جمعه, ۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۹:۱۱
نوید شاهد- باید هر شب به رزمنده های سنگر کمین که چند صد متری از خاکریز عراق فاصله داشتند، غذا می رساندیم. همسفر آرام و همیشگی مان هم ناصر اشتری بود که هر شب با دوربین به شناسایی می رفت. دلم می خواست سر صحبت را با ناصر بازکنم اما هر بار که نگاهش می کردم، زیر لب ذکری می گفت.

قبله به غروب

  نوید شاهد: باید هر شب به رزمنده های سنگر کمین که چند صد متری از خاکریز عراق فاصله داشتند ،غذا می رساندیم. همسفر آرام و همیشگی مان هم ناصر اشتری بود که هر شب با دوربین به شناسایی می رفت. دلم می خواست سر صحبت را با ناصر بازکنم اما هر بار که نگاهش می کردم، زیر لب ذکری می گفت. وقت غروب بود. رنگ زعفران از آسمان می چکید. دیگر دل به دریا زدم و گفتم:« اینجا قبله دقیقا کدوم طرفه»؟ گفت:« قلبت باید با خدا باشه، خیلی هم مهم نیست چند سانت به این ور یا آن ور. خدا همه جا هست». قایق ایراد داشت و روشن نمی شد. خورشید که کاملا غروب کرد ناصر کناری رفت و ایستاد به نماز. فرصت دیدم و سریع رفتم پشت سرش و اقتدا کردم. هیچ وقت قبول نمی کرد کسی پشت سرش نماز بخواند. نمازش که تمام شد، گونی برداشت و آب وغذا ریخت داخلش. پای پیاده راه افتاد سمت آب.

آب باتلاقی تا گردن آدم بالا می آمد. ناصر تا رفت توی آب. پرسیدم:«کجا برادر»؟ جواب داد:«قایق که درست شد، شما هم بیایید. اگر نه که من برم برسم به بچه های کمین و غذاشون رو تحویل بدم».

گفتم:« آقای اشتری برای شما از آسمونم شده قایق پیدا می کنم، صبر کنید». خیره نگاهم کرد. سرم را پایین انداختم. از حرف خودم پشیمان شدم. حرفم را اصلاح کردم و گفتم:« خدا کمکمون کنه قایق درست می شه با هم می ریم». با دلخوری لبخندی زد و برگشت به ساحل.

راوی:جواد محجوبی
 
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر31 عاشورا/ لیلا دوستی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده