گفت و گو با محمد کلانتری فرزند شهید موسی کلانتری
سه‌شنبه, ۰۵ تير ۱۳۹۷ ساعت ۱۵:۴۱
تمام خاطرات تکه پاره شده را هم جمع کنی و کنار هم بگذاری، باز هم «پدر » نمی شود. پسربچه 6ماهه ای که بعد از انفجار ساختمان حزب جمهوری اسلامی بی خبر از همه جا زل می زد به دوربین هایی که برای تهیه عکس و فیلم مصاحبه روی خانواده اش زوم شده بود، حالا...

کاش پدرم وزیر نبود


نوید شاهد:
تمام خاطرات تکه پاره شده را هم جمع کنی و کنار هم بگذاری، باز هم «پدر » نمی شود. پسر بچه 6ماهه ای که بعد از انفجار ساختمان حزب جمهوری اسلامی بی خبر از همه جا زل می زد به دوربین هایی که برای تهیه عکس و فیلم مصاحبه روی خانواده اش زوم شده بود، حالا دنبال پدری می گردد که 36 سال پیش زیر آوار ترور شهید شد؛ می گوید: «کاش پدرم وزیر نبود؛ کاش پولدار نبود؛ کاش تحصیلکرده نبود؛ اما بود... » می گوید: «هر چه سنش بیشتر می شود جای خالی پدر را بیشتر حس می کند. » و همین حس و حال است که او را بر آن داشته تا نگذارد نام و یاد پدر، زیر غبار موذی زمان و فراموشی از خاطر برود. با محمد کلانتری در روزهایی گفت و گو کردیم که در تک و تای ساختن مستندی درباره پدر بود؛ مستندی که خط به خط و خاطره به خاطره پدر را می جوید و می خواند تا حاصل کار، تصویری باشد شبیه پدر؛ هر چند که این حرف ها و تصاویر برای او پدر نمی شود. پدری که از آن همه دارایی و مال و مکنت، جز نام فامیل، یک خانه و یک سنگ مزار چیزی نگذاشته است.از پدر، هیچ خاطره ای ندارد؛ تنها چند عکس است که او را در آغوش شهید موسی کلانتری نشان می دهد و دیگر هیچ. تمام جمله هایش درباره پدر با «عمه می گوید... »،« عمو تعریف می کند... »،« مادرم گفته... » شروع می شود؛ با این همه حرف های زیادی برای گفتن دارد که در زیر می خوانید..

چه شد که به فکر تهیه مستندی از زندگی شهید کلانتری افتادید؟
حدود ده سال پیش بود که این فکر در ذهنم استارت زده شد؛ خب شش ماهم بود که پدرم شهید شد و خیلی ها بالای سرم بودند پدربزرگ؛ عموها؛ عمه ها؛ مادر و... واقعاً مواظب من و خواهرم بودند و در بزرگ کردن ما نقش داشتند؛ اما هر چه سنم بیشتر می شد، بیشتر نبودن پدر را احساس کردم احساس می کردم نقش پدر خیلی پر رنگ است. با خود می گفتم کاش هیچ کس نبود و فقط خود پدرم بود؛ کاش وزیر نبود؛ کاش هیچ کاره بود؛ یک آدم معمولی بود؛ پول نداشت اما بالای سر ما بود. از طرف دیگر پدر من در این کشور مسئولیت داشت و حتی بحث نخست وزیری اش مطرح شد. با این همه کار زیادی برایش انجام نشد. درباره بسیاری از شهدا کتاب منتشر کردند؛ فیلم و سریال ساختند؛ حتی درباره شهدای گمنام کار کردند. اما درباره پدرم کاری انجام نشد. همیشه در ذهنم بود حتما ارگانی کاری می کند اما هیچ کس هیچ کاری نمی کرد. البته گاهی کارهای کوچکی انجام می شد؛ مثلا از جایی می آمدند و مصاحبه می کردند و می رفتند. به همین خاطر با خودم گفتم باید کار بزرگی انجام شود. 27 سالم بود که شروع کردم و سراغ وزارت راه رفتم؛ چون بنیاد شهید تمام شهدا را تحت پوشش دارد اما وزارت راه تنها دو شهید دارد؛ شهید دادمان و پدرم.کار را همان موقع شروع کردم اما به خاطر جا به جا شدن وزراء و بوروکراسی اداری کار تا امروز طول کشید.

با چه کسانی شروع کردید؟

آقای بهبهانی؛ کلی جلسه گذاشتیم. او مرا به مدیر روابط عمومی اش معرفی کرد تا  کارگردان بیاورند؛ ولی وزیر عوض شد؛ بعدرفتم پیش آقای نیکزاد؛ تا دستورات اجرایی شود، دوباره وزیر تغییر کرد. این پروسه 5 سال طول کشید تا رسید به آقای آخوندی. بازهم دو سال طول کشید تا ببینیم از کجامی توانیم بودجه ساخت فیلم را تأمین کنیم. آقای آخوندی خودش صدا و سیمایی بود و کمک کرد تا بودجه تامین شود. البته بودجه خیلی کمی است اما بالاخره توانستیم کار را شروع و با یک کارگردان صحبت کنیم.  حدود 7- 8 ماه کار پژوهشی انجام شد وچند وقتی است که فیلمبرداری هم شروع شده است.


کاش پدرم وزیر نبود

طبیعتا به خاطر سنتان از پدر هیچ خاطره مستقیمی ندارید؛ اما بر اساس روایت هایی که شنیدید کدام ویژگی شهید کلانتری برایتان جالب توجه بوده؟

ببینید خانواده پدری ما در مرند، شناخته شده بودند؛ خانواده پولداری بودند اما موقعیت اجتماعی خانواده ما، مرهون پدرم است. مادر پدرم، مذهبی تر از پدربزرگم بود؛ پدر بزرگم مصدقی بود و پدرم تحت تاثیر تربیت مادرش، گرایش مذهبی بیشتری داشت. پدرم به لحاظ مذهبی بودن، به مادر نزدیک بود اما باز هم تفاوت هایی با او داشت. نمی گویم روشنفکر به معنای امروزی بود، اما دگم نبود. عمویم نقل می کند که از بچگی به روحانیون ارادات داشت. گویا در مرند، روحانی ای بود و پدرم سر کلاس درس ایشان حضور می یافت. با این که مذهبی بود، با آدم های مختلف که طرز فکر متفاوتی داشتند، به راحتی ارتباط برقرار می کرد و وارد بحث می شد. درباره پدرم درخانواده، دوستان و اقوام زیاد صحبت می کنند و خاطراتش همیشه زنده است. یکی از مواردی که همه روی آن اتفاق نظر دارند این است که از همان بچگی، روحیه رهبری و هدایت تیمی داشته. آقای موسوی از هم دانشگاهی های پدرم که شوهر عمه ام نیز هست، تعریفمی کرد در زمان دانشجوییپ در سر کلاس جزوه نمی نوشت و به بحث ها گوش می داد و بعد جزوه دوستانش را می گرفت. یک روز یکی از اساتید که آن موقع وزیر رژیم شاه بوده خیلی جدی بود به همه می گوید: «هر چه من می گویم باید یادداشت کنید. » همه هم از آن استاد حساب می بردند، اما وقتی می بیند پدرم جزوه نمی نویسد، عصبانی شده و به پدرم می گوید: «درس نمی خوانید می خواهید آخر سر تو این مملکت چه کاره شوید؟ » پدرم هم فوری می گوید: «وزیر می شوم. » آن استاد هم عصبانی شده گچ را پرت می کند و می رود بیرون.
در مقطعی هم بحث نخست وزیری ایشان پیش می آید؟

بله؛ آقای بهشتی مطرح کردند. شهید کلانتری یک شخصیت سیاسی داشت و یک شخصیت حقیقی. درباره شخصیت خودش همه می گویند آدم بسیار رفیق بازی بود؛ یعنی روی دوستانش تعصب داشت به خاطرشان هر کاری می کرد؛ مایه می گذاشت؛ مرام می گذاشت؛ خیلی سریع با آدم های جدید، ارتباط می گرفت؛ صمیمی می شد؛ دوست می شد. گاهی در یک ربع یا بیست دقیقه با آدم ها ارتباط می گرفت و دوست می شد. در کارش به پل سازی خیلی علاقه داشت. در سفرهایی که به آمریکا و اروپا داشت با دوربین از سازه ها و پل ها فیلم می گرفت. به خصوص سازه هایی که از روی آب رد شده بود که بعد نتیجه اش شد همین پل دریاچه ارومیه. به ساخت و ساز علاقه داشت و پل ساز خیلی خوبی بود. با صداقت بود؛ خیلی رک و رو راست بود و همین صداقتش باعث می شد موفق شود و خیلی سریع پیشرفت کند. خیلی خوب هم پول در می آورد.

ظاهرا خیلی هم خوب خرج می کرد؟

بله؛ به مال دنیا هیچ علاقه ای نداشت مخصوصاً بعد از ازدواج. مثلا تمام طلاهای مادرم را گرفت. خانواده ما خیلی پولدار بودند و در عروسی پدر و مادرم کلی طلا هدیه داده بودند. پدرم همه این طلاها را گرفت و به امام )ره( داد. مبلمان و لوستر جهیزیه مادرم را هم بخشید. خانواده مادری ام از استیل برلیان مبلمان خریده و به عنوان جهیزیه داده بودند که پدرم همه را می بخشد. تفکرات ساده زیستی داشت. چشم و دلش سیر بود. شنیدم هنگامی که در دولت بود تلاش می کند حقوق وزرا از 7 هزار تومان بشود 3 هزار تومان؛ البته همان را هم خودش نمی گرفت. شنیدم یکی از وزرا به او اعتراض می کند که «تو وضعت خوب است؛ پدرت پولدار است و احتیاج نداری؛ من نوه دارم. » مرحوم آیت الله مهدوی کنی آمد بعد از شهادت پدرم در خطبه نماز جمعه گفتند که ایشان از دولت حقوق نمی گرفت. روی هم رفته آدم دست و دل بازی بود. البته غنی بود و نیاز مالی هم نداشت.

مستغنی یا غنی؟
اصلاً پول برایش اهمیت نداشت.

شخصیت سیاسی شان را چطور شناختید؟

بعد از انقلاب ایشان به کمیته رفتند؛ آدمی بود که می خواست برای نظامش بجنگد اما تندروی نداشت؛ بعد از انقلاب در یکی از مراسم ها پیرمردی را دیدم که با پدر همکار بود. می گفت: «اوایل انقلاب افرادی را که در زمان شاه وزیر یا معاون وزیر بودند را یا اعدام می کردند؛ یا از کار بیکار می کردند؛ یک عده هم به خارج فرار کردند. اما پدرت وقتی وزیر شد ما را صدا زد. پرسید تخصصت چیست؟ کجا بودی؟ گفتم من قائم مقام وزیر راه قبلی بودم؛ در حوزه فنی معاون وزیر راه قبلی بودم. پدرت من را نگه داشت. علی رغم فشارهایی که می آمد و می گفتند پاکسازی کنید؛ مرا نگه داشت. » خب از این منظر آدم روشنفکری بود اما وقتی پای انقلاب وسط بود، کوتاه نمی آمد محکم می ایستاد مهندس میرحسین موسوی به من گفت: «پدر تو یک خصوصیت خیلی بارز داشت؛ می خواست تمام طیف ها را سر سفره انقلاب بنشاند؛ خیلی تلاش کرد افراد با طرز فکر مختلف را با هم مچ کند. می خواست همه را دور این میز بنشاند. »

روابطش با خانواده چطور بوده؟
 مادرش که عاشقش بود. از بچگی به او می گفتند «خان داداش »؛ حتی مادرش به وی «خان داداش » می گفت. چون پدر اخلاق و رفتار خوبی داشت، مادرش خیلی دوستش داشت و پدر من هم بیشتر تحت تأثیر مادرش بود تا پدرش. پدربزرگم به پدرم می گفت: «نرو؛ وزیر نشو؛ سنت کم است؛ تجربه ات کم است، برو استاد دانشگاه شو و وزیر تربیت کن. » ولی مادر بزرگ من زمانی که به او پیشنهاد وزارت شد گفت: «حتماً قبول کن وزیر شو؛ تو الآن باید خدمت کنی. »

در کار خیلی عملگرا بودند ...؟

بله؛ همین پروژه دریاچه ارومیه یک پروژه تاریخی است. از صد سال قبل آرزوی خیلی آدم های آن روستاها بوده است که چه می شد این ها به هم وصل می شد. پدر می رود آمریکا و از پل های میانگذر آن جا فیلم می گیرد و الگو برداری می کند. بعد که به عنوان مدیر کل به ارومیه می رود، با حاج آقای حسنی امام جمعه ارومیه کلنگ پل را می زند. آقای امری قائم مقامش می گفت «ما رفتیم کل ماشین آلات لازم را یک جا و نقدی خریدیم. »

در سال های گذشته نقدهایی هم متوجه این پروژه شد...

بله؛ در مقطعی عنوان شد که باعث خشک شدن دریاچه ارومیه شده است که اصلاً درست نبود؛ البته شاید اگر مطالعات بیشتریمی شد، منابع طبیعی کمتر آسیب می دید. پدر آن زمان ماشین آلات هپکو را خرید و شروع کرد به کار. تا زمانی که خودش بود خاکریزی اش انجام شد. طول پل هوایی 13 کیلومتر بود و باید طوری ساخته می شد که آب از زیر آن جریان داشته باشد. بعد از شهادت پدر، بودجه زیادی به پروژه اختصاص نیافت و در سال هایی هم متوقف شد.

چگونه به سرانجام رسید؟

بعدها عمویم عیسی کلانتری مجری طرح پروژه دریاچه ارومیه شد؛ زمان وزارت آقای خرم بخشی از بودجه ساخت پل تامین شد.

کاش پدرم وزیر نبود


روایت هایی که درباره دوران وزارت ایشان شنیده اید،درباره پدر چه می گوید؟

ظاهرا زمانی که ایشان به وزارت راه می روند، اتاق مجللی به وزیر اختصاص داشته است. پدر من با توجه به روحیه اش که با اشرافیت موافق نبود، همان ابتدا می گوید که در آن اتاق مستقر نمی شود می گوید: «من به هیچ عنوان آنجا نمی آیم با این اتاق هر کار می خواهید بکنید؛ بکنید نماز خانه. » بعد هم اتاق یکی از محافظان را به عنوان اتاق خودش انتخاب می کند. ساده زیستی را از همان جا شروع می کند. همکارانش می گویند: «وقتی با او صحبت می کردی، اصلا حس نمی کردی وزیر است مثل یک آدم عادی برخورد می کرده است. » یعنی می گفته: «من وزیر نیستم؛ من آدمی هستم که می خواهم خدمت کنم » و این را در عمل هم نشان داد. از طرف دیگر به دیگران اعتماد کرده و کارها را به معاونانش تفویض می کرد. پدر زمانی که وزیر شد سی و سه ساله بود؛ جوان ترین وزیر کابینه بود؛ از معاون هایش ده سال کوچک تر بود و گاهی همین باعث چالش می شد. شنیدم که یکبار از یکی از معاون هایش عصبانی می شود و می گوید: «من سنم از همه شما کمتر است و به همین خاطر حرف من را گوش نمی کنید؛ اما من رئیس شما هستم. » اگر چه این برخوردهای جدی را داشت ولی اغلب اوقات در فضای رقابت کارها را پیش می برد. آن صمیمیت باعث شده بود که دوستش داشته باشند و با دل و جان با او کار کنند. آقای موسوی می گفت بعد از شهادت ایشان، یکی از پیمانکاران پیش آقای موسوی می آید؛ ظاهرا آدمی بوده که سر همه کلاه می گذاشته؛ آن پیمانکار به آقای موسوی می گوید: «من سر همه کلاه گذاشتم تا بتوانم سود بیشتری بگیرم؛ در عمرم تنها سر شهید کلانتری را کلاه نگذاشتم؛چون خیلی خوب و صادق و بود؛ دوستش داشتم و دلم می خواست به او کمک بکنم. اتفاقا از همه بیشتر می شد سر او کلاه گذاشت چون اصلا کنترل نمی کرد اما به من اعتماد داشت و به واسطه همین اعتماد سرش کلاه نگذاشتم. »

یکی از کارهایی که برای زنده نگه داشتن نام و یاد شهدا انجام می دهند، نامگذاری اماکن عمومی به نام شهدا است؛ برای شهید کلانتری چه کرده اند...

در تهران همین خیابان شهید کلانتری است در تقاطع قرنی که وزارت راه در آن قرار داشت. البته در مشهد یکی از بزرگ ترین اتوبان هایش به اسم شهید کلانتری است در ارومیه پل میانگذر دریاچه، به اسم شهید کلانتری است. مدارسی هم هست که به نام ایشان نامگذاری شده است. بیمارستان و ترمینالی هم به نام ایشان نامگذاری شده است. اما این که مثلا چرا اتوبان یا بزرگراهی به نام ایشان نامگذاری نشده ما را اذیت نمی کند. ما نمی گوییم برای یادواره شهدا خیابان ها به نام شهدا شوند یا سازه ای بسازند؛ البته که خوب است اما کار اجتماعی و فرهنگی نباید مغفول بماند. به همین خاطر من خودم دنبال این کار رفتم. البته مدت زیادی نشستم و منتظر ماندم تا یکی باید این کار را بکند؛ مدام این سوال در ذهنم مطرح بود که چرا کاری نکردند؟ این سوال آن قدر مطرح شد تا آخر سر گفتم اصلاً چرا از بقیه انتظار دارم؛ خودم می روم دنبال کار.

به نظر شما چرا کسی یا نهادی کاری نکرد؟

نمی دانم این سوال را باید نهادهای متولی جواب بدهند؛ اما به نظرم نام شهدایی بیشتر مطرح شده که به جنگ و اسارت گره خورده است. درست است شهید کلانتری هم وزیر بود و شهید شد، اما در یک حادثه تروریستی شهید شد نه در جبهه جنگ. این در حالی است که پدر در جنگ هم حضور فعالی داشته که مغفول مانده است. در مستندی که در دست کار داریم سمت خاطرات پدرم در جنگ هم رفته ایم.

قبول دارید خانواده شهید کلانتری در معرفی ایشان می توانست نقش فعال تری داشته باشد؟

یعنی چطور؟

مثلاً روایت همسر شهید همت از زندگی شخصی شان خیلی تأثیرگذار بود. کار اجتماعی و فرهنگی بود. شما الان بنا کرده اید در قالب مستند که کار فرهنگی است شهید کلانتری را معرفی کنید که خوب است اما به نظر شما کافی است؟

نه؛ این آغاز کار است

برنامه های بعدی شما چیست؟
اصلی ترین بخش کار، بخش پژوهشی است که حداقل هفت هشت ماه طول کشید. در این مدت تلاش کردیم اطلاعات زیادی جمع آوری کنیم که عمه ام از آن نگهداری می کند و حاوی اسنادی از پدر است. از روی این کار پژوهشی که می توان رمان نوشت.

الآن شناخت شما از پدرتان بر مبنای روایت هایی است که از خانواده ، دوستان و همکاران دارید؛ به عنوان یک جوان و ناظر بیرونی چه تصویر و قضاوتی از پدر دارید؟

واقعیت این است که نمی توانم بی طرفانه قضاوت کنم؛ خیلی روی ایشان تعصب دارم. همیشه سعی کردم که از ایشان الگوبرداری کنم.


درباره حضور شهید کلانتری در جبهه چه شنیده ها و دریافته هایی دارید؟

یکی از دوستانش تعریف می کرد بخشی از انرژی پدر و وزارت راه در سال 59 سنگر سازی در مرزها بود. سنگرسازی به ماشین آلات، لودر، بولدوز و ... نیاز داشت تا خاک را بیاورند. پدر برای این که این کار را بکند باید با بخش خصوصی وارد مذاکره می شد؛ باید یک سری پروژه های راه سازی را متوقف می کرد و بودجه ها را این سمت می آورد. خیلی جنگید تا بتواند این کار را بکند. برای مثال در یک جایی در خوزستان خاکریزی داشتند. پدر به عنوان وزیر می رود به آن محل تا ماشین آلات را بدهند. ظاهرا آن ها می گویند گفته بودند ما نباید ماشین آلات را در اختیار کسی قرار بدهیم و ماشین آلات برای فلان پروژه خاص است. پدر می گوید: «من وزیر هستم. » آن ها می گویند «شما وزیر هم باشید با توجه به این که این ماشین آلات در اختیار این شرکت است
نمی توانید دستور بدهید؛ غیر قانونی است؛ ما نمی توانیم این را در اختیار جنگ بگذاریم. » یا مثلا در حالی که وزیر بود، خودش می نشیند پشت لودر. در مجموع آدم اجرایی بود؛ این طوری نبود که فقط دستور بدهد. کار کردن با لودر و بیل مکانیکی را بلد بود. خودش می رفت با بیل مکانیکی خاکریز درست می کرد. آقای مکرمی هم کلاسی اش نقل می کند در دهلران باید جرثقیلی جا به جا می شد؛ راننده می گوید من نمی توانم این کار را بکنم چون عراقی ها حمله می کنند. پدر خودش می رود و پشت جرثقیل می نشیند. گویا یک مدتی عراقی ها هم می آیند و گیر می کند آن جا و به طور معجزه آسایی نجات پیدا می کند. ظاهرا عراقی ها دستور عقب نشینی می گیرند و پدر می تواند از جرثقیل خارج شود. در زمان وزارت چند بار به صورت ناشناس به خط مقدم می رود. جوان بود و تیپ رزمنده می زد و کسی متوجه نمی شد. دو سه بار هم گیر افتاد. گویا زمانی به پل آبادان می رود و همان موقع عراقی ها می آیند و ایشان 7- 8 ساعت زیر پل قایم می شود. از این کارهای پرریسک خیلی انجام می داده است.

الآن شناخت شما از پدرتان بر مبنای روایت هایی است که از خانواده ، دوستان و همکاران دارید؛ به عنوان یک جوان و ناظر بیرونی چه تصویر و قضاوتی از پدر دارید؟

واقعیت این است که نمی توانم بی طرفانه قضاوت کنم؛ خیلی روی ایشان تعصب دارم. همیشه سعی کردم که از ایشان الگوبرداری کنم.

از کدام ویژگی الگو برداری می کنید؟

مثلا رفیق بازی؛ تعصب داشتن روی آدم هایی که با آن ها دوست بود. با آدم های اطرافش با صداقت بود و حاضر بود برایشان هر کاری بکند. حاضر بود از مال، آبرو و جانش برای دوستان و خانواده اش بگذرد. بعد این که تلاش داشت تفکرات مختلف را دور یک میز جمع کند. خانواده هایی در اطرافمان بودند که شنیده می شد الکل مصرف می کنند. اما همین خانواده وقتی به مشکل می خورد و از پدر کمک می خواست، دریغ نمی کرد. وقتی مشکلات مردم را حل می کرد، به دین و مسلک آن ها کار نداشت.


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده