيات بودند، مرا اذيّت كرده بودند. بعد از شهادتش به خواب يكى از همسايه ‏ها آمده و گفته بود: به خواهرم بگوييد مرا ببخشد. گفتم: اى كاش زنده بود و مرا اذيّت مى‏ كرد. من او را بخشيده‏ ام. بعد از شهادت برادرم خواب ديدم در يك باغى هستم كه يك قسمت از باغ نورانى است و قسمت ديگر پر از درخت. به قسمت نورانى باغ رفتم كه صداى برادرم را شنيدم. گفت: آن جا مال آقاست. در ماه مبارك رمضان هم خواب ديدم كه به من خرما مى ‏دهد.»

مادر شهيد مى‏ گويد: «بعد از شهادت پسرم خواب ديدم كه در كنار دريا هستم. نصفى از بدن شهيد در آب است و نصفى ديگر در خشكى و سرش در دامن آقايى كه سر در بدن ندارد و در حال خواندن نوحه است و دو پسر عموى شهيد آن‏ جا بودند كه از خواب بيدار شدم.»

شهيد در وصيّت نامه ‏ى خود مى ‏گويد: «به برادران همرزم سلام عرض مى ‏كنم و اميد سرافرازى اسلام را به دست توانمند شما عزيزان دارم. به والدين گراميم درود مى ‏فرستم كه مرا در دامن پر مهر و محبّت خود انسانى پرورانده ‏اند تا در اين ايّام حسّاس بتوانم اندكى يار و طرفدار اسلام باشم و به نداى سرور شهيدان - كه امروز از حلقوم فرزند عزيزشان بيرون مى ‏آيد – پاسخ مثبت دهم. عزيزان بدانيد درخت تنومند اسلام نياز به حراست دارد. از يك طرف بايد پاسدارى و از طرف ديگر بايد تغذيه شود. چون يك درخت كه بخواهد خوب ميوه دهد بايد از لحاظ مواد معدنى، آب و غيره خوب تأمين شود و همچنين بايد برگ‏هاى اضافى او چيده شود تا به يك درخت تنومند تبديل شود. درخت اسلام هم كه بايد پايدار بماند بايد از او پاسدارى كرد و عدّه‏ اى هم شهيد شوند. اگر ان شاء اللّه خداوند شهادت را نصيب من كرد نگران نباشيد زيرا ثمره‏ ى آن را به زودى خواهيد ديد. ما بايد توصيه‏ ى حضرت على(ع) را سرلوحه ‏ى كار خود قرار دهيم كه فرمودند: «اوصيكم بتقوى اللَّه و نظم امركم.»

اى رزمندگان هيچ كس قادر به تشكّر و تمجيد كارهاى شما نيست به جز خداوند يكتا. پس مواظب باشيد كه از حرف بعضى از مسئولين نرنجيد كه شما را از جنگ برگردانند. صبور باشيد كه خداوند با صابرين است، چون جنگ است و عزّت و شرف ما در گرو همين جنگ است، ما بايد بجنگيم، شهيد شويم و همه اين ‏ها براى هدفى مقدّس است كه رضاى خدا در آن است. بايد از خدا بخواهيم كه اگر روزى عمر ما سرآمد و خواستيم ترك دنيا كنيم، با عشق به او و شهادت در راه او به سويش بشتابيم.

مادرم، اگر مشيّت خدا بر اين شده كه شهيد شوم، تو نيز راضى باش، مانند مادران ديگر شهدا. پدرم، هرگز بر دورى من گريه نكن. صبور باش، چون تو حبيب خدايى. خواهرم، غم از دست دادن برادرت را نخور، شاد باش و طلب مغفرت كن. براى امام حسين(ع) گريه كنيد و از ايشان بخواهيد كه شما را از ياران خودش قرار دهد.»

منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان خراسان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده