جمعه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۵۱
نوید شاهد- رسول همان طور زل زده به چشم هایم، می گوید:« روشن نشدن قایق کار من بود». از دستش کفری می شوم وچنگ می اندازم به یقه اش. صدای خنده اش بلند می شود به آسمان:«خب کاری نکردم. فقط گاز موتور قایقت رو کم کردم تا دیگه نتونه به پای قایق من برسه».


حسابم با تو سر پل صراط

 نوید شاهد: رسول همان طور زل زده به چشم هایم، می گوید:« روشن نشدن قایق کار من بود». از دستش کفری می شوم و چنگ می اندازم به یقه اش. صدای خنده اش بلند می شود به آسمان:«خب کاری نکردم. فقط گاز موتور قایقت رو کم کردم تا دیگه نتونه به پای قایق من برسه».

قایق گشت زنی عراق را که در آبراه دیدم، با سرعت گازش را گرفتم. نگاهم به پشت سر بود مبادا عراقی ها به ما برسند. جلو رویم را ندیدم و کوبیدم به سنگر کمین نیروهای خودی. پره های پروانه شکست و پرت شد به اطراف. هر سه سرنشین چپ چپ نگاهم کردند و گفتند که :«این چه وضع راندن است اخوی! قایق تندروی سرحال که می گفتی این بود؟ اینکه خود به خود خاموش کرد»!

وقتی رستمخانی آمده بود سراغم که کدام قایق سریع ترین قایق است، گفته بودم:«قایق من و رسول قربانی تندروترین قایق های گردان هستند». هر روز با رسول مسابقه قایق رانی می دادیم تا میزان قدرت قایق ها را بسنجیم. قرار شد با حمید احدی و ناصر اشتری سه تایی شان را برای شناسایی ببرم نزدیکی های کمین عراق. نزدیکی های سنگر عراقی ها، رستمخانی خواسته بود سرعت را کم کنم. تا کمی سرعتمان کند شد، موتور قایق خاموش شد و آقای رستمخانی گفت:« بهتر! ادامه مسیر را پارو می زنیم».

از منطقه کروکی کشیدند و تعداد سنگرها را یادداشت برداشتند. تقریبا کارشان تمام شده بود که خواستند قایق را به حرکت بیندازم. هرچه هندل زدم، روشن نشد. با سرو صدای خفیفی که راه انداخته بودند، دست و پایم را گم کردم. قایق گشت زنی عراق که به ما نزدیک تر می شد، بیشتر ترس برم داشت. طوری که دلم می خواست بپرم توی آب و تنها و شناکنان برگردم پد! هر لحظه امکان داشت هدف تیر دوشکا شویم. رستمخانی که حالم را این طور دید خواست که آرام باشم و طبق روال همیشگی قایق را روشن کنم. با چند هندل پشت سرهم موتور راه افتاد. دوشکا به نزدیکی ما رسیده بود. چنان با سرعت آمده بودم که تمام تجهیزات قایق به هم ریخته بود.

چشم ریز کردم برای رسول و گفتم:« برو خدات رو شکر کن که شهید نشدیم؛ وگرنه سرپل صراط همین طوری یقه ات را می گرفتم».

راوی:احمد محمدی
 
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر31 عاشورا/ لیلا دوستی
 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده