دوشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۹ ساعت ۱۸:۰۶
نوید شاهد- هنوز مات و مبهوت داشتیم صحنه را نگاه می کردیم که چطور هواپیماها با سرعت از آسمان جزیره مجنون دور می شدند. دو سه روزی بود هواپیماها آسمان جزیره را شقه شقه می کردند. گاهی آن قدرپایین می آمدند که نفر را به رگبار می بستند.

کلاهتم افتاد دیگه برنگرد!

 نوید شاهد: هنوز مات و مبهوت داشتیم صحنه را نگاه می کردیم که چطور هواپیماها با سرعت از آسمان جزیره مجنون دور می شدند.
دو سه روزی بود هواپیماها آسمان جزیره را شقه شقه می کردند. گاهی آن قدرپایین می آمدند که نفر را به رگبار می بستند. با این حال موشک انداز در پد6 خاموش مانده بود و اجازه روشن کردنش را نداشتیم. آخر کار رفتیم سراغ خدمه که پشت سنگر سایت نشسته بود. وقتی پرسیدیم چرا نمی رود دستگاه موشک انداز را روشن کند، گفت:«آقا من می ترسم با روشن کردن دستگاه هواپیماها راحت ردیابی کنند و ببندنمون به رگبار. کار من نیست».

یکی از بچه ها گفت:«اگه می ترسی چرا از انبار در آوردیش؟ مرد حسابی این طوری گردوخاک می شینه روش ها»! رضا حسینی ابروهایش را در هم کشید و تفنگ را نشانه رفت سمت خدمه:« می ری روشنش کنی یا روشنت کنم»؟ خدمه با ترس و لرز جواب داد:«چشم ! چشم! اگه ردیابی شدیم؛ به من ربطی نداره مسئولیتش با خود شماست». رضا چشم غره ای رفت و راه افتاد سمت موشک انداز.

موشک انداز که روشن شد، چندبار دور خودش چرخید. همان لحظه هواپیماها در آسمان پیدا شدند. هنوز از سکوی موشکی دویست متری دور نشده بودیم که یکی از هواپیماها را هدف گرفت و شیرجه داد توی آب. دهانمان بازمانده بود. موشک انداز خودکار هواپیماها را یکی یکی هدف قرار می داد. نیازی به خدمه نبود. اولین کسی که به حرف آمد رضا بود:«مرد حسابی یک هفته اس که هواپیماها دارند بمب باران می کنند، این را روشن می کردی دیگر»!

هواپیماها جوری می رفتند که دیگر برنگردند پشت سرشان را نگاه کنند.

راوی: جواد محجوبی
منبع: در انحنای هور/ خاطرات رزمنده های یگان دریایی لشکر31 عاشورا / لیلا دوستی
 
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده