ماه ها قبل از شروع عملیات «والفجر 8»، نزدیکی های ساحل اروند کنار، گروهان های 1 و 2 از گردان یا رسول (ص) لشکر 25 کربلا بودند، داشتند آموزش ها، به خصوص غواصی را می گذراندند تا برای عملیات عبور از رودخانه ی اروند آمادگی کافی داشته باشند.
خاطرات پرتقالی(6)؛ تلافی شوخی

ماه ها قبل از شروع عملیات «والفجر 8»، نزدیکی های ساحل اروند کنار، گروهان های 1 و 2 از گردان یا رسول (ص) لشکر 25 کربلا که بیشترشان هم فریدون کناری بودند، داشتند آموزش ها، به خصوص غواصی را می گذراندند تا برای عملیات عبور از رودخانه ی اروند آمادگی کافی داشته باشند. در حین آموزش های سخت و طاقت فرسایی که فرماندهان برای بچه ها پیش بینی کرده بودند، گاهی وقت ها شوخی بعضی از بچه ها گل می کرد و همین باعث می شد خستگی از تن ما بیرون بریزد.

آن وقت ها هادی بصیر، فرمانده گروهان 2 بود.

نزدیکی های ساحل، خانه های مسکونی متعلق به مردم عرب آبادان مستقر بود. کم و بیش هنوز عده ای از مردم، آن جا زندگی می کردند. بعضی از خانه ها هم خالی بود و به جای آنها، بچه های لشکر در آن مستقر شدند.

یک شب گروهی از جمعیت عزادار، سینه زنان از اطراف خانه ه ای آن جا راه افتادند به طرف محل استقرار گروهان 1، یکی هم در میان جمع عزاداران حسینی، نوحه می خواند و باقی بچه ها هم، هم نوا با او دم نوحه را تکرار می کردند. با دیدن صحنه ی عزاداری، حس و حال معنوی زیادی بین بچه های گروهان 1 به وجود آمد. آنها هم تصمیم گرفتند برای تشکر از بچه ها گروهان، و شرکت در ثواب عزاداری، دسته ی کوچکی راه بیندازند و به حالت نوحه خوانی بروند طرف محل استقرار بچه های گروهان 1.

ساعت یک نیمه شب بود. بچه های گروهان 2 با وقار خاصی وارد شدند، به هوای این که بچه های گروهان 1 هم، مثل خودشان به استقبال آنها می آیند و با شربت و شیرینی از آنها استقبال می کنند، اما دریغ از حضور حتی یکی از بچه های گروهان 1.

گروهان عزادار وقتی دیدند خبری نشد، رفتند جلو و در خانه ی محل استقرار گروهان یک را به صدا درآوردند. در، از پشت قفل شده بود و صدای خنده ی عده ای هم از توی خانه می آمد.

هادی بصیر- فرمانده ی گروهان 2- اوضاع را که دید، معطل نکرد و دنبال بهانه ای گشت تا تلافی کار بچه های گروهان 1 را سرشان در بیاورد. فی الفور نقشه ای به ذهن اش رسید. همان طرف ها پی خری گشت. بعد هم با زور و زحمت در خانه را باز کرد و خر را توی اتاق تاریک رها کرد.

همه وحشت زده از حضور یک خر رم کرده، پا به فرار گذاشتند، یکی این طرف، یکی آن طرف.

چند دقیقه بعد همه چی رو به آرامی رفت، هادی رو کرد به جمع بچه ها و گفت:

- این هم تلافی شوخیِ خرکیِ شما!

منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده