آن صدای گریه
شنبه, ۰۷ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۵:۴۳
با صدای گریه بچه از خواب بیدار شدم. نوزاد بود و شیر مادر می خورد...

-مامان! مامان چیزی شده؟! صدای چی می آید؟
امّا گویا صدا از آن اتاق نبود. در باز شد. مادر گفت: چیه مادر، چه کار داری؟
-مادر جان! صدای گریه می آید. ولی انگار صدای مرد است.
مادر در حالی که مرا به سکوت دعوت می کرد گفت: نگران نباش! محسن است. چیزی به او نگو. دارد نماز می خواند. دلش نمی خواهد کسی بفهمد.
تازه به خودم آمدم. به مادر شب بخیر گفتم. می خواستم به اتاقم برگردم. امّا سوز دعا مرا به طرف صدا هدایت می کرد. پاورچین نزدیک اتاق محسن رفتم. همان جا پشت در نشستم و به بچه شیر دادم. محسن داشت زیارت عاشورا می خواند و چند بار این جمله را زمزمه می کرد: اَلَّلهُمَ الرزُقنا شَفاعَه الحُسَینَ یَومَ الوُروُد.
راوی: همسر شهید سیدمحسن حسینی
نظر شما