سه‌شنبه, ۱۶ خرداد ۱۳۹۶ ساعت ۱۵:۱۳
بعد از عملیات والفجر 8 بود. پیراهن عراقی خوشگل و شیکی به شعبان علی رسید. چه جوری و چه طوری را نمی دانم. عادت نداشتم مثل بعضی ها که تا چشم شان به لباس و شلوار شیک و اتو کشیده توی سنگرهای عراقی می افتاد، آن ها را یادگاری بردارم.
خاطرات پرتقالی (9)؛ عاقبت نه گفتن

بعد از عملیات والفجر 8 بود. پیراهن عراقی خوشگل و شیکی به شعبان علی رسید. چه جوری و چه طوری را نمی دانم. عادت نداشتم مثل بعضی ها که تا چشم شان به لباس و شلوار شیک و اتو کشیده توی سنگرهای عراقی می افتاد، آن ها را یادگاری بردارم، اما نمی دانم چرا آن روز لباس عراقی که گیر شعبان افتاد، بدجوری چشم ام را گرفت.

تصور لباس و ابهت نظامی که از پوشیدن آن به من می داد، امانم را برید. خدا خدا می کردم وقتی پیراهن را از شعبان علی تقاضا می کنم، دست رد به سینه ام نزند و آن را به من بدهد. همان طور که حدس می زدم، شعبان علی حسینی، «نه» محکمی را نثار خواهش هایم کرد. هر چه هم التماس کردم، فایده نداشت. شعبان فقط یک کلمه می گفت و آن هم نه بود. به هیچ صراطی مستقیم نبود. من هم که جواب رد شعبان، حسابی حالم را گرفته بود، همان جا دست هام را به حالت قنوت رو به آسمان بالا بردم و گفتم:

- الهی دزد بیاید و ساک تو را ببرد.

شعبان پیراهن را دست نخورده توی ساک اش گذاشت تا این بار که به مرخصی می رود با خودش به روستای «قره تپه» ببرد و نشان خانواده اش بدهد.

چند روز از ماجرا گذشت و از طرف گردان حمزه ی لشکر 25 کربلا، به بچه ها مرخصی شهری دادند تا بچه ها به حمام بروند و تلفنی به خانواده هایشان بزنند و اگر چیزی احتیاج داشتند، بخرند.

همراه با شعبان رفتیم اهواز؛ «چهار راه نادری». توی آن هوای داغ اهواز، چیزی که می چسبید، هویج بستنی خنک بود. سفارش هویج بستنی دادیم. حسابی بهمان چسبید. از بستنی فروشی داشتیم بیرون می رفتیم که یکهو دیدیم ساک شعبان علی سرجاش نیست. از قرار معلوم وقتی غرق خوردن هویج بستنی بودیم، دزدی آمد و آن را برد.

شعبان خیلی عصبانی بود. تازه یکی دو تا هدیه هم برای خواهر برادرهاش گرفته بود و همراه با همان پیراهن عراقی، گذشت توی ساکش.

من که هنوز حس تلخ «نه گفتن ها» ی شعبان علی توی دلم بود، رو بهش گفتم:

- شعبان! این است آخر عاقبت کسی که توی دادن پیراهن به دوستش خست به خرج می دهد. دیدی دعام اجابت شد و دزد ساک ات را برد.

شعبان هم که توی حاضر جوابی کم نمی آورد گفت:

- خدا جان! شکرت که این ساک ما دزدیده شد و گیر این آقا رحیم ما نیفتاد.

منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده