چهارشنبه, ۲۴ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۰۳:۰۲
ادامه ی عملیات کربلای 5 در شلمچه، نزدیک کارخانه ی پتروشیمی مستقر بودیم. قرار بود گروهان ما در همین قسمت عمل کند، ولی از بس فرماندهان گروهان و دسته، بچه ها را در این چند روز، این طرف و آن طرف کشاندند، بچه ها حسابی خسته و درمانده بودند.
خاطرات پرتقالی (10)؛ شوخی حاج کاظم

ادامه ی عملیات کربلای 5 در شلمچه، نزدیک کارخانه ی پتروشیمی مستقر بودیم. قرار بود گروهان ما در همین قسمت عمل کند، ولی از بس فرماندهان گروهان و دسته، بچه ها را در این چند روز، این طرف و آن طرف کشاندند، بچه ها حسابی خسته و درمانده بودند. هر کدامشان از خستگی زیاد، جان پناهی را گرفتند تا دور از آتش و خمپاره های دشمن، یک کم استراحت کنند، اما پیش روی در آن اوضاع و احوال ضروری بود. هر طور شده می بایست بچه ها به پیشرویشان ادامه می دادند. توقف اصلا به صلاح نبود.

کاری از دست کسی بر نمی آمد. بچه ها گوششان بدهکار حرف کسی نبود. در همین موقع، کاظم علیزاده هم گروهانی ما به بچه ها گفت:

- مگر شما کار و زندگی ندارید، می آیید اینجا، روی اعصاب عراقی ها راه می روید و آن ها را اذیت می کنید؟ اصلا من می خواهم برگردم شمال. بروم جای خوش آب و هوایی که اصلا دیگر فکر آمدن به این جاهای خطرناک به کله ی من خطور نکند.

شوخی کاظم در آن وانفسای خستگی، کارگر افتاد و انگیزه ی زیادی بین بچه ها ایجاد شد، همه شان مصمم شدند تا ته راه، از حرکت نایستند.

منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده