«نقل قو ل هایی از شهید برونسی درباره خودش » در گفت و شنود شاهد یاران با حاج سیدهاشم موسوی از یاران شهید
سه‌شنبه, ۰۶ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۱۵:۵۴
شهید برونسی از روستا به شهر مشهد می رود. ابتدا چون حرفه ای بلد نبوده در یک ماست بندی مشغول و سپس وارد شغل بنایی می شود. ایشان در جلسات مسجد کرامت که توسط حضرت آیت الله خامنه ای حظه الله تعالی برگزار می شود، شرکت می کند

برونسی اینگونه «برونسی » شد...

نوید شاهد: «نقل قول هایی از شهید برونسی درباره خودش » شاید دقیق ترین توصیفی باشد که در گفت و شنود با حاج سیدهاشم موسوی از یاران شهید (به کوشش زهرا عبد) حاصل شد و شما را به خواندن آ نها دعوت می کنیم:

صحبت در خصوص شهید برونسی را از هر کجا و از هر مبحثی که دوست دارید، شروع کنید. شهید برونسی یک روستازاده از اهالی گلبوی که به روایتی از توابع کدکن تربت حیدریه و جزو بخش های کاشمر است.

البته به تازگی نیشابور ی ها نیز می گویند روستای گلبوی جزو توابع شهرستان ما بوده است. خوب است که همه مردم این شهرها و مناطق آن شهید عزیز را از خودشان می دانند و به وجود چنین فردی بین خودشان افتخار می کنند. به هر حال روستای زادگاه شهید برونسی در نقط های قرار داشت که به هر سه این شهرستا ن ها وابسته بود، ولی قدر مسلم آ ن که ایشان اهل روستای گلبوی است. آقای برونسی دوران ابتدایی را در همان روستا به مدرسه می روند. با توجه به جمعیت کمی که روستا داشت، در مدرسه، دخترها و پسرها با هم مختلط بودند. در این زمان سپاهیان دانش یا به اصطلاح سربازان معلمی که به آنجا منتقل شده بودند، برخوردهای ناشایستی با دخترهای روستا می کنند. ایشان با همان مقدار کمِ سواد و با توجه به عِرق مذهبی سنتی که پای روضه ها به دست آورده بود، با ناراحتی از این قضیه، از کلاس چهارم به بعد ترک تحصیل می کند و مشغول کشاورزی می شود. در این دوران دیگر اتفاق خاصی رخ نمی دهد تا این که آقاعبدالحسین به سربازی می رود. آقای برونسی در دوران سربازی ابتدا به بیرجند می رود، در آموزشگاه آنجا آموزش می بیند و سپس به مشهد نقل مکان می کند تا خدمتش را تمام کند. آن زمان یک جوانک کوتاه قد روستاییِ محجوبِ بی سر و صدا بود.

یعنی تقریبا قدکوتاه بود، لاغر اندام و ریزنقش هم بود. خلاصه در آن جا این سرباز شهید برونسی را انتخاب می کنند تا به اصطلاح «گماشته » یکی از افسران باشد. ایشان هنگام ورود به خانه سرلشکر ارتش شاهنشاهی به رسم همه ما مردان ایرانی «یاالله، یاالله » می گوید. از داخل منزل صدای زنی به گوش می رسد که می گوید بیا بالا؛ چرا مدام یاالله، یاالله می گویی؟! آقای برونسی وارد می شود و وقتی خانم سرلشکر محل خدمت اش برمی گردد، چون مسیر بازگشت را بلد نیست. در پادگان او را سرزنش می کنند و می گویند کجا بهتر از خانه سرلشکر است؟ همه برای به دست آوردن چنین موقعیتی سر و دست می شکنند، اما آقای برونسی می گوید من تمایلی به بازگشت به آ نجا ندارم. بنابراین، با هدف تنبیه ، او را وادار می کنند سرویس های بهداشتی را تمیز کند. در این مقطع است که شخصیت ایشان مقداری شکل می گیرد. ایشان یوسفوار شروع به رشد و بالندگی می کند.

پس از این اتفاقات است که آقای برونسی ازدواج می کند و ماجرای تقسیم اراضی توسط شاه به وجود می آید. ایشان از این امر سر باز می زند و چون تقسیم اراضی را کلاً حرام می داند، به اصطلاح از پذیرفتن و کار کردن روی زمین اعطایی شاه خودداری می کند.

با هدف این که دوباره از احتمال به گناه افتادن فرار کند

شهید برونسی از روستا به شهر مشهد می رود. ابتدا چون حرفه ای بلد نبوده در یک ماست بندی مشغول و سپس وارد شغل بنایی می شود. ایشان در جلسات مسجد کرامت که توسط حضرت آیت الله خامنه ای حظه الله تعالی برگزار می شود، شرکت می کند. البته حضرت آقا را از قبل نمی شناخته، بلکه اتفاقی گذرش به آن مسجد می افتد و شیفته معظمٌ له می شود. در همان برهه، افرادی از روستا برای تحصیل علوم حوزوی به مشهد رفته بودند و چون جایی برای اقامت نداشتند در منزل ایشان که یک زیرزمین اجاره ای بود مستقر شدند. آقای برونسی مخارج زندگی آ نها را هم تأمین می کرد. آنچه شخصیت شهید برونسی را در آن زمان می سازد در واقع کمک به همین طلبه هایی بود که در خانه اش زندگی می کردند. روزها طلبه ها در حوزه علمیه مشهد درس می خواندند، اوستا عبدالحسین هم به دنبال شغل بنّایی می رفت. شب ها که این طلبه ها در حال مباحثه بودند و در سشان را با همدیگر مرور می کردند، آقای برونسی نیز می نشست و گوش می داد و بدین گونه، آیات، معارف و احکام را یاد می گرفت. به تدریج شخصیت عبدالحسین برونسی به درستی شکل می گیرد و بعدها به جایگاهی می رسد که هر موقع می خواست در جبهه سخنرانی کند یا اگر کسی حرفی می زد، با یک آیه قرآن یا یک حدیث جواب او را می داد.

در این زمینه آیا مصدا ق هایی را هم به خاطر دارید؟

مثلاً در عملیات والفجر 3 رزمندگان، تا حدی آسیب دیده بودند و وضعیت گردان ها در اثر فشار ناشی از آن عملیات سنگین به هم ریخته بود. به آ نها مرخصی دادند که به شهرها ی شان برگردند. به آقای برونسی هم مرخصی داده بودند. او ساک خود را روی دوشش انداخته بود تا با بقیه رزمندگان با اتوبوس به شهرستان برگردد. همه با شوق و ذوق می خواستند برگردند، چون عملیات والفجر 3 تمام شده و پیروز هم شده بودند.

این عملیات در چه سالی انجام شد؟

سال 1362 . ضمناً عملیات والفجر مقدماتی هم سال 1361 انجام شده بود. در این بین سردار دکتر محمدباقر قالیباف که در آن زمان فرمانده بالادست آقای برونسی بود از راه رسید و اعلام کرد ما به تعدادی نیرو نیاز مبرم داریم. دوستان پرسیدند که چه کاری باید انجام دهیم؟ سردار قالیباف خود درباره این موضوع با رزمندگان صحبت کرد اما نتیجه ای نگرفت و عده چندان زیادی حاضر نشدند تا در منطقه بمانند. آقای برونسی هم یک گوشه ساکت ایستاده بود و گوش می داد. آقای قالیباف پس از این اتفاق رو به ایشان گفت آقای برونسی! مسؤول قرارگاه دستور داده این خط را نگه دارید ولی نیروها حاضر نیستند بمانند، من باید چه کار کنم؟...

راستی وقتی این ماجرا اتفاق افتاد شما آنجا حضور داشتید؟

بله، بنده به عنوان مسئول تحقیقات نظامی آنجا بودم و صداها را ضبط می کردم.

هنوز آن صداهای ضبط شده را دارید؟

نه، آن را تحویل دادم، اما رخدادهای این قسمتی را که راجع به آن صحبت می کنیم نوشته ام و هنوز دارم. پس از این ماجرا آقای برونسی کیفش را داخل چادر گذاشت، جلوی رزمندگان ایستاد و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم. برادران عزیز! خداوند در قرآن می فرماید: فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه اذله علی المؤمنین اعزه علی الکافرین یجاهدون فی سبیل الله ولایخافون لومه لائم ذلک فضل الله یؤتیه من یشاء والله واسع علیم؛ (یعنی) پس به زودی خداوند مردمی را می آورد که هم خدا دوستشان دارد و هم آنها خدا را دوست دارند، این ها در برابر مؤمنین متواضع و در برابر کافران مقتدرند و در راه خدا جهاد می کنند و از ملامت هیچ ملامت گری پروا ندارند، این فضل و برتری از جانب خداست که به هرکس بخواهد و صلاح بداند می دهد و خدا وسعت بخش و بسیار داناست{بخشی از آیه شریفه 54 از سوره مبارکه مائده}. می بینید برادران؟ می فرماید اگر شما میدان را خالی کردید، من کسانی را می آورم که مرا دوست دارند، من هم آنها را دوست دارم: "یحبهم و یحبونه" پس خداوند آدم هایی را دارد و می آورد جای ما می گذارد، فلذا ما باید به خدا کمک کنیم. برادران! الان این خط به ما نیازمند است و باید آن را نگه داریم.

ایشان خیلی ساده تفسیر کرد که هر کسی خدا را دوست دارد، خدا هم او را دوست دارد. در ادامه هم این حدیث قدسی معروف را خواند: «من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقه و من عشقه قتله و من قتله فعلی دیته و من علی دیته فانا دیته؛ {یعنی یعنی خداوند فرمود} هرکس مرا طلب کند، مرا می یابد و هرکه مرا بیابد، مرا می شناسد و هرکه مرا بشناسد، مرا دوست دارد و هر کس که مرا دوست بدارد، عاشقم می شود و هرکه عاشقم بشود، عاشقش می شوم و هرکس را که عاشقش بشوم، او را می کشم و هر کس را بکشم، دیه او بر گردن من است و هرکس که بر گردن من دیه دارد، من خودم دیه او هستم. »در آخر هم گفت حالا هر کسی که خدا بخواهد، این جا می ماند. من که دیگر به مرخصی نمی روم؛ با این که شما می دانید همسر و فرزند دارم این ها را با لهجه روستایی اش، خیلی راحت، صادقانه و با لبخند گفت: «من می مانم، پس شما هم بمانید. » جالب این که خودش هم از همه رزمندگانْ بیشتر فرزند داشت، البته بقیه می دانستند که او کاملاً زلال و خالص است و منتی بر کسی نمی گذارد. همه می دانستند. جالب است؛ یکی از خصوصیات شهید برونسی این بود که همیشه زندگی نامه و شرح خاطرات و فعالیت هایش را برای رزمندگان گردا ن ها و تیپ ها تعریف می کرد.


برونسی اینگونه «برونسی » شد...


ایشان به چه دلیلی این کار را می کرد؟

مناسب با هر مقوله ای که پیش می آمد، قسمتی از زندگی خودش را تعریف می کرد تا هم نیروها مغرور نشوند که مثلاً تافته ای جدا بافته اند و هم فکر نکنند کسی که فرمانده شده آمپول فرماندهی به او تزریق شده است. می خواست یادآوری کند که ما هم مثل شما هستیم. در واقع می خواست قضایا را ساده کند. به قول شهید برونسی، پیغمبر(ص) ما نیز یکی از خود شماست؛ فرماندهان هم از شما جدا نیستند. این موضوع را خیلی ساده می کرد. ایشان می گفت موسی(ع) چوپان بود، پیغمبر(ص) ما هم چوپانی می کرد. یک قسمتی از این داستا ن ها را با داستان زندگی خودش ممزوج و برای بچه ها تعریف می کرد. مصداق صحبتهایی که در ابتدای گفت وگو از زندگی ایشان گفتم، ای نجاست؛ اینکه تعریف میکرد رفتم خانه فلان سرلشکر ارتش شاه معدوم و باقی ماجرا؛ همه برگرفته از سخنان خود اوست. من یک کلام هم از خودم نمی گویم، همه نقل قول ها از شهید برونسی است که در این جلسه، در آن جلسه، در این اردوگاه، در آن اردوگاه نقل کرده است.

شما پس از شهادت آقای برونسی متوجه سیری از دیروز تا به امروز زندگی ایشان شدید و ای نها را کنار هم قرار دادید.

بله، همه اینها را خودش تعریف کرده بود، من فقط آ نها را کنار هم گذاشته ام. کتاب «خاکهای نرم کوشک » نیز اینها را کنار هم قرار داده است. در واقع آن کتاب به نوعی نوشته شهید برونسی است.به نوعی بله؛ بازگویی گفته های ایشان است، مثالً از پانصد و چهل و چند خاطر های که در آن کتاب آمده، حداقل شصت موردش صحبتهای خود شهید برونسی است. همه اینها را اگر کنار هم بگذارید موضوع حل میشود؛ زندگی اش را خودش تعریف میکند.

داشتم میگفتم که با صحبتهای آقای برونسی نیروها تصمیم شان عوض شد و ماندند. در آن مقطع یک گردان نیاز بود که خط را نگه داریم، اما دو گردان ماندند. خود ایشان هم ماند و با صداقت هم ایستاد. موقعی که آقای برونسی به عنوان نیرو وارد سپاه شد بنده مربی آموزشی بودم. حتی آنها را به اردویی هم بردیم. اردو در تپ های برپا شد که دستیابی به آن خیلی سخت و دشوار بود. همراه با سردار شهید آذرنژاد به آن اردو رفتیم. برف باریده بود و هوای کو ههای شاندیز مشهد سرد بود. با اینکه آقای برونسی پیش از آن در کردستان خدمت کرده بود، اما به مجرد اینکه اعلام کردند برای جبهه به نیرو نیاز است اعالم آمادگی کرد. از «آموزش » ده نفر را فراخوان کردند که یکی از آنها شهید برونسی بود. شهید علیمردانی، شهید حسینیان و تعداد دیگری از دوستان هم بودند. این افراد را فراخوان کردند و به جبهه رفتند. در جبهه شهید برونسی از جایگاه یک رزمنده معمولی تیرانداز یا «تکور » شروع کرد و پس از آن فرمانده دسته، فرمانده گروهان، فرمانده گردان و فرمانده تیپ شد، تا اینکه سرانجام در عملیات بدر به شهادت رسید.

شهید برونسی با افراد بسیار صادق بود. ایشان به لحاظ کلاسیک خیلی علم نظامی نداشت و وقتی نقشه را به دیوار میچسباند تا توضیح دهد چندان دقیق نمیتوانست نقشه و مختصات را توضیح دهد. یک بار ما با شهید برونسی به قرارگاه خاتم(ص) رفتیم. آقای محسن رضایی، آقای رحیم صفوی و همه فرماندهان جنگ نیز آ نجا بودند. قرار شد فرمانده گردا نها خط و کار خودشان را توضیح دهند تا آنها اطمینان پیدا کنند که زمینه عملیات آماده است و اگر نکته یا اشکالی میبینند، بررسی کنند تا بعداً در عملیات به مشکل برنخوریم. نوبت به شهید برونسی که رسید بلند شد، نقشه را هم روی دیوار چسبانده بودند. شهید برونسی شروع به توضیح کرد و گفت ما از همین جا حرکت میکنیم و میرویم انشاءالله به لطف خدا و امام زمان(عج) بچه ها را از همین مسیر میبریم، به اینجا که برسیم حمل همان را شروع میکنیم، الله اکبر میگوییم و این منطقه را میگیریم. یکدفعه همه زدند زیر خنده. خیلی ساده به همین شکل گفت میرویم، انشاءالله همه اینها را میگیریم و دشمن زبون را میکشیم. ناراحت این چیزها نباشید، خدا قول کمک داده است. یکی، دو آیه قرآن هم خواند که خدا وعده داد وپیغمبر(ص) فرموده در راه خدا کم کتان می کنیم، پس ناراحت چه هستید. همه که زدند زیر خنده، گفت چرامی خندید؟ گفتند آخر شما که کل عملیات قرارگاه خاتم(ص) را تنهایی میخواهی انجام دهی. خط تحت امر خودت را توضیح بده؛ خط شما روی نقشه فقط به اندازه دو انگشت است نه این همه. خلاصه اینکه آقای برونسی مثل شهید محمود کاوه نقشه خوانی یا بعضی تخصصهای نظامی را نمیدانست، اما نیروشناسی اش خوب بود. جذب نیرو و سازماندهی را بلد بود و با روحیه نیروها آشنا بود. شهید برونسی هر چه پای منبرها و درس علما یاد گرفته بود همان را به خوبی پیاده میکرد، شاید به همین دلیل بود که همه او را دوست داشتند. ایشان در سلسله عملیات دب حردان، طری قالقدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان و خیبر حضور داشت و در عملیات بدر هم به آروزی دیرینه اش شهادت رسید. هنگام شهادت آن عزیز، من فرمانده گردان 21 امام رضا(ع) بودم و آقای برونسی فرمانده تیپ امام موسی کاظم(ع) بودند. در آن عملیات ما از چهارراه خندق عبور کردیم و به طرف دجله رفتیم. به اصطلاح دو جناح داشتیم؛ یک سمت من گردانهایی بودند که شهید برونسی هدای تشان میکرد و یک جناح هم رزمندگان امام رضا(ع) بودند. سمت دیگر لشکر امام حسین(ع) بود که نیروهایش نتوانستند بیایند و این، برای ما مشکل ساز شد.

