چهارشنبه, ۰۸ شهريور ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۰۶
در عملیات «والفجر 4» مقر بچه های لشکر 25 کربلا در «کامیاران» بود؛ منطقه ای نزدیک به شهر با فاصله ی چهار پنج کیلومتری از آن. یک سالن مرغداری قبل از استقرار بچه های لشکر، آنجا بود.
خاطرات پرتقالی (23)؛ برق دزدی

در عملیات «والفجر 4» مقر بچه ه ای لشکر 25 کربلا در «کامیاران» بود؛ منطقه ای نزدیک به شهر با فاصله ی چهار پنج کیلومتری از آن. یک سالن مرغداری قبل از استقرار بچه های لشکر، آنجا بود. جایی بهتر از آن برای یگان هامان نبود. به خاطر فاصله ی زیاد شهر تا مرغداری، امکان برق کشی نبود.

بچه ها مجبور بودند با سوی کم فانوس سر کنند.

موتوربرقی آنجا سر و صدا می کرد و با جیغ و دادی که راه می انداخت، چند جایی را نور می داد. یکی از آن جاها، چادر فرماندهی بود.

حسرت یک لامپ مثل لامپ خانه مان توی بابل را می خوردیم. همشهری های بابلی خودم هم دست کمی از من نداشتند، آنها هم وقتی لامپ های پرنور چادر فرماندهی که به چشمشان می خورد، حسرت نور، مثل خوره می افتاد به جانشان.

با خودمان گفتیم اگر رو دست بگذاریم، از دیدن نور لامپ ها فقط حسرت دیدنشان به دل ما می ماند و از داشتن آن نصیبی نمی بردیم.

پی چاره ای بودیم تا سلوله مان را منور کنیم به نور یک لامپ صد وات ناقابل. سوله ی بزرگ مرغداری را بخش بخش کرده بودند. واحدها برای خودشان با فاصله های نزدیک به هم، چادرهایی برپا کردند. همه ی خورد و خواب واحدها در آن چادرها بود.

بعد از کلی کلنجار رفتن، من و چند تا از بچه های چادر، به زحمت سیم برقی پیدا کردیم و درست از برق چادر فرماندهی تا چادر خودمان سیم کشیدیم. احتمال می دادیم سیمی که از روی چادرها ما و درست از زیر سقف مرغداری می آید، لو برود؛ برای همین که سیم دیگر، ولی این دفعه از باتری ماشین آمبولانس بهداری کشیدیم داخل چادر.

آمبولانس همیشه درست بیرون چادر ما پارک بود. ارکان فرماندهی هر وقت سرمی رسیدند و می دیدند فقط چادر ما برق دارد، از تعجب شاخ در می آوردند، بعد هم می رفتند سیم را قطع می کردند، اما باز می دیدند، نور توی چادر ما از بین رفته. نمی دانستند که دستشان را خواندیم و از باتری آمبولانس، برقمان را تامین کردیم.

عقلشان که به جایی قد نمی داد، کلافه می شدند.

منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده