کد خبر: ۱۹۸۴۹۷
تاریخ انتشار: ۰۱ آذر ۱۳۹۵ - ۰۸:۳۶
بانک سوژه ایثار و شهادت (87)
در اردوگاه اسرای ایرانی، یک سرباز عراقی به نام کاظم هست. او شیعه است. یک برادرش در جبهه های نبرد کشته شده و دو برادر دیگرش اسیر هستند.
در اردوگاه اسرای ایرانی، یک سرباز عراقی به نام کاظم هست. او شیعه است. یک برادرش در جبهه های نبرد کشته شده و دو برادر دیگرش اسیر هستند. سیاست بعثی ها این است که سربازها و درجه دارانی را به اردوگاه بیاورند که از ایرانی ها کینه به دل داشته باشند و ایرانی ها نتوانند با آنها رابطه برقرار کنند.
هنگامی که حاج آقا ابوترابی به آن اردوگاه می رود، کاظم بدترین برخوردها را با او می کند و او را شکنجه می دهد. روزهای دیکر هم کاظم نسبت به حاج آقا بی احترامی می کند. اما حاج آقا به او احترام می گذارد و حتی هر وقت آن سرباز از جلوی حاج آقا عبور می کند، حاج آقا برای احترام او بلند می شود. کاظم به همین خاطر دایم از جلوی حاج آقا عبور می کند تا ایشان مجبور شود از جایش بلند شود. ماه ها می گذرد. یک روز اسرا می بینند که هر وقت حاج آقا مشغول لباس شستن است، کاظم هم به بهانۀ شستن دست هایش کنار ایشان می ایستد و با ایشان صحبت می کند. اُسرا با اصرار از حاج آقا سوال می کنند که موضوع چیست؟ حاج آقا می گوید:«کاظم شیعه است و مسایل شرعی خود را از من می پرسد». هنگامی که می خواهند حاج آقا را از آن اردوگاه ببرند و ماشین آمادۀ حرکت است، یکی از افرادی که بسیار ناراحت است، همین کاظم است که از شدت ناراحتی به گریه می افتد. وقتی ماشین آمادۀ حرکت می شود، او طاقت نمی آورد و به سمت افسری که مأمور بردن حاج آقا است می دود و با اصرار از او اجازه می گیرد که به عنوان محافظ همراه حاج آقا برود(به بهانه جلوگیری از فرار حاج آقا)..
حاج آقا چنان نفوذی در وجود آن فرد کرده است که طاقت جدایی از ایشان را ندارد.
مطالب مرتبط
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربحث ترین عناوین