ما حدود یک کیلومتر از چهارراه خندق عبور کردیم. تیربار دشمن کار میکرد. من به طرف تیربار دشمن رفتم که با کمک نیروهایم آن را خاموش کنم که پایم تیر خورد و به عقب برگشتم. حین برگشت پشت چهارراهی رسیدم که بعدها به چهارراه خندق معروف شد. در آنجا شهید برونسی موضع گرفته بود و نیروهایش را هدایت میکرد. چشمش که به بنده افتاد، گفت سید! چه شده، داری برمیگردی؟ گفتم چیز مهمی نیست پایم تیر خورده است. نگاهی به پای من کرد و گفت پس، از کنار بیا و خودت را در حاشیه آب و جاده بینداز، ولی روی جاده نرو. من نه کیلومتر پای راستم را روی پای چپم انداخته بودم و به صورت نشسته راه میرفتم تا بالاخره خودم را عقب کشیدم. قصد داشتم از شهید برونسی جدا شوم که مچم را گرفت و گفت نمازت را خوانده ای؟ گفتم مگر موقع نماز شده؟ گفت به آسمان نگاه کن. آسمان پر از خاک، دود و باروت بود؛ نیروهای ما هر چه ماشین و تانک از عراقی ها رسیده بود و همچنین سنگرهای آ نها را آتش زده بودند. به آسمان نگاه کردم و گفتم برادر برونسی! مگر اذان گفته اند؟ گفت بله اذان گفته اند، با این آب وضو بگیر و نمازت را بخوان. گفتم پایم آسیب دیده است. گفت رهایش کن. ما وضو گرفتیم و نمازمان را خواندیم. در آخر ایشان دستی به سر و صورت من کشید و صورت یکدیگر را بوسیدیم و من عبور کردم. با قایق آمدم. شاید ساعت حدود ده یا یازده بود که به اورژانس رسیدم. بیسیم من هنوز کار میکرد، اما صدای بیسیم شهید برونسی را نمیشنیدم. زمانی نگذشت که بیسیم چی ایشان اعلام کرد آقای برونسی هم شهید شده است.

هنگامی که خبر شهادت ایشان را شنیدم یاد این خاطره افتادم؛ ما پیش از آن با هم جلساتی داشتیم. هنوز چند و چون عملیات بدر به ما ابلاغ نشده بود. من پشت جزیره شمالی در آبراه تبوک و آبراهی که به آبراه سوبله معروف بود، «خط » داشتم. ما داخل نی ها دو پاسگاه با یونولیت با پل های خیبری و پل های نفررو ساخته بودیم و روی این پل ها نیروهایمان را مستقر کرده بودیم که مراقب دشمن باشند. شهید برونسی برای سرکشی به آ نجا آمد تا هم خدا قوتی بگوید و هم ای نکه وضعیت زندگی در آب را بیشتر بررسی کند. زندگی داخل آب ویژگی های خاص خودش را دارد؛ موش دارد، لا کپشتهایی دارد که ابتدا فکر میکردیم غوا صاند! بچه ها تا آنها را می دیدند، میگفتند «غواص، غواص ». مثل شناگرهایی بودند که کلاه روی سرشان کشیده و لباس غواصی دارند. عر بها به آنها خفاشه یا لا کپشت آبی میگویند. زندگی کردن با این شرایط خیلی سخت بود؛ ای نکه حرکت اضافی نکنی، تیر بیخود نزنی و در کل خودت را لو ندهی. این شرایط خیلی سخت بود. به هر حال شهید برونسی نیروها را دور هم جمع کرد و آ نجا از بچه های خیبر یاد کردیم؛ بچه هایی مثل شهید کارگر، شهید مهمانی، شهید اسداللهی، شهید آزادی و دیگر شهدای عزیز کادر لشکر 5 نصر که در عملیات خیبر شهید شدند. در واقع در عملیات بدر، لشکر 5 نصر پوست انداخته بود و از کادر بعد یاش تنها چند نفر مثل آقای برونسی زنده مانده بودند که هنوز فعالیت میکردند. خلاصه شهید برونسی در آنجا وقتی نقشه را نشان میداد، به من گفت فلانی! من در این نقطه سر این چهارراه شهید خواهم شد. البته آن موقع هنوز به کسی عملیات بدر ابلاغ نشده بود. قرار بود یک عملیاتی انجام شود که ما از پاسگاه شط علی (یعنی رودخانه خروشان) داخل آن برویم و از آنجا به بین الاماره و القضیر بزنیم. ما هم جاده ای را خاکریزی کردیم؛ خا کهای جزیره شمالی را آوردیم، داخل آبها ریختیم و هور را پر کردیم. این عملیات چهار پنج ماه پیش از عملیات بدر لو رفت. وقتی آقای برونسی از شهادت گفت، ما گفتیم برادر برونسی! چرا این حر فها را م یزنی؟ که گفت اگر آ نجا شهید نشدم به مسلمانیِ من شک کنید. پیوندی بین همه دانستنی ها و باورهای دینی ایشان با تمام حرکات و رفتارهای زندگی اش برقرار بود. شهید برونسی با سواد اندکی که داشت، جواب سخنان دوستان را با آیات قرآن و احادیث میداد. شنیده ام در کتابی نوشته شده که ایشان در حوزه علمیه تحصیل کرده است در حالی که شهید برونسی اصلاً به حوزه علمیه نرفته بود. جریان این بود که چند نفر از اهالیروستایشان به مشهد مقدس آمده بودند تا درس طلبگی بخوانند ولی مکانی برای سکونت نداشتند. آقای برونسی از آنها خواسته بود در منزل ایشان ساکن شوند و به دلیل اینکه وضع مالی مناسبی نداشتند، خرجشان را هم میداد. همه اینها را خودش برای ما تعریف کرده و اصلاً واسط های بین صحبت ایشان و گوش من نبوده است. آقای برونسی دانسته هایش را از این طلبه ها آموخته بود. ایشان حافظه خوبی داشت. چون به مسائل دینی علاقه داشت، دقت زیادی میکرد. نگاهش هم نگاه نافذی بود. مثلاً وقتی هر دو برای دیده بانی و شناسایی به منطقه میرفتیم چند مدل دوربین داشتیم، مثل یکی که به آن دوربین خرگوشی میگفتیم، یا دوربین های 20 در 120 که دوربین های بزرگ پایه بلند بود من داشتم با دوربین نگاه میکردم، ایشان هم نگاه م یکرد؛ م یگفت بین آن نی ها چرا بریدگی وجود دارد؟

من دقت میکردم. آقای برونسی م یگفت سید! لاینی های آن طرف اروند را نگاه کن، سیم خاردار نمیبینی؟ من نگاه میکردم و شک میکردم که سیم خاردار هست یا نه. بچه ها میگفتند درست میگوید، هست. میگفت نگاه کن! سر نی ها را به قد آدم بریده اند، اگر یک جعبه مهمات روی آن بگذارند سرشان بالا می آید و ما را می بینند. شاید بنده به این ریزه کاری ها خیلی دقت نمیکردم.

به دلیل اینکه میخواستند دید داشته باشند نی ها را بریده بودند؟

بله. عراقی ها نی ها را با نیبُر میبریدند و صاف میکردند. اگر بخواهیم عملیات ها را توضیح بدهیم خیلی ریزه کاری دارد. مقصودم این است که شهید برونسی به هر چیزی نگاه دقیق و موشکافانه ای داشت و آنچه را که میدید مثل «ضبط » به ذهن میسپرد هما نطور که گفتم قرار بود پیش از عملیات بدر عملیاتی از شطعلی انجام بگیرد که لو رفت. القصه، زمانی که عملیات لو رفت، ما نیروها را با هواپیما به مشهد بردیم. بنده، شهید برونسی و عده ای دیگر با یک هواپیمای بوئینگ 747 بزرگ دوطبقه که صندلی هایش را برداشته بودند رزمندگان گردا نها را به مشهد منتقل کردیم. نیروها مدت یک هفته استراحت کردند، به خانه و زندگیشان رسیدند و بعد از یک هفته، آنها را به منطقه برگرداندیم. موقع بازگشت چون هواپیما در دسترس نبود با قطار برگشتیم، یعنی بر یک قطار، چهار گردان نیروی پیاده سوار کردیم. نیروهای متفرقه هم زیاد بودند. بنده با کمک شهید برونسی به آنها رسیدگی کردیم تا اینکه به اهواز رسیدیم. البته هما نطور که گفتم این عملیات لو رفت و بعدها عملیات والفجر 8 انجام شد.

از ويژگیهای شخصیتی و مهم ایشان این بود که توانست خود را از «عبدالحسین برونسی » یعنی یک آدم معمولی در روستای گلبوی، به «سردار شهید عبدالحسین برونسی » فرمانده تیپ و شهید ملی صنف کارگری ارتقا ببخشد؛ این به هیچ وجه کار کوچکی نیست. آن بزرگوار با خداباوری و دین باوری به این مرحله رسید، نه با «دین خوانی .» بعضی دی نخوانند، بعضی «دین دان »اند، بعضی دیندارند و بعضی هم «دی نخواه »اند...

ممکن است در این زمینه بیشتر توضیح دهید؟

بعضی ها دی ندانند؛ حزب توده ایها قطعاً قرآن هم میخوانند، فیلم فتنه را دیده اید که وهابی ها آیات قرآن را از ما بهتر م یخواندند. آیه شریفه «و قاتلواهم حتی لاتکون فتنه » را به نمایش م یگذارند و بعد از آن هم شمشیر م یکشند و مسلمانان را م یکشند؛ اینها دی نخوانند، یعنی دین را فقط خوب میخوانند و به مصداق «یراد به الباطل » هر سوء استفاد های از آن م یکنند. بعضی ها دین دارند؛ دین را دارند، منتها بر اساس مبانی خودشان. بعضی هم هستند که فقط مجذوب دین شده اند.


برونسی اینگونه «برونسی » شد...


اینها چه کسانی هستند؟

اینها کسانی هستند که دیندار یشان با اصل و اساس دین عجین است؛ یکی از آ نها شهید برونسی بود که دین را فقط برای دین میخواست. دین را برای زندگی میخواست. همه زندگی اش با دین عجین بود. میگفت خداوند زندگی ای برایم درست کرده که من انسان باشم؛ شهید برونسی به این مرحله رسیده بود. همان مقداری را که از پای منبرها و از درس بزرگان یاد گرفته بود قبول داشت و اجرا میکرد. به آنچه آموخته بود اعتماد و اطمینان داشت، به همین دلیل با اینکه سواد نظامی نداشت و نقشه خوانی را خوب بلد نبود، اما کارهایش دقیق بود. محبت شهید برونسی به دل بچه ها افتاده بود و آنها دوستش داشتند.

اما اگر میخواهید بدانید شهید برونسی که بود؛ برونسی یک روستایی ک مسواد ولی معتقد بود که به دین خدا باور داشت. بنده برای درک بهتر خودم اینگونه میگویم؛ آقای برونسی در تمام شد اید هم زندگی میکرد. ایشان هر موقع نام حضرت فاطمه زهرا(س) را میشنید، اشکش سرازیر میشد. ا نها را فقط به این خاطر نمیگویم که دوستش دارم، میگویم چون باورش دارم. آقای برونسی چنین زندگی ای داشت.

از شهادتش بگویید که آن را پیشبینی هم کرده بود، چگونه شهید شد؟

هما نطور که گفتم صبح بود که بنده از ایشان جدا شدم و آقای برونسی با اینکه بنده مجروح بودم به خواندن نماز صبح ترغیبم کرد. من بیسیم همراهم بود و چون با ایشان «جناح » داشتم، باید بیسیم های ما هم فرکانس میشد.

جناح داشتید یعنی چه؟

یعنی بنده با ای نکه جمعی 21« امام رضا(ع) » بودم، گردان من باید کنار گردان ایشان حرکت م یکرد؛ جناح چپ مرا آقای برونسی پوشش میداد و راست او را هم باید بنده پوشش میدادم. اگر بین ما فاصله و الحاق ایجاد نمیشد، دشمن از همان مسیر وارد میشد و همه ما را قلع و قمع میکرد. نه باید بی نمان فاصله میافتاد و نه اینکه مانند دیوار به هم میچسبیدیم، به همین دلیل باید فرکانسهایمان با هم همخوان می شد تا بتوانیم بین هم پیام رد و بدل کنیم. اگر ما عقب میماندیم باید به ایشان اطلاع میدادیم و اگر ایشان جلو میرفت یا عقب میماند، به ما میگفت که نیروها آسیب نبینند. یک هماهنگی نظامی بود که باید انجام میشد. داشتم صدای آ نها را میشنیدم و همه پیامها را گوش میکردم، تا به اورژانس رسیدم. آ نجا بود که بیسیم چی ایشان خبر شهادتش را اعلام کرد.

شرح اتفاقاتی را که می افتاد، میشنیدید؟

بله، ما معمولاً به گوش بودیم. وقتی به گوش بودیم همه صحبت های رد و بدل شده بین فرماندهان را میشنیدیم.

آن صحبت ها را خاطرتان هست؟

بیشترْ شامل هدایت عملیات بود، مثلاً فلانی بیا به چپ، فلانی برو به راست، فلانی آتش بریز و این جور چیزها.

داشتید راجع به شهادت ایشان میگفتید.

در مورد شهادت ایشان فقط گفتند که آقای برونسی پرواز کرد. به دلیل موقعیت خاص آن زمان اصطلاحاتی بین ما رایج بود، مثلاً اگر شهید شریفی می گفت فسفری بفرست، دودپین یا همان سیگار میخواست، یا اگر میگفت از آن نفربرهایی بفرستید که پشتش برف پاک کن دارد، قاطر میخواست؛ رمزهایی بین خودمان بود.

در عملیا تهایی که شهید برونسی شرکت داشت، دو سه نوبت هم مجروح شد ولی هربار هنوز کاملاً بهبود نیافته بود که دوباره به جبهه برمیگشت. وقتی خانواده شهید برونسی به ایشان میگفتند ما دلتنگ هستیم، این آیه قرآن را میخواند و میگفت خدا فرموده وکیل خانواده هر انسانی من هستم. لذا هنگامی که همسرشهید در به دلیل نزدیک بودن وضع حمل در بیمارستان بستری بود، ایشان میگوید الان کار دارم و باید بروم، شما را هم به خدا می سپارم و میرود. شاید مردم تعجب کنند چطور میشود وقتی همسر کسی در حال زایمان و با مشکلات در حال دست و پنجه نرم کردن است از راه آهن مشهد به بیمارستان برنمی گردد، در صورتی که فردای آن روز هم یک فروند هواپیمای 130-c برای بازگشت به دزفول مهیا بود؛ به دلیل اینکه ایشان به این آیه قرآن که خدا میفرماید من وکیل زن و بچه تان هستم، یقین دارد. بعد هم خوشبختانه همسرش در کمال صحت و سلامت زایمان میکند.

همسرشان هشت بچه کوچک را به تنهایی و به لطف و یاری خدا سر و سامان داد و خوشبختانه هم هشان تحصلایت عالیه دارند و فرزندان صالحی هستند

مثالً همین الان عباس آقای برونسی پسر آخر ایشان دارای وضعیت درسی خیلی خوبی است و قصد دارد پزشک شود؛ فرزندانش ای نگونه تربیت شد هاند. شهید برونسی اعتقاد، باور و یقین داشت؛ یقینْ مرتبه بالایی است. آقای برونسی اینگونه بود که «برونسی » شد وگرنه او با بقیه بچه های رزمنده تفاوت چندانی نداشت.

جالب اینکه هیچ تفاوت ظاهر یای هم با بقیه نداشت، همه چیز در باطن زیبای ایشان نهفته بود.

همه چیز شهید برونسی در استقامت و پایداری اش بود و یقین داشتن به وعده های خدا؛ «عند الوعد الله الحق » را به خوبی درک کرده بود و صداقت در رفتار، گفتار و کردارش جاری بود. هدیه به ساحت شهدای اسلام که ان شاءالله خداوند تبارک و تعالی قبول کند و ما را هم نزد شهدا برای زیارت شان ببرد.

منبع: ماهنامه شاهد یاران شماره 95
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار