کد خبر: ۳۹۴۲۵۵
تاریخ انتشار: ۱۴ آذر ۱۳۹۵ - ۱۴:۲۳
حمید را یادت هست ننه، چند بار او را دیده ای. هر بار که می آمد مرخصی، نامه های بچه ها را می آورد. خانه شان دو سه کوچه پایینتر از ما بود. آخرین بار نامه من و قاسم را که برایت آورده بود، یک سیب رسیده تعارفش کرده بودی.

اینجا همه تو را می شناسند

نمی دانم چه مدت است که نیامده ام محله قدیمی حاج فتاح؟ آیا کوچه های تنگ و دالان های تاریک پیچ در پیچ و بچه های قد و نیم قد که ظهرها وقتی همه می خواهند بخوابند، می ریزند توی کوچه ها و بی خیال فحش های نصف و نیمه از پنجره های نیم باز توردار می دوند دنبال توپ پلاستیک چند لایه. ننه کنار حوض قدیمی با دستان کف آلود از حوض آب می کشد و می ریزد روی لباس های چرکین قاسم و شلوار زانوی پاره من و دوباره چنگشان می زند. چند تار گیس سفیدش آویزان به دست باد می رقصد. حتم دارم الان با کفش های لاستیکی با آن سوراخ بزرگ که شست پایم از آن بیرون زده، همه را دریبل می کنم و توپ را می زنم توی دروازه؛ که با پیت حلبی جای آشغال ها درست شده و تا قاسم سر و کله اش سرکوچه پیدا نشود بر نمی گردم خانه. قاسم مجبور است هم درس بخواند و هم برود پیش جواد مکانیک شاگردی کند. با ولع نگاه می کنم به چارگوشه حیاط قدیمی با درخت سیبی که میوه های کالش را یا گنجشک ها نوک زده اند یا زیردندان من و قاسم مزه کرده است که سیب هایش هیچگاه نمی رسد.

سرم را می دزدم، نمی دانم چند ثانیه زودتر از حمید! یا قبل از سوت خمپاره!

حمید را یادت هست ننه، چند بار او را دیده ای. هر بار که می آمد مرخصی، نامه های بچه ها را می آورد. خانه شان دو سه کوچه پایینتر از ما بود. آخرین بار نامه من و قاسم را که برایت آورده بود، یک سیب رسیده تعارفش کرده بودی. از همان سیب های ترش و شیرین. آره... همان پسر لاغر استخوانی که کمی لکنت زبان داشت و شاید همین لکنتش بود که سرش را ترکش برد. وقتی داد زد: ع ع علی... ب بخواب... و خودش خوابیده برای همیشه، با چشمان باز! تا مجبور شوم بغضم بگیرد وقتی از او برایت می گویم. عصر رفتم سراغ نخل های بی ر هور پایین دست نی زارها و بی صدا گریه کردم. می بینی باز هم بچه شده ام. انگار قرار نیست هیچ وقت بزرگ شوم. شانس می آورم کسی اشک هایم را نمی بیند. چه معنا دارد حاجی گروهان گریه کند. حاجی؟! تعجب نکن. اینجا همه حج نرفته حاجی می شوند. می دانم الان لابد تسبیح فیروزه ای ات را از لای انگشتانت می غلتانی پایین و برایم صلوات می فرستی وقتی دلت شور می زند.

- صدایی که می شنوید اعلام وضعیت قرمز...

می دویم طرف پناهگاه. بوی نم و تاریکی و ستونی از ریزش نور از سقف و نگاه های همسایه ها که هراسان در هم تنیده شده اند و بعد لرزش زمین و صدای مهیب انفجار و جیغ آرزو، دختر همسایه که یواشکی پشت پرده شنیده بودم که دوست داری عروست باشد. قاسم از ته دل خندید وقتی خبرش را به او دادم. روزی که قاسم را آورند، همه چیز برای عقد آماده بود. آیینه و شمعدانی و حتی ک ارت های دعوت که یک طرفش اسم آرزو نوشته شده بود و طرف دیگرش داداش قاسم. کت و شلوار مشکی و ریسه های که کوچه را روشن کرده بود و صندلی هایی که قسمت نشد دور تا دور حوض چیده شود و دیگ هایی که اجاق ندیده تهشان سیاه بود. آرزو از هوش رفت. تو مشت به سینه کوبیدی و دست های زیادی روی شانه ام نشست. درست مثل روزی که بابا را با صورت خونین از زیرآوار معدن قدیمی بیرون کشیده بودند. قاسم آمد. این بار برخلاف همیشه سر قولش ماند و روز دامادی اش آمد و دیگر به منطقه نرفت. اصلا به فکرت نبود والا تو را با این پا درد نمی کشاند یک کیلومتر دورتر از شهر به مزار شهدا...

زد زیر گریه و قهر کرد و رفت. نشست پای نخل های سوخته و سرش را کرد توی حلقه دستانش. اسمش را نمی دانم لی نباید سیزده سالش بیشتر باشد. خودش را انداخته پشت وانت تدارکات و تا اینجا آمده بود. حتی دژبانی هم او را ندیده. خب میگی چیکار کنم ننه؟ بحث دل شکستن نیست. باور کن قدش از اسلحه بالاتر نمی زند. مجبورم او را برگردانم پشت خط باشد ... باشد... چشم!

می روم کنارش. دست می گذارم روی شانه های کوچکش شانه اش را پس می کشد. صدایش بغض دارد: «آقا سید... به سوال دارم ازت؟»

وای نمی دانی چقدر کم آوردم وقتی نتوانستم جواب سوالش را بدهم. ننه!

راستی جواب قاسم سیزده ساله توی کربلا را چه باید داد؟!

چند بار نامه را بوسیدم و گذاشتم روی چشمانم. خط مش عباد بقال محله را خوب می شناسم. وقتی مجبور می شدم کلی رنگ به رنگ شوم تا از او بخواهم باز هم خریدمان را توی لیست بنویسد تا سر ماه پولش را بدهیم. از عروسی قاسم گفته بودی و اینکه سعی کنم نه... حتما برای عروسی اش بیایم.

از بعد ظهرهایت گفته بودی که با زن های محله می روی تکیه، و برای بچه های رزمنده بسته های اهدایی را بسته بندی می کنید. ولی از پا دردت، لیست ارقام مش عباد که دارد قد می کشد و تنگی نفس هایت هیچ نگفته بودی ننه!

دیشب قاسم کلی پز تو را می داد. می گفت که چقدر هوایش را بیشتر از من داری و هر چند روز یکبار می روی سراغش، او را می بوسی، بغلش می کنی و موهای بلند و محاسن مشکی اش را با انگشت شانه می زنی و کنارش پاهایت را آرام دراز می کنی. از آرزو برایش می گویی که دیگر خبری از او نداری و شاید تا حالا عروس شده باشد. دستت درد نکنه ننه! از من هم که گلایه کرده بودی! نگو نه ... قاسم که این طور می گفت، مگر چند سال است که دیر کرده ام؟

به شماره اینجا کمی و به شمار تو شاید خیلی زیاد! می دانم آخرین سوی چشمانت را داری از دست می دهی وقتی هنوز ته دلت امیدواری که بیایم. هنوز ریتم قلب خرابت باز بالا و پایین می شود و می زنی بیرون و لنگان لنگان می روی پای کامیون های سه رنگ و تابوت ها را بغل می کنی شاید مرا آورده باشند. به خدا ... ناز نمی کنم. کاش می شد بیایم مثل قاسم... آخ که نمی دانی چقدر از دست دلخورم. خودت می دانی چرا؟

ماه می رود در پستوی ابرها پنهان شود. آرام و بی صدا لابه لای نی زارها جلو می کشیم. هور سکوتش را مهمان ما می کند و تاریکی اش را پیشکش... صدای خس خس بی سیم چی و صدای الله اکبر و شروع عملیات... ننه، اینجا همه چیز یکباره عوض می شود. از زمین و آسمان آتش می بارد. انفجار و بوی سوختگی و لرزش های پیاپی و مهیب ... دعا می کنم خواب بشی تا دلت برایم شور نزند.

منورها می دوند توی سینه آسمان و همه جا را نور باران می کنند. درست مثل مهمان ناخوانده، تا دوشکاهای عراقی همه چیز را درو می کنند. سر ابراهیم داد می زنم: «بزنش دیگه... مگه نمی بینی بچه ها رو...»

شنیده یا نشینده با صورت زمین می خورد؛ با آر.پی.جی اش ... می دوم طرفش. از سینه اش چشمه بیرون می زند. فرصت بغل کردنش را ندارم. با چشمان نیمه باز نگاهم می کند. آر.پی. جی را می گذارم روی دوشم وزانو می زنم. سنگر مثلثی می افتد توی مگسک و انگشتم ماشه را می چکاند. از خواب می پری. کاسه آب را کمی سر می کشی و دست می گذاری روی سینه است.

ماهی از آب بیرون افتاده ای توی سینه است تلوتلو می خورد. دلت دوباره شور می زند. نمی دانم گلوله آر.پی.جی زودتر به سنگر می رسد یا گلوله داغ دوشکا به بین ابروهای پیوسته ام؟! تو بلند می شوی. من افتم. از اتاق می زنی بیرون و کنار حوض مشتی آب می زنی به صورتت، از این فضای تاریک و بوی خاک و خون و باروت می زنم بیرون و مشتی آب می زنند به صورتم ...

تا در خانه را باز می کنی، دست به کمر تا می شوی. نیازی به گفتن خبر نیست. ساک کوچکم دهن لقی می کند. قبل از اینکه گوش به مِن مِن کردن های پاسدار بدهی. من و قاسم چقدر شبیه به هم آمدیم. یادت هست نزدیک ظهر خواستی بروی سبزی بخری که لندکروز پیچید جلو در خانه و از تو نشانی خانه قاسم احمدی را پرسید. همه رفته بودند دنبال سور و سات عروسی. کسی نبود تا زیر بغلت را بگیرد. انگار از ساعت های داغ ظهر دلخوشی نداری.

راستی ننه هنوز از دستت دلخورم. قاسم را قبل از رفتن بغل کردی و بوسیدی اما من را نبوسیدی. آمدی پای اتوبوس ها. دود اسپند می رقصید. گفتی: «مواظب خودب باش بچه...» خندیدم. هنوز برای تو بچه بودم. منتظر بودم بغلم کنی و مرا ببوسی. با گوشه چشمانت اشاره کردی به مادر احمد که انتهای کوچه می نشستند و مدتی بود که بچه اش مفقودالاثر شده بود. وای نمی دانی چقدر دوست داشتم قبل از رفتن بوی چادرت را استشمام کنم. مثل آبی بود که نرسیده به لب های خشکیده ام برگشتی.

وای نمی دانی چقدر خوشحالم امشب بالاخره می آیی. قاسم نگران هی می دود در اتاق. من و بچه های گردان اینجا را حسابی بهم ریخته ایم. ببین چقدر ریسه برای آمدنت روشن کرده ایم به تلافی ریسه های روشن نشده قاسم. جایت خالی اگر بیایی می بینی حسن و روزبه و اصغر و علیرضا و ... هستند. نمی شناسی ننه؟! این ها ربطی به پیری ات ندارد. این ها همان چند شهید گمنامی هستند که هر پنجشنبه می رفتی کنار قبرشان و گرد و خاک مزارشان را پاک می کردی و با آنها حرف می زدی. خدای من... صدای گریه می پیچد توی اتاق و انتظار تمام می شود. می دوی طرفم. خبری از درد زانوهایت نیست. این بار می خواهم زودتر از قاسم بغلت کنم. گمنام گمنامِ.... حالا همه دوباره همه دور هم هستیم. بابا... من ... قاسم و ننه..

راستی ننه، حالا چه کسی بعد از آمدنت گرد و خاک مزار بچه های گمنام را پاک می کند؟!

منبع: یوسف/ داستان های برگزیده ششمین جایزه ادبی یوسف/ به انتخاب هیئت داوران1392

مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید