چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۵۸
یک ماه بیشتر به شروع عملیات «والفجر 8» نمانده بود. بساط آموزش غواصی داغ داغ بود. شب توی هوای سرد زمستان مجبور بودیم در پادگان شهید «بیگلو» هفت تپه با کمک فرماندهان، تنمان را به آب بزنیم.
خاطرات پرتقالی (19)؛ ماجرای به چاله افتادن

یک ماه بیشتر به شروع عملیات «والفجر 8» نمانده بود. بساط آموزش غواصی داغ داغ بود. شب توی هوای سرد زمستان مجبور بودیم در پادگان شهید «بیگلو» هفت تپه با کمک فرماندهان، تنمان را به آب بزنیم.

روز دوشنبه بود. از بدشانسی، توی راه چادر به مسجد پادگان شهید بیگلو، افتادم توی چاله ی کنار تانکر آب. تا سر، توی آب پر از گل و لای فرو رفتم. حالم حسابی گرفته شد. فکر این که شب را هم باید به آب بزنم، حسابی دمع ام کرد. با دست، گل و لایی را که به لباسم چسبیده بود، جدا کردم، مثل موش آب کشیده شدم.

به چادر آموزش نزدیک شدم. آن وقت ها هر دو تا چادر را یکی می کردند، بچه ها مشغول استراحت بودند. یکهو، شیطنتی در ذهنم نقش بست. شش دانگ حواسم جمع بود که بچه های توی چادر، متوجه ماجرای افتادنم توی چاله نشوند، برای همین سعی کردم طوری راه بروم که بهم خوردن لباس های خیسم سر و صدا بلند نکند.

آن وقت ها دوشنبه ها سریال «دلیران تنگستان» از شبکه یک صدا و سیما پخش می شد. سریال طرفدارهای پر و پا قرص مخصوص به خودش را داشت. با هیجان آمدم داخل چادر و به بچه ها گفتم:

- بچه ها! برویم دلیران تنگستان ببینیم. سریال دارد پخش می شود. تازه یک خبر خوش هم دارم: «بچه های تبلیغات کلی پسته و میوه برای امشب توی مسجد تهیه دیدند.»

تا اسم پسته، آجیل و میوه آمد، بچه ها یک لحظه آرام و قرار نگرفتند و پشت سر من راه افتادند طرف مسجد. بیرن راه باز هم متوجه بهم خوردن لباس های خیسم بودم که یک وقت به هم نخورند و ماجرا لو نرود. بچه ها از این که می دیدند سرعتم بیشتر از آنها شده و چهار پنج متر از آنها پیش اتفادم، تعجب کردند. یکی گفت:

- حسن! حالا چرا این همه عجله! بایست، ما هم بهت برسیم.

گفتم:

- مرد حسابی! سریال شروع شده. اگر بخواهم مثل شما «گاماس گاماس» راه بروم که نصف سریال رفته.

به لحظه ی نهایی کار نزدیک شدم : «کانال آب»

بچه ها که نمی خواستند کم بیارند، با فاصله ی بسیار کمی از من می دویدند. به محض رسیدن به لبه ی کانال، با احتیاط خودم را انداختم توی چاله ی آب. ان بنده خداها هم پشت سر من تا سر فرورفتند توی ک انال. هوا ک املا تاریک بود. اصلا حواسشان نبود که جلوی پاشان، درست کنار تانکر، چاله ی بزرگی وجود دارد.

حالا آنها هم مثل چند دقیقه پیش من، شده بودند مثل موش آب کشیده.

از این که نقشه ام عملی شده و چند تا دیگر هم مثل من ضدحال خوردند، حسابی خوشحال بودم، ولی خنده ام را یواشکی می کردم تا بچه ها به نقشه ام پی نبرند. نق نق ها یکی پس از دیگری شروع شد. هر کسی چیزی می گفت:

- این هم از شانس ما. سریال چی بود؟ این هم سزای کسی که هوس پسته می کند. شفقت! خدا بگویم چه کارت کند؟ همه تقصیر تو بود. اگر یواشتر می رفتی، این بلا سرمان می آمد.

آن شب هم مثل شب های گذشته، برای غواصی رفتیم طرف رودخانه.

چند روز بعد با همان بچه ها رفتیم مرخصی./توی راه، «سیر تا پیاز ماجرا» را برایشان تعریف کردم؛ به گمان این که حالا دیگر چند روز گذشته و آنها واکنشی از خودشان نشان نمی دهند.

تا داستان به آخرش رسید، بچه ها نامردی نکردند و با کلی گلوله ی برف کنار جاده افتادند به جان من.

منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده