ادامه ی عملیات کربلای 5 بود. نفسم داشت از جراحت شیمیایی، بند می آمد. جراحت آن قدر بود که دیگر فکر می کردم، امیدی به زنده ماندنم نیست. توی همین فکر و خیال بودم که یکهو، چشمم افتاد به آقای کابلی که داشت از کنارم رد می شد.
خاطرات پرتقالی (14)؛ روحیه دادن از نوع جنگی!

ادامه ی عملیات کربلای 5 بود. نفسم داشت از جراحت شیمیایی، بند می آمد. جراحت آن قدر بود که دیگر فکر می کردم، امیدی به زنده ماندنم نیست. توی همین فکر و خیال بودم که یکهو، چشمم افتاد به آقای کابلی که داشت از کنارم رد می شد. با صدای بریده بریده که انگار از ته چاه بیرون می آمد، به آقا رحیم گفتم:

- رحیم! خدا پدرت را بیامرزد! بیا کمک!

رحیم تا وضعیت مرا دید، تند آمد بالای سرم و شروع کرد به نفس مصنوعی دادن.

گفتم:

- رحیم! حالم خوب نیست. نفسم بالا نمی آید. یک کاری کن!

- صالح! نگرانی ندارد. اتفاقا پیش پات، بالای سر یک رزمنده ی شیمیایی بودم و نفسش هم مثل تو بالا نمی آمد. چند دقیقه نگذشت، دیدم بنده خدا تمام کرد و شهید شد.

 منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده