خاطره/ طلبه آچار به دست

خاطره/ طلبه آچار به دست

یکی از دوستان طلبه شهید «احمد فتحی» برایمان می‌کند: «یکبار که رفتم سری به احمد بزنم و حال و احوالی کنیم و گپ و گفتگویی داشته باشیم. احمد را دیدم آچار به دست، اولین بار نبود که در چنین حال و روزی می‌دیدمش، اهل فن بود از کار‌های فنی خوب سر در می‌آورد.»
خاطره/ لباس غواصی

خاطره/ لباس غواصی

همرزم شهید «عبدالحمید صالح نژاد» برایمان روایت می‌کند: «شب عملیات بود که حمید گفت: «این لباس‌های غواصی خدا می‌داند با چه هزینه‌های بالا و با چه مشکلات و دردسر‌هایی برای ما تهیه شده است و ما حالا به راحتی داریم ازش استفاده می‌کنیم. وقتی هم که شهید شدیم، این لباس از بین می‌رود و دیگر قابل استفاده نیست. حیف است اموال بیت المال اینطوری از بین برود! کاش بتوانیم حداقل مفید باشیم.»
خاطره/ شب حادثه

خاطره/ شب حادثه

خواهر شهید «اسفندیار صالحپور» برایمان روایت می‌کند: «یک­ شب موشکی از ناحیه دشمن به مرکز شهر مسجد­سلیمان اصابت کرد که باعث مجروح­ شدن و به شهادت­ رسیدن عده­ بسیاری از مردم شد. اسفندیار با شنیدن صدای انفجار به اتفاق پسرعمه­‌ام خسرو راهی مکان حادثه شد.»
خاطره/کنسرو

خاطره/کنسرو

هم رزم شهید «عبدالمجید انجام» برایمان روایت می‌کند: «شب اول یا دوم عملیات بود که دشمن مواضع ما را به شدت می‌کوبید به طوری که همه توی سنگرهایمان زمینگیر شده بودیم. در این بین مجید را دیدم که با کمال خونسردی از کنار سنگر ما رد شد و یک عدد کنسرو هم دستش بود.»
خاطره/ چشم‌های امین

خاطره/ چشم‌های امین

هم رزم شهید «امین منوچهری نیا» برایمان روایت می‌کند: «امین در عملیات رشادت‌های بسیاری انجام داد. ساعتی پس از آغاز عملیات، امین را دیدم که در داخل کانال شهید احمد مجدی را بر دوش دارد. به سمتشان دویدم. پرسیدم چی شده؟ امین گفت: «حاج احمد مجروح شده است»، حدود ۷۰ درصد از کانال را فتح کرده بودیم که نیرو‌هایی همچون داوود نریمیسا، علی حسینی کاهکش، مصطفی خلیلی، علیرضا حاجی‌وند و … یکی یکی شهید شدند و امین منوچهری از ناحیه‌ی چشم و صورت به شدت آسیب دید.»
خاطره/ آخرین دیدار

خاطره/ آخرین دیدار

هم رزم شهید «محمدحسین انجیری زاده» برایمان روایت می‌کند: «نزدیک‌های ظهر بود که حسین با یکی از بچه‌های گروهان غواص آمد و گفت: «موج خورده یکی از بچه‌های دسته ات را بده ببرم جلو» علی رضا نوری را صدا زدم. مثل برق و باد آمد و روبروی من و حسین ایستاد و گفت: «آماده‌ام» دست علیرضا را گرفتم. به حسین گفتم: «علیرضا همه جوره آماده است.» آخرین نگاهی که به چهره‌ی حسین کردم، انگار قاب عکسی می‌دیدم که بالای مزار شهیدی نصب است. این آخرین باری بود که علیرضا و حسین را دیدم.»
خاطره/ آن چشم‌های با حیا

خاطره/ آن چشم‌های با حیا

دوست شهید «علی مشتاق دزفولی» برایمان روایت می‌کند: «علی پایش را که به حیاط خانه ما گذاشت، گفت: «حسن! من اولین باره حیاط خونه تون رو میبینم!» تعجب کردم. گفتم: «یعنی این همه اومدی و رفتی، حیاط رو ندیدی؟!» لبخندی زد و گفت: «نه باور کن! من سرم پایین بوده اومدم و سرم پایین بوده رفتم!»
خاطره/ تابلوی حمید

خاطره/ تابلوی حمید

هم رزم شهید «حمید رضا پور ابراهیم» برایمان روایت می‌کند: «نزدیکی‌های صبح بود که صدای انفجار مهیبی برخاست. از سنگر بیرون زدم. دیدم یک گلوله توپ درست کنار سنگر حمید خورده بود، با عجله خودم را به سنگر رساندم وقتی که رسیدم با پیکر پاره پاره حمید مواجه شدم، بدنم سست شدو نشستم روی زمین، ناگهان چشمم افتاد روی تابویی که حمید دیشب آورده بود و کنار سنگرش نصب کرده بود.»
خاطره/ دعای کمیل

خاطره/ دعای کمیل

دوست شهید «مسعود گرگ‌زاده» برایمان روایت می‌کند: «مسعود خیلی به دعای کمیل علاقه داشت، هر هفته بدون فوت وقت در مراسم دعای کمیل شرکت می‌کرد، هر وقت هم که از دعا کمیل برمی‌گشتیم تا ساعت‌ها اصلأ شوخی نمی‌کرد و خیلی کم حرف میزد، از او که می‌پرسیدم چرا چیزی نمیگویی «می‌گفت تازه از دعای کمیل برگشتیم باید تا مدتی حال دعا را در خودمان حفظ کنیم حرف زدن زیاد این گنج را می دزدد.»
خاطره/ موشک رعد

خاطره/ موشک رعد

همرزم سردار شهید «مصطفی بهادری» برایمان روایت می‌کند: «در عملیات بدر برای اولین بار از موشک رعد که به طراحی شهید چمران و ابتکار خود بچه‌ها ساخته شده بود، استفاده کرده بودیم. یکی از این موشک‌ها که روی آب در حال حرکت بود باید به خاکریز می‌رسید و منفجر می‌شد ولی عمل نکرد و گیر کرده بود. مصطفی شجاعانه رفته بود برای منهدم کردن این موشک تا به دست عراقی‌ها نیفتد.»
بعدی 3 4 5 6 قبلی