یادمان شهید حجت الاسلام عبدالحسین مبشر
دوشنبه, ۰۵ مهر ۱۳۹۵ ساعت ۰۸:۲۹
ايشان برحسب وظيفه كه بر عهده داشتند وآن تبليغ دين بود به روستاي بسطام شهرستان الشتر مامور مي شوند. ناگفته نماند كه مبشر بسيار مقيد به اجرای فرائض و فرامين ديني بودند؛ به هرحال ايشان در ماه مبارك رمضان مامور مي شوند كه به مدت يك ماه به تبليغ فرامين ديني بپردازند.

حجت الاسلام فرج الهي

اولين خاطره دراين رابطه است كه من و شهيد مبشر با هم و دريك روز در حوزه كماليه شهرستان خرم آباد ثبت نام كرديم .

مرحوم پدر بنده كه از روحانيون شهرستان خرم آباد بود يك روشي داشت و آن اين بود كه سعي مي كرد جوانان را براي پوشيدن لباس روحانيت تشويق كند، بخصوص افرادي كه بيشتر استعداد و آمادگي داشتند. عبدالحسين مبشر نيز يكي از اين جوانان بود كه نجابت وپاكيش مزيد برعلت تا اينكه يك روز مرحوم پدرم هر دوتاي ما را به شهر برد نزد مرحوم آيت الله العظمي كمالوند در حوزه علميه كماليه. اين عالم عظيم الشان پس از كمي گفتگو با پدرم ما را پذيرفت و سپس در همان روز ثبت نام نموديم. از حوزه كه خارج شديم جهت تراشيدن سر به سلماني مرحوم عاطفي كه در سبزه ميدان بود رفتيم. عاطفي خدا بيامرز نيز چهره اي انقلابي داشت بطوري كه روي ورق نوشته بود از تراشيدن ريش معذوريم و آن را چسبانده بود به ديوار آرايشگاه. پس از تراشيده شدن سر به بازار رفتيم ومرحوم پدرم دوتا كلاه پشمي سياه برايمان خريد و بر سر گذاشتيم وتيپ فرم دو طلبه جوان را به خود گرفتيم. چند روز بعد عملا وارد حوزه شديم و شروع به خواندن دروس نموديم. هر روز كه مي گذشت بيشتر از پيش به خواندن و فراگيري علوم ديني علاقه مند مي شديم. اين علاقمندی در رفتار شهيد مبشر به حدي مشهود بود كه تحسين همگان را بر مي انگيخت. دوره مقدماتي را در آنجا خوانديم و سپس به قم رفتيم و اينها مصادف بود با سالهاي آغازين عملي شدن نهضت امام (سالهاي42- 1341) . مبشر علاقه فراواني به حضرت امام داشتند وانصافا در بيشتر مراسمات حضور داشتند، ايشان عاشق امام و مريدشان بودند .

يك خاطره ديگر از شهيد مبشر دارم اينست كه ايشان برحسب وظيفه كه بر عهده داشتند وآن تبليغ دين بود به روستاي بسطام شهرستان الشتر مامور مي شوند. ناگفته نماند كه مبشر بسيار مقيد به اجرای فرائض و فرامين ديني بودند؛ به هرحال ايشان در ماه مبارك رمضان مامور مي شوند كه به مدت يك ماه به تبليغ فرامين ديني بپردازند. از قضا آن سال يكي از سال هاي بسيار سرد پر از برف بود. يك شب ايشان به هر دليلي نياز به گرفتن غسل پيدا مي كنند ،آن موقع ها هم اينگونه نبود كه حمامي باشد وآب گرمي ، بخصوص آنهم در روستا، آب لوله كشي نبود چه رسد به حمام و آب گرم ، اما وقتي پاي عشق به ميان آيد، وقتي تعبد باشد وقتي بندگي باشد هر نا ممكني ممكن مي شود .

آري عبدالحسين سحر به بهانه اي از خانه بيرون مي زند به كنار رودخانه مي رود ، رودخانه يخ زده ، يخ ها را با دست مي شكند، وارد رودخانه مي شود و درآن هواي سرد زمستاني غسل مي گيرد و به خانه بر مي گردد. بعد ها صاحب خانه تعريف مي كند كه آن شب ديدم حاج آقا مبشر لرز زنان وارد خانه شد. خوب كه نگاهش كردم ديدم موهاي جلوي پيشانيش يخ زده. از او پرسيدم آقا طوري شده و ايشان گفتند كه نه چيزي نيست نگران نباشيد .

درآخر بايد اين نكته را نيز ياد آوري كنم كه شهيد مبشر بسيار نسبت به اقوام ونزديكان لطف داشتند و مهربان بودند به منزل ايشان سر كشي مي كردند و اگر كار يا مشكلي داشتند در سدد رفع آن بر مي آمدند .

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده