چهارشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۶ ساعت ۱۲:۰۱
سال 1365 بود. گردان «حمزه ی سیدالشهدا» لشکر 25 کربلا، بعد از عملیات والفجر 8، در هفت تپه مستقر بود. محسن قربانی، جانشین گروهان 1 گردان حمزه، کارش شده بود که هر روز «مفاتیح الجنان» را بگذارد زیر بغل اش و راه بیفتد یک گوشه ای.
خاطرات پرتقالی (4)؛ دعای دودی

سال 1365 بود. گردان «حمزه ی سیدالشهدا» لشکر 25 کربلا، بعد از عملیات والفجر 8، در هفت تپه مستقر بود. محسن قربانی، جانشین گروهان 1 گردان حمزه، کارش شده بود که هر روز «مفاتیح الجنان» را بگذارد زیر بغل اش و راه بیفتد یک گوشه ای. هر وقت بچه ها بهش می گفتند:

- «محسن! معلوم است کجا می روی؟»

جواب می داد:

- یک جایی همین طرف ها پیدا کردم؛ می روم آنجا، دعای بعد از نماز می خوانم.

بچه ها از این که می دیدند محسن مستحبات بعد از اقامه ی نماز را به می آورد، به حالش غبطه می خوردند، اما ابراهیم نژاد بر خلاف بچه ها، باورش نمی شد که محسن می رود گوشه ای و برای خودش خلوت عارفانه ای درست می کند.

می خواست از کارش سردربیاورد. بالاخره بعد از تعقیب محسن متوجه شد، او یک جای دنجی توی هفت تپه برای خودش دست و پا کرده و دور از چشم بچه های گردان حمزه، دارد دم به دم سیگار می کشد. با خودش گفت:

- محسن! ببین چطوری حالت را می گیرم.

فردای آن روز وقتی که محسن طبق عادت روزهای قبل، مفاتیح را زیر بغلش گرفت و راه افتاد طرف جای دیروزی، او هم یک مفاتیح زیر بغلش گرفت و راه افتاد پی محسن.

در جواب سوال محسن که «داری چه کار می کنی؟» گفت:

- خب معلوم است می خواهم دعای بعد از نماز بخوانم.

و بعد هم راه افتاد پی اش. محسن که دید، او دست راستی دارد دنبالش می آید، با عصبانیت گفت:

- راهت را بگیر و برگرد چادر! پی من نیا! دوست ندارم خلوتم را بهم بزنی.

ابراهیم نژاد بی خیال عصبانیت های محسن، پشت سرش راه افتاد. نق زدن های محسن که زیاد شد، او مجبور شد راه آمد را برگردد. محسن خیالش که از برگشتن ابراهیم نژاد راحت شد، راهش را ادامه داد. ابراهیم نژاد جایی آن عقب تر مخفی شد. چند دقیقه ای آن جا ماند؛ بعد هم راه را دوباره از سر گرفت تا این که رسید به خلوت کده ی محسن. صداش کرد. محسن با تعجب دید، ابراهیم نژاد عین اجل معلق، جلوی رویش ایستاده. حسابی خودش را گم کرد.

مثل آدمی که هیچ اتفاقی نیفتاده و اوضاع عادی عادی است، به ابراهیم نژاد گفت:

- مگر قول ندادی نیایی دنبالم؟

ابراهیم نژاد گفت:

- کلک! دعای بعد از نمازی که می گفتی این است؟ تو محله ی ما به این می گویند: «دعای دودی.» داشتی ما را سیاه می کردی. یالا جا باز کن، بیام کنارت و با هم مراسم دعای دودی را به جا بیاریم!

محسن از اتفاقی که پیش آمد، حسابی حالش گرفته شد. چاره ای نداشت. ابراهیم نژاد را به خلوت خودش راه داد و بعد هم دو تایی نشستند، سیگار دود کردند.

منبع: خاطرات پرتقالی/ خاطرات طنز دفاع مقدس/ جواد صحرایی/ 1392

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده