زندگینامه شهید اکبر نوری کوهانستانی
اكبر نوري كوهانستاني، فرزند يدالله و عزت، در يكم خرداد ماه سال1337 در اصفهان به دنيا آمد. پسري پرجنب و جوش بود. دوره ي ابتدايي را در مدرسه ي شهيد واقفي (فعلي) شهرستان اصفهان گذراند. تكاليفش را به خوبي انجام مي داد و معلمان از دست او راضي بودند. تا كلاس پنجم ابتدايي درس خواند و بعد تحصيل را به علت جو نامساعد آن محيط در زمان شاه رها نمود.


زندگینامه شهید اکبر نوری کوهانستانی

 نوید شاهد: اكبر نوري كوهانستاني، فرزند يدالله و عزت، در يكم خرداد ماه سال1337 در اصفهان به دنيا آمد. پسري پرجنب و جوش بود.

دوره ي ابتدايي را در مدرسه ي شهيد واقفي (فعلي) شهرستان اصفهان گذراند. تكاليفش را به خوبي انجام مي داد و معلمان از دست او راضي بودند. تا كلاس پنجم ابتدايي درس خواند و بعد تحصيل را به علت جو نامساعد آن محيط در زمان شاه رها نمود. او مي گفت: « به علت اين كه معلمان ما خانم هاي بدحجاب هستند من در اين محيط آموزشي نمي توانم درس بخوانم.» در كارهاي خانه به مادرش و در كار مغازه به پدرش كمك مي نمود.

باهمه مهربان و خیلی خوش اخلاق بود

به والدينش احترام مي گذاشت. مهربان تر از ديگر خواهر و برادرانش بود. زماني كه مادرش احتياج به خون داشت، دو مرتبه به ايشان خون اهدا كرد. با وجود خستگي زياد از تهران به اصفهان آمد و خبر سلامتي مادرش را به بقيه اعضاي خانواده داد.

همه از اخلاق او تعريف مي كردند. علاقه عجيبي به قرآن و آموزش قرآن داشت. در برگزاري مراسم ائمه اطهار(ع) حضوري فعال داشت. در مراسم دعا نيز شركت مي نمود . بيشتراوقاتش به مسجد مي رفت و با دوستانش فعاليت هاي قرآني داشت .

كتاب هاي نهج البلاغه و مفاتيح را مطالعه مي كرد. به افراد مستضعف و فقير- كه از لحاظ ايمان غني بودند - علاقه مند بود.

او لباسهايش را به كساني كه يتيم و مستضعف بودند مي داد. مي گفت :«ما مسلمان هستيم و بايد به افراد محروم و فقير كمك كنيم. »

هنگام گرفتاريها و مشكلات، به خانواده اش روحيه مي داد و مشكلات را با صحبت حل مي نمود.

خدمت سربازي را در تهران گذراند و بعد از اتمام خدمت، مغازه شيشه بري تاسيس كرد. در دوران انقلاب در تظاهرات و پخش اعلاميه نقش فعالي داشت. زهرا نوري، خواهرش، مي گويد: «برادر ديگرم كه طلبه بود، اعلاميه هاي حضرت امام را به خانه مي آورد و به اكبر مي داد تا پخش كند. »

به افراد مومن و انقلابي علاقه داشت ، و از افراد ضد انقلاب و بي ايمان بيزار بود. پيرو خط امام بود و از سياست امام دفاع مي كرد. آرزو داشت اهداف امام تحقق پيدا كند.

حسين كريمي، همرزمش، مي گويد: « به من مي گفت : انقلابي بودن شرط نيست و انقلابي ماندن شرط است و ما بايد لحظه اي از خدا غافل نشويم.»

در تشكيل كلاسهاي عقيدتي فعال بود. در دعاهاي كميل در محل تكيه شهدا شركت مي نمود. در مساجد و بسيج فعاليت مي كرد.

يدالله نوري، پدرش، نقل مي كند: «يك روز جمعه به نانوايي آمد من به او گفتم: بيا به من كمك كن. گفت: به يك شرط حاضرم. آن هم تا ساعت يازده و نيم كار كنيم بعد با هم به نماز جمعه برويم و در نماز جمعه شركت كنيم.» او جزو اولين گروه سپاه پاسداران بود كه وارد جنگ شد.

با شروع جنگ تحميلي، از طريق سپاه پاسداران وارد جبهه هاي حق عليه باطل شد. مدت بيست و چهار ماه حضور مداوم در جبهه داشت.

به خاطر دفاع از خط امام و انقلاب اسلامي، رضاي خدا و ياري دين اسلام راهي جبهه شد. هدفش تنها مجد و بزرگي اسلام بود. در جبهه فرمانده گردان بود. همه از خوش خلقي و شجاعت او تعريف مي كردند. در كارهاي جمعي، فعاليت چشمگيري داشت.

هر وقت از جبهه برمي گشت مهربانتر و دوست داشتني تر مي شد. هر وقت در مرخصي بود تمام وقتش را در مساجد مي گذراند و دعاي كميل و زيارت عاشورايش ترك نمي شد.

زهرا نوري، خواهرش، نقل مي كند: «هر وقت به مرخصي مي آمد به ما روحيه مي داد و ما اميدوار مي شديم و براي پيروزي رزمندگان اسلام دعا مي كرديم.»

او در مرخصي هايش، به خانواده شهدا سر مي زد. يدالله نوري، پدرش، مي گويد: «من يك پسر دايي داشتم كه شهيد شد. اكبر به من مي گفت : مرتب به خانه ي دايي سركشي كنيد و آنها را دلداري بدهيد . او به همه روحيه مي داد.»

چندين مرتبه مجروح شد. زهرا نوري، خواهرش، نقل مي كند: « او يك بار كه از جبهه آمد. زخمي بود ولي از مجروحيتش به ما چيزي نگفت .

فقط گفت: من بايد به تهران بروم. زماني كه از تهران برگشت يك پاكت در دستش بود و گفت: اين سوغات جبهه است. وقتي ما آن پاكت را باز كرديم ديديم پر است از خرده هاي تركش هاي خمپاره. تازه متوجه شديم كه او براي جراحي به تهران رفته بود و اين تركش ها داخل بدنش بوده است. »

پدرش، يدالله نوري، مي گويد: «او با عده اي از دوستانش، براي ديدار با امام به تهران رفت در آن جا امام گفته بودند: ازدواج كنيد. وقتي از تهران بازگشت، گفت: مي خواهم ازدواج كنم و اطاعت از امر امام واجب است. »

در تاريخ  1360/4/1 دربيست و سه سالگي با خانم جميله (افسانه ) ربيعي ازدواج كرد و مدت زندگي مشترك آن ها هشت ماه بود . حاصل اين ازدواج يك پسر است. كه دو ماه بعد از شهادت پدرش، به دنيا آمد.

ایمان و اخلاق خوش او مرا شیفته خود کرد

جميله ربيعي، همسرش، مي گويد:« ايمان و اخلاق خوش، مرا شيفته ي خود كرد . اخلاق و رفتار خوبي داشت و به من احترام مي گذاشت . در كارهاي خانه مثل جاروب كردن، شستن ظروف و لباس، به من كمك مي كرد.»

حسين كريمي، دوستش، نقل مي كند:«به من گفت: آرزو دارم كه خدا به من فرزند عطا كند تا بتواند راه مرا ادامه دهد و همين طور هم شد و فرزندش، اكبري ديگر شده و مدافع انقلاب است.»

تربیت فرزندش برایش خیلی مهم بود و می گفت زمانی که شهید شدم گریه نکنید مبادا دشمن شاد شود


به خانواده اش توصيه مي كرد:« اگر من شهيد شدم گريه نكنيد تا دشمن خوش حال نشود و خداوند را به واسطه اين لطف شكرگزاري كنيد . فرزندم را خوب تربيت كنيد تا جامعه به او افتخار كند . بعد از شهادت من، فرزندم را هر شب جمعه به مزار شهدا بياوريد . پيرو خط امام باشيد و از خط او عدول نكنيد. براي رزمندگان اسلام دعا كنيد .

به حجاب خیلی اهمیت می داد

حجاب خود را حفظ نماييد. اگر شهيد شدم گريه و زاري نكنيد ، چون در مقابل اين انقلاب، اين خونها ارزش ندارد.»

آخرين باري كه به جبهه رفت، حالات معنوي خاصي پيدا كرده بود و چهره اش نورانيت خاصي داشت.

او در عمليات فتح المبين، چند روزي در بيابان ها سرگردان بود و با نان خشك ارتزاق مي كرد تا به نيروهاي خودي رسيد. او براي اداي فريضه ي نماز قصد گرفتن وضو را داشت كه خمپار هاي در نزديكي او به زمين خورد و تركش آن به شكم او اصابت كرد و تمام روده هاي او بيرون ريخت . او در بيمارستان شريعتي، بستري شد و دو عمل جراحي روي او صورت گرفت . هر وقت خانواده اش به عيادت او مي رفتند او مي گفت:«من خوب مي شوم اين جراحات چيزي نيست. رزمندگان ديگري بودند كه وضع آنها از من بدتر بوده است و خوب شده اند.» او به خانواده اش بسيار روحيه مي داد. او بعد از يازده روز مجروحيت، بعد از خواندن نماز صبح و و با ذكر ياحسين (ع) به شهادت رسيد. در زمان شهادت به پدرش گفت:«پدر، من به آرزويم رسيدم.» و بعد شهيد شد.

حسين كريمي، همرزمش، مي گويد: «شهادت او ما را در راهمان استوار كرد.» حادثه شهادت او به تاریخ 1361/2/27 اتفاق افتاده است.

پيكر مطهرش بعد از تشييع ، در گلستان شهدا ي اصفهان به خاك سپرده شد.

پي نوشت ها

-1 پرونده كارگزيني شاهد

-2 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي، ص 5

-3 همان، ص 6

-4 همان، ص 7

-5 همان، ص 9

-6 نوري، زهرا- سرگذشت پژوهي،

ص 27

-7 پرونده فرهنگي- شاهد- طرح احياء

-8 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي، ص 8

-9 همان، ص 6

-10 همان، ص 10

-11 همان، ص 9

-12 پرونده فرهنگي شاهد- طرح احياء

13 نوري، زهرا- سرگذشت پژوهي،

ص 27

-14 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي،

ص 6

-15 همان، ص 13

-16 كريمي، حسين- سرگذشت پژوهي ،

ص 30

-17 همان، ص 31

-18 همان، ص 30

-19 پرونده فرهنگي شاهد- طرح احياء

-20 نوري، زهرا- سرگذشت پژوهي،

ص 26

-21 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي،

ص 10

-22 نوري، زهرا- سرگذشت پژوهي،

ص 26

-23 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد،

ص 2

-24 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي،

ص 12

-25 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد،

ص 2

-26 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي،

ص 30

-27 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد

-28 كريمي، حسين- سرگذشت پژوهي ،

ص 31

-29 ربيعي، جميله- سرگذشت پژوهي ،

ص 15

-30 همان، ص 18

-31 نوري، زهرا- سرگذشت پژوهي،

ص 27

-32 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي،

ص 11

-33 همان، ص 9

-34 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد،

ص 2

-35 نوري، زهر ا- سرگذشت پژوهي،

ص 27

-36 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي،

ص 11

-37 پرونده كارگزيني شاهد

-38 ربيعي، جميله- سرگذشت پژوهي،

ص 15

-39 سرگذشت پژوهي- مشخصات شهيد،

ص 1

-40 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي،

ص 12

-41 ربيعي، جميله- سرگذشت پژوهي ،

ص 15

-42 همان، ص 16

-43 كريمي، حسين- سرگذشت پژوهي ،

ص 31

-44 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي،

ص 13

-45 ربيعي، جميله- سرگذشت پژوهي ،

ص 17

-46 همان، ص 18

-47 نوري، زهرا- سرگذشت پژوهي،

ص 27

-48 كريمي، حسين- سرگذشت پژوهي ،

ص 29

-49 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي،

ص 13

-50 ربيعي، جميله- سرگذشت پژوهي،

ص 18

-51 نوري، يدالله- سرگذشت پژوهي،

ص 13

-52 كريمي، حسين- سرگذشت پژوهي،

ص 29

-53 پرونده كارگزيني شاهد


منبع: فرهنگنامه جاودانه های تاریخ/ زندگینامه فرماندهان شهید استان اصفهان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده