تو جبهه معروف بود که تدارکاتی ها دست تنگ اند؛ جانشان در می آمد بخواهند چیزی به بچه ها بدهند. در شلمچه مستقر بودیم.
خاطرات پرتقالی (24)؛ بمباران تدارکات

تو جبهه معروف بود که تدارکاتی ها دست تنگ اند؛ جانشان در می آمد بخواهند چیزی به بچه ها بدهند. در شلمچه مستقر بودیم. اگر اشتباه نکنم سال 65، 66 بود. تدارکات چی گردان ما هم مثل هم قطارهاش تا می توانست به ما سخت می گرفت و آن طور که باید و شاید نمی گذاشت بچه ها دل سیر غذا بخورند. حسرت یک وعده غذای خوب یا دسر بعد از غذا، توی دل ما بود تا این که یک روز عراقی ها با هواپیماهاشان آمدند و دمار از روزگار چادر تدارکات درآوردند. چند تا از بچه ها زخمی و چند تای دیگر هم شهید شدند.

تدارکات چی گردان ما هم جزء همین مجروح های بمباران بود. چادر تدارکات هم که نگو و نپرس! داغان شده بود، هر چی غذا و خوراکی توی چادر بود، پرت شد بیرون. بعضی چیز ها هم له و لورده شدند. تدارکات چی در حالی که دست زخمی اش را بالا گرفته بود، وقتی اوضاع احوال چادرش را بهم ریخته دید، دردش بیشتر شد. بچه ها هم معطل نکردند و مثل «آپاچی» ها ریختند توی چادر و بیرون چادر و هر چی خوراکی و چیز به درد بخور بود، بردند توی دهانشان.

بمباران عراقی ها آن روز نعمتی شد برای بچه ها تا دلی از عزا در بیاورند. فردای روز بمباران تدارکات چی آمد تا به اوضاع و احوال درهم و برهم چادر رسیدگی کند. تا چسم اش به ما که دور چادر ایستاده بودیم، خورد شروع کرد اعتراض که چرا دیروز آن کار را کرده ایم. خیلی از دست بچه ها عصبانی بود.

بچه ها خوش حال بودند از این که بالاخره توانستند عقده ی ماه ها دست تنگی تدارکات چی را با خوردن غذا و خوراکی ها، سرش خالی کنند.

یکی از جمع بچه ها دست به کار شد و شعار داد:

- جنگ جنگ تا پیروزی.... صدام بزن جای دیروزی!

منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده