پنجشنبه, ۲۲ شهريور ۱۳۹۷ ساعت ۱۴:۵۱
پس از شهادت ناصر كاظمي ، به روستاي «كوخان» رفتم . با توجه به اين كه از شهادت وي مدت كمي مي گذشت ، مادر آن شهيد با ديدن من پرسيد :«برادر ناصر كجاست؟»...

زندگي نامه و 20 خاطره کوتاه و خواندنی از سردار رشيد و متقي اسلام و فرمانده دلاور سپاه كردستان؛ ناصر کاظمی


نوید شاهد: «ناصر كاظمي»در دوازدهم خرداد سال 1335 ه . ش در خانواده اي متوسط و مذهبي چشم به جهان گشود . دوران رشد و شكوفايي او در زمان اوج مبارزات مردمي امت مسلمان پس از خرداد سال 1342 بود .
با گذشت زمان سپري شدن ايام ، خصوصيات اخلاقي و انساني وي بيش از پيش نمودار مي‌شد و او را نسبت به ديگران برتري مي‌داد .
از همان اوان كودكي در كارهاي خانه ، مادر را ياري مي‌داد و در مسايل درسي خانواده به طور فعال شركت و همياري مي‌كرد . اين خصوصيت اخلاقي در مدرسه نيز جلب توجه مي‌كرد . وي به خاطر همدردي با كودكان فقير و محروم از پوشيدن لباس و كفش نو خودداري مي‌ورزيد و مي‌گفت : «دوست ندارم لباس نو بپوشم ، در صورتي كه بچه‌هاي ديگر از آن محرومند .»

ناصر با شوق بي‌حد در حل مشكلات خانواده يار و ياور ديگران بود . برادرش مي‌گويد :« كلاس پنجم بودم . مقداري از درسهايم عقب افتاده بود كه او در خواندن آنها به من كمك كرد . او حتي چند بار براي اطلاع از نتيجه امتحاناتم ، تا نصفه‌هاي راه آمده بود . »
در دوران دبيرستان ، شور و شوق و علاقه شديدي نسبت به اسلام در وي ايجاد شد و بر اساس اين علاقه ، به دانش‌اندوزي و مطالعات مذهبي خود افزود و آنها را در عرصه زندگي شخصي و اجتماعي ، با عمل توأم كرد .
با اتمام دوره متوسطه ، به خاطر حاكميت رژيم  پهلوي ، از رفتن به سربازي امتناع ورزيد و در سال 1353 براي ورود به دانشگاه نام نويسي كرد . او توانست در ورود به رشته‌هاي «پيراپزشكي» و «تربيت‌بدني» موفقيت كسب كند ، ولي به خاطر علاقه به ورزش ، رشته‌تربيت بدني را ترجيح داد و به ادامه تحصيل در اين رشته پرداخت .

ناصر كاظمي فردي متواضع و خوش برخورد بود . از چنان ويژگي اخلاقي برخوردار بود كه در نزد دانشجويان محبوبيت خاصي داشت .
او در كنار تحصيل ، به دليل نياز شديد جامعه به كار فرهنگي ، شغل شريف معلمي را برگزيده تا بدين طريق ديني را كه نسبت به جامعه به دوش خود احساس مي‌كرد ، ادا نمايد .
از آنجا كه علاقه شديدي به افراد محروم اجتماع داشت و از ديدن وضعيت آنها رنج مي‌برد ، فعاليتهاي خود را متوجه مناطق و مدارس جنوب شهر تهران كرد و با درآمد مختصري كه از اين بابت به صورت حق التدريس و كمك هزينه دانشگاهي دريافت مي‌كرد، به تهيه كتاب و جزوه براي شاگردان خود   مي‌پرداخت .
او مشوق دانش‌آموزان در بحثهاي ديني ، اجتماعي و سياسي بود . مقالات روزنامه‌ها را به كلاس مي‌آورد . با دانش‌آموزان به بحث مي‌نشست و ساعتي را براي رشد فكري آنان اختصاص مي‌داد .
ناصر به ورزش علاقه فراواني داشت . در زمينه‌هاي مختلف ورزشي فعاليت داشت و خود از فوتباليستهاي بنام بود . علاوه بر فعاليتهاي ورزشي به فعاليت سياسي نيز مي‌پرداخت و در دانشكده از افراد بارز و شناخته شده فعاليتهای سياسي بود .
در سال 1356 با پي بردن به ماهيت آمريكائي رژيم كه علناً دست به كشتار وحشيانه مردم مي‌زد ، با روح اسلامي و بيداري كامل ، به صفوف متحد مردم پيوست و در شمار جوانان فعال انقلاب اسلامي قرار گرفت . در همين سال بود كه به دليل فعاليتهاي سياسي در دانشگاه و به آتش كشيدن پرچم آمريكا به هنگام ورود ورزشكاران آمريكائي به مجموعه ورزشي صدهزار نفري (آزادي) ، از طرف ساواك شناسايي و دستگير شد .

زندگي نامه و 20 خاطره کوتاه و خواندنی از سردار رشيد و متقي اسلام و فرمانده دلاور سپاه كردستان؛ ناصر کاظمی

پس از دستگيري ، ابتدا او را به پاسگاه ژاندارمري و پس از 24 ساعت به دادگسري و از آنجا به زندان قصر منتقل و محبوس كردند .
پس از چندي ، با اوج گيري انقلاب اسلامي و فشار ملت بر دولت جنايتكار وقت ، رژيم بدان اميد كه خشم مردم انقلاب فرو نشيند ، او عده‌اي ديگر از زندانيان سياسي را آزاد كرد .
پس از آزادي ، او نه تنها از فعاليتهاي سياسي كنار نگرفت ، بلكه به صورت فعالتر دوباره به صحنه مبارزه وارد شد و در جهت نابودي  رژيم گامهاي مؤثري بر داشت .

ناصر كاظمي كه به ماهيت رژيم سفاك پهلوي پي برده بود ، همراه با مردم مسلمان و انقلابي ، فعالانه در براندازي رژيم طاغوت شركت كرد و در روز شكوهمند 22 بهمن 1357 ، طلوع خورشيد سعادت امت اسلامي را با چشماني اشكبار نظاره گر شد .
پس از پيروزي انقلاب ، بر اساس وظيفه شرعي و انقلابي خود در حفظ و حراست از دستاوردهاي انقلاب اسلامي ، در خرداد ماه 1358 ، به عضويت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد .
دوره‌هاي نظامي را در كمتر از دو هفته گذراند و به رغم عدم آموزش كافي در كلاسهاي و دانشكده‌هاي نظامي ، به زودي از چنان تبحر و تجربه‌اي برخوردار شد كه تحسين فرماندهان مجرب نظامي را برانگيخت .

او پس از آموزش ، بلافاصله به زابل عزيمت كرد و به مدت چهار ماه در آن ديار به فعاليت پرد اخت . با توجه به محروميت منطقه و وضع نابسامان مردم ، هميشه نسبت به ثروتمندان فارغ البال آنجا ابراز تنفر مي‌كرد و بر كوشش بيشتر در جهت رفع محروميت تأكيد داشت . پدر بزرگوارش در اين مورد مي‌گويد :
«هر وقت از سيستان و بلوچستان بر مي‌گشت ، درباره وضع مردم اين منطقه با من درد و دل مي‌كرد. مخصوصاً در مورد كمبود چاه و آبهاي آلوده آنجا به شدت نگران بود . حتي يك بار در حالي كه گريه مي‌كرد ، مي‌گفت چرا رژيم طاغوت اين مردم را در اين وضع نگه داشته است . اينها از شدت فقر از پوست هندوانه يا خيار خورده شده استفاده مي‌كنند و ... »

پس از مدتي ، توطئه‌هاي شياطين شرق و غرب و ايادي داخلي آنان بالا گرفت . آنان براي درهم شكستن اتحاد امت اسلامي و خاموش كردن شعله‌هاي فروزان انقلاب اسلامي و جلوگيري از صدور آن ، در مناطق مختلف كشورمان به احساسات ناسيوناليستي ، قوميت گرايي و اختلافات مذهبي دامن زدند . ناصر در اين هنگام به منظور رويارويي با توطئه تجزيه خوزستان ـ كه توسط گروهي با نام خالق عرب انجام مي‌شد ـ راهي خرمشهر گرديد و تا خنثي شدن اين توطئه ، در آنجا ماند.
او بعد از غائله خوزستان ، به لحاظ موقعيت حساس كردستان و ايجاد بلوا و آشوب توسط گروه‌هاي مزدور آمريكائي همچون دموكرات و كومله ، به پيشنهاد سردار رشيد اسلام محمد بروجردي ، فرمانده وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامي كردستان ، به همراه تني چند از برادران از جان گذشته ، در تاريخ هفدهم ديماه 1358 به پاوه اعزام شد . آن منطقه در شهريور ماه همان سال توسط شهيد دكتر مصطفي چمران پاكسازي شده بود ، ولي در اثر خيانتهاي دولت موقت ، مجدداً ورود و خروج شده بود ، از هليكوپتر استفاده مي‌شد . مردم حتي نمي‌توانستند به بيمارستان پاوه در فاصله يك كيلومتري شهر قرار داشت ، عزيمت كنند .

ناصر كاظمي با توجه به تجربياتي كه كسب كرده بود ، فعاليت خود را در اين شهر با سمت فرماندار شهرـ در كنار فعاليت در روابط عمومي سپاه ـ آغاز كرد .
از آنجايي كه هنگام ورود هدفي جز پاكسازي منطقه از لوث وجود اشرار و خدمت به مردم محروم آن ديار در سر نداشت ، اهداف خود را طر‌ح ريزي كرد . برنامه هايش را بر اساس توكل به خدا ، فعاليت شبانه‌روزي ، اعتماد و اعتقاد به نقش سازنده مردم و شناخت كلي از منطقه قرار داد و فعاليت خود را سرعت بخشيد .

پس از چندي ، به لحاظ شايستگي ، لياقت و مديريتي كه از خود نشان داد ، علاوه بر فرمانداري ، به فرماندهي سپاه پاسداران پاوه نيز منصوب شد . با قبول اين مسئوليت ، بر تلاشهاي شبانه روزي خود افزود و فعاليتهاي خويش را در همه ابعاد گسترش داد .
او با عزمي راسخ پا در ميدان مبارزه نهاد . اين مبارزه داراي دو بعد بود : «پاكسازي مناطق اشغال شده از لوث ضدانقلاب‌» و «تصرف قلوب مردم مستضعف منطقه محروم كردستان .»
مادر بزرگوار ناصر كاظمي مي‌گويد : « مدتي ناصر در پاوه بود ، چهار يا پنج دفعه آنجا رفتيم . او شبها حدود ساعت دو صبح ، پس از انجام كارهايش ، به خانه مي‌آمد و خسته كوفته مي‌افتاد ... »

او معتقد بود ، مناطق كردنشين بايستي به وسيله مردم بومي آزاد و پاكسازي شود و در صورت عدم سازماندهي آنان ، دوباره منطقه به دست ضد انقلاب خواهد افتاد . از اين رو ، به سازماندهي و تشكيل نيروهاي بومي پرداخت و با همكاري برادران اعزامي ، به پاكسازي جاده پاوه ، نوريان و قشلاق پرداخت. اين خبر در منطقه پيچيد و مردم محروم كه از جور و ستم گروهكها به ستوه آمده بودند ، از او درخواست كردند كه مناطق آنان نيز پاكسازي شود ؛ از جمله اين مناطق «باينگان» بود . اهالي اين شهر به پاوه مهاجرت كردند و تقاضاي پاكسازي منطقه خود را نمودند . او ابتدا توسط روابط عمومي سپاه به مدت سه ماه براي آنان كلاسهاي عقيدتي ، سياسي و نظامي گذاشت و پس از انسجام آنها ، در بهار سال 1359 با يك حمله متهورانه ، منطقه را از لوث وجود ضدانقلاب پاكسازي كرد .
پس از پاكسازي باينگان ، فكر خود را متوجه آزادسازي منطقه « نوسود» كرد . در خرداد ماه سال 1359 طي اعلاميه‌اي اهداف خود را به مردم نو سود اعلام كرد .

كساني كه گرايش به جمهوري اسلامي داشتند ، شبانه خود را به پاوه رساندند . او براي آنان نيز كلاسهاي عقيدتي‌، سياسي ، تشريح مسائل منطقه ، اهداف گروهكها و مسايل انقلاب داير كرد و سپس تعدادي از آنان را به ديدار حضرت امام(ره) برد ، كه اين ديدار تأثير شگرفي در روحيه آنان گذارد .
پس از بازگشت ، با معنويت بيشتر و عظيمتر تصميم به مسلح كردن آنان گرفت و براي پاكسازي منطقه اقدام كرد . در اولين حركت ، در اوايل آبان ماه همان سال ، عمليات «بيلت» را كه نبرد در خط مقدم با ضدانقلاب بود ، انجام داد . ابتدا شبانه به «دوآب» و سپس «نيسانه» و از آنجا موفق به گرفتن سنگرهاي بيلت شد .

مدتي بعد ، بر حسب ضرورت ، آنجا را رها كرد و به پاوه مراجعت كرد . در راه بازگشت ، در منطقه دو آب تيري به شكم او اصابت كرد . با اين حال ، از رودخانه «سيروان» كه گذر از آن مشكل بود ، عبور كرد . اين مسئله ، با توجه به سردي هوا ، مردم منطقه را به حيرت واداشت .
 او به مدت يك هفته در بيمارستان بستري شد . در بيمارستان نيز از فعاليت باز نايستاد و در مورد مسايل منطقه به شور و گفتگو مي‌نشست . در اين مدت كوتاهي ، اهالي پاوه براي شفاي او نذر مي‌كردند ، روزه مي‌گرفتند و ...

بعد از يك هفته ، براي عمل جراحي به تهران منتقل و به مدت دو ماه در بيمارستان بستري شد . پس از بهبودي نسبي به پاوه بازگشت و طرح پاكسازي منطقه‌هاي : نوشاد ، نيسانه ، نروي ، نوسود ، كله چنار و شوشمي را يكي پس از ديگري به انجام رسانيد .
پس از يك سال و نيم تلاش ، كوشش شبانه روزي و تحمل زحمات فراوان ، در شهريور ماه سال 1360 ، از آنجا كه مي‌بايست تجارب خود را در سطح وسيعتري به كار گيرد ، به سنندج اعزام شد و فرماندهي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي كردستان را عهده‌دار گرديد . در اين سمت نيز فعاليتهاي درخشاني به انجام رسانيد كه پاكسازي مناطق حساس و استراتژيك جاده بانه ـ سردشت ، كامياران ـ مريوان ، تكاب‌ـ صائين دژ ، بوكان ، سدبوكان و عملياتهاي ديگر از آن جمله هستند .
در اوايل سال 1361 ، او گام ديگري در جهت اطاعت از فرامين الهي برداشت و با ازدواج ، مرحله‌اي ديگر از مدارج ايماني و تقوا را طي نمود .
ناصر كاظمي در مراجعت از منطقه به تهران ، در اولين جايي كه حضور مي‌يافت ، بهشت زهرا(س) مي‌رفت و در قطعه 24 با حسرت و تأثير فراوان مي‌گفت قطعه اي ديگر هم پر شد و من هنوز شهيد نشده‌ام .
او آنقدر در بهشت زهرا (س) مي ماند تا غروب شود . وقتي به خانه بر مي‌گشت ، مي‌گفت من لياقت شهادت را ندارم ، همه دوستانم شهيد شده اند و من هنوز مانده ام . »

ناصر به منظور دستيابي به لياقت شهادت ، هر روز فعالتر از روز پيش مشغول خدمت مي‌شد و خالصانه تر با مسايل و مشكلات برخورد مي‌كرد . تا اين‌كه سرانجام پس از آخرين مأموريت خود در شمال كردستان، روز شنبه ششم شهريور ماه 1361 در حين پاكسازي محور پيرانشهر ـ سردشت ، در يكي از روستاهاي پيرانشهر به آرزوي ديرينه خود نايل گشت .
پيكر او پس از انتقال به تهران ، در تاريخ نهم شهريور ماه از مدرسه عالي شهيد مطهري به سوي بهشت زهرا(س) تشيع شد . از آنجا كه علاقه غير قابل وصفي به شهيد رجايي داشت ، همچون او مظلومانه و به دور از هرگونه تشريفات ، در غروب نهم شهريور در كنار ديگر شهداي انقلاب اسلامي از جمله 72 تن شهداي مظلوم هفتم تير و فرماندهان دلاور اسلام ، شهيد كلاهدوز و شهيد دكتر چمران ، به خاك سپرده شد .

زندگي نامه و 20 خاطره کوتاه و خواندنی از سردار رشيد و متقي اسلام و فرمانده دلاور سپاه كردستان؛ ناصر کاظمی


بخشي از يادداشت هاي شهيد ناصر كاظمي

براي اولين بار پس از ازدواج تصميم گرفتم مطالبي را به رشته تحرير درآورم : انساني كه در اين دنيا زندگي مي‌نمايد ، در درجه اول بايد هدف داشته باشد و براي رسيدن به اهداف خود بايد ببيند از چه روشهايي مي‌تواند استفاده كند ... بنده بعد از جريان هفده شهريور به سوي يك هدف كه بعدها متوجه شدم خداي يكتا مي‌باشد ، حركت كردم . البته نقطه عطف آگاهيم در روز شانزدهم آذر سال 1356 بود ، كه در جريان وارد شدم . البته بايد صدها بار پروردگار را شكر كرد كه به خطوط انحرافي وارد نشدم . و اين نيز درخواست خدا بود .

در خرداد سال 1358 وارد نهاد انقلابي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شدم . با اين كه يك ارگان جديد و بدون برنامه قبلي بود ، بر اثر برخورد با افراد صادق كه در اين نهاد زياد مي‌باشند ، تا حدود زيادي در رفتار ، اعمال و كردارم تأثير مثبت گذاشت . به خصوص در مأموريت زابل كه تمام روزه‌هايم را به غير از يكي دو روز كه در مأموريت بودم ، گرفتم و تا حدود زيادي در خود سازيم مؤثر بود كه توانستم به مدت 22ماه فرماندار پاوه شوم . خداي تبارك و تعالي در اين مسئوليت خطير كمك بزرگي به اينجانب كه اصلاً تجربه چنين كاري را نداشتم ، كرد . بعد از اين مأموريت كه تا حدود زيادي هم موفق بودم ، مأموريت سخت‌تري ، يعني فرماندهي سپاه كردستان را تقبل كردم از آنجا كه خداوند خود فرمود از كارها و مشكلات هراس نداشته باشيد كه اگر نيت‌الله باشد ، در همه كارها موفق خواهيد شد ، در اين مسئوليت بزرگ هم به خواست خدا و با ياري تعدادي از برادران ، تا اين  تاريخ ( 9/3/61) دوام آورده‌ام .

ولي در اينجا مي‌خواهم اعتراف نمايم به علت ضعف مطالعاتي عقيدتي و ايدئولوژيكي ، هيچ كس به اندازه خودم از اين قضيه زجر نمي‌برد و يك بار ديگر مانند ساير كارها كه خداوند ياورم بوده ، از او مي‌خواهم كه در اين مورد هم به من كمك كند . البته ناگفته نماند كه مسأله ازدواج براي من يك مسأله بسيار مفيد و مؤثر بود . هيچ‌گاه فكر نمي‌كردم اين قدر در روحيه من تأثير بگذارد . از پرودگار بزرگ به خاطر چنين همسري كه به من داده است ، تشكر مي‌كنم  . زيرا با اين موقعيتي كه دارم ، هرگز نمي‌توانم پيش كس ديگر جز همسر و خواهرم ، به فراگيري قرآن بپردازم . اميدوارم با مطالعه كتابهاي شهيد مطهري و شركت دايم و مستمر در نماز جمعه و دعاها ، ان‌شاءالله بتوانم از اين عمل زدگي صرف بيرون آيم تا بيشتر در خدمت اسلام و مسلمين باشم . حتي امسال قادر بودم كه جهت زيارت مكه معظمه به حج بروم. ولي خدا را شاهد مي‌گيرم به خاطر همين موقعيت از اين مسأله بزرگ و حياتي صرف‌نظر كردم كه اميدوارم سال آينده ، اگر فيض شهادت نصيبم نشد ، جهت زيارت به سفر حج بروم .

در پايان ، يك بار ديگر خداوند تبارك و تعالي را به خاطر اين همه نعمتي كه به اينجانب مرحمت كرده شكر مي‌كنم و اين را مي دانم كه هر چقدر كار كنم ، نمي‌توانم جبران نعمتهاي او را بنمايم .
بااميد پيروزي مستضعفين بر مستكبرين به رهبري امام امت خميني بت شكن .

ناصر كاظمي 9/3/61


سالها بعد
 
ناصر هجده ماهه بود كه به بيماري سرخك مبتلا شد . او را به بيمارستان رسانديم . پس از معاينه ، در حالي كه در اتوبوس نشسته بوديم و به خانه مي‌آمديم ، فردي رو به من كرد و پرسيد : «آقا ، اين پسر شماست ؟»
گفتم : «بله»
گفت: «اين كودك آتيه درخشاني دارد و به درجات و مراتبي ...»
و ساكت شد . همان روز از طرز صحبت آن مرد غريبه فهميدم كه در زندگي ناصر حوادثي رخ خواهد داد كه برايمان غير منتظره خواهد بود .
سالها بعد وقتي پسرم فرمانده دلاور خطه كردستان شد ، همه چيز را فهميدم : همه چيز را . (پدر شهيد)


همه به او ايمان داشتند

ناصر كاظمي آدمي مؤمن  و متعهد بود . همه محل اين را مي دانستند . دانشجو بود و فقط هفته‌اي يك روز مي‌آمد به خانه . در محل ما ، دختر خانمي بود كه او هم دانشجوي همان رشته بود . يك بار پدر اين دختر  آمد و به ناصر گفت كه برايش مشكل است هميشه دخترش را تا دانشگاه برساند و از ناصر خواهش كرد كه وقتي به دانشكده مي‌رود ، دختر او را هم ببرد .
ناصر آن‌قدر نجيب و باتقوا بود كه اصلاً سرش را بلند نمي‌كرد و همه به او ايمان داشتند . (عبدالله اناري)


خواستن توانستن است

يك روز توي مغازه پدرم ، داشتم جبر و مثلثات حل مي‌كردم. وارد نبودم و مسأله حل نمي‌شد . كلافه شده بودم . همان وقت ، ناصر كاظمي آمد و ديد كه پكر هستم . پرسيد : «چه شده ؟ناراحتي؟ »
گفتم : «بابا ! هر كاري مي‌كنم ، اين تمرين حل نمي‌شه؟»
برگشت و گفت : « نگو نميشه . نمي‌خواي ! خواستن توانستن است . »
گفتم :«مي‌خوام حل كنم ؛ ولي نميشه . هر كاري مي‌كنم نمي توانم حل كنم . »
كاظمي سرش را تكان داد و گفت : «چند دقيقه صبر كن و فكرت را به من بده . »
سپس با روشي كه بلد بود ، روش حل مسئله را به من ياد داد . گفت :«يك بار ديگر تمرين كن. »
تمرين كردم ، ديدم ساده است . چند مسأله ديگر داد و من حل كردم . بعد گفت : « ديدي! پس خواستن توانستن است . خواستي ، تونستي »
گفتم :«من همان وقت هم مي‌خواستم .»
گفت : « نه ، اون موقع فكر و حواست جاي ديگري بود و تا به مشكل بر مي‌خوردي ، ولي مي‌كردي . درستش اين است كه هر وقت انسان به مشكل بر مي‌خورد ، بايد ادامه بدهد تا موفق شود .»
اين بود كه از همان وقت ، جبر كه برايم درس مشكلي بود ، درس شيرين و ساده اي شد . از آن روز ، هر موقع تمرين حل مي‌كردم، به ياد گفته‌هاي ناصر مي‌افتادم.(محمد نيكخو)



مثل پسر من

پدرم اكثراً مريض بود و چون ناصر كاظمي به زبان انگليسي آشنا بود ، هر وقت پدرم نسخه يا دارو مي‌گرفت ، مي‌رفت پيش او . ناصر هم اينها را توضيح مي  داد و مي‌گفت كه هر دارو را چطور مصرف  كند .
او آنقدر صميمي بود كه پدرم هميشه مي گفت :«تو مثل ولي من هستي ، تو مثل پسر من هستي.» (ولي صالحي)


همبازي

يكي از كساني كه در زمينهاي خاكي با ما همبازي بود ، زبانش مي‌گرفت . همين موضوع باعث شده بود كه ديگران با او شوخي كنند . هر موقع بچه‌ها با او شوخي مي‌كردند و به او مي‌خنديدند ، او به ناصر كاظمي پناه مي‌برد . ناصر به او مي‌گفت :«بچه‌ها تو را دوست دارند و منظور بدي ندارند . »
يك روز ، بعد از اين كه او رفت ، ناصر پيش بچه‌ها آمد و گفت :«مي‌خواهم چيزي را به شما گوشزد كنم . اين كار شما زشت است ، ممكن است او را ناراحت شود و از اين موضوع برنجد ... »
با هزار دليل به بچه‌ها قبولاند و آنها را قانع كرد كه كارشان ناپسند است و نبايد كسي را رنجاند . (محمد نيكخو)


زندگي نامه و 20 خاطره کوتاه و خواندنی از سردار رشيد و متقي اسلام و فرمانده دلاور سپاه كردستان؛ ناصر کاظمی


بازيكن ذخيره

با هم بچه بوديم ، ولي هر كداممان توي يك تيم بازي مي‌كرديم .او در تيم پرسپوليس بود و من در تيم عقاب . از آن روزها خاطرات زيادي به ياد دارم .
يك بازيكن بود كه بازي او خوب نبود ، بچه‌‌ها او را توي زمين نمي‌آوردند و او بيشتر روي نيمكت ذخيره‌ها مي‌نشست .
يك روز ، ناصر كه متوجه اين قضيه شده بود از زمين بازي بيرون آمد و جايش را به او داد . ديگران اعتراض كردند كه او با لحن دوستانه گفت : « اين هم از بازيكنان اين تيم است ، او بايد بازي كند.»(ولي صالحي)


گرمكن

يك بار كه مسابقات فوتبال در محله ما برگزار بود ، ناصر به عنوان خوش‌اخلاقترين بازيكن انتخاب شد . به او يك دست گرمكن دادند . هيچ ‌وقت اين گرمكن را به تن او نديدم . به شوخي از دوستانش پرس و جو كردم كه گرمكن به تن آقا ناصر مي‌آيد يا نه ! بعدها كه خودش را ديدم ، از او پرسيدم : «چي شد آقا ناصر ؟ گرمكن را از آنجا نياوردي ؟!»
چيزي نگفت . بعد از مدتي فهميدم گرمكن را توي مدرسه به يكي از بچه‌هايي كه وضع مالي خوبي نداشته ، داده است .
ناصر كاظمي به خاطر اين خصوصيات خوب ، قهرمان اخلاق بود و همه بچه‌هاي محل و بزرگان دوستش داشتند . (محمد نيكخو)


بليط

هيچ‌وقت كاري را انجام نمي‌داد كه كسي را اذيت  كند يا خلاف شئونات اخلاقي باشد . يك روز ، در دوران كودكي ، قرار شد برويم خانه خواهر يكي از دوستان . خانه آنها در ميدان امام حسين(ع) بود و بايد با اتوبوس مي‌رفتيم . همگي با عجله سوار اتوبوس شديم . راننده گفت :«بليط.»
گفتيم :«الان مي‌دهيم».
رفتيم عقب . بچه‌ها گفتند كه بليط ندهيم . ناصر تا اين را فهميد ، فوراً ازجيبش پول درآورد ، رفت جلو پول بليتها را داد . وقتي برگشت‌، بچه‌ها گفتند :«براي چي پول را حرام كردي؟ مي‌رفتيم بيرون و چيزي مي‌خورديم.»
او خيلي ناراحت شد و شروع كرد به ارشاد بچه‌ها .(ولي صالحي)


فداكاري

هر كاري از دستش بر مي‌آمد ، براي دوستان و آشنايان انجام مي داد. يك روز قرار بود مسابقه بدهيم و يك نفر از بازيكنان كفش مناسب نداشت . ناصر كفش ورزشي خود را در آورد و به او داد . كفش براي پا او بزرگ بود . خود ناصر سريع رفت ، كفي كفش گرفت و آورد . تا آمد ، رفتم جلو و گفتم : «ناصر خودت مي‌خواهي چكار كني‌؟! مگر قرار نيست بازي كني ؟»
نگاهي به اين طرف و آن طرف كرد و گفت :«خدا كريم است ، يك كارش مي‌كنم. »
بعد رفت و كفش همان فرد را كه پاره و كهنه بود ، برداشت . اگر چه كفش برايش تنگ بود ، اما به زور آن را پا كرد و داخل زمين شد . خدا مي‌داند كه خيلي عذاب كشيد .
بعد از بازي ، ديدم كه چند جاي پايش زخمي شده است . (محمد نيكخو)


سفر

سال 56 ـ 57 بود . به همراه ناصر كاظمي و چند تا از بچه‌هاي ديگر كه فوتباليست و كشتي گير بودند ، به قزوين مي‌رفتيم . از تهران دور شده بوديم كه ناصر كاظمي ماشين را جلوي يك قهوه‌خانه متوقف كرد و همه را به نماز فراخواند . بچه‌ها پياده شدند ، وضو گرفتند و همان جا نماز جماعت به پا كرديم . تمام مسافران قهوه‌خانه و همه ماشينهايي كه از آنجا رد مي‌شدند ، متعجب و حيران شده بودند ؛ زيرا در آن زمان (رژيم طاغوت) كه فساد زياد بود و در‌آن گير و دار غربزدگي و تفريحات مبتذل ، ديدن چند جوان، آن» هم در صف نماز جماعت ، واقعاً هم باعث شگفتي بود .
وقتي به قزوين رسيديم ، مستقيم به ورزشگاه رفتيم . تماشاچيان زيادي به ورزشگاه آمده بودند . مسئولان مسابقات هم حاضر بودند . زماني كه براي بازي داخل زمين شديم ، كاظمي پشت ميكروفون ورزشگاه رفت . همه مانده بودند كه چكار مي‌خواهد بكند . دست به جيب برد ، يك قرآن كوچك درآورد و شروع كرد به تلاوت قرآن .
ناصر يك بار ديگر همه را حيران و شگفت زده كرد . (ولي صالحي)


آتش بر پرچم

در سال 1354 يك دوره مسابقات كشتي به نام جام آريامهر برگزار شد . دانشگاه ناصر كاظمي در محدوده دهكده المپيك بود . اطلاع پيدا كرديم كه او از ديوار محوطه دهكده المپيك كه خوابگاه تيم آمريكا بود ، رد مي‌شود ، مي‌رود تو و چند تا از آمريكائيها را مي‌زند و پرچم آمريكا را بر مي‌دارد و آن را در ورزشگاه به آتش مي‌كشد .
بعد از اين قضيه ، چند بار متوجه شدم كه يك ماشين پژو و يك ماشين ولوو ، جلوي مغازه ما كه روبه روي منزل ناصر كاظمي بود ، مي‌ايستد . وقتي مدت ايستادن و رفت و آمد اين ماشينها زياد شد ، شك كرديم . يك روز يكي از بچه‌ها گفت : «مهدي مطلوبي را آن بالا گرفتند و گذاشتند سينه ديوار . يكي از بچه‌ها كه توي مغازه بود ، بيرون دويد ، به خيال اين كه مي‌خواهند مهدوي را كتك بزنند . بيست قدم مانده ، جلوي او را گرفتند و يك سيلي تو صورتش زدند و او را كنار انداختند . اين جا بود كه متوجه شديم كنار ديوار پنج شش نفر در ده پانزده قدمي ايستاده‌اند .»
كمي بعد مهدوي را آزاد كردند و آمد . پرسيدم : «چي‌شده ؟ »
گفت :«دارند پي ناصر مي‌گردند . فكر كنم به خاطر همان جريان آمريكاييهاست.»
و ادامه داد : ما را كه بردند توي آن ماشين پژو ، توش پر از اسلحه بود . »
يكي از بچه‌ها رفت و جريان را به مادر ناصر كاظمي گفت . بعد از چند روز او را دستگير كردند و به زندان فرستادند . مدت زندانيش طولاني نبود . وقتي از زندان آمد ، به كلي عوض شده بود و سعي مي‌كرد بچه‌ها را نسبت به قضايا آگاه كند . (عبدالله اناري)

اوايل انقلاب

قبل از انقلاب و در اوج تظاهرات ميليوني مردم ايران ، هر روز مي‌آمد داخل مغازه و شروع مي‌كرد به درست كردن پرچم و پلاكارد . روي آنها مي‌نوشت كه اين كوچه بن بست است يا چند راه ديگر دارد .
نوشته‌ها را وصل مي‌كرد به سر كوچه‌ها تا بچه‌هايي كه در حكومت نظامي گير مي افتند يا از دست مأموران فرار مي‌كنند ، گير نيفتند .
پيراهنهاي فوتبال
مغازه كوچكي داشتيم كه بازيكنان تيم فوتبال هر روز آنجا جمع مي‌شدند . ناصر كاظمي هميشه در ميان جمع حضور داشت و با هم بوديم . تا اين كه به عضويت سپاه درآمد و منتقل شد به پاوه . يك روز آمد و گفت :«در شهر پاوه تيم فوتبال درست كردم . حالا هم آمده‌ام كه پيراهن بچه‌گانه براي من بدوزي . »
گفت كه صد عدد پيراهن برايش بدوزم . بعد از اين كه آنها را دوختم پيراهنها را برد .
ناصر كاظمي بعدها به من گفت كه آنجا برنامه‌ريزي كرده‌ام كه مردم كارها را خودشان انجام دهند ، حتي نظافت شهر هم دست خود مردم است . عكسي هم نشانم داد كه صحنه جالبي بود . بچه‌هاي زيادي بودند كه داشتند شهر را تميز مي‌كردند و همه ، همان لباسها را به تن داشتند .

تلافي

هر كاري كه از دستش بر مي‌آمد ، براي ديگران انجام مي‌داد . هيچ وقت كار خودش را به ديگران واگذار نمي‌كرد . يك شب ، جوراب او را شستم . خيلي ناراحت شد . از فردا شب به دنبال جوراب من مي گشت تا آن را بشويد و كار مرا جبران كند .   


ايثار

در منطقه اي به نام «دوآب» بين پاوه و نوسود ، عمليات انجام داديم و آن منطقه را به تصرف در آورديم . بعضي از گروه هاي وابسته در منطقه ، از ارتفاعات به ما حمله كردند و ما را زير آتش گرفتند . با اين كه تاريخ اين عمليات قبل از جنگ بود ، ولي عراق با آنها همكاري مي‌كرد و به وسيله هواپيما ما را  بمباران مي‌كرد .
در آن منطقه ما محاصره شديم و تنها راه بازگشت ، عبور از رودخانه بود .
تا اولين محل امن ، چند صدمتر فاصله بود . ناصر كاظمي با اين كه فرماندار اورامانات و فرمانده سپاه بود، در عمليات حضور داشت . او پشت تخته سنگي كه كنار جاده بود ماند و گفت :«شما برويد . من اينجا تيراندازي مي‌كنم ، دشمن هم به طرف من تيراندازي مي‌كند و شما مي‌توانيد از روي جاده به عقب برويد و نجات پيدا كنيد . »
اين عمل او جان سي نفر را نجات داد . آن روزها ، اين ايثارگري و شجاعت زبانزد خيلي از اهالي منطقه شد . (مهران رضائي)

ماجراي عينك

بني‌صدر براي سخنراني به پاوه آمده بود . سالروز شهادت پاسداراني بود كه در بيمارستان پاوه به شهادت رسيده بودند . بني‌صدر به وسيله هلي‌كوپتر به آنجا آمد . هنگام فرود ، هلي‌كوپتر به زمين برخورد كرد ولي كسي صدمه نديد . در اين حادثه ، عينك بني صدر گم شد . بني صدر بدون عينك سخنراني كرد و پس از اين كه سخنراني تمام شد ، از پاوه رفت .
بعدها يك نفر از افراد فاسد ، بيكار و معتاد آن منطقه ، عينك را پيدا مي‌كند و به تهران مي‌آيد و به دفتر بني‌صدر مي‌رود و عينك را تحويل مي‌دهد .
او يك نامه از بني‌صدر گرفته به شهرداري آمده بود . ناصر كاظمي شهردار بود و اين فرد را مي شناخت . نامه را ديد ، ناراحت شد و او را از ساختمان شهرداري بيرون كرد .
وقتي كاغذ را گرفتيم و خوانديم ، ديديم كه خط خود بني‌صدر است . نوشته بود : «به ايشان كه فرد زحمت‌كش و مومني مي‌باشد ، يك كار مناسب و خوب در شهرداري بدهيد . »(مهران رضائي)

جان بر كف

از نظر شخصي و اعتقادي ، آدمي معتقد بود و خيلي كم سعي مي‌كرد حفظ ظاهر كند . همه چبزهايي كه داشت ، ساده بود . روزي چند جزء قرآن مي‌خواند . نمازش را سر وقت مي‌خواند و قرآن خواندنش هم سرجايش بود . هيچ وقت نديدم عقب نشيني كند يا پشت سر بچه‌ها قرار گرفته باشد . هميشه در خط مقدم نبرد بود . (محمود قاسم پور)


ديدار

او را فقط يك ساعت ديدم . مسئول اطلاعات مهاباد بودم و كارهايي فرهنگي در زندان كرده بوديم . گروه سرود درست كرده بوديم . نشريه نادمين را چاپ كرده بوديم . زندانيها را در بيرون گذاشته بوديم تا در مغازه اي در شهر كتابفروشي كنند .
ناصر كاظمي اين مطلب را متوجه شده بود . به سراغم آمد و يك ساعتي صحبت كرديم . قرار شد با هم همكاري داشته باشيم . هم آنها از تجربيات ما استفاده كنند و هم اين كه ما از تجربيات آنها استفاده كنيم.
او فرمانده سپاه كردستان بود ولي برايش مهم نبود كه مثلاً فرمانده سپاه كردستان با مسئول اطلاعات سپاه يك پايگاه صحبت كند . اين براي من ارزش زيادي داشت و به من روحيه مي داد . (تقي مشاكان)


فرماندار انقلاب

در ابتداي آمدن ناصر كاظمي به منطقه ، به عنوان يك فرد عادي مطرح شد ، وقتي وارد شهر شد فردايش ، دوستاني گفتند :«فردي آمده براي فرمانداري پاوه ، مي‌خواهد فرماندار شود . »
به اتفاق يكي از دوستان رفتيم به ديدار فرماندار . پشت ميز فرمانداري نشسته بود و يك آقاي ديگر همراهش بود كه هر چي‌صحبت مي كرد ، ناصر كاظمي يادداشت بر مي‌داشت .
پرسيدم : «از كدام جاده آمده‌ايد ؟ »
گفت :«از همين جاده باختران پاوه » .
شك كردم . گفتم :« پس حتماً از اينها هستيد ! چرا ما نمي‌توانيم از اين جاده عبور كنيم ؟ شما اگر آمديد تا فرماندار انقلابي ما بشوي ، چطور از اين جاده عبور كردي ؟»
ناصر كاظمي خنديد و گفت : «نه ، اين طور فكر نكنيد ، بعدها معلوم مي‌شود. »
واقعاً او انقلابي بود ؛ يك فرماندار انقلابي . (برادر صافي پور)


يك خاطره

يك روز شرح مي‌داد كه چگونه فرماندار پاوه شده است . جريان صحبت با شهيد بروجردي را بيان كرد و گفت : «شهيد بروجردي با من صحبت كرد كه حاضري فرمانده پاوه بشوي و من قبول كردم .
برادر بروجردي گفت :«چگونه مي‌خواهي به پاوه بروي ؟»
گفتم:«با جيپ وزارت كشور. »
سوار شدم رفتم تا رسيدم به اولين پايگاه ضدانقلاب كه پاسگاه «بري قلعه» بود . پياده شدم و رفتم داخل پايگاه . پرسيدم : «فرمانده اينجا كيست؟»
پرسيدند:«كي هستي؟»
گفتم :«فرماندار جديد پاوه هستم.»
آنها بسيار احترام كردند و اطلاعات از وضعيت خودشان دادند .
رفتم به پايگاه بعدي كه پايگاه«قشلاق» بود . همين برخورد را كردم تا به پايگاه«تازه آباد» رسيدم و چند پايگاه ديگر . در شهر ، خودم را معرفي كردم . در اين ميان ، به سپاه سرزدم ولي خودم را به عنوان فرمانده معرفي نكردم و بعد ، با حزب دمكرات و اقشار مردم تماس گرفتم . مشكلات را نوشتم و       همه جا را شناسايي كردم . جمعه كه شد ، آمدم در نماز جمعه سخنراني كردم و گفتم فرمانده سپاه من هستم و صحبت از امان نامه و سركوب خاطيان كردم و بعد  تصميم گرفتم منطقه را پاكسازي كنم ...»
ناصر كاظمي ، فرمانده ساده و مهربان ديار خون و شهادت بود . (رضا افروز)


زندگي نامه و 20 خاطره کوتاه و خواندنی از سردار رشيد و متقي اسلام و فرمانده دلاور سپاه كردستان؛ ناصر کاظمی


من فرماندارم !

در مقابل مشكلات ، با سعه صدر برخورد مي كرد ودر مقابل هيچ مشكلي باك نداشت .
تعريف مي كرد:«وقتي كه حكم فرمانداري پاوه را به من دادند كه بيايم فرماندار بشوم ، مي شنيدم كه از روانسر تا آن طرف دو آب همه اش دست گروهكهاي مسلح است . سوار ماشين شدم و آمدم قشلاق . قشلاق ماشين را نگه داشتند . آن موقع عبور و مرور مشكل بود ؛ به خصوص براي مردم پاوه ، كه به دليل آن جنگ شش روزه ، نمي توانستد از آن جا عبور كنند . ماشينم را دموكرات نگه داشت . گفتند كارت شناسايي .
من هم با صراحت گفتم :« بنده ناصر كاظمي هستم ، فرماندار پاوه.»
اين قدر با تسلط با اينها صحبت كردم كه نتوانستند مرا معطل كنند .»
وقتي محكم به آنها مي گويد شهرستان پاوه يك فرماندار مي خواهد و من هم فرماندار نظام جمهوري اسلامي هستم ؛ آنها جا مي خورند و جلويش را نمي گيرند و به سلامت وارد پاوه مي شود.(غلامرضا جلالي)


فرماندار

شهيد علي سليمي ، از من خواست كه به ديدن ناصر كاظمي برويم . در آن موقع ، برادر كاظمي فرماندار شهر پاوه بود . به خاطر مسايل خاص كردستان ، به ما گفته بودند ابراز نكنيم كه او پاسدار هم است . به ديدن او رفتيم . در ساختمان فرمانداري ، محلي براي استراحت فرماندار در نظر گرفته بودند ؛ با تمام امكانات تجملاتي از مبلهاي آن چنان گرفته تا بقيه چيزها . وقتي اتاق كار و اتاق استراحت او را ديدم ـ به خصوص كه در آن روزها سپاهي‌ها به اين چيزها توجه نداشتند ـ نگاه معني داري به شهيد سليمي كردم . او متوجه منظور من شد و گفت :«كاظمي از اين رختخواب و مبلها استفاده نمي‌كند. »
پتوهايي را كه در گوشه اتاق بود نشان داد و گفت :« برادر كاظمي از اينها استفاده كند. »
موقعي كه ناصر كاظمي آمد ، شهيد سليمي پرسيد چرا از اين  وسايل استفاده نمي‌كنيد . او گفت : «استفاده از اين نوع وسايل ، انسان را از ياد ديگران غافل مي كند.»


مردم را دوست داشته باش

در «نوشه» ،مردم از طلاق دادن زن خود ، تا دزديدن گاو و شير ندادن بزشان را مي آمدند با سپاه در ميان مي گذاشتند . تشكيلات دولتي هنوز مستقر نشده بود و كارمندان دولتي تا چندين ماه بعد از آزادي نودشه به آنجا نيامدند . مي گفتند امنيت جاني ندارد . در چنين شرايطي ، مردم به ما مراجعه مي كردند.
ناصری كاظمي هم فرماندار و هم سپاهي بود . ما مي دانستيم فرماندار سپاهي است . ولي هر طرف كه  مي چرخيديم ، فرمانده خودمان را ناصر كاظمي مي ديدم . مي دانستيم خود فرمانده هم بدون ناصر كاظمي هيچ كاري انجام نمي دهد .
آمدم پيش كاظمي ، گفتم :«كاري براي ما بكن . من نمي دانم چكار كنم . اين جا اگر بايد با ضدانقلاب بجنگيم ، پس با مردم چكار كنيم ؟ من كه بلد نيستم . گفتم بيائيم پيش شما بگم كه بايد قاضي يا دادگاه و دادگستري بياريم اينجا . مردم به آن نياز دارند.»
سالها بود كه اختلافات بين مردم همچنان پابرجا مانده بود . ناصر كاظمي گفت :«ببين ! من كاري به اين كارها ندارم . تويي و نودشه ؛ قاضي باش ، مسئول باش ، هر چه مي خواهي باش . فعلاً ما كسي را نداريم بگذاريم آنجا . فقط يادت باشد مردم را دوست داشته باش .»(محمود قاسم پور)


مخفي كاري

يك روز رفتيم فرمانداري پاوه براي ديدن او . خيلي وقت بود كه نديده بودمش . روزهاي اول كه آمد به غرب ، قرار بود برود پاوه . پست فرمانداري برايش در نظر گرفته شده بود . برايش مشكل بود قبول كند. مدام مي گفت :«من كه كاري نكرده ام و معلوم نيست بتوانم موفق شوم.»
فقط با اميد به خدا بود كه پذيرفت . ريش خود را به صورت پرفسوري مرتب كرد . ما خودمان هم وحشت داشتيم . مي گفتيم اگر آنها كشف كرده باشند او را در بين راه شهيد مي كنند .
آن روز «توكلت علي الله» حركت كرد و امروز براي اولين بار بود كه دوباره روي او را مي ديدم . خاطرات آن روزها را تعريف مي كرد . براي ما جالب بود و جالبتر اين كه بعضي از روحانيون فكر مي كردند كه او از هواداران گروهك دمكرات است ؛ چون توانسته بود خيلي راحت رد شود . از طرفي گاهي مي رفت نوسد و با گروهك ها مذاكراتي انجام مي داد .
براي اين كه گروهكها متوجه هويت اصلي او نشوند ، خيلي مخفي كاري مي كرد . از بچه هاي جا افتاده تهران بود كه به سادگي خودشان را رو نمي كنند . روحانيوني هم كه متوجه نبودند ، مي آمدند اعتراض مي كردند كه او از افراد نفوذي دشمن است و تا مدتها كسي نمي دانست ناصر كاظمي وفادار و در خدمت نظام است ؛ نه ضدانقلاب و نه نيروهاي دوست ؛ هيچ كدام نمي توانستند. (شهيد محمد بروجردي)


همه باهم

بهترين خاطره من از ناصر كاظمي مربوط به دوران بني صدر است . به خاطر رابطه خوب سپاه و ارتش عده اي توطئه كردند . بني صدر ، من و رئيس ستاد لشكر و فرمانده سپاه منطقه غرب كشور را به تهران احضار كرد . گفتم ناصر كاظمي تو هم بيا . قرار شد با بني صدر جلساتي داشته باشيم . هفت ، هشت نفر همراهمان بودند . جلسه شروع شد و همه شروع كردند تاختن و بدو بيراه گفتن به من و انتقاد پشت انتقاد. من هم فقط يادداشت مي كردم . موقعي كه خواستم شروع به صحبت كنم ، ناصر كاظمي زودتر از همه گفت :«بگذاريد من يك كلمه بگويم.»
تا خواست حرف بزند ، يك دفعه يكي از آن مسئولين گفت :«اول آقاياني كه اينجا هستند ، بگويند چه سمتي دارند . آيا مسئول هستند، نيستند ...»
بني صدر هم گفت :«بله، آقايان كي هستند؟ ما فقط گفته بوديم شيرازي بيايد و رئيس ستادش و فرمانده سپاه غرب . نگفتيم اين همه آدم را بردارد و بياورد !»
گفتم:« اجازه بدهيد . ايشان رئيس ستاد هستند ، ايشان فرمانده سپاه غرب ، ايشان مسئول عمليات پاوه هستند و اين هم فرماندار پاوه . هر وقت عذر بنده را خواستيد ، اين آقايان هم مي روند ، حالا ميل خودتان است .»
بني صدر گفت :«خوب ، حالا ادامه بدهيد.»
ناصر كاظمي شروع كرد به تاختن و جوابگويي.
از ويژگيهاي ناصر اين بود كه به هيچ وجه كوچترين چشمي به مقام و درجه و  امتياز نداشت . زندگي برايش خلاصه شده بود در مبارزه براي اسلام ، و در نارساييها خم به ابرو بياورد . در صحنه رزم يكپارچه اميد بود .
از ويژگيهاي ديگر او تقوا بود . تقوا را خوب رعايت مي كرد . اهل چاپلوسي نبود و از هر گونه تظاهر خودداري مي كرد . (علي صياد شيرازي)


مردي با پيراهن ورزشي

ناصر كاظمي فردي بود با قد بلند و رشيد . معمولاً در شهر با لباس ورزشي مي گشت . بلوزش سرمه اي رنگ بود ، هميشه رنگ سير يا رنگ روشن مي پوشيد و ته ريشي داشت . وقتي صحبتي پيش كشيده  مي شد ، مي رفت توي فكر و معمولاً با انگشتانش ، ريش خود را شانه مي كرد . در جايي كه مشكلي مطرح مي شد، اگر جواب فوري نداشت ، مي گفت :«با خدا باش ، همه مشكلات حل مي شود . اعتقاد و ايمان به خدا داشته باش و براي خدا كار كن ، در كار پشيمان نمي شوي و بي نتيجه هم نخواهي ماند .»
اين بارزترين ويژگي ظاهري و اخلاقيش بود . (برادر صافي پور)


فرمانده سپاه كردستان

سادگي او براي من لذت بخش بود . در سپاه بانه بوديم . او مي آمد مسجد و من نمي دانستم كه فرمانده است . مثل همه بسيجي ها در نماز جماعت شركت مي كرد . مي آمد صف آخر مي ايستاد . هيچ كس فكر نمي كرد كه او فرمانده است و مسئوليتي دارد . يك بار مي خواست در نماز جمعه سخنراني كند . خواستم به عنوان فرمانده سپاه ناحيه كردستان معرفيش كنم . راضي نبود كه او را به اين عنوان معرفي كنيم .  مي گفت : «فقط بگو يكي از برادران سپاه مي خواهد صحبت كند .»
هر چه گفتم :«بگذار معرفي شوي ، بهتر است . اگر معرفي بشوي صحبتهايت جذابيت بيشتري دارد و بيشتر روي مردم اثر مي گذارد .»مي گفت :«نه ، اگر صحبت جذابيت داشته باشد و به عنوان يك بسيجي ساده صحبت كند ، اثر دارد . نمي خواهد عنوان فرماندهي مرا مطرح كني . فرمانده ، ما نيستيم ، فرمانده حضرت امام است . »
اين روحيه اي بود كه اين انسان والا داشت . (برادر رحيمي)


مردم ديار مظلوم

در زمستان سال 1360 ، با گروهي از نيروهاي رزمنده بسيجي و سپاهي به كردستان (منطقه بانه) اعزام شديم . قرار شد براي آزادسازي جاده بانه ـ سردشت عمليات كنيم . كساني كه در عمليات حضور داشتند، نيروهاي بسيجي و سپاهي مازندراني و اراكي بودند . به كليه نيروها آماده باش دادند واعلام كردند كه جهت ايراد سخنراني فرماندهي محترم سپاه كردستان در سالن اجتماعت جمع شويم .
ناصر كاظمي آمد و به سخنراني پرداخت . از وضعيت كردستان و از نيروهاي ضدانقلاب و پاكسازي آزاد كردن مناطق كردستان گفت . به قدري دلنشين سخنراني كرد كه همه حضار را تحت تأثير قرار داد . آن شب ، با خلوص نيت در جمع خودماني فرماندهان دسته و گروهان و گردان حاضر شد .
وقت صرف غذا رسيد . غذايي كه آن شب در كنار سردار سپاه اسلام خورديم ، عبارت بود از : نان و كشمش . او در آن روز ، در سخنراني و در جمع خودماني به اين مطلب اشاره كرد كه اگر بسيجياني هستند كه تمايل به ماندن دارند ، مي توانند در اين منطقه خدمت كنند و در سپاه بمانند .
فرداي آن روز ، با چند نفر ديگر به پرسنلي سپاه بانه مراجعه و اعلام كرديم كه ما حاضريم بعد از سه ماهه ، باز هم در آنجا بمانيم . و اين چنين شد كه روح بزرگ او ما را در آن ديار مظلوم ماندگار كرد .


كردستان ، قلب ايران

در سال 1360 به اتفاق تعدادي از برادران استان گيلان به كردستان اعزام شديم . ابتدا به شهرستان سقز و سپس به بانه رفتيم . تعدادي از برادران ناراحت شدند و گفتند كه ما مي خواهيم به جنوب برويم و آنجا بجنگيم . من با آنها مخالفت كردم و گفتم كردستان قلب ايران است و ما بايد دشمن را از كشور خود بيرون كنيم . اكثر مسئولان سپاه هم با آنها صحبت كردند ولي آنها در رفتن سماجت كردند . بالاخره ناصر كاظمي آمد و گفت :«ماندن در كردستان سعادت مي خواهد اگر مايليد ، مي توانيد برويد .»
پس از پايان جلسه ، گفتم من داوطلب ماندن هستم . خوشحال شد و گفت : «تو انتخاب شده اي »
مرا به دسته عملياتي مريوان معرفي كرد و گفت تا 48 ساعت ديگر عمليات آزادسازي جاده بانه ـ سردشت را شروع كنيم .
او در تمامي مراحل عمليات ، با اين كه فرمانده ناحيه كردستان بود ، در كنار ما حضور داشت . بعد از تصرف مواضع و انجام هر مرحله از عمليات ، اين بزرگوار با چهره اي خندان به ديدن تك تك بچه ها  مي آمد .
ناصر كاظمي دلاور مردي بود كه در بين اهل آسمانها مشهورتر از زمين بود .


فرمانده فدايي

پس از پايان عمليات جاده بانه ـ سردشت ، ناصر كاظمي مرا به عنوان مسئول عمليات بوكان معرفي كرد. در ابتداي كار بودم كه دستور انجام عمليات در جاده بوكان ـ مهاباد به من واگذار شد . در ابتداي عمليات، دلهره زيادي داشتم . اولين كار فرماندهي من بود و مي ترسيدم اشتباه كنم و بچه ها شهيد شوند . برنامه ما در عمليات مذكور ، انهدام ضدانقلاب و برگشتن به پايگاه بود . در اثناي عمليات ، ديدم كاظمي از سنندج آمده و در عمليات شركت دارد . خدا مي داند كه چه قدر شجاعت داشت . با اين كه فرمانده ناحيه كردستان بود ، ولي در كوچكترين عمليات هم شركت مي كرد . در تمام جلسات ، با سلاح ژـ3 و حمايل بند پر از خشاب بود .
روزي آمد پيش من و گفت :« ناراحت نباش ، من در كنارت هستم . »
در تمام مراحل عمليات با من بود و پس از انهدام ضدانقلاب ، به نيروها اعلام كرديم كه به عقب بيايند . از كاظمي خواستم كه به بوكان برود و من بچه ها را عقب بكشم . قبول نكرد و با اصرار گفت :«بايد كاليبر 50 آتش كنيم ، تا بچه ها راحت عقب بيايند و تا همه بچه ها عقب نيايند ، من اينجا مي مانم .»
هر چه گفتم امكان دارد اسير ضدانقلابش شوي ، قبول نكرد و تا آخر ماند . آن روز درس بزرگي از اين بزرگوار ياد گرفتم و آن «فدا شدن فرمانده براي نيروها» بود .


در پي او

در اواخر سال 1359 چند بار براي آزادسازي شهر نوسود حمله كرديم . ولي مناطق اصلي را نتوانستيم بگيريم . دفعه سوم ناصر كاظمي را ديديم كه سوار يك ماشين آهو استيشن بود و مي رفت به سمت ارتفاعات «نيسانه» . آنجا مورد اصابت يك گلوله قرار گرفت و مجروح شد . گلوله به دست او خورده بود . همه اصرار مي كردند كه براي درمان به عقب برگردد يا اينكه دستش را ببندند ؛ ولي او به فكر خودش نبود . وقتي كه اين صحنه ها و از جان گذشتگي ها را ديديم ، همه بچه ها روحيه گرفتند . اين حركت او به عنوان فرمانده و فرماندار منطقه ، باعث شد كه بچه ها با روحيه بالا «الله اكبر» گويان راه ارتفاعات را در پيش بگيرند و بعد از دو ساعت ارتفاعات نيسانه كه ضدانقلاب در آن مستقر بود و آتش سنگيني هم مي ريخت ، فتح كنيم .
چيزي كه در نزد بچه ها مشهود بود اين بود كه مرتب سراغ كاظمي را مي گرفتند . كسي به فكر خودش نبود . آن صحنه و روحيات هر موقع كه يادم مي افتد شيريني خاصي در درون خود احساس مي كنم و لذت مي برم . (برادر مينايي پور)


يادگار

تعدادي از برادران مسئول كه هنوز هم براي انقلاب كار مي كنند يادگار ناصر كاظمي هستند . روي اعتمادي كه به افراد بومي داشت ، به آنان مسئوليت واگذار كرد و وقتي كه منطقه بيشتر پاكسازي شد ، بلافاصله از ميان مهاجرين شهردار تعيين كرد ؛ مسئول امور مالي ، مسئول تداركات و ... كليه مسئولين را از ميان نيروهاي متعهد آزمايش شده انتخاب كرد و اين شيوه تا آن روز در كردستان بي نظير بود . فقط در اورامانات اين گونه عمل شد ، كه آن هم از طرح هاي انقلابي ناصر كاظمي بود . (غلامرضا جلالي)


روح بلند كردستان

در مصاف با دشمن قاطع ، جنگجو و راسخ بود ، ولي در برخورد با يك نفر مسلمان ، مستضعف ، درمند و يك مراجعه كننده دوستانه و خودماني برخورد مي كرد . او در ذهن تمام مردم منطقه خاطره مثبتي دارد . به عنوان نمونه ، با قاطعيت و شهامت به نوسود رفت . شهر در دست دموكراتها بود و قرار بود هيأتي براي مذاكره برود . ناصر كاظمي در مسجد جامع نوسد قاطعانه از مواضع جمهوري اسلامي دفاع و گروهكها را محكوم كرد ؛ بدون اين كه بترسد . فقط قدرت ايمان و توكل به خدا بود كه او را حفظ كرد .
در مسايل عبادي انساني بود با نمازهاي خالصانه ؛ نمازهاي شب ، با پايبندي به موازين اسلام ، به احساسات پاك مسلمانها و احترام و ارزش قايل بودن براي اعتقادات و رأي مردم . او انساني بود عاشق امام (ره) ، فقط به اسلام ، امام(ره) انقلاب و به پيروزي اسلام و شكست دشمن فكر مي كرد .
هميشه مي گفت : «چكار كنيم؟ چگونه بگوييم براي مردم و ... ‌»
ناصر كاظمي روح بلند كردستان بود . (علي احدي)


روش حكيمانه

وقتي يكي دو ساعت فرصت پيدا مي كرد ، مي رفت و به دوستان و بچه هاي محصل انقلابي سر مي زد. در آن موقع ، دبيرستان جو عجيبي داشت و بچه ها دو دسته بودند ؛ يك دسته هوادار گروهكها و يك دسته كه خيلي قوي بودند ، افرادي مذهبي بودند . او مي رفت و به صحبتهاي هر دو گروه گوش مي كرد . حتي به سرودهايي كه دموكراتها مي خواندند ، گوش مي كرد . مي گفت :« سرودها را براي من معني  كنيد . »
سپس آنها را در منگنه و بن بست قرار مي داد و اين روش حكيمانه بود . زيرا خداوند در قرآن مي گويد «وجادلهم باللتي هي احسن»
او اولين شيوه را انتخاب كرده بود . با زباني كه مثل شمشير بود و ايماني كه انسان را مثل گلوله برف آب مي كرد ، به جنگ كفر و شرك مي رفت . (علي احدي)


گريه

يك روز شهيد رجائي تشريف آورد به پاوه . آن روز مصادف با عمليات مهم «شمشير» بود كه تعدادي از نيروهاي عراقي به اسارت درآمدند . اسرا در زندان بودند . به ناصر كاظمي در آن عمليات خبر دادند كه آقاي رجائي به پاوه آمده است .
من به زبان عربي آشنا بودم . رفتم پيش اسيران . شهيد رجائي سؤالهايي مي كرد و من هم ترجمه      مي كردم . در اين اثنا ، ناصر كاظمي با شلوار كردي و يك بلوز ورزشي و يك كلاه كاموا وارد شد . در نگاه اول حالتي داشت كه بچه ها نگاه كه به او كردند ، به گريه افتادند . گريه براي سادگي و خلوص يك فرمانده سپاه .(علي احدي)


فقط يك لبخند

دشمن در روستاي «كاني سور» مقاومت زيادي كرد ، ولي در نهايت شكست خورد . روستا را ترك كرد و رفت روي يكي از ارتفاعات مستقر شد . قرار بود شب بعد روي آن ارتفاع عمليات شود .
صبح زود به همراه ناصر كاظمي روي جاده حركت كرديم و رسيديم به پاي ارتفاع . ناصر كاظمي متوجه شد كه ارتفاع گرفته نشده است . فرمانده گردان گزارش خود را به او داد . نتيجه اين شد كه تصميم گرفت با همان تعداد نيرويي كه در آنجا بود ، براي گرفتن ارتفاع اقدام كند .
تعداد نيروها چهارده  نفر بود . آنها را دو قسمت كرد و از دو شيار حركت داد . خودش هم در جلوي يكي از گروهكهاي هفت نفره به راه افتاد .
دشمن بي سيم ما را شنود كرد . صداي او را شناخت و به تيراندازي خود شدت بخشيد . با آن شدت رگبار دشمن ، يك دفعه ديدم كه او در نوك قله است و فرياد مي زند : «بيائيد بالا ، فرار كردند . »
هر كجا قدم مي گذاشت ، موجب قوت قلب نيروهاي مستقر در مسير پاكسازي مي شد . همان لحظه كه بالاي اين ارتفاع بود ، با بيسيم اطلاع دادند كه يكي از ارتفاعات ديگر در حال سقوط است و فرمانده مربوط عاجز مانده و درخواست مي كند كه به ناصر كاظمي بگويد با او تماس بگيرد .
موقعي كه كاظمي گوشي بيسيم را گرفت ، با آن حالت جالب و صداي رسايش شروع به احوالپرسي كرد و جزئيات كار را پرسيد و دستورات لازم را داد . طرف مقابل قول مقاومت داد تا نيروي كمكي به او برسد. بعد از مكالمه ، تأمل نكرد و بدون درنگ خود را به آنان رساند و از سقوط حتمي قله جلوگيري كرد .
به ياد دارم كه اكثر فرماندهان به او اعتراض مي كردند كه جلو نرود و فقط با بيسيم ، كمك فكري كند ؛ ولي او با يك لبخند پر معنا جواب همه را داد . (برادر يوسفي)


بدون اسلحه

بعد از چند ساعت كه در روستاي «كوخان» مانديم ، تعداد انگشت شماري از نيرو آمد . ناصر كاظمي گفت :«برويم روستاي نمشير را پاكسازي كنيم .»
شب قبل ، نيروها اهداف مورد نظر را تصرف كرده بودند . من با يك مسلسل كاليبر پنجاه به طرف ارتفاعي كه بالاي روستا قرار گرفته بود ، تيراندازي مي كردم . بعد از مدتي ، دستم خسته شد و سر لوله به طرف روستا پائين آمد و يك تير شليك شد . ناصر كاظمي فرياد زد :«چرا اين طوري كردي؟»
نگران مردم شده بود . در حالي كه بيشتر اهالي ، روستا را تخليه كرده بودند و تعداد كمي از مردم در روستا مانده بودند ، دستور داد كه بدون اسلحه وارد روستا شويم و جوياي سلامتي مردم شويم .
پرسيدم :«چرا بدون اسلحه؟!»
گفت:«براي اين كه مردم نترسند.»
او مسايل اخلاقي را چنان رعايت مي كرد كه هنوز هم از خاطرات به ياد ماندني مردم خوب كردستان است . (برادر يوسفي)


مرد هميشه خندان

دوست داشتم در كنار او باشم . يك روز در روستاي كوخان بوديم . دستور داد كه با تعدادي از نيروها به طرف بانه بروم . به بهانه اي نرفتم . نزديك غروب بود . او تا مرا ديد ، با عصبانيت گفت :« همراه با نيروهاي خودي در ساختمان كنار جاده مستقر مي شويد و شب را در آنجا مي خوابيد .»
محل اين ساختمان خطرناك بود ، چون اطراف آن باز بود . آخر شب ، او آمد كنار ما و گفت بايد به ضدانقلاب كمين زد . با او و چند نفر ديگر به محل كمين رفتيم و ديگران آسوده خاطر تا صبح خوابيدند . وقتي نيروها متوجه شدند او شب گذشته در كمين بوده بسيار ناراحت شدند .
روز بعد ، مرد هميشه خندان ، شهيد بروجردي ، درباره گذشتها و صفات برادر كاظمي سخناني گفت كه همه تحت تأثير قرار گرفتند . (برادر يوسفي)


راننده

يكي از ويژگيهاي ناصر كاظمي نحوه گزينش نيرو توسط وي بود . يك روز ، زماني كه سقز مستقر بوديم ، يك نفر آمد و گفت :«من راننده ام و آمده ام كار كنم .»
ناصر كاظمي دست به جيب برد و يك دسته كليد آورد و گفت :« بيا ، اين سويچ و اين هم ماشين . بيا برويم ببينم چكار مي كني ؟»
وقتي آن فرد پشت ماشين نشست ، معلوم شد كه زياد وارد نيست . كاظمي سوئيچ را گرفت و گفت :«تو به درد اين كار نمي خوري . نه اين كه رانندگي بلد نباشي ، منتها من راننده اي مي خواهم كه در شرايط بحراني از پس كار برآيد و توي ستون كشي ها و شب ، بتواند ماشين را دقيق هدايت كند .»
به ما هم سفارش مي كرد كه در هنگام گزينش نيرو همه جوانب را در نظر بگيريم و با جان مردم بازي نكنيم .(غلامرضا علاماتي)


زندگي نامه و 20 خاطره کوتاه و خواندنی از سردار رشيد و متقي اسلام و فرمانده دلاور سپاه كردستان؛ ناصر کاظمی


وقتي دلش مي گرفت

هر وقت دلش مي گرفت ، به بهشت زهرا(س) مي رفت . روزي گروهي از مسئولين براي بازديد به منطقه آمده بودند . شهيد بروجردي گفت :«بهتر است پياده برويم .»
يكي از مسئولين اعتراض كرد و گفت :«مگر مي خواهيد ما را به كشتن بدهيد كه مي گوييد پياده برويد! اين حتماً يك توطئه است !»
ناصر كاظمي از حركت آن مسئول ناراحت شد . به شدت جواب او را داد و گفت :«چطور است كه جان شما با ارزش است ولي جان بچه هاي مردم هيچ ارزشي ندارد ؟!»
بعد از اين قضيه ، آمد و گفت:«بايد بروم تهران . مي خواهم سري به بهشت زهرا (س) بزنم .»
يادم مي آيد از اين رفتار دلش گرفته بود . (رضا افروز)


مريد و مراد

جلسه اي بود كه فرماندهان رده بالاي سپاه در آن حضور پيدا كرده بودند . بحث در مورد مشكلات منطقه بود و مواردي كه بايد دنبال شود . شهيد بروجردي مطلبي گفت . اين نكته موجب شد كه يكي از مسئولين كه در جلسه بود ، سوء برداشت كند . احساس كرد كه نظر شهيد بروجردي اين است كه كار و تلاش مسئولين را زير سؤال ببرد و زحمات برادران مستقر در كردستان را چشمگير تلقي كند . چون از اول در جريان بودم ، يقين داشتم كه چنين چيزي ، حتي در روح شهيد بروجردي ، وجود نداشت . آن مسئول با حالت توهين آميزي ، گفته را به شهيد بروجردي برگرداند . حركت آن مسئول براي كساني كه مريد شهيد بروجردي بودند ، سنگين بود . شهيدان بزرگوار : حاج ابراهيم همت ، ناصر كاظمي و جاويدالاثر حاج احمد متوسليان در سه جاي جلسه ، مثل مثلث ، نشسته بودند . به محض اين كه آن بنده خدا اين نكته را با پرخاش به شهيد بروجردي گفت ، اين سه نفر مثل سه موشكي كه همزمان پرتاب شوند از جا تكان خوردند و شروع كردند به دفاع از شهيد بروجردي . جلسه متشنج شد . آن مسئول هر چه تلاش كرد كه اين سه نفر را قانع و ساكت كند ، نتوانست ، ديد كه هيچ راهي ندارد ، جز اين كه شهيد بروجردي آنان را ساكت كند . به بروجردي گفت :«آقاي بروجردي ! شما بفرمائيد كه آقايان ساكت باشند.»
بروجردي گفت :«ايشان اين مطلب را به من گفت ، بنده خودم حل مي كنم ، شما سكوت كنيد .»
اين سه نفر با اين صحبت خاموش شدند .
جلسه تمام شد . ناصر كاظمي رفت بيرون . ديگران تصور كردند كه ناراحت شده ، جلسه را ترك كرده و رفته پاوه . فردا از پاوه تماس گرفتند كه آقاي كاظمي نيامده . بروجردي پيگيري كرد و معلوم شد او بر اثر ناراحتي از اين اتهامي كه زده شد و بحثي كه اتفاق افتاد ، رفته بهشت زهرا (س) و سه شنبه روز را در بهشت زهرا(س) مانده است . هر چه دوستانش رفته بودند تا او را قانع كنند كه برگردد ، به هيچ عنوان حاضر نشده بود كه بهشت زهرا(س) را ترك كند . گفته بود من مي مانم كنار اين شهدا تا تعيين تكليف كنم .
باز متوسل شدند به بروجردي . شهيد بروجردي پيغام داد كه آقاي كاظمي ، آنجا ماندنت درست نيست ، بيا اينجا كار داريم . او با شنيدن پيغام شهيد بروجردي ، بلافاصله بهشت زهرا(س) را ترك كرد و آمد منطقه و باز هم ادامه كار داد تا روزي كه لباس شهادت را بر تن پوشيد و به لقاءالله پيوست . (رضا محمدي نيا)


چهار نفر

از نيروهاي بومي منطقه و اطلاعات آنها در راستاي مأموريتي كه مي خواست انجام بدهد ، خوب استفاده مي كرد .
روزي ، ده پانزده نفر از پيشمرگان مسلمان كرد را احضار كرد . بعد از اين كه آنها آمدند و نشستند ، از آنها نظر خواهي كرد و اطلاعات سياسي ، امنيتي ، استراتژيك ، نظامي ، جمعيتي ، اقتصادي و جغرافيايي از آنها گرفت . اين نظر خواهي در مورد نقطه خاصي از منطقه نبود و از همه جوانب سؤال مي كرد .
بعد از اين كه آنها رفتند ، پرسيدم :«چرا در مورد همه منطقه سؤال مي كردي ؟»
جواب داد :«اگر در مورد يك نقطه سؤال مي كردم ، آنها مي فهميدند كه قرار است در آن نقطه عمليات بشود و ممكن بود عمليات رو بود . اما حالا اين طوري فهميدم كه كدام يك براي اين عمليات مناسبترند و اطلاعات بهتري در مورد منطقه مورد نظر دارند.»
از شيوه گزينش او خوشم آمد . مخصوصاً وقتي فردا شب درست يك ساعت قبل از عمليات ، آن چهار نفر را كه انتخاب شده بودند صدا زد و آنان را در جريان عمليات گذاشت و سپس حركت كرديم . (غلامرضا علاماتي)


سكوي سنگي

در محاصره نودشه ،  ناصر كاظمي نشان داد كه ما مي توانيم شهر را مورد هدف قرار بدهيم ، ولي نمي خواهيم . در عين حال نشان داد كه مي تواند شدت عمل نشان بدهد .
شهر روي تپه بنا شده بود و چند صخره وسط شهر بود كه اطراف و روي آنها خانه نبود . او آتش را روي اين صخره ها هدايت مي كرد . از طرفي ، به وسيله تعدادي بلندگو در اطراف شهر به ضدانقلاب هشدار مي داد كه تسليم شوند ، تا با شدت عمل مواجه نشوند .
در مدت يك ماهي كه شهر در محاصره بود ، مردم را آماده كردند . بعد از يك ماه و چند روز ، از جمع دويست ضدانقلاب كه داخل شهر بودند ، تعدادي خودشان را تسليم كردند و بقيه هم ديدند كه پايگاهي در بين مردم ندارند ، رفتند .
يك روز صبح ، مردم به رهبري امام جمعه شهر حركت كردند و آمدند داخل جاده . آنها شعار مي دادند: «مرگ بر صدام » و به زبان كردي :«زنده باد كماري اسلامي». آمدند و اعلام هبستگي كردند . آنها دمكراتها و كومله ها را وادار كرده بودند كه شهر را ترك كنند و دويست نفر نيروي مسلح ، بدون وارد كردن خسارت ، شهر را ترك كرده بودند . بعد از آن ، نيروهاي جمهوري اسلامي وارد شهر شدند . يك ساعت بعد ، مردم را جمع كرديم داخل مسجد جامع شهر  نودشه . جلوي مسجد ، دو درخت تناور توت بود . زيرا اين درختان يك سكوي سنگي بود . ناصر كاظمي روي سكو ايستاد و مردم در اطراف   ايستادند . زن و مرد و كودك و پير و جوان آمده بودند تا ببينند اين فاتحي كه وارد شهر شده ، مي خواهد چه بگويد .
كردي بلد بودم و مي شنيدم كه مردم تحت تأثير تبليغات گروهكها نگرانند كه چه بلايي سرشان مي آيد . در لحظه اول :«ما آمده ايم تا براي شما لطف و مرحمت باشيم و براي شما دوستي و مهرباني واقعي بياوريم . اصلاً صحبت از خشم و غضب و يا اين كه آمديم بگيريم و ببنديم و بكشيم ، نيست .»
همين سخنراني باعث شد كه مردم نودشه از اين رو به آن رو بشوند و در مدت يك هفته با اعلامي كه داخل شهر كرديم ، اكثر مردم سلاح هايي كه داشتند ، آوردند و تحويل دادند .
بعد از مدتي ، ضدانقلاب به شهر حمله كرد . هفت هشت روز بعد از تصرف شهر بود . نيروهايي كه داخل شهر داشتيم ، شش نفر پاسدار غير بومي و بيست و هفت نفر هم از پيشمرگان اهالي نودشه بودند .
نيمه هاي شب مورد هجوم ضدانقلاب قرار گرفتيم . همزمان ، عراق آتش موشك كاتيوشا روي منطقه ريخت و بچه هاي ما را در ارتفاعات زمينگير كرد . ما هم كه داخل شهر بوديم ،بي دفاع مانده بوديم .
وقتي از اطراف حمله كردند ، متوجه شديم كه آتشي كه از شهر شليك مي شود ، از موضع ما نيست و كساني كه دارند تيراندازي مي كنند ، از بچه هاي ما نيستند . ما سي تفنگ داشتيم . دقت كه كرديم، ديديم مردم شهر به آتش ضدانقلاب جواب مي دهند . آن شب ،مردم ، ضدانقلاب را عقب راندند. هوا كه روشن شد ، اهالي شهر پيش ما آمدند كه اگر مي خواهيد آنها را دنبال كنيد ، ما راه ها را بلد هستيم . بيائيد كمكتان كنيم و دنبال آنها برويم . كمكهاي ديگري هم كردند . خودم شاهد بودم كه پدري پسرش را براي دفاع از انقلاب تير زد ؛ آن هم در ميان مردمي كه اين قدر به هم علاقه دارند . همه اين مسائل بر مي گشت به برخورد ناصر كاظمي در روز اول .
او به ما مي گفت :«شما نيامده ايد اينجا كرد بكشيد ، شما آمديد از انقلاب دفاع كنيد و دفاع از انقلاب ، كرد و فارس نمي شناسد . ضدانقلاب هر كه باشد بايد با آن برخورد كرد مردم هم هر كه مي خواهند باشند ، بايد با آنها طوري برخورد كرد كه بفهمند ما خادم و خدمتگذار آنها هستيم .»(محمود قاسم پور)


همچون فتح پيامبر(ص)

وقتي عمليات نوسود را شروع كرديم ، سرهنگي به نام «شهبازي» مسئوليت ستاد را به عهده گرفت . او ارتش را جمع و جور كرد و با يك طرح كامل ، در يك شب باراني ، به طرف ارتفاعات كله چنار ، كماجار و شمشير شروع به عمليات كرديم .
ساعت ده شب كه خواستيم حركت كنيم ، هوا باراني شد . من با يك گروهان ارتش و يك گروهان از بچه هاي سپاه رفتيم . بچه هاي سپاه يك دسته 60 نفري بودند و سي نفر هم بومي و نود نفر هم ارتشي با دو گروهان شروع به رفتن به طرف شمشير كرديم . بارندگي از ساعت ده شب شروع شد . با خودم گفتم :«خدايا! مگر نمي خواهي ما پيروز بشويم ؟چرا اين قدر باران مي آيد.»
اين را درك نمي كردم كه اين باران چه حكمتي دارد . بعد از عمليات فهميدم كه خداوند ما را دوست داشته كه باران فرستاده است .
بايد از يك راه ناهموار و سخت ، از كنار رودخانه ، از يك دره بالا مي كشيديم . وقتي كه رفتيم ، به علت بارندگي و ليز بودن زمين ، نتوانستيم سر وقت برسيم .
وقتي هوا روشن شد ، زير هدف شمشير رسيديم . ديديم اگر بخواهيم در روشنايي حركت كنيم تمام اين صدوهشتاد نفر قتل عام خواهند شد ، به همين خاطر از همان جا مسير را تغيير داديم و گفتيم به طرف كماجا مي رويم تا حداقل در آنجا پدافند كنيم و آنجا را كه نزديك آن قله بود ، حفظ كنيم .
بچه ها را حركت داديم و بالا رفتيم ، به كماجا رسيديم و توانستيم در آنجا پدافند كنيم . باران هم هنوز قطع نشده بود . باران شديدي مي آمد.
از ساعت پنج صبح درگيري شروع شد و نيروهاي مستقر در كله چنار با دمكراتهايي كه در داخل نودشه بودند ، درگير شدند و ما هم از شمشير با كاليبر 75 و خمپاره ، عراق را مورد تهاجم قرار داديم . در آنجا ، از سرما كسي قادر نبود دستش را روي ماشه ببرد و فشار بدهد . لباسهاي زير هم خيس شده بود ؛ حتي بيسيم چي مي لرزيد و قادر نبود حرف بزند .
آن بالا كه رسيديم ، پر از حرف بود . هليكوپتر از سرما قادر نبود براي بچه ها غذا ، لباس گرم و پليت بياورد . به خواست خدا در ساعت ده صبح باران قطع شد و ساعت دوازده بود كه دو فروند هلي كوپتر كبري و يك 214 با «اسلينگ» ، غذا و وسايل آوردند . عراق هم آن طرف بود ولي شجاعت خلبانها قابل تحسين بود . آمدند غذا را دادند و ما توانستيم مواضع آن جا را مستحكم كنيم .
بعد از آن ، توانستيم ارتفاعات مشرف به شهر نودشه را تسخير كنيم . آنجا را كه گرفتيم ، ديدم جاي جالب است ، براي اين كه نودشه را بگيريم و از آنجا خودمان را به ارتفاعات «تخت» كه قسمتي از ارتفاعات مريوان است ، متصل كنيم و براي اسير گرفتن هم بايد آن قسمت را دور بزنيم و شمشير را محاصره كنيم .
مردم در نودشه بودند ، نمي توانسيتم آنجا را با خمپاره بزنيم . حتي دور تا دور نودشه را ثبت تير كرده بوديم و روزي سه نوبت با توپ و خمپاره مي زديم . دستور دادم هر كسي به شهر تيراندازي كند ، مجازات خواهد شد .
مدت يك ماه آنجا بوديم ، اكثر كساني كه با ما بودند ، با افراد محاصره شده فاميل بودند ، مثلاً كسي برادرش دمكرات بود ، رفت و برادرش را آورد . در اين مدت ، ده پانزده نفر مسلح آمدند اسلحه شان را تحويل دادند ، چون مي ديد به آنها كاري نداريم و با آغوش باز آنها را مي پذيريم ، به همين خاطر وقتي به ارتفاعات مي رسيديم و  «الله اكبر» مي گفتيم ، بچه هاي كوچك ده هم جواب تكبير ما را مي دادند .
بالاخره يك روز ريش سفيدها آمدند كه ما را با استقبال داخل شهر ببرند و به اين شكل نودشه را گرفتيم.
آن روز ، به صورت كلاسيك وارد نودشه شديم . هنگامي كه وارد شهر شديم ، محلي ها مي گفتند كه كجاها را بايد بگيريد . در اينجا بود كه مهاجرين كمك زيادي كردند .
در همان روز ، هفتاد ، هشتاد نفر از مردم نودشه اسلحه برداشتند و بسيج را تشكيل داديم . مردم حفاظت از ده را خودشان به عهده گرفتند . آنها فاميل همديگر بودند و هيچ وقت در مقابل هم نمي ايستادند .
وقتي نودشه پاكسازي شد ، چهل و هشت ساعت مهلت داديم كه هر كسي اسلحه دارد ، بياوريد تحويل دهد . حدود سي قبضه اسلحه تحويل شد . ضدانقلاب تبليغات سوء زيادي كرده بود كه اگر اينها برسند ، شما را اذيت مي كنند .
نودشه مركز تجمع ضدانقلاب شده بود و هشت هزار نفر جمعيت داشت ، مردم وقتي ديدند با آنها كاري نداريم ، به ما كمك كردند و به همين خاطر ، نودشه كليدي شد براي فتح هاي بعدي . (شهيد ناصر كاظمي)


عمليات بايگان

عده اي از مردم بايگان كه اكثراً از طبقه زحمتكش و معلم بودند ، براي نجات شهرشان به شهر پاوه مهاجرت كرده بودند . آنها را سازمان داديم و به آنها گفتيم تنها راه اين است كه خودتان مسلح شويد و شهرتان را آزاد كنيد . ابتدا موافقت نمي كردند ولي بعد از مدتي ، تعدادي از آنها مسلح شدند . اوايل تعدادشان به سي و پنج نفر مي رسيد . «ما موستا» نيز از افراد مسلح بود . كارمندان دولت هم آمدند ، سازماندهي شدند و رفتند در  دو راهي باينگان مستقر شدند . زمستان بود و گروهك هاي فشار زيادي به مردم وارد مي آوردند . ضدانقلاب از آتشكده كه روبروي پاوه است ، شروع به زدن شهر با خمپاره كرد . اين ماجرا ده ، دوازده روز ادامه  داشت و دشمن به خاطر تسلط بر شهر ، مردم زيادي را به شهادت رساند . اين وقايع همزمان با برگزاري انتخابات بود . در مورد انتخابات جلسه اي گذاشتيم . در روز جلسه، يكي از اعضاي جلسه به نام آقاي «شهابي» ، ساعت پنج صبح ، جلوي خانه اش به وسيله تركش خمپاره به شهادت رسيد . شهادت او موجب شد تا افراد بومي و بستگانش تحريك شدند و تشيع جنازه باشكوهي كردند . سپس جنازه را به غسالخانه بردند . در آنجا مردم تجمع كردند . ضدانقلاب بلافاصله شروع كرد به خمپاره زدن . چند نفر هم در آن محل به شهادت رسيدند كه تعداد شهدا به سيزده نفر رسيد. «رضا مطلق» فرماندهي سپاه نيز در بين آنان بود . چون كسي نبود فرماندهي  سپاه را به عهده بگيرد ، اين مسئوليت نيز ، علاوه بر فرمانداري ، به عهده من گذاشته شد .
توانستيم مردم را منسجم كنيم و به وسيله باينگانيهاي مهاجر و اقشار مختلف مردم پاوه به طرف كوههاي آتشكده حركت كرديم . در آن عمليات ، سه چهار نفر از ضدانقلابيون را كه يكي از سردمدارانشان نيز در بين آنها بود ، را به هلاكت رسانديم .
دو سه روز بعد ، تصميم گرفتيم به طرف باينگان حركت كنيم . تا آنجا هشت ساعت راه بود .به وسيله مردم بومي توانستيم . ساعت دو بعد از ظهر وارد باينگان شويم .در مسير ، كوههاي بلندي وجود داشت . در حال حركات و راه رفتن از شدت خستگي به زمين مي خورديم . من آفتاب زده شده بودم و كشان كشان خودم را به باينگان رساندم .
ساعت دو بعد از ظهر باينگان فتح شد و مردم استقبال خوبي كردند . طوري كه ناخودآگاه به ياد جنگ رسول خدا(ص) افتادم . وقتي رسول الله به مكه بازگشتند و مردم از ايشان استقبال زيادي به عمل آوردند .
باينگان از دو طرف بين كوه قرار دارد . تازه وارد شهر شده بوديم كه مهاجرين آمدند و گفتند بايد ارتفاع مشرف بر باينگان را تصرف كنيم . ضدانقلابيون آنجا مستقر شده بودند و طي عملياتي ، ارتفاع بالاي باينگان را نيز گرفتيم و با همكاري نيروهاي مردمي ، توانستيم بخشي را كه از آن نقطه شهر پاوه مورد حمله قرار مي دادند ، آزاد سازيم .
پس از آزادسازي باينگان ، در مدت 48 ساعت ، دويست نفر از مردم مسلح شدند . به اين ترتيب ، كمبود نيرو تا حدودي جبران شد . آنها به دليل بومي بودن ، راه ها را خوب مي شناختند و از تله ها و كمينها اطلاع داشتند . از اين روز ، در نقاط حساس مستقر شدند ، ولي چون جاده خاكي بود ، ضدانقلاب  در اين جاده مين گذاري مي كرد .
چهار پنج روز بعد از گرفتن باينگان ، يك تيپ دشمن به استعداد سيصد ، چهار صد نفر به آنجا حمله كرد و مردم باينگان مقاومت چشمگيري كردند و در آن حمله فقط هفت نفر از باينگانيها شهيد شدند . طي اين درگيريها بود كه اطمينان حاصل كرديم مي توان به آنها اعتماد كرد . زيرا با مقاومتي كه كردند ، توانستند ضدانقلاب را عقب بزنند . پس از اين عمليات ، منطقه پاوه آرام شد . مردم از اين بابت خيلي خوشحال بودند و مسمانان منطقه گرايش بيشتري به ما پيدا کردند .(شهيد ناصر كاظمي)


مرد ميدان نبرد

کمتر کسي را به شجاعت او ديده ام . نه از تير مي ترسيد نه از خمپاره . حرکت مي کرد و مي رفت در دل دشمن . جواني بود هيکل دار ،چهار شانه و قد بلند . معمولاً موقع حرکت کاملاً انگشت نما و مشخص تر بود براي تير خوردن . ولي بدون هيچ ترسي در نوک پيکان حمله بود .
ناصر کاظمي مرد ميدان بود . (محمد سعيد)


مصاحبه

در اوايل جذب پرسنل سپاه , پرسشنامه هايي به پرسنل داده مي شد . چون من در اين زمينه فعال بودم،به پرسشنامه اي برخورد کردم که مطالب مندرج در آن مثل بقيه پرسشنامه ها نبود .
 در مرحله مصاحبه ، با او آشنا شدم و به نکات جالبي پي بردم و آن ديد اعتقادي او نسبت به عملکرد دولت بود. . در وهله ي اول برايم اين سؤال پيش آمد : « کسي که مي خواهد وارد سپاه شود ، چرا اين قدر دولت را زير سؤال مي برد ! » .
جمع بندي مصاحبه را پيش شهيد بروجردي اين گونه ارايه دادم : 1ـ آزادگي خاص ناصر کاظمي             2ـ نفوذي بودن او .
 شهيد بروجردي با او مصاحبه کرد و نتيجه را چنين گفت : « ايشان فردي مفيد براي سپاه خواهند بود و داراي شخصيتي خاص هستند . او را به منطقه اعزام نکنيد . يک ماه در تهران باشند تا ارزيابي عملي از ايشان داشته باشيم .»
 بعد از يک ماه شهيد بروجردي را ديدم ، گفت : « کاظمي بسيار قابل ، لايق و کاري است و مناسب براي زاهدان و سرکوب اشرار . »(رضا محمدي نيا)


قلب ما

او انساني فوق العاده باهوش و دوست داشتني بود و با افرادي که تسليم مي شدند ، برخورد دوستانه اي داشت .
نزديک روستاي کوخان توسط ضد انقلاب جاده مين گذاري شده بود . فردي آمد و تسليم شد . ناصر کاظمي برخوردي با او کرد که منقلب شد . مکان مينهاي کاشته شده را مي دانست . رفت و مينها را خنثي کرد و از خطر جاني و مالي نيروهاي خودي کاسته شد .
 ناصر کاظمي نه تنها در بين نيروهاي خودي ، بلکه در دل نيروهاي ضد انقلاب نيز زود جا باز کرد . او در قلب همه جا داشت .(برادر يوسفي)


تحقيق

محقق پرونده اي در مورد شيوه برخورد در کردستان بودم . خدمت ناصر کاظمي در فرمانداري پاوه رسيدم و هدف تحقيق را بيان کردم . صحبتهاي زيادي با من کرد . نکته مهم صحبت ، تأکيد او بر مردمداري و جداسازي مردم از ضد انقلاب بود و شناخت ضد انقلاب و سران آنها .
 اعمال رحمت اسلامي بر فريب خوردگان و مقطعي برخورد نکردن با مسأله کردستان ، از نظرات ديگر ناصر کاظمي بود .(ناصر يزدآبادي)




ملاقات کنندگان

در سقز ، براي کاري به مقر سپاه پاسداران رفتم . در آنجا ، چند تا از دموکراتها زنداني بودند و خانواده آنها براي ملاقات آمده بودند . داشتيم رد مي شديم که يکي از بچه هاي اين خانواده جلو آمد و با لهجه کودکانه و کردي گفت : «آقا ، آب مي خوام ! »
ديدم رنگ ناصر کاظمي پريد . اطراف را نگاه کرد . ديد آفتاب شديدي مي تابد و خانواده ها مدت زيادي است که منتظر هستند . گفت : « بيا » و هنوز به دم در مقر سپاه نرسيده بود که ده دوازده بچه دنبال او راه افتادند . ناصر در مقر را باز کرد که بچه ها بروند آب بخورند . نگهبان جلوي در , خواست از ورود    بچه ها جلوگيري کند . ناصر کاظمي با ناراحتي گفت : « تو اگر خودت جاي اينها بودي ، چه مي کردي ؟! » از همان آب سرد کن که برادران از آن آب مي خوردند ، سطلي را پر کرد و در آن چند ليوان گذاشت و آورد دم در ، به مردم آب داد و از همه معذرت خواهي کرد.


رودخانه

قرار بود عمليات بشود . به همراه ستون حرکت کرديم . وقتي رسيديم ديواندره ، رفتيم داخل يکي از اتاقهاي سپاه . آقاي استکي ، جواني ، آقابابايي و همه فرماندهاني که مي خواستند عمليات را هدايت کنند، حضور داشتند . طرح و نقشه را بيرون آوردند و صحبت بر سر چگونگي عمليات بود . وسط صحبتها، ناصر رسيد . از بانه آمده بود سقز و از سقز به ديواندره . با ديدن ستون و نيروها از وضعيت مطلع شده بود . آمد داخل ؛ گالشهاي لاستيکي بلند و تا زير زانو پر از گل ؛ موهاي ژوليده و کلاه کشي . يکسره رفت بالا سر نقشه و بي هيچ مقدمه اي پرسيد : « خوب ، مي خواهيد چکار کنيد ؟ »
 گفتند مي خواهيم عمليات کنيم . اين گروهان از يک طرف مي رود و آن گروهان از آن طرف . شرح عمليات را با اشتياق زياد دادند .
 ناصر کاظمي همين طور که نگاه مي کرد ، گفت : « اين رودخانه را مي خواهيد چکار کنيد ؟ » همه دست به دهان ماندند . دوباره پرسيد : « پيش بيني کرده ايد که از اين رودخانه چطور رد شويد ؟ حالا که زمستان است و هوا سرد و برف آمده ، مي خواهيد چکار کنيد ؟ »
 به خاطر وجود رودخانه ، نقشه و طرحها جمع شد . ناصر کاظمي گفت برگرديد ، و عمليات انجام نشد . او بعد از مرور برنامه صلاح نديد که عمليات انجام شود . او از نظر طراحي و نبوغ نظامي سرآمد ديگران بود .(ولي الله همت)


بازي دوباره

ناصر کاظمي فوتباليست بود و در اين رشته ماهر بود . شهيد کاوه هم از فوتباليستهاي خوب مشهدي بود. در يکي از عمليات ، رسيديم به پادگان جلديان . ناصر کاظمي از کاوه پرسيد : « شما و اين بچه مشهديها در مشهد فوتبال هم بازي مي کرديد ؟ »
کاوه گفت : « بچه هاي مشهد همه فوتباليستهاي خوبي هستند . »
 کاظمي گفت :« خوب است که تيمي تشکيل بدهيد .»
پس از آن ، در پادگان جلديان کار ما شده بود بازي فوتبال . ناصر کاظمي کاپيتان بود و کاوه و بچه هاي مشهد دفاع بازي مي کردند . ناصر کاظمي در خط حمله بازي مي کرد و گل مي زد .
 بعد از آن ، يک تيم فوتبال درست کرديم و همه تيمها را هم شکست مي داديم . تيم خوبي شده بود .
در سقز هم يک تيم درست کرده بود. هر وقت همه مي آمدند و کاري نداشتند ، نمي شد که مسابقه راه نيندازد . مي آمد و مي گفت : «جمع کنيد بريم فوتبال » .
و توضيح مي داد : « ميدان فوتبال با ميدان جنگ فرقي ندارد . من اينجا فرمانده هستم و هرچه مي گويم، بايد عمل شود . اين تمرين را هم فکر کنيد تمرين جنگ است . اگر به حرفهاي من عمل نکنيد ، شکست مي خوريد . وقتي مي گويم دفاع تيم اين قدر دنبال توپ نيا ، سر پست خود عمل کن ، بايد آنرا عمل کند. فرمانده ، فرماندهي خود را مي کند و شما عمل مي کنيد ؛ ترک پست نکنيد .»
فوتبال را بسيار جدي مي گرفت و به ما استراتژي و طرز فوتبال کردن را ياد مي داد .
 يک بار رفتم سقز ديدم يک تيم فوتبال تمرين مي کند . نمي دانستيم که اين تيم سقز است . گفتيم بياييد با ما مسابقه بدهيد . آنها نگاهي به ما کردند و گفتند : «برويد ، ما با شما بازي نمي کنيم .»
گفتيم : « چي شد ؟ ترسيديد ؟! »
 آنها براي اينکه ما را گوشمالي بدهند ، پذيرفتند . بازي کرديم و شکست سختي خورديم . آنها با اختلاف پنج گل ما را بردند . ناصر کاظمي واقعاً عصباني شده بود . در بازي تمام بچه هاي تيم نبودند ، فقط من بودم و ناصر کاظمي و شهيد کاوه و شهيد محراب . تيم ما بدون آمادگي به ميدان مسابقه رفته بود . ناصر کاظمي با عصبانيت مي گفت : « شما بي توجهيد . من مي گويم شما اين کار را بکنيد آن کا را              مي کنيد  ...»
 هيچ وقت در صحنه عمليات هم تا اين حد عصباني نشده بود .
 وقتي برگشتيم ، روي تيم کار کرد . آن قدر تمرينات سخت به ما مي داد و کار مي کشيد تا تيم جا افتاد . بچه هاي ديگر هم آمدند و کمبودها جبران شد .
يک روز رفتيم ورزشگاه کنار رودخانه سقز ، گفتيم مي خواهيم مسابقه بدهيم . اول قبول نکردند و گفتند همان دفعه که برديم ، شما را بس است ، خجالت نمي کشيد و از اين جور حرفها . سپس ناصر کاظمي توپ به بقل جلو رفت و نمي دانم چه چيزي گفت که راضي شدند با ما بازي کنند .
اين بار شکست سختي به آنها داديم . فکر نمي کنم از آن روز خوشحالتر هم ناصر کاظمي را ديده باشم . مدام مي گفت : « حالا درست شد . حالا داريد بازيکن مي شويد . »(ولي الله همت)

زندگي نامه و 20 خاطره کوتاه و خواندنی از سردار رشيد و متقي اسلام و فرمانده دلاور سپاه كردستان؛ ناصر کاظمی

نماز جمعه

در برگزاري نماز جمعه در پاوه نقش داشت . اوايل که رفته بوديم ، در پاوه نماز جمعه برگزار نمي شد .   « ملا قادر قادري » که امام جمعه پيشين آنجا بود ، به اصرار ناصر کاظمي و تأييد او تشويق شد که نماز جمعه را برقرار کند . حتي جايگاه نماز جمعه را ناصر کاظمي به عنوان فرماندار احداث کرد .
در اين مسائل ، خودش را مکلف مي ديد که پا پيش بگذارد . (مسعود زهرايي)

نگاه جزيي بين

در عملياتهايي که طراحي و هدايت مي کرد ، به جزئيات توجه و دقت داشت . طراحي جزيي و متمرکز انجام مي داد . خودش هم در صحنه هاي عملياتي حضور داشت .
در اکثر عمليات ، به شناسايي مي رفت و شناساييها را ريز و دقيق انجام مي داد . در جزييات عمليات شرکت مي کرد ، تا آنجا که تعجب مي کرديم چه قدر به جزييات مي پردازد . حتي براي هماهنگي ، براي بيسيم چي ها جلسه مي گذاشت و همه را توجيه مي کرد . راننده هاي عمليات را براي ستون کشي توجيه مي کرد تا مسايل جزيي را رعايت کنند .
در طراحي عمليات هم داراي قدرت طراحي خوبي بود . (غلامرضا جلالي)


يک کشف

در روزهاي اول تشکيل تيپ ويژه شهدا ، ناصر کاظمي فرمانده تيپ شد . شناسايي خوبي از بچه ها کرده بود . از جمله شهيد بزرگوار « محراب گنجي زاده قمي » و بقيه شهداي عزيزي که در طول مبارزات و عملياتهاي مختلف شهيد شدند . ايشان در هر عمليات يکي از بچه ها را کشف مي کرد و مي آورد بالا و مسئوليتي به او واگذار مي کرد . خيلي از بچه ها آموزش عمليات را پيش ناصر کاظمي ديدند .(غلامرضا جلالي)

آن دو نفر

نسبت به شهيد بروجردي که فرمانده اش بود ، تبعيت داشت هر چند در عملياتها و طراحي جلسات، نظرات و پيشنهادات خودش را بيان مي کرد ، ولي وقتي که شهيد بروجردي تصميمي مي گرفت و تصميم خودش را ابلاغ مي کرد ، او صد در صد مطيع بود و نظرات فرماندهي را به نحو احسن اجرا مي کرد . اين طور نبود که بخواهد در برنامه ها اعمال نظر کند .
آن دو ستارگان آسماني بودند که چند روزي به ميهماني زمينيان آمده بودند .(غلامرضا جلالي)


آرزو

به اتفاق رفتيم و از جاده « نيسانه » بازديد کرديم . توپخانه عراق به شدت کار مي کرد و ما مي بايست قدم به قدم از زير سنگها سينه خيز رد مي شديم و مي رفتيم .
 توقف کرديم . ايشان ماند و کاري انجام داد . در راه برگشت ، گفت : « دلم مي خواهد برم تهران سري به بهشت زهرا (س) بزنم ، بايد بروم .»
گفتم :« خوب برو » .
 گفت : دو سه روز مي روم و زود مي آيم ، بايد حتماً برم بهشت زهرا (س).»
 رفت و سه چهار روزي بيشتر طول نکشيد که برگشت . وقتي برگشت ، گفت : « مي داني در قطعه 24چه خبر است ؟ »
پرسيدم : «چيه؟!»
گفت : « قطعه دارد پر مي شود ، من رفتم آنجا ، دوستان همه آنجا بودند . واقعاً در اينجا احساس غربت مي کنم . »
مدام تکرار مي کرد : « اي داد و بيداد ، قطعه دارد پر مي شود ، تکليف ما چيست ؟ »
او فقط به عشق شهادت در منطقه مانده بود .(برادر صافي پور)


سرکشي

در پاوه بوديم که خبر دادند ناصر کاظمي حرکت کرده رفته سمت نودشه . در سال 58، مفهوم حرکت به سمت نودشه مانند اين بود که مثلاً حضرت ابراهيم را بيندازند در کوهي از آتش ، طوري که هر کسي از دور نگاه کند  يقين مي کند در سوختن و خاکستر شدن .
 او به حکم اين که فرماندار پاوه هستم و شهرهاي نوسود و نودشه تحت کنترل و مسئوليت من است و مي خواهم به مردم نودشه سرکشي کنيم ، به آنجا رفته بود .
در آن زمان ، منطقه در دست ضد انقلاب بود و آنها وقتي که يکي از افراد ما را مي گرفتند ، تکه تکه ميکردند . او عناصر فرمانداري و پرسنل بخشداري نودشه و نوسود را هماهنگ مي کند و با يک ماشين آهو حرکت مي کند . هر کجا هم که او را متوقف مي کنند ، مي گويد که فرماندار هستم و مي خواهم براي سرکشي به نوسود و نودشه بروم . ضد انقلاب هم با اين برخورد قاطع او در مواضع انفعالي قرار مي گيرد. و او خودش را مي رساند به نودشه و نوسود . اعلام مي کند که مردم جمع شوند در مسجد ، فرماندار پاوه آمده و مي خواهد سخنراني کند . مردم جمع مي شوند و ناصر کاظمي در بين آنها حضور پيدا مي کند . آن هم در شرايطي که عناصر ضد انقلاب در آنجا مقر داشتند .  
ضد انقلاب بعدها که تسليم شد ، اعتراف کرد که ما نمي دانيم چطور شد که رفتيم و خودمان حفاظت مسجد را به عهده گرفتيم . در اطراف و پشت بام مسجد نيرو گذاشتند براي اينکه فرماندار تهديد نشود . او با جسارت تمام سخنراني کرد و اهداف جمهوري اسلامي را بيان کرد و بلافاصله گفت که مي خواهم به مرز هم سرکشي کنم . بعد سوار ماشين مي شود و مي رود به طرف مرز، از مرز بازديد مي کند و بر مي گردد مي آيد به طرف پاوه .
 بعد از 48 ساعت برگشت . در آن زمان ، با اين که خودمان از مسئولين کشوري و لشگري محسوب  مي شديم ، اين کار او براي ما ، به لحاظ عقلاني ، قابل تصور نبود .
بعدها هم توفيق پيدا نکردم بپرسم تو با چه جرأت و جسارتي اين کار را انجام دادي ؟! (رضا محمدي نيا)


يکدلي با مردم

انتخابات دوره اول مجلس شوراي اسلامي بود . طي انتخابات ، از ابتدا تا انتها ، مراحلي طي شد که هر شب با هم بوديم . شب آخر تا صبح نخوابيديم . او فرماندار بود و من هم بخشدار . با هم در مورد مراحلي که طي شد ، نتيجه گيري کرديم . مسايل و مشکلاتي وجود داشت که به نظر من مردم نبايد متوجه آن مي شدند و بايد در بين خودمان اين مسايل را حل و فصل مي کرديم . ولي ناصر کاظمي در نماز جمعه آنچه را که اتفاق افتاده بود ، بيان کرد . مطلب را براي مردم شکافت که وضعيت انتخابات به اين طريق و به اين صورت بود و شما بايد در جريان مسايل و قضاياي شهرتان باشيد . سپس خود مردم در حل آن مسأله کمک کردند . آن روز فهميدم که چرا او به بيان واقعيت براي مردم اهميت مي داد .(برادر صافي پور)


پناهنده

يک روز از نودشه بر گشته بود . يک کلاه کرکي بر سرش بود . قيافه عملياتي اش به اين صورت بود . وقتي آمد ، پرسيد : « چه خبر است ؟»
گفتيم :«يکي از دموکراتها آمده تسليم شده و الان در باز داشت است .»
همان لحظه به وسيله تلفن اطلاعات لازم را گرفت و گفت : « ياسين نامي آمده تسليم شده ، چرا آزادش نکرديد؟ »
گفتند : «آخرمسأله دارد .»
گفت : « چه مي گوييد ؟!وقتي که گفت جمهوري اسلامي الامان ،شما ديگر چي از جا نش مي خواهيد ؟ چرا رهايش نمي کنيد .»
دوباره گفتند : «آخر مسأله دارد .»
با عصبانيت گفت: «مسأله چي ؟! من مي گويم او خودش آمده تسليم شده و مي گويد من مي خواهم با شما باشم . شما هنوز او را نگه داشته ايد ؟»
بعد کمي لحنش را تند کرد و گفت : «من او را مي برم همان جايي که بود ، اسلحه اش را هم مي دهم دستش ، شما اگر زرنگ هستيد ، برويد و او را بياوريد پايين . آن وقت شما هر چه بگوييد به شما         مي دهم. وقتي اين بابا آمده دو دستي اسلحه اش را تقديم کرده ،شما او را به زندان انداخته ايد ؟! »
سپس بلند شد رفت و او را آزاد کرد .
آه !
زماني که قرار بود ارتفاعات نود شه را آزاد کنيم ، در زير ارتفاعات نودشه ،روي يک زمين سنگلاخ ، نشسته بوديم . همان طور با سنگها بازي مي کرديم و مشغول صحبت بوديم . ناگهان ناصر کاظمي آهي کشيد ، حاکي از اينکه بايد سريع ارتفاعات نود شه را آزاد کنيم . مي گفت : « آنجا مرکز ضد انقلاب است. اگر آزاد شود ، پاوه در امن و امان خواهد بود ...»
هيچ گاه اين آه سوزناک او را فراموش نمي کنم . (برادر صافي پور)


آخرين نفر

اگر قرار بود به سقز بياييد ، تا آخرين لحظه در سنندج مي ماند و کار مي کرد . طوري راه مي افتاد که تأمين داشت جمع مي شد و هميشه وقتي به سقز مي رسيد ، که از آن دير تر نمي شد آمد . مسير طولاني بود و جاده نا مناسب و پر پيچ و خم . ولي او با آنکه هميشه در حال آماده باش بود و فرصت خوابيدن نداشت ، بلا فاصله تا به سقز مي رسيد ، بدون آن که استراحتي بکند ، به همه جا سر کشي مي کرد .
اول مي آمد به مقر ما . وضعيت منطقه را مي پرسيد و بعد به رده هاي مختلف سر کشي مي کرد و شب هم در يکي از مقر ها ، بچه ها را جمع مي کرد و با آنها صحبت مي کرد . به درد و دلها گوش مي داد و طرحهاي  آنا ن را مي گرفت و تا نيمه هاي شب در کنار آنها مي ماند .
او يک مسلمان واقعي بود . مسلماني که اگر يک نفر بي دين او را مي ديد ، عاشق اسلام مي شد . او سعي نمي کرد با حديث و روايت ، اسلام را به مردم بشنا ساند .بلکه در عمل ، آن حديث و روايت را پياده مي کرد .(سيد ابولحسن بتولي)


عمل انقلابي

« مروي » را پاکسازي کرده بوديم ولي هنوز به نود شه نرسيده بوديم . جاده اي از مروي به نود شه      مي رفت . او علاقه داشت اين جاده پاکسازي بشود و سنگ و کلوخها از بين برود تا ماشين بتواند به نودشه برود .عجله داشت اين کار سريع انجام شود .
من بخشدار بودم. تعداد کمي کارگر گرفتم . پرسيدم :«چرا کم گرفتي؟»
گفتم : «خوب ، اينها بومي هستند . بعد مي گويند دويست تومان يا دويست و بيست تومان مي خواهيم .»
گفت :«اين طرز تفکر يک بخشدار انقلابي نيست . يک بخشدار انقلابي کسي است که دويست و شصت تومان بدهد تا کار انجام بشود . دويست و شصت تومان بده تا يک کار انقلابي کرده باشي . اين کاري که شما کرديد کار يک بخشدار عادي است؛ اين کاري که مي گويم ، کار يک بخشدار انقلابي است . برو مردم را جمع کن ، اگر گفتند دويست و پنجاه تومان ، دويست و شصت تومان بده.»
رفتم توي مسجد همه را جمع کردم و قيمت را ده تومان بردم بالا . در مدت 24 ساعت ، از مروي تا نودشه پاکسازي شد .
فردا که ناصر کاظمي آمد ، سوار جيپ بود . گفت :«به اين مي گويند يک کار انقلابي !»(غلامرضا جلالي)


در ميدان رزم

در سال 1359 وقتي وارد سنندج شدم ؛ هنوز فرمانده سپاه سنندج نشده بود . از اوايل سال 1360 به سنندج آمد .
او را کمتر مي شد در داخل ستاد ديد ؛ زيرا مدام با اسلحه کلاشينکفي که داشت در ميدان رزم بود . کمتر به ياد دارم که در پشت ميز فرماندهي ستاد نشسته باشد . نکته اي که جالب است اين بود که با اين که در هر جا مسئولي را گمارده بود ، ولي خودش در همه جا حاضر بود . (دكتر نصيري)


موعظه

ناصر کاظمي اعتقاد داشت تا زماني که نيروي بومي کردستان را فعال کنيم و کردها مسئوليت به عهده نگيرند ، نيروهاي نظامي ، کاري از پيش نمي برند . مي گفت آنها انقلاب را حفظ مي کنند ، ولي اين کار اساسي از دستشان برآيد ، نمي آيند . لذا در زنده کردن مردم و احياي آنها مؤثر بود .
«نودشه» يک بخش بود که ضدانقلاب در آن حاکميت داشت و دو سال و اندي در دست ما نبود . او افراد تحصيل کرده آنجا ، يعني نيروهاي آموزش و پرورش ، را احضار کرد . طوري آنها را موعظه کرد که معلمان نودشه که شايد برخي از آنها با ضدانقلاب همکاري مي کردند ، طرفدار انقلاب شدند . شايد کمتر سپاهي در کردستان باشد که اطراف تحصيل کرده ، خوب و بيدار مثل نودشه داشته باشد . (شهيد محمد بروجردي)


ماجراي مجروحيت

قرار بود عملياتي به نام «بيد» صورت بگيرد . سحر يکي از روزها به طرف منطقه حرکت کرديم و قبل از طلوع آفتاب تعدادي از برادران به همراه ناصر کاظمي و ساير نيروهاي نظامي ، مناطقي را که تحت اشغال گروهکهاي (دمکرات و غيره ...) بود ، محاصره کردند . ظهر همانروز ، هواپيماهاي بعثي آمدند روي مرکز تجمع ما و آن مسيري که برادران در آن بودند ، بمباران کردند و چند نفر هم شهيد شدند . احساس کرديم که امکان تدارکات کافي براي ما براي ادامه درگيري نيست و دستور عقب نشيني صادر شد .
وقتي دستور صادر شد هر کس از يک مسير بازگشت . ولي ناصر کاظمي نگران بود . گفت :«آن سنگر را که گرفتيم ، نبايد از دست بدهيم . » و مقاومت کرد .
من و شهيد عزت کريمي نگران او بوديم . اگر ناصر کاظمي را جا مي گذاشتيم ، احتمال شهادت او صددرصد بود . چون وقتي نيروها عقب نشيني کرده بودند ، از طرف گروهکها به طرف ما تيراندازي      مي شد و حلقه محاصره تنگتر مي شد .
مي خواستيم او را تنها بگذاريم ، که شهيد عزت کريمي ـ از فرهنگيان اهل بوکان ـ گفت :«شما با کاظمي دوستي تان بيشتر است ، بهش بگوييد که با هم برويم بهتر است . اينجا نمي توانيم مقاومت بکنيم .»
پيش او رفتم ولي هر چه اصرار کردم ، دليل آورد و گفت که اين سنگر نبايد از دست برود .در آخرين لحظه ،گفتم:«بگذاريد براي يک بار ديگر مادرتان شما را ببينيد ، اينجا جاي خوبي براي شهيد شدن نيست .»
اين را که شنيد ، خنديد و بلند شد . کلاه پشميش را برداشت و حرکت کرد . در راه که  مي آمديم، به يک دو راهي رسيديم . يک مسير مي آمد روي پل دوآب و مسير ديگري مي رفت پايين که با پل دوآب فاصله داشت . کاظمي و کريمي به آن طرف حرکت کردند . من هم به مسير ديگري رفتم وسط راه مجروح شدم، مرا به بيمارستان بردند و خبر دادند که کاظمي شهيد شده است . بعد از مدتي خبر رسيد که از ناحيه پشت مجروح شده .
بعد از اين که از هم جدا شديم ، صداي تير اندازي را مي شنيدم ولي دقيقاً متوجه نبودم که اين تير اندازي از طرف کاظمي است ؛ چون تيراندازيهاي مختلفي مي شد . وقتي لب رودخانه مي رسند ، دو تا از دموکراتها رودر روي آنها در مي آيند . عزت کريمي شهيد مي شود و ناصر کاظمي هم مجروح .(غلامرضا جلالي)


چگونه مجروح شدم

با پاسداران بومي که هشتاد نفر بودند ، شبانه از «مرند دره » به طرف رودخانه دوآب حرکت کرديم . از وسط جاده حرکت مي کرديم و برادري به نام « کريمي» راهنماي ما بود . او اهل شهر بوکان بود و راه را بلد بود . گفت : « من طوري شما را مي برم که بالاي سر اينها در بياييد . کاليبر 50 آنها هم آنجاست.»
ساعت نه شب بود که حرکت کرديم به پل رسيديم و يک گروه ده نفري را براي شناسايي به جلو فرستاديم . بعد از اينکه گروه شناسايي اطلاع داد که در اطراف پل نگهباني وجود ندارد ، گفتم که به آن طرف پل بروند و نفرات را سريع انتقال دادم . وقتي از پل رد شديم ، از بالاي ارتفاعات به سمت چپ کشيديم که برويم آنها را دور بزنيم . در آنجا برادر کريمي با شجاعت هر چه تمامتر ما را جلو مي برد ، تا اينکه به نزديک هدف رسيديم و با اولين تيري که از آن طرف شليک شد ، به بچه ها گفتم که سريع پدافند کنند و سنگر بگيرند .
 درگيري شروع شد . همراه من ، آر.پي.جي هم بود . درگيري از ساعت سه صبح شروع شد تا پنج و سي دقيقه که هوا روشن شده بود . گروه ديگري را فرستادم تا الله اکبر گويان قسمتي را که به طرف ما تير اندازي مي کردند ، تصرف کنيم .
 قرار بود اگر ما آنجا را گرفتيم ، يک گروه از بچه هاي سپاه و ارتش ، از جاده به طرف نيسانه بيايند . بعد از اينکه ساعت شش آنجا را گرفتيم جلوتر رفتيم و چون شب هم نخوابيده بوديم ، مستقر شديم . ولي متأسفانه هر چه به بچه هاي ارتش و برادران سپاهي بيسيم زديم و گفتيم ما بالا را گرفتيم ، حرکت کنيد و بياييد ، نيامدند .
 از آن بالا ديدم که افراد دارند به عقب بر مي گردند . همه نيروها عقب نشيني کردند و ما آن بالا مانديم . از آنجا ديديم که گروههاي بومي ما و حتي تعدادي از مهاجرين برگشتند و ما با يازده نفر مانديم که سه نفر بومي و هشت نفر اعزامي بودند . يک نفر بيسيم چي مسئول جهاد سازندگي باينگان و يک نفر به نام طباطبايي .
 سرهنگ صياد شيرازي فرماندهي عمليات را به عهده داشت . مرتب با او با بيسيم تماس مي گرفتم .  مي گفت : « شما نگران نباش با هلي کوپتر غذا مي فرستيم . »
 متأسفانه غذا نرسيد . گفتيم اينجا مي مانيم ، فقط نيرو بفرستيد . گفتند باشد . ولي ساعت سه و سي دقيقه بود که گفتند نمي توانيم هيچ کاري بکنيم ، برگرد .

ضد انقلاب هم مرتب به ما نزديک مي شد به بچه ها گفتم برگردند . ما هشت نفر شروع به برگشتن کرديم و سريع آمديم . يک آر.پي.جي روي دوشم بود و يک اسلحه هم در دستم . آمديم تا نزديک پل . ديديم که زد انقلاب پل را گرفته است . گفتيم مي رويم از آن طرف رودخانه بر مي گرديم . وقتي رفتيم ، ديدم دونفر پيش مرگ دارند از طرف پل مي آيند خيال کرديم خودي هستند ، ولي ديديم يکي از آنها اسلحه برداشت و برادر کريمي را شهيد کرد . محمد طباطبايي بلند شد برود زخم او را ببندد ، که يک تير به قلب او خورد و درجا افتاد . من قبضه آر.پي.جي داشتم ولي گلوله آن دست ديگري بود و بين ما هم جدايي افتاده بود . گفتم يک گلوله به بيسيم بزنيم که بيسيم دست دشمن نيفتد . سريع آن را منهدم کردم .
 چون درشيب قرار داشتيم ، دشمن ما را مي ديد و مي زد . من دراز کشيده بودم که ديدم تنم داغ شد. به بچه ها گفتم که من هم تير خوردم . مسئول جهاد سازندگي باينگان هم دوتا تير خورد . يکي به کتفش و ديگري به پهلوي او . جلوي من افتاد . آن شخص زد انقلاب هم اسلحه اش را برداشت تا از رودخانه فرار کند . ما دونفر بوديم ؛ من و حسن قمي تير اندازي کرديم که جنازه او را آب برد . بلند شديم و رفتيم در يک شيار پنهان شديم . ساعت حدود چهار و سي دقيقه بود که صداها قطع شد . اما کسي نمي توانست برود قمقمه را آب کند . بچه ها زخم مرا پانسمان کردند . گفتم صبر کنيد هوا تاريک شود ، بعد برويم . ساعت شش که هوا تاريک شد گفتم بلند شويد برويم . زخم من هم سرد شده بود و ديگر نمي توانستم حرکت کنم . به آنها گفتم شما برويد من اينجا مي مانم . گفتند نمي شود ، بايد با ما بيايي . مسئول جهاد سازندگي باينگان چون سرش خون ريزي کرده بود ، گيج مي رفت و نمي توانست بيايد .

او را برديم در غاري گذاشتيم و يک نارنجک به او داديم و گفتيم اگر کسي آمد استفاده کن . من برادر قمي و سپس بچه هاي اراک که هيچ کدام هم راه را بلد نبوديم ، شروع به آمدن کرديم . آمديم از روي پل بياييم ولي به علت عدم آشنايي با زمين نمي شد . آن شب مهتابي بود . گفتم از رودخانه رد مي شويم . همگي دست به دست هم داديم و داخل رودخانه رفتيم . اينجا بود که معجزه خداوند را ديديم . رودخانه به آن پرآبي را آمديم ، ولي آب حتي به زخمي که زير شکم من بود نرسيد . کلي روحيه گرفتيم . مرتب آب مي خواستم ، آنها کمي آب قمقمه را به من دادند . مقداري که از منطقه دور شديم ، توي غاري پنهان شدم و بچه ها را بالا فرستادم و گفتم کمک بياوريد . آنها رفتند ولي خبري نشد . ديدم هوا دارد روشن مي شود دو نفري شروع به بالا رفتن کرديم . ساعت نه و سي دقيقه بود که به سنگرهاي خودمان رسيديم . با فرياد ما   بچه ها پايين آمدند و همان موقع هم سرهنگ شيرازي بيسيم زد . هلي کوپتر بالاي قلعه آمد و ما را سوار کرد و به بيمارستان بردند. ديگر چيزي نفهميدم .  (شهيد ناصر كاظمي)


ضد انقلاب شاد نشود

در عمليات « نجار » ناصر کاظمي آن سوي رودخانه سيروان از ناحيه شکم و دست مجروح شد ، اما به رغم مجروحيت ، روحيه قوي و مقاوم داشت و نيرو ها را جمع و جور مي کرد . در بيمارستان ، در دوران نقاهت ، به ملاقات او رفتم همش مي گفت :« چرا شهيد نشدم !»
 مي گفت : « به کسي نگوييد که من مجروحم . نبايد ضد انقلاب شاد شود .»
و در همان حال تمام کارها را انجام مي داد . (رضا افروز)


نگرانيهاي يک فرمانده

خبر دادند که ناصر کاظمي به نوسود رفته و مجروح شده است . شهيد بروجردي به من مأموريت داد که بروم و تحقيق کنم . زماني که به پاوه رسيدم ، تن مجروح او را در بيمارستان ملاقات کردم . گفت مسئول جهاد پاوه را ـ که او هم مجروح شده ـ کمک کنيد و به من فهماند که در جايي در منطقه پنهان شده است . عده اي رفتند و او را در يک غار پيدا کردند و آوردند .
با آن حال مجروحيت رسيد : « نوسود چي شد ؟»
و مدام به ما مي گفت : « بايد نوسود را آزاد کنيم .»(رضا محمدي نيا)


فرمانده

در مدتي که ناصر کاظمي مجروح بود ، من در جوانرود بودم . تعدادي از نيروها را فرستاده بودند پيش ما تا کارهاي گشتي و عملياتي انجام دهيم و روي مهارتهاي فني و عملياتي آنها کار شود . وقتي ناصر کاظمي بهبود پيدا کرد و به فرماندهي سپاه کردستان منصوب شد ، اين نيروها متمرکز شدند . او اسم اين تيپ را گذاشت « تيپ ويژه شهدا ».
ناصر کاظمي به اين تيپ علاقه داشت و حاضر نبود اين تيپ را از دست بدهد . چون خودش يک نيروي آفندي و عملياتي بود ، نمي خواست يک يگان آفندي عملياتي را از دست بدهد و لذا با حفظ سمت ، فرمانده تيپ ويژه شهدا هم بود . حتي در جلساتي که با شهيد بروجردي داشت ، اصرار مي کرد که يکي ديگر را بگذاريد به سمت فرمانده سپاه استان کردستان ، من مي خواهم فرمانده همين تيپ باشم . شهيد بروجردي نمي پذيرفت ولي آنقدر اصرار کرد که چند روز قبل از شهادت وي ، آقاي ايزدي را به عنوان فرمانده سپاه کردستان منصوب کرد .
ناصر کاظمي در روزي به شهادت رسيد که فرمانده تيپ ويژه شهدا بود .(غلامرضا جلالي)


مسلسل چي

يک شب ، دسته هايي از ضد انقلاب وارد شهر سنندج شده و درگيري راه انداخته بودند . آن شب ، تاکتيک جديدي به کار بردند ؛ آنها بين مقرهاي سپاه قرار مي گرفتند و تيراندازي مي کردند . به اين شکل ، بيشتر مقرها با هم درگير شدند . در مقر ، يک قبضه مسلسل کالبير « سي » داشتيم که روي پشت بام طبقه اول ساختمان بود .
درگيري بسيار شديد شد ؛ طوري که تمام شهر با هم درگير شده بودند . ناصر کاظمي آنجا حضور داشت. به همراه شهيد « سيرافيان پور » رفتيم اتاق فرماندهي که ببينيم تکليف چيست . ناصر کاظمي  گفت « توي اين سپاه يک نفر پيدا نمي شود که بتواند از اين مسلسل استفاده کند ؟ »
گفتم : « من بلد هستم .»
گفت : «پس بلند شو برو راهش بينداز . »
سريع بلند شدم رفتم روي پشت بام . روپوش اسلحه را برداشتم و شروع کردم به آتش . از هر جا صداي تير مي آمد و يا شعله آتش تيري پيدا مي شد مي زدم .
گرم تير اندازي بودم که ديدم دستي روي شانه ام خورد. برگشتم ديدم ناصر کاظمي است .
پرسيد : « داري چه کار مي کني ؟»  
گفتم هرجا آتش مي بينم شليک مي کنم.  سرش را تکان داد و گفت : « خيلي مواظب باش . مواظب باش اولاً مقرهاي خودي را نزني و ثانياً به طرف خانه هاي مردم شليک نکني .»
 بعد ايستاد ، او راهنمايي مي کرد و من شليک مي کردم . آن شب گروهي تشکيل داديم و قرار شد حمله کنيم و ضد انقلاب را تا خارج شهر تعقيب کنيم . حدود ده ، پانزده نفر از بچه هاي ستاد جمع شدند و حرکت کرديم .
اين اولين جنگ شهري بود که من در آن شرکت مي کردم . با مديريت و نبوغ ناصر کاظمي ، آن شب موفق شديم .(برادر مجيد ايافت )

وصل و فصل

در کردستان ، اگر کسي از اعضاي يک خانواده ضد انقلاب بود ، عده اي مي رفتند و مزاحمت براي آنها ايجاد مي کردند . وقتي ناصر کاظم مطلع شد ، مخالفت کرد . مي گفت : « کسي که به فرض بچه اش ضد انقلاب است ، چه کار کند ؟ اگر اين هم ضد انقلاب بود ، همراه وي مي رفت . ما بايد برخورد درستي داشته باشيم تا اگر با هم ارتباط دارند ، هدايت شوند و برگردند نه اينکه اينها هم از روي ناچاري بروند و ضد انقلاب شوند .(برادر صافي پور)


پيام

در روستاي « قوري قلعه » که در ده ، پانزده کيلومتري شهر پاوه است ، يک گروه سي نفره از ضد انقلاب مستقر شده بود . آنها پيام فرستادند که اگر فرماندار ، بدون اسلحه بيايد با ما مذاکره کند ، حاضريم برگرديم . وقتي ناصر کاظمي قضيه را شنيد ، گفت که حاضرم مذاکره کنم . با نظر او مخالفت کرديم . همه مي گفتند : « شما فرماندار هستيد و اگر برويد آنجا ، شما را دستگير مي کنند . اين پيام ، يک توطئه است . »
ناصر کاظمي با قاطعيت گفت : « من بايد بروم .»
 رفت پشت کوه قوري قلعه ؛ آن هم بدون صلاح . با آنها صحبت کرد و وقتي برگشت ، ديدم که آن سي نفر را هم با خود آورده است .
 بعدها از همان سي نفر در عملياتها استفاده مي کرد که بعضي از آنها هم به شهادت رسيدند .


آماده ام!

در عمليات « دارساوين » ناصر کاظمي قدرت تصميم گيري را از دشمن گرفت . به گونه اي برق آسا خود را به آن ارتفاع رساند و چنان بي اعتنا به رگبار گلوله ها عمل مي کرد که دشمن را مبهوت و غافلگير کرد . خدا مي داند که بيان حالت او در اين صحنه از عمليات چه قدر برايم سنگين است . انگار که در اين دنيا نبود . بعد ها وقتي که شهيد شد ، فهميدم آن روز در چه عالمي بوده است . در آخرين وصيتنامه اش نوشته بود : « کاملاً آماده شهادتم »(مصطفي ايزدي)

زندگي نامه و 20 خاطره کوتاه و خواندنی از سردار رشيد و متقي اسلام و فرمانده دلاور سپاه كردستان؛ ناصر کاظمی

تکبير گويان

در حين عمليات آزاد سازي جاده صائين دژ ـ تکاب ، ديدم يک جيپ دارد از پائين تپه ها بالا مي آيد . اول فکر کردم ضد انقلاب است . خوب که دقت کرديم ، ديديم ناصر کاظمي است .
 او ، من و چند تا از بچه هاي ديگر را گذاشته بود مسئول عشاير . من که هجده ، نوزده سال بيشتر نداشتم ، فرمانده کساني بودم که فاصله دو سر سبيل آنها حدود بيست سانتي متر بود ! اينها آنقدر ما را اذيت کردند که خدا مي داند . مانده بودم که چطور آنها را مجاب کنم که حرف گوش کنند .
وقتي ناصر کاظمي را ديدم ، از کوه سرازير شدم آمدم پايين . ناصر کاظمي مرا که ديد ، گفت : « چرا ول کردي آمدي پايين ؛ مثل تنگه احد ! »
گفتم :« اگر يک بار ديگر مرا با اين کردها بگذاريد ، من نمي آيم .»
خنديد و گفت : « حالا ناراحت نشو ، بپر پشت جيپ »
شهيد کاوه هم نشست پشت جيپ و رفتيم .
 ستون نيروهاي تيپ ويژه شهدا يک ربعي با ما فاصله داشت. بين ما نيروهايي که قرار بود از تکاب بيايند، حدود بيست کيلومتر فاصله بود . جلوتر ديدم ضدانقلابها بالاي ارتفاعات ايستاده اند . جايي بود که اگر بدون پيش گيري مي رفتيم ، حدود دو ساعت طول مي کشيد . راه بالا رفتن هم نمي شد پيدا کرد ؛ چون ارتفاع پر از صخره و پرتگاه بود .
فاصله زياد بود و تيرشان تأثير پذير نبود . رفتيم سمت آنها . در راه به ناصر کاظمي گفتم : « اينها که بال هستند ، ضد انقلاب هستند ؟ »
جواب داد : « نه ، الله اکبر بگو . » سر هر پيچ جاده نگه مي داشت و الله اکبر مي گفتيم . چهار نفر بوديم . نيروهاي تکاب همان اول کار به مين برخورد کرده بودند ، چند نفري شهيد داده بودند و راهشان بسته شده بود . اين طور که تو بيسيم مي گفتند ، چند کيلومتري بيشتر جلو نيامده بودند ، ولي ما سي الي چهل کيلومتر آمده بوديم و بيست کيلومتر باقي مانده را داشتيم با الله اکبر فتح مي کرديم. به همين راحتي محور صائين دژ ـ تکاب هم آزاد شد . (ولي الله همت)


شم عملياتي

بعد از پاک سازي کاوه ، ناصر کاظمي گفت : « بايد نودشه را پاک سازي کنيد . تا آنجا با پاي پياده دو ساعت را بود . سه قله استراتژييک بين ما بود به نام : « کمانجارو » ، « کوشيار » و « شمشير » . نيروهاي عراق روي شمشير بودند و مي بايست با آنها هم درگير مي شديم .
يک شب باراني بود که مقدمات حمله آماده شد . ناصر کاظمي آمد و گفت : « بچه ها آماده شويد ، امشب عمليات است . »
گفتيم : « مي بيني که چه قدر باران مي بارد .»
نيروها پانصد نفر مي شدند . آمدند بيرون و ما براي شناسايي رفتيم جلو . ساعت دوازده شب بود و ده نفر بوديم که رفتيم . ديديم روي قله ها مقر دارند ولي معلوم نبود در سنگرها نيرو هست يا نه . آمديم پايين و گزارش داديم . کاظمي گفت : « آنها فقط در کوشيار نيرو دارند . اگر در کمنجار سنگر درست کرده باشند، ايذايي است و آنجا نيرو ندارند . »
اگر خدا کمک نمي کرد ، کسي نمي توانست در آن باران يک ساعت بيرون سنگر باشد . رفتيم روي قله . ديديم نيروهاي زيادي از گروهکها در آنجا مستقر نيستند . فقط شش نفر نگهبان داشتند بچه ها که رفتند بالا ، آنها تير اندازي کردند . يکي از دمکراتها زخمي شد و بقيه فرار کردند .
 ناصر کاظمي مي گفت: « اگر ما نرويم قله ها را بگيريم ، بعثي ها مي آيند آنجا مستقر مي شوند و در آن صورت پاکسازي مشکلتر مي شود . » او يک فرمانده واقعي بود . شم عملياتي ناصر کاظمي نظير نداشت .(عبدالحميد وارسته)

عمليات نوسود

در نوسود ، ابتدا پيغامي براي مردم فرستاديم و گفتيم که اگر آزادي شهرتان را مي خواهيد ، بايد ظرف يک هفته به پاوه بياييد . سپس در مسجد براي آنها صحبت کردم . صحبتهايم روي آنها تأثير زيادي گذاشت . در سخنراني وضعيت منطقه را تشريح کردم و گفتم که بايد خودتان دفاع کنيد ، وگرنه در همين وضع باقي خواهيد ماند .
براي آنها کلاسهاي ايدئولوژي  ، سياسي ، نظامي برقرار کرديم و سپس به آنها گفتيم که قصد داريم عمليات انجام دهيم . شما هم در صورت تمايل مي توانيد مسلح شويد و با پاسداران بومي از پاوه نگهباني کنيد .
موافقت کردند . با 120 نفر عمليات را شروع کرديم . مي بايست از يک پل عبور کرده و از ارتفاع «نان ويژه» مي گذشتيم و پس از آن ارتفاع ديگري بالا مي رفتيم .
تقريباً ساعت هشت شب عمليات آغاز شد . پس از يک ساعت و نيم پياده روي ، به پل رسيديم . گروه شناسايي رفت و گروه ديگري فرستاديم تا از پل حفاظت کند . اطلاع دادند که پل نگهباني ندارد . سريع از روي پل گذشتيم . حدود ساعت شش به يک سربالايي رسيديم و از آنجا دو قسمت شديم . نزديک دشمن که رسيديم ، تيراندازي شروع شد . گفتيم فعلاً جواب ندهيد تا مسأله پيش نيايد ؛ ولي تيراندازي کردند . به توپخانه دستور آتش داديم و بدين ترتيب درگيري شورع شد . کم کم هوا داشت روشن        مي شد . ضدانقلابيون کاليبره 50 داشتند ، وقتي ما ( الله اکبر) گويان حمله کرديم ، ديديم در حين فرار کاليبره 50 را با خود برده اند ولي مهمات را جا گذاشته بودند .
 ساعت 8 صبح آنجا را تصرف کرديم و فقط از گروهي که آنطرف پل بودند ، يکي شهيد شد .
آنروز ، براي اولين بار دو فروند ميگ عراقي در هوا ظاهر شد و پس از رفت و آمد سعي کرد پل را بزند تا نيروهايي که آنجا بودند از بين بروند . اين عمل مسائل زيادي را روشن کرد  . ديگر مردم و نيروهاي بومي مي ديدند که دست گروهکها در دست رژيم عراق است . (شهيد ناصر كاظمي)


گردان سمج

اوايل جنگ بود و منطقه که مي بايست در آنجا عمليات شود ، ارتفاعات بالاي نوسود بوده بسياري  مي گفتند نيروهايي که آمده اند تا به حال جنگ نکرده اند و نمي توانند با نيروهاي کومله  و دمکرات روبرو شوند . اما ما که حدود 50 نفر بوديم ، با توکل به خدا در ساعات 10 شب حرکت خود را به صورت پياده به طرف ارتفاعات مورد نظر آغاز کرديم . ساعت 11 صبح روز بعد به منطقه رسيديم. وقتي حرکت کرديم ، ناصر کاظمي بيمار بود و مشکل مي توانست روي پاهايش بايستد ولي با اين حال ، او اولين نفري بود که به سنگرهاي روي ارتفاعات نوسود حمله ور شد . پشت سر او ، نيروهايي که جنگ نديده بودند ، حمله را شروع کردند . بعد ازمدت کوتاهي ، با دادن چند شهيد و زخمي ، منطقه آزاد شد .
ارتفاع آن منطقه بسيار بالا بود و ما با سرماي شديدي روبرو بوديم . بچه ها نه وسيله اي براي گرم کردن خود و نه غذايي براي خوردن داشتند . حدود 36 ساعت چيزي براي خوردن نداشتيم و به ناچار از گياهاني که در اطراف روئيده بود  ، استفاده مي کرديم . سرما به اندازه اي شديد بود که بچه ها سنگرهايي شبيه قبر مي کردند و درون آنها مي رفتند تا کمي از گزند سرما در امان باشند . بعضي تا صبح مي دويدند تا يخ نزند . بعد از دو روز ، امکانات و نيرويي کمکي رسيد و ما   توانستيم حدود 15 روز در آن ارتفاعات بمانيم .
بعدها نيروهايي را که از دشمن اسير گرفتم ، گفتند :«ما تصور مي کرديم که زياد طاقت نمي آوريم و از شدت سرما و گرسنگي ، خودتان پائين مي آييد .»
آنها مي گفتند که گرداني به سمجي ما نديده بودند .

اميد

ناصر کاظمي با عزمي راسخ ، تواني بالا و اميدي بلند براي پاکسازي جاده آمده بود . عمليات در زمستان بود و هوا سرد و پر برف . وقتي به هدف رسيديم ، ساعت 2 ، 3 نيمه شب بود . برف شروع به باريدن کرد و در اثر سرماي زياد دستور عقب نشيني صادر شد .
لحظه اي که از رودخانه «زروار» رد شديم ، وي را ديدم که آمده به استقبال نيروها . به او اعتراض کرديم، ولي او با تبسم ، تک تک افراد را در آغوش گرفت و اميد به پيروزي داد و سفارش به صبر و مقاومت در مشکلات کرد .  او در جمع نيروهاي عمل کننده اهداف خودش را به سادگي احضار کرد و با اطمينان محکم حرف زد . طوري که موجب اميدواري همه شده بود . (برادر يوسفي)

شرط

 در آن روزها ، شهر باينگان جهاد سازندگي نداشت . من با تعدادي دانشجو رفتيم كرمانشاه، ابلاغ گرفتيم و آمديم جهاد باينگان را راه انداختيم . اوايل شهريور 1359 بود . وقتي جنگ شروع شد ، دست و پاي ما همه بسته شد. ديگر كارآيي لازم را نداشتيم . يك روز با عصبانيت رفتم پيش ناصر كاظمي. گفتم : «اين چه وضعي است . ما اصلاً امكانات نداريم . بنزين ما را هم قطع كرده اند .»
گفت:«مگر نمي بيني كه مملكت در حال جنگ است . نيروها همه در حال آماده باشند و همه چيز جيره بندي شده .»
عصباني شدم و گفتم :«حالا كه اين طور هست ، من از خير كردستان مي گذرم و ديگر نمي مانم .»
تند با من برخورد كرد . ولي وقتي ديد ناراحت شده ام ، از در رفاقت در آمد و گفت :«ما خودمان اين جارا گرفتيم شما هم مدام سر ناسازگاري داريد . عوض اينكه باري از روي دوش ما برداريد ، هر دفعه كه  مي آييد اوقات ما را هم تلخ مي كنيد .»
بعد به من پيشنهاد همكاري داد و گفت :«بيا توي ستاد من مشغول كار شو .»
قبول نكردم و گفتم :«به شرطي مي آيم كه موقع عمليات مرا هم به منطقه ببري .»
او قبول نكرد ولي وقتي اصرار كردم ، قبول كرد و گفت :«حالا من يك شرط دارم . اگر قبول كني ، تو را با خود به منطقه مي برم .»
شرط او اين بود كه اگر من زخمي شدم ، مرا با خود بر نگرداند ! شرط او را پذيرفتم و با او مشغول كار شدم . گرچه بعدها شرط اوليه را فراموش كرد !!(برادر مسعود زهرايي)

ايمان


شهريور ماه سال 1361 بود . اولين مرحله عمليات آزاد سازي جاده پيرانشهرـ سردشت آغاز شد . تفكرات زيادي روي باز كردن اين جاده بود . هر كس نظري مي داد . يكي نظرش اين بود كه با وضعيت جنگلي منطقه و وجود رودخانه ها و ارتفاعات ، امكانات موفقيت وجود ندارد . بعضي معتقد بودند كه شايد با هلي برد نيروها بتوانيم روي منطقه استقرار پيدا كنيم و با يورش ناگهاني پاكسازي مسير را ادامه دهيم . اما شهيد كاظمي اعتقاد داشت كه ما ضدانقلاب و منطقه را مي شناسيم و مردم كرد مسلمان و پيشمرگان همراه ما هستند . به همين خاطر ، بايد مرحله به مرحله و قدم به قدم پيشروي و مناطق را آزاد كنيم و بعد از آن ، يگانها استقرار پيدا كنند ، تا منطقه را تثبيت كنيم . خاطرم هست كه جلسه اي در تيپ دو لشگر 64 در پيرانشهر برگزار شد . در آنجا اشكال تراشي زيادي نسبت به انجام اين عمليات از طرف بعضي افراد ديدم . مي گفتند:«امكان پذير نيست ، ما دو سال است كه در اين منطقه مستقر هستيم و مدام فعاليت مي كنيم ولي نتوانسته ايم از پنج كيلومتر از جاده پيرانشهر فاصله بگيريم .»
مي گفتند كار مشكلي است و كاظمي نمي تواند اين كار را انجام دهد . اما ناصر كاظمي در برابر تمامي اعتراضات گفت :«آنچه را از شما مي خواهم انجام دهيد و به بقيه كارها كار نداشته باشيد .»
او به راه خود ايمان داشت . (غلامرضا علاماتي )


تكبير

بعد از به تصرف در آوردن «كل چنار» و «كوماجا» تصميم گرفتيم به وسيله بلند گو پيام بفرستيم . به محض شروع ، ضدانقلاب براي خاموش كردن صحبتهاي ما مبادرت به زدن رگبار و شليك گلوله مي كرد. ديگر نقطه ضعف ضدانقلاب را فهميديم . تصميم گرفتيم در موقع نماز مغرب و عشا ، تكبير بگوييم . آنها به قدري از تكبير ما مي ترسيدند كه تيراندازي مي كردند و ما از اين كه مهمات آنها با اين كار به اتمام مي رسد ، خوشحال بوديم . هر روز با بلندگو اذان و تكبير مي گفتيم . اين كار روحيه آنا را تضعيف مي كرد و روحيه بچه هاي ما را بالا مي برد . (شهيد ناصر كاظمي)


مأموريت الهي

تعدادي از برادران سپاه كه براي تبليغات رفته بودند ، در بين راه به آنها كمين مي زنند و عده اي از آنها شهيد مي شوند . از قضا ، ناصر كاظمي از كرمانشاه به سنندج آمده بود . جنازه ها را كه آوردند پرسيد:«چي شده؟»
جريان را تعريف كرديم . در حال صحبت ، يكي از برادران كميته امداد كه همكاري نزديكي با سپاه داشت، وارد شد و پرسيد :«اين كيست؟» گفتم:«فرمانده سپاه كردستان است .»
آن برادر خطاب به كاظمي گفت :«شما جواب خدا را چگونه مي خواهيد بدهيد؟»
ناصر كاظمي گفت:«مي توانيم جواب دهيم . شهادت اين عزيزان پايان زندگي آنها نيست . اينها مأموريت داشتند صف ضدانقلاب و دشمن را از صف انقلاب جدا كنند .»(ناصر يزدآبادي)


آخرين ديدار

در آخرين سفري كه به پاوه داشت ، گفت:«يك شلوار كردي مي خواهم . مي روم و فردا بر مي گردم.»
بلافاصله رفتيم يك مقدار پارچه گرفتيم و آن را دوختيم . وقتي آمد ، طوري برخورد كرد كه انگار آخرين باري است كه به اين منطقه مي آيد . موقع خداحافظي گفت :«مرا حلال كنيد ...»
گفتيم :«اين حرفها چيست كه مي گوييد . انشاءالله بر مي گرديد ...»
ولي خود او بهتر حس كرده بود . آخرين باري بود كه به پاوه آمده بود . (علي احدي)

انتظار

دانشگاهها مجدداً باز شده بودند ، حتي ثبت نام هم كرده بودند ، ولي من هنوز ثبت نام نكرده بودم . بعد از مجروحيت به سنندج رفته بودم . اصلاً نمي دانستم بايد چكار كنم . به هر حال ، خودم را مقيد مي دانستم و به همين خاطر  برگشتم .
آقاي ايزدي با يكي از مسئولين مشورت كرد و بعد گفت :«تو برگرد برو دنبال درس.»
گفتم :«درس را بعدها هم مي توانيم بخوانيم .»
گفت :«تو بايد برگردي .»
گفتم:«من به ناصر قول داده ام كه بر مي گردم و حالا آمدم كه بمانم . ناصر هر كاري به من بگويد انجام مي دهم.»
بعد از صحبت زياد ، پاياني دادند و برگشتم تهران .
در تهران رفته بودم سر خاك شهدا . سر مزار شهيد بهشتي ، ناصر كاظمي را ديدم . دلخور بود كه چرا به من خبر ندادي و رفتي . وقتي گفتم كه آقاي ايزدي اين طور گفته ، آرام شد و گفت :«باشد ، ولي وقتي خبرت كردم بايد برگردي.»
گفتم :«از خدا مي خواهم برگردم ، چرا بر نگردم؟!»
آخرين ديدار ما با هم توي بهشت زهرا (س) بود . به خانه شان رفته بودم ، او قرار گذاشت توي بهشت زهرا (س) بود . در بهشت زهرا(س) يكديگر را ديديم . با هم صحبت كرديم . ظاهراً قرار بود در منطقه پل ذهاب عملياتي انجام شود و نيروهاي عراق را كه تا سر پل ذهاب و قصر شيرين جلو آمده بودند ، عقب بزنند . گفت :«آماده باش، من صدايت مي كنم.»
اما ديگر هيچ وقت او را نديدم . تا اين كه شنيدم شهيد شده است . (محمود قاسم پور)

امانت الهي

از پسرم خيلي راضي بودم . مهربان و انقلابي بود و هميشه به من روحيه مي داد . روزي تلفن زد و     گفت :«سلام مادر مجاهد .انشاءالله كه زينب وار باشي . يك وقت براي من ناراحت نشوي .»
و بعد پرسيد :«مادر ، مرا دوست داري ؟»
گفتم:«آدم چيزي را كه دوست دارد ، در راه خدا مي دهد ، آيا تو حاضري چنين كاري را انجام دهي؟»
در جواب گفتم :« هر چه از خدا آيد ، خوش آيد . تو پيش من امانت هستي و هر وقتي خدا بخواهد ، اين امانت را از من مي گيرد . من تو را به خدا مي سپارم.»(مادر شهيد )

قبل از عروج

در عمليات «برين آباد» دشمن خيلي مقاومت مي كرد. ما كه جزو نيروهاي احتياط بوديم ، به منطقه احضار شديم . ناصر كاظمي گفت كه در اطراف روستاي «نابغه» پدافند كنيد .
حدود ساعتهاي دو يا سه ، با شهادت چندتن از بچه ها و وجود تعداد زيادي مجروح روحيه بچه ها ضعيف شده بود . ناصر كاظمي شروع به روحيه دادن كرد و ما در آنجا پدافند كرديم . ناصر كاظمي با «شهيد دراني» نزد برادر كاوه رفتند و شبانه آنها را عقب كشيدند . در لحظه آخر كه سوار جيپ فرماندهي شد و مي خواست برود ، نورانيت خاصي در چهره اش ديده مي شد . بچه ها مي گفتند بعد از اين كه از آنجا رفت ، به شهادت رسيد . (محمد بهشتي خواه)


بازي آخر

يك روز آمد تهران . پرسيد:« امروز بازي نگذاشتي ؟»
گفتم :«چرا ! فردا ظهر بازي است ، ساعت دو بازي داريم.»
گفت :«خيلي خوب ، فردا نمي روم . احتمالاً شنبه يا يكشنبه مي روم.»
فردا كه رفتيم توي زمين ، پست بازي ناصر كاظمي با پسر من يكي بود . گفت :«امروز آمدم كه نگذارد فرهاد برود توي زمين . مي خواهم خودم بازي كنم .»
بعد به فرهاد گفت :«فرهاد ! نمي گذارم بروي توي زمين . امروز آمدم كه به زور نگذارم بروي . آن قدر دلم تنگ شده براي يك نيمه كه بازي كرد ، اشاره كرد كه نمي توانم ، خسته شدم ، مرا بياور بيرون . معلوم بود كه خيلي وقت است بازي نكرده .
بعد از بازي رفت .اين آخرين بازي ناصر در تيم بود و آخرين ديدار بچه هاي تيم با او . (عبدالله اناري)


تنها تير

يك شب با هم صحبت مي كرديم . پرسيدم :«ناصر ! دوست داري شهيد شوي ؟»
گفت «بله ! شهادت را دوست دارم.»
پرسيدم:«دوست داري اسير يا جانباز شوي؟»
گفت :«براي جانبازي و اسارت آماده نيستم . من دوست دارم شهيد شوم . آن هم به يك شكل خاصي!»
گفتم :«چگونه؟ »
گفت : «يك تير بخورم . فقط يك دانه . يا توي قلبم بخورد يا توي پيشانيم .نمي خواهم جنازه ام تكه پاره شود .»
آن شب راجع به شهادت صحبت كرديم ولي او فقط به همان نحوه شهادت راضي بود .
روزي كه به شهادت رسيد ، خبر آوردند كه يك تير خورده است ؛ آن هم توي پيشانيش . (محمد سعيد )


شهادت

در عمليات پاكسازي جاده سردشت ـ بانه ، ناصر كاظمي و بروجردي مسئولين محور بانه بودند . وقتي مشغول پاكسازي بوديم ، ناصر كاظمي به دست يكي از عوامل ضدانقلاب ، با اسلحه دوربين دار ، به شهادت رسيد . تيري به پيشاني او اصابت كرد . چون مي خواستيم ديگران متوجه نشوند ، سرش را باندپيجي كرديم و او را با يك جيپ به طرف سنندج برديم ؛ در حالي كه در همان هنگام به شهادت رسيده بود . وقتي بچه ها متوجه شدند ، ولوله اي ايجاد ولي برادر همت شروع كرد به دلداري دادن به برادران:«اگر با رفتن هر كدام از فرماندهان روحيه ما تضعيف شود ، بايد مملكت را به دست منافقين و ضدانقلاب بسپاريم و ...(رضا خدايي)


بخشش


بعد از پاكسازي ، به طرف شهر سنندج بازگشتيم و درپادگان مستقرشديم . من شبانه به سمت قرارگاهي كه در شهر سنندج بود ، حركت كردم و ديدم دارند بر جنازه او نماز مي خوانند . در همان حين، تلگرافي به خانواده برادر كاظمي زدند تا به سنندج بيايند و جنازه را تحويل بگيرند .حجت الاسلام والمسلمين ناطق نوري ، نماينده مردم تهران هم كه در جريان قرار گرفت ،گفت :‌‍‍‌‍«صددرصد خودم را به سنندج مي رسانم .»
سپس ايشان و همسر شهيد كاظمي در جمع مردم سخنراني كردند .
همسر شهيد كاظمي گفت :«اگر كسي كه قاتل همسرم است خودش را معرفي كند، من از مسؤولين جمهوري اسلامي درخواست عفو براي او مي كنم و او مي تواند به طرف اسلام بيايد و توبه كند.»(رضا خدايي)


زندگي نامه و 20 خاطره کوتاه و خواندنی از سردار رشيد و متقي اسلام و فرمانده دلاور سپاه كردستان؛ ناصر کاظمی


به ميهماني خدا

يك روز تلفن زد و گفت: «اسم شما را داده ام براي حج سال 61 .»
گفتم: «چگونه تنها بروم. شما نمي آييد بريم ؟ اگر قرار است برويم حج ، باهم برويم .»
گفت: «شما در عمليات اعصابت ريخته به هم ، برو آنجا براي روحيه ات خوب است . منم اينجا هستم .»
گفتم: «خانه خدا را كه آدم رد نمي كند ؟»
گفت: «خدا را چه ديدي . شما برويد ديدن خانه خدا ، شايد من رفتم ديدن خود خدا .»
سه چهار روز مانده بود به پرواز ، آمدم تهران . مي خواستم عصر بروم فرودگاه براي پرواز . صبح همان روز خبر آوردند كه ناصر شهيد شده است . تازه آن موقع بود متوجه شدم چي به من گفته بود . او رفت ديدن خود خدا .
برگرد
از برادران عضو سپاه ، از طريق يگان مربوط ، همه سال يك نفر روانه بيت الله الحرام مي شد . من هم آرزو مي كردم شايد نوبت من هم بشود . در فكر اقدامي براي تشرف به مكه ايام را سپري مي كردم .
در اين هنگام ، ناصر كاظمي همراه با ستون عملياتي از مسير ديواندره عبور مي كرد تا به منطقه عملياتي بروند . سر راه ، وارد سپاه ديواندره شدند و پس از خوش و بش موضوع انتظار مكه را مطرح و گفتم: «چند سال است كه پيش خود مي گويم امسال نشد ، سال ديگر . تا حالا صبر كردم !»
او با لطف و صفايي كه داشت ، دستي سر شانه ام زد و گفت: «اين عمليات را مي روم و بر مي گردم . بعد اگر هم از سهم خودم هم باشد ، تو را به مكه مي فرستم .»
خداحافظي كرد و رفت . و من نمي دانستم كه او به قصد لقاءالله رفت و چه راز و نيازي با خداي خود داشت .
ديگر او را نديدم . او در خون خود غلطيد و من هنوز منتظرم ، منتظرم كه برگردد . (محمد سعيد)


من ناصر را كشف كردم

شبي كه او به شهادت رسيد ، خدمت شهيد بروجردي رسيديم . او به ما روحيه مي داد و سر حال بود . صحبت از اين بود كه بعد از شهادت ناصر ، چه كسي لياقت فرماندهي تيپ شهدا را دارد . شهيد بروجردي از من اين سؤال را پرسيد . گفتم : « به نظر من برادر كاوه از همه بهتر است ، چون خود شهيد كاظمي هم روي ايشان تأكيد داشت. حتي در جلسه اي ناصر كاظمي مي گفت كه كاوه را من كشف       كرده ام.»
 تا اين جمله را گفتم ، ديدم شهيد بروجردي در هم شكست . طوري كه هر وقت ياد آن لحظه مي افتم ، گريه ام مي گيرد . پيش خودم گفتم چه شده است . شهيد بروجردي كه تا چند لحظه پيش سرحال بود ، چند لحظه اي مكث كرد و بعد سرش را بالا آورد و با حالت افسوس گفت :«ناصر را هم من كشف كرده بودم . »

قطره هاي اشك

صبح روز ، به اتفاق وي و بي سيم چي اش حركت كرديم . اكثر مواقع بي سيم چي اش  نمي توانست پا به پاي او بيايد و همين باعث مي شد كه هر كجا مي رسيد ، از ديگر بي سيمها استفاده مي كرد و صداي دلنشين «كاظم ،كاظم» به گوش مي خورد .
اكثر اهالي ، روستا را تخليه كرده بودند . فقط يكي دو خانوار در روستا مانده بودند . همين كه به   قهوه خانه رسيديم ، سمت چپ جاده ، «كاك رسول» با در دست داشتن يك فلاكس چاي از ما پذيرائي كرد .
ابتدا فكر كردم كاك رسول و ناصر كاظمي قبلاً همديگر را ديده اند . كنجكاو  شدم و از كاك رسول سؤال كردم كه آيا او را مي شناسد  ؟ گفت :«خير .»
شروع كرديم به فعاليت تا امنيت را به روستا برگردانيم . مردم به روستا برگردند و به زندگي عاديشان بپردازند .
پس از مدتي ، فرزندان كاك رسول رسولزاده به عضويت پيشمرگان كرد مسلمان در آمدند . جوانان پر شور و با انگيزه اي بودند . به خاطر ايمان مردم و موقعيت جغرافيائي اين روستا ، ناصر كاظمي در اين جا دوستان بيشتري داشت . از طرفي با كاك رسول دوست شده بود و از طرف ديگر ، كاك رسول شيفته او و شهيد بروجردي بود .
پس از مدتي ، فرزند كاك رسول در يكي از پاكسازيها به شهادت رسيد . مادر شهيد ، با شجاعت تمام ، به شهادت فرزندش افتخار مي كرد و حتي قطره اي هم اشك نريخت .
پس از شهادت ناصر كاظمي ، به روستاي «كوخان» رفتم . با توجه به اين كه از شهادت وي مدت كمي مي گذشت ، مادر آن شهيد با ديدن من پرسيد :«برادر ناصر كجاست؟»
وقتي فهميد او شهيد شده است چنان مي گريست كه انگار عزيزترين كس خود را از دست داده است . با اين خانواده كه صحبت كردم ، متوجه شدم شهيد ناصر كاظمي ارتباط روحي تنگاتنگي با آنها داشته است .
او عاشق مردم كرد بود و تلاشش اين بود كه صف مردم را از ضدانقلاب جدا كند . (برادر يوسفي)


از دست نوشته هاي شهيد ناصر كاظمي

اينجانب معتقدم هر كس هر كاري كرده و هر توشه اي كه جمع آوري كرده باشد ، با خود به آن دنيا خواهد برد و آن پروردگار يكتاست كه بايد قضاوت كند
شايد بيش از دو سال است كه آمادگي شهادت را ، به نظر خودم ، دارا مي باشم ولي نظر خودم شرط نيست بلكه نظر خداوند تبارك و تعالي شرط است . وصيتهايم را به ترتيب زير ذكر مي كنم تا تمام دوستان  مؤمن و معتقد ، در آخرت شفاعت ما را بنمايند .

1 ـ تنها مكتب رهايي بخش مستضعفين از دست مستكبرين ، مكتب انقلابي اسلامي مي باشد .
2 ـ براي اينكه در اين دنياي زودگذر  گرفتار انحراف نشويد ، هميشه به ياد خدا باشيد .
3 ـ در جهت ادامه انقلاب اسلامي به رهبري امام خميني و متصل به انقلاب جهاني حضرت مهدي(عج) ، هميشه گوش به فرمان امام و ياران صديق و مؤمن امام كه عملاً در خدمت انقلاب و اسلام عزيز       بوده اند، باشيد .
4 ـ ماهي يكبار به قبرستان شهداء برويد و درس مبارزه و ايثار و گذشتن از دنيا و پيوستن به شهداي صدر اسلام تا كنون را فرا گيريد  .
5 ـ سپاه پاسداران انقلاب اسلامي را تا حد امكان از نظر عقيدتي ، سياسي و نظامي تقويت نمائيد و بخصوص سپاه را در يك سازماندهي واحد و طي يك ضوابط واحد در سراسر مملكت بسط دهيد .
6 ـ سعي كنيد تحمل عقيده مخالف را داشته باشيد ؛ مانند شهيد آيت الله دكتر سيد محمد بهشتي .
7 ـ از اختلاف داخلي به خاطر رضاي خدا  و خون شهيدان انقلاب اسلامي بپرهيزيد .
...




برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده