سه‌شنبه, ۱۳ تير ۱۳۹۶ ساعت ۱۳:۰۵
هر چند وقت، واحد فرهنگی لشکر 25 کربلا، بزرگان کشور را دعوت می کرد تا در پایگاه شهید بهشتی اهواز برای بچه ها سخنرانی کنند. این کار فرهنگی، تنوع خوبی را برای بچه ها به وجود می آورد.
خاطرات پرتقالی (15)؛ ارادتمندان حاج آقا قرائتی

هر چند وقت، واحد فرهنگی لشکر 25 کربلا، بزرگان کشور را دعوت می کرد تا در پایگاه شهید بهشتی اهواز برای بچه ها سخنرانی کنند. این کار فرهنگی، تنوع خوبی را برای بچه ها به وجود می آورد.

یکی از روزها قبل از عملیات «والفجر 8»، واحد فرهنگی، حاج آقا قرائتی معروف را دعوت کرد. بچه ها با شنیدن خبر آمدن حاج آقا؛ در پوستشان نمی گنجیدند.

آقای قرائتی، چهره ی معروفی بود که بیش تر از او به خاطر برنامه های جمعه «درس هایی از قرآن» می شناختند. لذت دیدن چهره ی معروف تلویزیونی، آن هم از نزدیک، برایشان وسوسه انگیز بود. همه شان لحظه شماری می کردند که حاج آقا وارد حیاط صبح گاه پایگاه بشود.

لحظه ی موعود رسید. بعد از مراسم سخنرانی، بچه ها برای اقامه ی نماز جماعت مغرب و عشاء به امامت حاج آقا آماده شدند. بچه ها که دیدن حاج آقا، آن ها ر ا راضیِ راضی نکرده بود، پی فرصتی بودند تا نزدیکتر بروند و او را در آغوش بگیرند و ببوسند. فرصت بعد از نماز را برای این کار مناسب دیدند.

آقای قرائتی وقت کمی داشت و تقلا می کرد بعد از نماز، زود خودش را به برنامه ی بعدی برساند. برای همین نمی توانست با همه بچه ها روبوسی کند.

حاج آقا که می دانست بعد از نماز، خاطر خواهاش، او را دوره می کنند، فوری نقشه ای به ذهنش رسید و خواست تا بچه ها سرشان را از روی سجده برنداشتند، از حسینیه بیرون برود.

بعد از سجده، ستونی از ارادتمندهای آقای قرائتی تشکیل شد. بعضی ها هم می خواستند زرنگ بازی در بیاورند و از ته بیایند جلوی ستون. این کارشان با اعتراض جلویی ها روبرو شد.

یکهو یکی از بچه ها از توی جمعیت صدا زد:

- آقای قرائتی نیست، آقای قرائتی رفته.

آنها که جلوتر بودند، سرچرخاندند بیرون و دیدند حاج آقا سوار ماشین شده، راننده دارد به سرعت ماشین را به طرف دژبانی می راند.

بچه ها تازه فهمیدند چه کلاهی سرشان رفت.

 منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده