کد خبر: ۴۳۰۴۹۰
تاریخ انتشار: ۲۳ خرداد ۱۳۹۷ - ۱۲:۵۷
يک روز در منطقه جلسه داشتيم. چند نفر از فرماندهان رده بالا هم آمده بودند. بعد از مقدماتي یکی از آنها به عبدالحسين گفت: حاجي، برايت خواب هايي ديده ايم

کرامات شهیدان؛(94)شما می توانی فرمانده تیپ بشوی



نوید شاهد:
يک روز در منطقه جلسه داشتيم. چند نفر از فرماندهان رده بالا هم آمده بودند. بعد از مقدماتي یکی از آنها به عبدالحسين گفت: حاجي، برايت خواب هايي ديده ايم .عبدالحسين لبخندي زد و آرام گفت: خيره انشاءالله. او هم گفت: انشاءالله. بعد مكثي كرد و ادامه داد: «با پيشنهاد ما و تأييد فرمانده لشكر شما از اين به بعد فرمانده گردان عبدالله هستيد. یكي ديگر هم گفت: حكم فرماندهي شما هم آماده است. خيره به چهره عبدالحسين شدم. بر خلاف انتظارم هيچ اثري از خوشحالي در چهر هاش پيدا نبود. حكم فرماندهي را به طرفش دراز كردند. آن را نگرفت و گفت: فرماندهي گروهانش هم از سر من زياد است، چه برسد به فرماندهي گردان!
به او گفتند: اين حرفا چيه كه ميزني حاجي؟! ناراحت و دمغ گفت: مگر امام نهم ما حضرت جواد عليه السلام، چقدر عمر كرده اند؟ همه ساكت بودند. انگار هيچكس منظورش را نگرفت. ادامه داد: حضرت در سن جواني شهيد شده اند، حالا من با اين سن چهل و دو سال تازه بيایم و فرمانده گردان بشوم؟ به او گفتند: به هر حال اين حكم از طرف بالا به شما ابلاغ شده و شما هم موظفيد آن را قبول کنید.
از جا بلند شد و با لحن گلايه داري گفت: نه باباجان، دور ما را خط بكشيد. اين چيزها هم ظرفيت ميخواهد و هم لياقت كه من ندارم.
این را گفت و ازجلسه بيرون زد. آن روز، هرچه به او گفتيم وگفتند كه  باید مسئوليت گردان عبدالله را قبول كند فايده اي نداشت كه نداشت. روز بعد كاري كرد كه همه مات و مبهوت شدند. صبح زود رفت مقر تيپ و به فرمانده تيپ گفت: چيزي را كه ديروز گفتيد ،قبول ميكنم. كسي حتي فكرش را هم نميكرد كه او اين كار را قبول كند. شايد براي همين وقتي فرمانده از او پرسيد: چي را قبول میکنی؟ عبدالحسين گفت «مسئوليت گردان عبدالله را. »
در برابر نگاه هاي تعجب زده ديگران عبدالحسين به عنوان فرمانده این گردان معرفي شد. حدس مي زديم بايد سرّي در كار باشد وگرنه به اين سادگي زير بار نمي رفت. بالاخره یک روز در مسجد، بعد از اصرار زياد ما پرده از راز خود برداشت و گفت: همان شب در خواب خدمت آقا امام زمان(عج) رسيدم. حضرت خيلي لطف كردند و فرمايشاتي داشتند. بعد دستي به سرم كشيدند و با آن جمال ملكوتي شان و با لحني كه هوش و دل آدم را ميبرد، فرمودند: شما ميتواني فرمانده تيپ هم بشوي. خدا رحمتش كند، همين اطاعت محضش بود كه آن عجايب و شگفتي ها را در زندگي او رقم زد.
يادم هست در وصيتنامه اش نوشته بود: اگر مقامي هم قبول كردم به خاطر اين بود که می گفتند واجب شرعي است و گرنه قبول فرماندهي براي من لطفي نداشت.

راوی: برادر سردار شهيد عبدالحسين برونسي
منبع: کرامات شهیدان لحظه های آسمانی(جلد چهارم) غلامعلی رجایی1389
نشر: شاهد
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید