کد خبر: ۳۹۸۶۳۴
تاریخ انتشار: ۰۸ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۶:۵۷
روحانی شهید علی تمام زاده، شیخ شهید، در سوریه به شهادت رسید. در سفر آخری که شهید به سوریه عازم شده بود، جمله ای از شهید مرتضی آوینی، که به تعبیر رهبری، سید شهیدان اهل قلم هست.
سربازان سردار سلیمانی؛ (4) شهید علی تمام زاده

روحانی شهید علی تمام زاده، شیخ شهید، در سوریه به شهادت رسید. در سفر آخری که شهید به سوریه عازم شده بود، جمله ای از شهید مرتضی آوینی، که به تعبیر رهبری، سید شهیدان اهل قلم هست، شخصیتی که علی تمام زاده کتاب هایش را می خواند و به دوستان توصیه می کرد که بخوانید را برای یکی از دوستانش چنین پیامک کرده است:

نپندار که تنها عاشوراییان را بدان بلا آزموده اند و لاغیر... صحرای بلا به وسعت تمام تاریخ است... انشاءالله نایب الزیاره شما در زینبیه دمشق خواهم بود. اربعین 93 وقتی از کربلا برگشت به دو دلیل خیل خوشحال بود اول اینکه توانسته بود حرم ارباب بی کفن رو زیارت کنه و دومین دلیل خوشحالیش بخاطر این بود که توی عصائب اهل الحق (یکی از گروه های بسیج مردمی عراق) به عنوان مدافع حرم ثبت نام کرده بود... می گفت: وقتی رسیدم کربلا یکی از موکب های برای مدافعین مردمی عراق بود... رفتم داخل دیدم یکی از کارهایی که می کنن ثبت نام داوطلبین برای دفاع از حرم اهل بیت (ع) هستش ... مسئولش را پیدا کردم و شروع به صحبت کردم که می خوام همینجا بمونم و از اینجا برم برای جهاد ... ولی قبول نکردن... وقتی خیلی تاکید به کارم کردم قبول کردن که ثبت نام کنم و لی گفتن احتمالش کمه که اجازه بدن ما از نیروی ایرانی استفاده کنیم...

می دونست که احتمالش کمه اجازه جهاد بهش بدن ولی بابت ثبت نام کردنش خیلی خوشحال بود و می گفت: من اسمم رو نوشتم اگه خدا صلاح بدونه میرم.

آقای کمیل... دوست و همسفر شیخ شهید نقل کرده که :

حاجی دو ت بربری گرفته بود و داشت میومد سمت خونه... یهو یک پیرمرد قدبلند که ظاهرا خیلی عصبانی بود و معلوم نبود از چی ناراحته، چشمش افتاد به حاجی شروع کرد به فحش و ناسزا که هر بلایی سر ما میاد از دست شما آخونداست و فحش های ناجوری هم به حاجی داد. همه بچه ها بهت برشون داشت و داشتند به حاجی نگاه می کردند که الان چه کاری می کنه؛ میزنتش، زنگ می زنه پاسگاه محل که آشنا هم بودن یا مثل خود پیرمرد جوابش رو میده یا ...

فحش های پیرمرد که تموم شد، حاجی سرشو آورد بالا، رفت سمت پیرمرد شروع کرد به ماچ کردن سر و صورتش و بعد یک نون هم بهش داد و گفت از دست ما ناراحت نباش، ما کاره ای نیستیم! خونه خودش رو به پیرمرد نشون داد و گفت: اگه مشکلی داشتی و پولی خواستی بیا پیش خودم.

یکبار هم که کربلا بودم زنگ زد، پرسید؛ دوست افغانی نداری به من معرفی کنی؟ گفتم: علی می خوای بری سوریه؟!

گفت: خواهش می کنم فقط کسی ندونه! در راه با یک افغانی به طور اتفاقی آشنا شده بود، مدارک شناسایی اونو گرفت بود، حالا توی فرودگاه امام خمینی (ره) نفس علی بالا نمیادف یک به یک داشتن مدارک افراد رو بررسی می کردند، علی هم آیه و جعلنا... می خوند تا رسید به دو نفر آخر که شهید علی تمام زاده آخرین نفرشون بود، به یکباره مسئول بازرسی پس از بررسی مدارک همه گفت: دیگه تموم شد شما دو نفر هم بروید داخل هواپیما! ... بدون بررسی مدارک! قرآن کار خودش رو کرده بود چشم ها پوشیده شده بود و شهید علی تمام زاده بین فاطمیون افغانستان به جبهه اعزام شده بود.

خاطره ای از شهید تمام زاده و شهید صدرزاده:

حجت الاسلام قاسمی نقل کرده که:با شهید علی تمام زاده هماهنگ کردم یکی از مدافعان حرم رو بفرسته به مراسم شهدای مدافع حرم افغانستانی که بچه های هیئت محبین الحسنین (ع) پیشاهنگی، سال تحویل امسال برگزار می کنند. شهید تمام زاده هم برای این جلسه شهید مصطفی صدرزاده (سیدابراهیم) رو که اومده بود مرخصی، فرستاد. گفتم حاج علی ویژگی این رزمنده که فرستادی اش سخنرانی چیه؟ گفت: شب تاسوعا شهید می شه! خودش هم می دونه!! دقیقا شب تاسوعا شهید صدرزاده به مولاش ابالفضل پیوست! اون جلسه به بچه ها گفتم باهاش عکس بگیرید شهیده! 8 ماه بعد فقط عکس برای ما موند و اونا پرواز کردند.

وصیت نامه شهید حجت الاسلام علی تمام زاده به پسرش:

آقا محمد هادی، پسر قشنگ و خوشگل من، من برای عزت دین اسلام به جهاد رفتم. پسرخوب و رئوفم. خدا می داند که یک دل سیر دلم برایت تنگ شده و دوست دارم بغلت بگیرم و دور سرم بچرخانمت. عزیزم اگر از سن طفولیت عبور کردی پسر مودبی برای مادرت باش، عصای خانواده باش، مسیر اهل بیت (ع) را فراموش نکن، با افراد با ایمان نشست و برخاست کن، دوستان با ایمان انتخاب کن، همیشه توکلت به خدای مهربان باشد، از اهل بیت عصمت و طهارت (ع) مدد بگیر و آنها را وسیله ای برای رسیدن به خدا قرار بده، سختی ها را برجان بخر و بدان که پیروزی از آن متقین است. دوستت دارم کوچولوی دوست داشتنی من...

از آخرین دل نوشته های شیخ شهید علی تمام زاده؛

جمعه ساعت چهار صبح بود که رسیدم خونه! سر راه به مادر و خواهرها که بی صبرانه منتظرم بودن هم سری زدم اومده بودن استقبال. شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان مصادف با شب قدر یک ساعت از نیمه شب گذشته بود که هواپیما تو فرودگاه امام زمین نشست. چند ساعتی از شب قدر رو تو آسمون گذروندیم! ... ما هم که یازده هزار پایی زمین بودیم و یازده هزار قدم به خدا نزدیکتر! به قول شهید مهدی صابری بالای بالای ابرها پرواز می کردیم... بی خبر رفتم اما با دست پر برگشتم. کوله باری از ناگفته ها دارم که به خواست خدا به مرور براتون بازگو می کنم. از سرزمین زیتون ها (سوریه) برگشتم. دو ماه بین فرشته ها بودم و این دومین سفر من در این چند ماه بود.

بقول قیصر امین پور:

گرچه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود

موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت

همه طول سفر یک چمدان بستن بود


منبع: سربازان سردار/شجاعت ها و رشادت های سردار قاسم سلیمانی و شهدای مدافع حرم/مرتضی کرامتی/1395

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید